July 24th, 2008

امروز به نظرم فصل جدیدی در تاریخ غرب گشوده شد. اوباما در برلین با استقبال دویست هزار نفری روبرو شد. تا حالا فقط جان اف کندی و اندکی هم رونالد ریگان (پس از فروریختن دیوار برلین و فروپاشی کمونیسم) با چنین استقبالی روبرو شده بودند. بقیهء رهبران آمریکایی فوقش با تخم مرغ گندیده و گوجه فرنگی استقبال می شدند!
می گویم فصل جدید، به به خاطر استقبال بی نظیر مردم برلین، بلکه به خاطر این که پس از این خطوط سیاسی شفافی بین سنت و مدرنیته ترسیم خواهد شد و کشورهای مدرن و دموکراسی های غربی و شرقی مانند ژاپن و استرالیا و نیوزیلند و … در برابر ارتجاع و عملیات انتحاری ایدئولوژی های تک بعدی و جوامع بستهء توتالیتر و … متحد خواهند شد. پس از فروپاشی کمونیسم دنیای آزاد دشمنی به سرسختی طالبان و القاعده و پشتیبانانشان نداشت. این گروه های سنتی و اصولگرا یا فاندامانتالیست دشمن غرب و تفکرهای لیبرال و آزادمنشانهء آن هستند. آنان حتی در قلب اروپا و در کشورهای دموکراتیک و انسان گرائی مانند سوئد و نروژ به باور خود دختر باکره شان را سر می برند (یک پدر کرد ترکیه با هزار زحمت برای برادرش ویزای سوئد گرفت و سپس با همدستی پسرش، سه نفری دختر را که گویا پردهء بکارتش را از دست داده بود به خارج شهر می برند و او را سه نفری سنگسار می کنند و می کشند!)، مترجمی را به قتل می رسانند (مترجم آیات شیطانی در نروژ) یا فیلمسازی را هلند در روز روشن می کشند.
باراک اوباما هرچند تاکید کرد که به عنوان یک شهروند عادی سخن می گوید و نه به عنوان رئیس جمهور، اما مردم برلین او را مانند یک رهبر بزرگ و بین المللی مورد ستایش قرار دادند.

شیرازی اوغلوی عزیز،
تا حالا کمتر رهبری در دنیا - چه قدیم و چه جدید - برای کشت و کشتارش افتخار کرده است. حتی سنگ نوشته های باقیمانده از شاهان هخامنشی هر چند کشتن دشمنانشان را با افتخار در تاریخ حک کردند ولی همان ها نیز از عدل و دادی که نسبت به رعیت هاشان اعمال کردند، سخن گفتند. شاید هیتلر با کشتن یهودیان، آیت الله خمینی با کشتار زندانیان سیاسی در آن تابستان شوم و بن لادن با کشتار 11 سپتامبر و تروریست های انتحاری فلسطینی و عراقی و … با کشتار مردم عادی کوچه و بازار در تاریخ استثنا باشند که شب با خیال راحت سر بر بالین گذاشتند یا به خیال همبستری با حوری های بهشت خود را فدا کردند.
زیبایی در نیکی و راستی و راست کرداری و راست گفتاری است. هر کسی این حرف ها را گفته و مخصوصا عمل هم کرده قابل ستایش و تحسین است. حالا مهم نیست نامش بودا باشد یا زردشت یا گاندی.
من از دوستان این ستون خواهش می کنم زیاد به گذشته ها نپردازند. یکی از نقاط ضعف جنبش آزادیخواهی ترکان ایران را هم همین می دانم که به جای نگاه به آینده و تکیه بر منشور حقوق بشر گذشته ها را نقب می کنند. تاریخ را اغلب فاتحان نوشته اند و ما خیلی اندک می دانیم که واقعا چه بوده و چگونه. مثلا همین دوران یک سالهء فرقهء دموکرات در آذربایجان، با آنکه هنوز تر و تازه است و حتی بسیاری از بازیگرانش زنده اند، بسیار کم می دانیم. به ویژه مردم ما که “کم خوان” اند (خیلی کم مطالعه می کنند) و عاشق شنیدن باورهای خود از زبان دیگران. یعنی مردمی هستیم شفاهی. اغلب ما ها تفکرات و اندیشه هامان را شکل داده ایم و فقط برای اثبات باورهامان به سخن کسی گوش می دهیم یا خدای نکرده کتابی یا مقاله ای را می خوانیم. کسانی مانند خانم مهناز در جامعهء ما بسیار اندک هستند. خود من با خواندن سخنان آمیرزا پیرامون استقلال کوزوو اندکی شک برم داشت. بعدها که بیشتر خواندم بیشتر باهاش موافق شدم.
من هرگز به حقیقت مطلق باور نداشته ام. اصیل و غیره را در شان انسان نمی دانم. دوستی که مرتب آذربایجانی اصیل و تبریزی اصیل صحبت می کند اصلا برای من قابل پذیرش نیست! ممکن است اسبی با نژاد اصیل وجود داشته باشد ولی در کشوری که صدها بار مورد تاخت و تاز قرار گرفته محال است انسانی اصیل پیدا شود. ولی اگر اصیل را به معنای واقعی (یک انسان واقعی مثلا) در نظر بگیریم آن موقع هر کسی با هر رنگ و نژادی ممکن است انسانی باشد اصیل. گاندی سیه چرده یا ماندلای سیاه می توانند انسان های اصیلی باشند با هومانیسم یا انسانگرایی شان.

July 18th, 2008

بخشی از نامهء ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی …
ابراهیم گلستان نویسنده ای است از اهالی امروز، زادهء شیراز که لفظ بزرگ برای او کوچک می نماید! نادر ابراهیمی - که چندی پیش به دار فانی شتافت - نویسنده ای بود همه کاره و بسیار ایران پرست. اگر مثلا شیرازی اوغلو نویسنده و فیلمساز می شد یا خیلی از یولداشان ایران گرا، تقریبا مانند ابراهیمی می شدند. با عرق ملی بسیار و عاشق خاک پاک مرز پرگهر.
دو پاراگراف نامه دقیقا مربوط می شود به بحث هایی در یولداش ما می شود و ما این همه پیرامونش می نویسیم و گاه به همدیگر بد و بیراه می گوییم!
من که از دیروز تصیم گرفتم که فعلا در یولداش چیزی ننویسم با دوستم رضا قاسمی (نویسندهء خوب و خالق وردی که بره ها می خوانند و صاحب سایت دوات که در دست راست یولداش همیشه می بینید و برای خواندن متن کامل نامه حتما به دوات مراجعه کنید!) درد دل می کردم و او خواندن همین نامه را برایم پیشنهاد کرد که دیدم واقعا جانا سخن از دل ما می گوید!
من خواندن این نامه را چون مال من نیست نمی توانم به شیرازی اوغلو تقدیم کنم ولی دوست دارم یه جورهایی تقدیمش کنم! و نیز به علی تبریزلی و دیگرانی که هنوز درد وطن دارند ولی به قول سعدی وطن جایی ست کو را نام نیست! و سوی دیگر به یورغون و مارالان …. بد نیست پیرامون همین نامه کامنت گذاری بشود و اندکی از ملال در بیاییم!
داستانی هم از کتاب ” چون به خلوت می روند…” را گذاشته ام در سایت که خاطرتان اندکی باز شود و دل تان تازه شود. مدت پیش قولش را به شیرازی اوغلو داده بودم.
نوش!
یولداش
از نامهء ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی که به سال 1991 نوشته شده است. چاپ در “شهروند امروز” به نقل از سایت دوات
….
تازه، اين “ما” كيست؟ آيا “بني طرف” و “شادلو”، “هزاره”، “شاهسون”، “ممسني”، “كهگيلويه‌اي”، “تالشي”، كوهستان‌نشين دامن البرز، گيلك، لر، چهارلنگه، شيباني و قشقائي، و هي بشمار… اين‌ها تمام از يك نژاد و يك خون‌اند؟ اصلا نژاد و خون در جائي كه چهارراه رفت و آمد هرايل و ايلغار بوده است مطرح يا قابل قبول‌اند؟ حالا بگذر از اين كه تجربه‌هاي دقيق علمي اين ادعاها را مي‌تكاند و مي‌پاشاند، يك نگاه بينداز به شكل و قد و قواره و رنگ و زبان ولهجه و آداب وخورد و خوراك و لباس مردمي كه دراين بازماندۀ خاكي كه ازشكست‌هاي فتحعليشاهي به اسم ايران ماند زندگي دارند، اين “ما”، حالابگو كه نه از روي قصد لذت گرفتن از حوادث بيرون از حدود عادي و امثال جيمزباند يا حسين كرد ودارتانيان، از اين “سوپرمن”‌هاي امروزي تا گردان ميز گرد آرتورشاه، و گيو و توس و اشكبوس و رستم و اسفنديار، نه، به حسب “مليت”، به حسب “همخوني” چه جور آن كس كه دركرانه درياي فارس بر رسم زنگبار “زار” مي‌گيرد، يا دركردستان پاي برهنه روي آتش خلواره مي‌گذارد و آرام ازآن گذر مي‌كند، يا در بلوچستان فعلا فراري بي‌پاسپورت را مي‌رساند به پاكستان و ازآن جاهروئين قاچاق مي‌آورد براي “هم ميهن” در “سرزمين اجدادي” اينها چگونه رستم را به صورت اجداد “ملي” خود بايد بستايند درمشاركت به آنكه فرارش داد يا هروئين برايش آورد، يا در پيچ گردنه لختش كرد؟ و يا تو حق مي‌دهي به يك چنين ستودن همخوني و “اصالت ملي” و”وحدت قومي” بي‌آنكه شيشكي براي خودت ول دهي؟ آيا نمي‌خواهي يكبارهم از ابزاري كه ترا ازديگر آفريده‌ها ممتاز مي‌سازد - يا ميگوئي كه ميسازد - استفاده‌اي ببري تابه نيروي آن بينديشي كه اين قاطيغورياس‌هاي ارثي كه مثل لهجه‌هاي محلي درتو رشد كرده‌اند تا چه اندازه ارزشي دارند. بيش از دوازده قرن دراين زبان فارسي–دري كه درواقع تنها پايه‌اي براي خاص كردن اين فرهنگ است اسمي ورسمي از “وطن”، “ميهن” وحتي “ايران” برايت نيست، و هيچ شاعر و گوينده‌اي ازآن به صورت يك قطعه خاك مشخص مركب از زادگاه‌هاي گوناگون شاعران گوناگون كه گوينده دراين زبان هستند به هيچ وجه ذكر و نشانه‌اي نداده است، جز همين حكيم فردوسي، آن هم براي دوره گذشته اسطوري آن هم بي‌جا دادن بلوچستان، خوزستان، كردستان، محال خمسه و غيره درآن. آن هم درقبال آنچه سعدي و رومي و حافظ و خيام گفته‌اند – كه جمله ناقض اين برداشت، ناقض اين فكراند. اجداد تو در اين هزار و سيصد سال – يا بگير دويست – “ميهن” نداشتند؟ تا وقتي كه از شكست احمقانه قاجاري اين چهارگوش گربه‌شكل شد ايران. و اقتضاي اقتصادي، و دراين ميانه آمدن تلگراف و راه وحمل و نقل موتورداراين تكه‌هاي بازمانده را به هم چسباند، و باز از اقتضاي يك چنين چسبي ميهن، آن هم همپالكي با خدا و شاه، كه البته شاه رضاشاه مقصود اصل كاري بود، پيدا شد؟ آن وقت مرحوم كسروي شروع كرد به دشنام بر ضد سعدي و رومي، و گوينده افسانه‌هاي “اساطيري” شد پرچمدار “ميهن” موجود و “خاك” و “خون” و “افتخارهاي باستاني”.

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب مي‌شود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم مي‌آيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه “عاطفه”‌اش نام مي‌دهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. يك جا مي‌گوئيم ماهمه ايراني فلان و فلان هستيم، اما به هركسي كه دراين قطعه خاك، كه گفتم، با آن زبان كه از بچگي فقط با آن نفس كشيده، زر زده، انديشيده، خنديده، گريه كرده – با آن زبان سخن بگويد كه اين طبيعي و درحد قدرت او هست، و اين زبان “تركي” هست، […]اما همان زبان را “لهجه” مي‌خوانيم. “مي‌گوئيم لهجه محلي آذري”. امااين لهجه محلي درفارس هم هست. و بعد با كمال پرروئي مي‌خواهي همچنان با تو يكي باشد. بعد هم قيقاج ميزني، و نادرشاه را كه ترك بوده و حوصله مهملات ترا هم نداشت مي‌ستائي چون رفت هند غارت كرد، مي‌ستائي هرچند بر حسب آن سنت او را نبايد داراي هوش و فكر بداني. بهترين اشعار رزمي وبزمي را برايت مردي از گنجه آورده است. حالا بگو كه اين زبان تركي چندصدسالي بعد از اورسيد به گنجه يا تبريز. […] دست‌وردار از اين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيم‌بندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا “عجم” خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردم‌ها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نمي‌فهميد و تو هم زبانش را نمي‌فهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بي‌زبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف مي‌داند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اين‌ها اما انتساب اين صفات به همسايه، بي‌لطفي‌ست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بي‌لطفي زياد اتفاق مي‌افتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر مي‌كني با توهمراه است. تعريف‌ها وتحسين‌ها، بزرگداشت‌ها و كرنش‌ها وقتي كه يك نتيجه از اندازه‌گيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نمي‌ارزد. خطرناك هم هست. اگر طلا بيفتد درچاه مستراح همچنان طلاي بي‌زنگ است […] ازقاب و حلقه طلا سنده چيز ديگري نمي‌تواند شد. جنس از زور قاب هرگز عوض نخواهد شد. لابد اين زبان كه من به كار بردم از ادب دور است دراين حساب‌هاي ظاهرساز […]. راستي و راست ازاين ادب دور است. انسان به اين ادب احتياج ندارد. آدم يعني صريح، ساده، راست، بي‌پرده، پاك، روشن، و جستجوكننده درستي و پاكي. رنج درست و رنج درستي را درست فهميدن شرط اساسي رفع شكنجه و درد پليدي است، چيزي كه از زيور به خود بستن به دست نمي‌آيد، چيزي كه از تخيل بي‌سنجش به دست نمي‌آيد، چيزي كه ازادعا به دست نمي‌آيد. اين جور ادعا و خطاهاي توخالي تنها پناهگاه بي‌پاهاست، يك جورعصا و سنگر”مظلومي” و بي‌زوري است.

بگذار برگردم به اين درازگوئي درباره “ملت”. اين “ملت بازي” منحصر به ما‌ها نيست چون ضعف آدم‌ها منحصر به خون و نژاد وازاين چيزها نيست. يك امربيشتر فرهنگي است و اكتسابي ازآب و هواي انساني، از اقليم انساني. افغان‌ها ترا قبول ندارند مي‌گويند اين زبان تو ازآنهاست، و غزنه بود كه قدرت به اين زبان “دري” داد. همسايه‌هاي آن وري، عربها، هم، اما عرب هم خودش حرفي ست، ها. درسراسر دنيا زباني كمتر به اين قرابت و هم ريشه بودن عربي با عبري سراغ نمي‌تواني كرد. وقتي عمر به فلسطين رفت يك عده را مسلمان كرد. اين‌ها شدند عرب، مابقي يهودي ماند. ازآن طرف بربرهاي شمال آفريقا، كارتاژيها كه همان قرطاجنه‌اي باشند، قبطي، سوداني، فينيقي، تمام به زبان عرب درآمدند چون اقتضاي دين و حكومت، كه واحد بود، اينچنين مي‌شد. حالا اين‌ها تمام مي‌گويند ماعرب هستيم. اما يهودي يهود ماند، نه فلسطيني. […] مسيحي لبناني خدا را “الله” مي‌گويد چون در زبان او لغت براي خدا همين الله است. […] پس اين اختلاف ربطي ندارد به مذهب و آئين. اما ما كه خود را مسلمان مي‌دانيم با فلسطين عرب موافقيم و با يهودي نه، درحاليكه از لحاظ مذهبي كه به آن غره‌ايم ما با يهود نزديكيم و از عيسوي واقعا به كلي دور، چون عيساي عيسوي با عيساي قرآني اصلا نمي‌خواند. عيساي عيسوي فرزند و ” گوشتمندي” خداست كه اين بيگمان شرك است. هفده‌بار درهرروز درنماز بايد خواند “بگوئيد كه خدا يكتاست… زائيده نشد و نزائيد… ” اما هرچه را كه قانون موسوي است پذيرفته‌ايم، (ومن به حد كوچك حساس خود وقتي مي‌رسم به جائي كه مي‌گويد “پس كفشت را درآر كه در دشت پاك طوي هستي” ازاين زيبائي صريح تر، و ازاين جلال در مقابله جنباننده‌تر، ساده‌تر نمي‌بينم، درهيچ چيز.) حالا اينها را كنار بگذار و نگاهي بكن به يهودي، كه همين بامبول را به جور ديگري درآورده ست مي‌گويد اين ارض موعود است و هديه خداست به قومي كه برگزيده او هست. حالا چرا خدا يك قوم را انتخاب بفرمايد – اين در استدلالشان نمي‌آيد، از حد استدلال بيرون است.
از سوي ديگر مي‌بيني “مراكشي - مغربي - بربر”، “كارتاژي - تونسي”، “قبطي - يوناني - مصري”، “ايلامي- كلداني- آسوري”، “دروز- كرد- فينيقي” تمامشان از بيخ عرب گشته‌اند با رنگ و قامت هرچه قاطي و درهم. و بازباني كه نحوش را سيبويه ساخت، مردي كه گورش همسايه است باخانه‌اي كه درآن من تشريف آورده‌ام به اين دنيا، و اولين يادهايم ازآن جاهست، در محله سنگ سياه درشيراز. […] اين اقوامي كه من شمردم اگر بايد به ضرب زبان عرب، عرب باشند، امروزه هندي‌ها، استراليائي‌ها و نيوزيلندي‌ها، و كليه كسان از هرطرف رسيده به آمريكا را بايد “انگليسي” خواند؟ يا از سكوتوره تا مردم جزائر آنتيل را اعقاب “ورسن ژتوريكس” و شارل مارتل و ديگر بزرگمردان اهل “هكساگون” كه فرانسه است؟ اين مهمل‌گوئيها منحصر به منطقه جغرافيائي واحد نيست. نافهمي حدود و مرزندارد. درهرجاي اين دنيا اگر قدم بگذاري به كافه‌اي كه صاحبش از حدود يونان است بپا كه “قهوه ترك” نخواهي اگر نمي‌خواهي گيرنده آني‌ترين فحش‌ها، اگرنه ضربه چاقو، قراربگيري چون با انتساب قهوه به تركيه بايد انتقام پنج قرن سلطه عثماني بر يونان را پس بدهي، آنا، جا درجا. حالا بگو بابا قهوه ازاصل تركي نيست. بي‌فايده ست. يوناني عقيده دارد كه “كفتاديس” خوراك ملي است و از زمان همربوده است و سقراط آن را مي‌خورانده است به افلاطون، و قس‌علي ذلك، بي‌آنكه ازهمر يا ازسقراط و افلاطون چيزي بداند، اما مباد بگوئي كه “كفتاديس” همان “كوفته” است كه درتركيه گفته‌اند “كفته” وازآنجا دراين پانصدسال راه پيدا كرده است به يونان. تركها هم كه افتخار مي‌كنند ازيك طرف به اينكه سلطان محمد بيزانس را مالاند درعين حال مي‌گويند چون ما امروزدراين شبه‌جزيره آناتولي هستيم پس حتي هيتي‌ها درهزاره دوم قبل از مسيح، وهمچنين تمام آن تمدن يوناني – مسيحي – ارمني – درآسياي كوچك، تمام ترك بوده‌اند ونشانه قديم بودن تاريخ ترك. كردهاشان هم كه “تركهاي كوهي”‌اند، البته. و البته داستان بلزن ومايدانك و داخاو و آشويتز و بوخنوالد راهم كه ميداني. امروز هم تيترهاي خبرهاي روز جنگ در يوگوسلاوي است.
…..

July 18th, 2008

داستانی از کتاب “چون به خلوت می روند…” به قلم: د.ی.قمی
از گربه‌ها و آدم‌ها
نمي‌دونم ما گربه‌ها از حيووناتِ بدشانسِ اين دنيا هستيم يا از مخلوقاتِ خوش‌اقبال. بدشانسيِ ما از اين جهت است که ميونِ اين‌همه مخلوقاتِ آزاد، زورمند، باهوش و بي‌نياز، خداوند ما را گربه آفريده که در دنياي تنازعِ بقاء، نه زور و قدرتِ مبارزه داريم و نه امتيازِ «بي‌نيازي» از سايرِ مخلوقات نصيب‌مان شده‌است.
مثلا اين پرندگان را مي‌بينم که آزاد و آسوده هر سال راه مي‌افتند از شمال به جنوب و از شرق به غرب ، دسته‌جمعي هرجا بخواهند مي‌روند، هرجا بخواهند مي‌نشينند و هرچه دوست دارند مي‌خورند.
يا اين شيران و پلنگان ، هم‌نژادانِ زورمندِ من که آزاد و آسوده در جنگل مي‌خرامند و هر‌موقع گرسنه و تشنه شوند به‌آساني نيازِ خود را برمي‌آورند.
و بالاخره اين آدميانِ دوپا که به‌رغمِ همه‌ی شکايت‌ها و نارضايي‌هاي‌شان، حدودِ هفتاد هشتاد سال عمر مي‌کنند، مي‌خورند و مي‌خوابند و عشق‌بازي مي‌کنند، روي زمين، روي دريا و دورِ آسمان‌ها پرسه مي‌زنند، طبيعتِ زيبا و محيطِ زيستِ سايرِ مخلوقات را آلوده مي‌کنند، هم‌نوعان خود و حيواناتِ بي‌گناه را در جنگ و شکار مي‌کُشند و به معده‌ي پُرناشدني خودشان سرازير مي‌سازند و گاه حتي به نژادِ حرام‌گوشتِ ما هم ابقاء نمي‌کنند و در خاورِ دور از گوشتِ نامطبوعِ ما هم نمي‌گذرند. تازه، در خاورِ نزديک هم گه‌گاه در رستوران‌هايِ درجه يکِ خودشان، ران و سينه‌ي ما را به‌جایِ ران و سينه‌ي کبک و بلدرچين به مشتريانِ محترم قالب مي‌فرمايند.
گاه اين سؤال براي من و سايرِ گربه‌ها مطرح مي‌شود که اصلاً علتِ آفرينش ما چي بوده؟ ما که نه مي‌توانيم به عبادت و نماز و پرستشِ خداوند بپردازيم، نه فايده‌اي براي آدميان داريم و نه در بهشت و جهنم راه‌مان مي‌دهند. تازه حالا مسلمون‌هاي شيعه مي‌گن تمامِ آفرينش به‌خاطرِ وجودِ پنج‌تنِ آلِ عبا بوده و از‌اين بابت هم که ما جُز عنوانِ بي‌خاصيتِ «گربه‌ی مرتضي علي» سهمي نداشته‌ايم!
مي‌دونم… عده‌اي از فلاسفه‌ي آدمي‌زاد گفته‌اند که هدف از آفرينشِ ما معدوم کردنِ موش‌هاي موذي بوده، اما فلاسفه‌ي گربه‌‌نژاد گفته‌اند که اصلاً خلق کردنِ موش‌هاي موذي چه لزومي داشته که بعداً ما را مأمورِ اين کارِ ناپسند نمايند؟
گويا خيلي از مطلب دور شدم… غرضِ من دفاع از حيثيتِ گربه و اثباتِ بي‌گناهي نژادِ گربه بود و اين حقيقت که ما موجوداتِ عاقل و متمدني هستيم و اين که عُبيد زاکاني در کتابش ما را به‌تمسخر گرفته و به ما طعنه زده که «دو بدين چنگ و دو بدان چنگال» مي‌گيريم، اتهامِ محض است و ما هرگز جز در‌موقعِ گرسنگي شديد به چنين عملِ فجيعي دست نمي‌زنيم. بگذريم از اتهامِ ناپسندِ ديگري که همين مرد به ما چسبانده که «گربه شد عابد و مسلمانا» که در‌نتيجه، پس از چند قرن، هنوز هم نتوانسته‌ايم از‌اين تُهمتِ ناجوانمردانه کمر راست کنيم…
اجرش باشد با خداي خودش!
***

تا اين‌‌جاي سخن، همه شکايت از بدشانسيِ ما و ناسازگاري زمانه با ما بود. اما پنهان نکنم که ما از بسياري از موجودات، حتي از اشرفِ مخلوقات يعني آدمي‌زاد هم در بعضي موارد خوشبخت‌تر و آسوده‌تريم.
خودِ من که يک رأس گربه‌ی بي‌مقدار هستم، نه گرفتارِ جفاي دولتم و نه دستخوشِ تصميماتِ وليِ فقيه‌، نه از پليس و پاسدار و بسيجي باکي دارم و نه به کميته و شهردار و داروغه باج مي‌دهم، نه نماز مي‌خوانم و نه براي رعايتِ حجابِ اسلامي مجبورم در چله‌ی تابستان عرق بريزم و سر‌تا‌پام را توی چادر و مقنعه بپيچم، نه معتاد به شراب و سيگارم و نه اگر در ماهِ رمضان کنارِ کوچه استخواني دندان بزنم به‌جُرمِ روزه‌خواري شلاقم مي‌زنند. هر‌وقت دلم خواست از خواب پامي‌شم و هرجا ميلم کشيد دراز مي‌کشم و هر‌وقت عشقم کشيد مي‌روم با گربه‌هاي همسايه لاس مي‌زنم.
اين امتيازات متعلق به تمامِ ابناءِ گربه است، اما امتيازِ مخصوصِ شخصِ بنده اين است که گربه‌ي منزلِ بزرگون هستم و اين افتخار از‌طرفِ مرحومِ مادرم نصيبم شده که دو سال پيش در گوشه‌ي باغِ باصفايِ رياستِ جمهوري، من و دو خواهر و دو برادرم را به دنياي فاني تحويل داد و باز شانسِ بزرگ‌ترِ ما چند رأس گربه اين بود که اعضای خانواده‌ي محترمِ صاحبِ باغ، به‌رغمِ عقايدِ مذهبي، مزاحمِ ما نشدند در‌حالي‌که به‌رأي‌العين ديدم روزي که سگِ همسايه بي‌خيال و بي‌توجه واردِ باغِ منزل شده بود، به‌دستورِ آقا، باغبون با بيل و کلنگ و پاره‌آجر چه بلايي به‌سرِ آن طفلِ معصوم آورد و هنوز صداي فريادِ آقا توی گوش من هست که دستور مي‌داد بيل و کلنگ را سه مرتبه کُر بدهند و تمامِ منطقه‌ی عبورِ سگک را آب بکشند تا نجاستِ وجودِ سگ که در دينِ مُبينِ اسلام بارها بر آن تأکيد شده، نمازِ ايشون را باطل نکنه…
يک امتيازِ بزرگِ ديگر براي ما گربه‌هاي خانگي اين است که چون از روزِ اول زيرِ دست و پاي اين آدم‌ها پرسه مي‌زنيم، زبون‌شون‌رو مي‌فهميم و اگر‌چه به‌علت نقصِ حنجره نمي‌تونيم کلماتِ اون‌هارو تکرار کنيم اما از‌نظرِ سَمعي و بَصري نقصي در وجودِ ما نيست. يعني هر‌چه مي‌گويند مي‌شنويم و هر غلطي مي‌کنند مي‌بينيم. و بالاخره مهمترينِ امتيازات به‌نظرِ من اين است که آدم‌ها نمي‌دانند که ما زبان‌شان را مي‌فهميم و افعال و رفتارِ ناپسندِ آن‌ها را مي‌بينيم و به‌قولِ شاعر، خودشان خيال مي‌کنن که «گربه‌ی مسکين اگر پر داشتي» و… و… بله!… گربه‌ی مسکين اگر‌چه پر ندارد، در‌عوض معرفت و حسِ تشخيص که دارد.
***

بگذاريد به‌عنوانِ نمونه زندگي فضاحت‌بارِ اين مردک را که مي‌گويند از بزرگانِ مملکت است براي‌تان بازگو کنم تا ببينيد منِ گربه‌ی بي‌تميز شريف‌تر، صديق‌تر و متمدن‌ترم يا اين آدمِ دوپا که از فرمانروايانِ مملکت است…
اين جناب معمولاً صبحی زود از خواب برمي‌خيزد تا نماز بگزارد و خيال مي‌کند که شَق‌القَمَر کرده در‌حالي‌که همه‌ی ما دو ساعت قبل از او بيداريم و در باغ گردش مي‌کنيم… آقا اول مي‌آيد سرِ استخر مي‌نشيند، چند مُشت آب به سر و صورتش مي‌زند، اطرافِ خود را نگاه مي‌کند و يک اَخ تُفِ بزرگ توي استخر مي‌اندازد و چون آثارِ جُرم روي آب مي‌مانَد، آن را با کفِ دست مي‌گيرد و مي‌اندازد توي باغچه… بعد زيرِ لب مقداري کلماتِ غُلنبه‌ی عربي را تکرار مي‌کند که من ديگر معني آن‌ها را نمي‌فهمم و از شما چه پنهان که خودش هم نمي‌فهمد… گويا اين کلمات دعا است و طرفِ خطاب خداوند است. بعد تشريف مي‌بَرَد داخلِ توالت و بيست دقيقه‌اي صداهاي ناهنجار از خود درمي‌آوَرَد و اشعارِ عاشقانه مي‌خوانَد… مجدداً برمي‌گردد سرِ استخر، مُشتي آب داخلِ دهان مي‌کند و با همان دستي که داخلِ توالت به‌کار بُرده، دندان‌ها را ماساژ مي‌دهد، آن‌وقت تلفنِ آنتن‌دارش را از جيبِ بيژامه در‌مي‌آورد و شروع مي‌کند به انجامِ برنامه‌هاي هميشگي. مثلاً هتاکي به وزيرِ دفاع، يا عتاب و خطاب به رئيسِ شرکتِ نفت، تملق‌گويي از رئيسِ بانک يا بدگويي از معاونِ نخست‌وزير و تازه مي‌فهمد که خودش هم يکي از آن‌ها‌ست!…
نزديکِ ظهر، در‌حالي‌که هنوز خميازه مي‌کشد، عبا را به دوش مي‌اندازد و عمامه را به سر مي‌گذارد، چمباتمه کنارِ باغچه مي‌نشيند تا اتومبيل بيايد و ببردش اداره..
اون‌وقت، هفت هشت تا اتومبيلِ بنزِ ضد‌گلوله ميان جلويِ خانه صف مي‌کشند و آقا هر روز يکي از آن‌ها را براي سواري انتخاب مي‌کند تا مخالفان نفهمند توی کدام اتومبيل است تا به‌طرفش بُمب بيندازند.
چند وقت پيش کنجکاويم گُل کرد، موقعِ سوار شدن رفتم جلو خودم را به عباي آقا بمالم، يه مردِ ريشوي نَره‌خري چنون لگدي به شکمم زد که تا يک هفته نيمه‌جون تو باغچه خوابيده بودم. از خواهرِ بزرگم که سنش حدود يک دقيقه و نيم از من بيش‌تره پرسيدم اين مرديکه کي بود؟ گفت: «بادي‌گاردِ ياروست.» من تا اون روز چنين کلمه‌ای نشنيده‌بودم… راستي، اين حضرتِ علي که به‌نظرم پيشوا و مُرشدِ اين‌ها بوده، اون هم صبح‌ها اين‌جوري مي‌رفته سرِ کار؟ من شنيده‌ام اون بيچاره را تو مسجد موقعِ نماز لَت و پار کردن… لابد کسي دور و بَرش نبوده و اون بابا اقلاً جُرأت و شهامت داشته و از خودش مطمئن بوده که بدونِ گارد و محافظ و قداره‌بند بره مسجد و نماز بخونه.
***

حالا علت اين‌که من امروز يهو سرِ دردِ دلم وا شده، اينه که تا الآن که نزديکِ ظهره گرسنه و تشنه،‌ دارم زيرِ درخت‌ها قدم مي‌زنم و منتظرم دعوا و مُرافعه و جنگ و جدال تموم شه تا برم تو آشپزخونه… امروز صبح نفهميدم چه خبر شد که يه‌وقت ديدم قيامتي راه افتاد. آقا مي‌خواست مَش قنبرِ پيرمرد را بيرون کنه، چون وقتي يک نفر از بيرون تلفن کرده، به‌جاي اين‌که بگه «آقا تشريف ندارن.»، گفته: «گوشي خدمت‌تون باشه صداشون مي‌کنم.»
بيچاره تقصيري هم نداشت… ساعت هفت بود. آقا نمازش را خوانده بود، با زير‌شلواري نشسته بود کنارِ باغچه تو دماغش دنبالِ يه چيزي مي‌گشت که پيدا نمي‌کرد و از‌اين بابت کمي عصباني شده بود! من اون‌طرف نشسته و تو نخِ گنجشک‌ها بودم که مَش قنبر تُکِ پا تُکِ پا اومد جلوي آقا، تعظيم کرد، تلفنِ بي‌سيم را که توي سيني گذاشته‌بود جلو آورد و گفت: «قربان، حضرتِ آيت‌الله حامله‌اي…»
يک‌مرتبه آقا مثلِ تَرَقه ترکيد که: «مرتيکه پيرِ خرفت، مگه نگفتم هر‌وقت اين نسناس من‌رو خواست، بگو نيستن؟ پدرت‌رو درمي‌آرم. زود باش بگو حساب‌تو تصفيه کنن، همين امروز اثاثيه‌ت‌رو وَردار بزن به‌چاک و برگرد رفسنجون!»
بعد آقا کمي آروم گرفت. گوشي‌رو برداشت و گفت:
ـ حضرتِ آيت‌الله! تعظيم عرض مي‌کنم. صَبَحکُم الله بالخير. مزاجِ مُبارک چطوره؟ اِن‌شاء‌الله که انفاسِ قدسي امامِ راحل نگهدارتون باشه. فَدَوي همين الآن کتابِ دعا دستم بود داشتم به وجودِ مبارک‌تون دعا مي‌کردم. ان‌شاء‌الله که خداوند شمارو براي اُمتِ اسلام حفظ کند. اوامرتون‌رو بفرماييد.
بعد آقا سه چهار دقيقه‌اي فقط به تلفن گوش مي‌داد.
معلوم بود طرف حرف‌هاي دل‌چسبي نمي‌زنه، بلکه هم بد و بيراه مي‌گفت، چون آقا هي مي‌پرسيد: «آخه مگه چي شده؟ والله خلاف به عرض‌تون رسوندن… من چاکرِ شمام… دروغه والله… به‌سرِ جَدِ مُطهرتون دروغه… به روحِ امامِ راحل خلاف گفته‌اند.»
بعد هِي سرخ و سفيد شد و تُکِ دونه دونه موهاي ريشش‌رو با ناخن مي‌کشيد. معلوم بود طرف بدونِ خداحافظي گوشي‌رو کوبيده زمين، چون آقا چند دفعه هِي گفت: «الو… الو… الو…»
بعد رو کرد به تلفن و فرياد کشيد: «به گورِ پدرت که بدت اومده! من هر‌کاري دلم بخواد مي‌کنم… تا چشمت کور بشه.»
در تمامِ اين مدت، مش قنبر و عيالِ آقا، چادر‌نماز به‌کمر‌بسته، به مکالماتِ تلفني آقا گوش مي‌دادند.
خانم هِي پا‌به‌پا مي‌شد تا صحبتِ تلفني تموم بشه. بعد خيلي خونسرد آمد جلو تا مُچِ دستِ آقا‌رو بگيره. آقا دستش‌رو کشيد و در‌رفت، رفت اون‌طرفِ باغچه که دستِ خانم بهش نرسه. خانم هم مثلِ فشفشه دنبالِ آقا دويد تا اونو بگيره. هر دو چند دوري کنارِ باغچه دويدند.
وقتي خانم نتونست آقا‌رو بگيره دستش‌رو زد به کمرش و فرياد کشيد:
- مرتيکه کوسه! شنيده‌م به مش قنبر گفتي برگرده رفسنجون! خراب شه اون رفسنجون رو سرِ خودت و همه‌ی ايل و تبارت، صد دفعه گفتم تو کارِ ما فضولي نکن و به‌اندازه‌ی دهنت حرف بزن. آخه تو چه پُخي هستي که کسي‌رو جواب کني؟ خيال مي‌کني اين‌جا هم دفترِ رئيس جمهوريه؟ تو اگه عُرضه داري بفرست دو‌تا آمپول از اون دکتر چرندي وزيرِ بهداري ريش برده‌ات بگيرن بيارن که من از صبح تا ظهر تو خيابونِ ناصر‌خسرو واسه دو‌تا آمپولِ ويتامين ب سرگردون نباشم… مملکت‌رو که خراب و زير و رو کردين، ديگه با خونه‌ي من چه‌کار دارين؟ با اين چندر‌غازی که خرجيِ خونه مي‌ده، اون‌هم از بيت‌المال، انگاري ماها‌رو خريده. هِي پولاش‌رو جمع مي‌کنه مي‌فرسته تو بانک‌هاي فرنگستون! هي يه ميليون و دو ميليون به اين چند‌تا ريشوي تملق‌گو انعام و مُشتلق و پاداش و اضافه‌کار مي‌ده. اون‌وقت خونه‌ي بي‌صاحاب مونده‌ي خودش بايد اين‌جوري باشه… مي‌دوني زنِ کروبي تو اون مريض‌خونه ماهي چند ميليون بالا مي‌کشه؟ خاک بر سرت کنن! تو به‌اندازه‌ي اون آخونده هم لياقت نداري. دلت خوشه که از همه‌شون بالاتري.
خانم در اين‌جا قيافه‌ی مضحکي به‌خودش گرفت و اَداي آقا را در‌آورد.
مش قنبر هِي مي‌گفت: «خانوم، آروم باشين. آقا از جايِ ديگه دلخورن… من تا جون تو بدنم هست همين‌جا خدمتِ شما مي‌مونم و هيچ‌جا نمي‌رم.»

July 15th, 2008

من هم تمام شدم. به پایان رسیدم!
با اجازهء دوستان و یولداشلار دیگر می خواهم این سایت را به حال خود وا بگذارم. نه تعطیل کنم و نه هر روز به روز کنم.
دوستان خوب یولداش! من از هیج کس گله ندارم. کاری با کار دیگران ندارم!
در این ده ساله یا بیشتر به این نتیجه رسیدم که ما باید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی … کار کنیم تا کاری به دیگران نداشته باشیم. حریم خصوصی افراد را محترم نگاه داریم و به زن و بهایی و یهودی و بی دین و همجنس گرا و ترک و فارس و لر و بلوچ و افغانی و …. همانقدر احترام بگذاریم که به دیگران!
دوستان! من نه قهر کرده ام و نه دلخورم. فقط می خواهم که در دنیای خود باشم. همین! همین!…. ده سال یا بیشتر قلم زدم و از از همه جیز نوشتم. اما دیگر خسته شده ام. می خواهم بروم و بنشینم رمانم را تمام کنم.
اگر می خواهید کامنتی بگذارید البته مختار هستید. اما دیگر من نخواهم نوشت. گفتنی ها را گفته ام و شنیدنی ها را شنیده ام. شاید از نوشته های دیگران برای شما کپی و پئیست کنم. اگر مطلب دندانگیری یافتم با شما در خواندنش سهیم باشم و …
زندگی من یک ورق دیگری خورده است. همین. فقط یک ورق!
برای همهء شما آرزوی خوبی و تندرستی و شادابی و نشاط می کنم.
مخلص
نگاهی

July 8th, 2008

اندکی پیرامون نظامی و داستان پیرزن و تظلم خواهی او از سلطان سنجر و …
من در نوشتهء پیشینم یک اشتباه اساسی مرتکب شده بودم و اسکندرنامه را منسوب به فضولی ذکر کرده بودم. اکنون با پوزش از دوستان یولداش و نیز با سپاس از یولداشی که اشتباه مرا تصحیح کرد، دو سه خطی از شعر بسیار معروف نظامی گنجوی را اینجا درج می کنم و نیز خاطرنشان می سازم برای کسانی که اصرار دارند نظامی را یک شاعر بزرگ “ایرانی” قلمداد کنند و او را به خاطر نسرودن اشعار ترکی بزرگش خوانند (یعنی فقط به این دلیل!)، دو بیت آخرینی این شعر معروف را نیز درج می کنم که خطاب به سلطان سنجر می گوید ترک نه ای هندوی غارتگری! یعنی اگر ترک بودی “مملکت از داد پسند می گرفت”.
نتیجه اینکه: نظامی یکی از بزرگ ترین شعرای فارسی زبان بود. محل تولد و زندگی نظامی شهر گنجه بود و حکمران آن خطه از اتابکان آذربایجان بودند که در اواسط قرن دوازدهم میلادی اتابک آذربایجان شمس الدین الدنیز، سردار و سیاستمدار نامدار، تمام امیرنشین ها و شیخ نشین های پراکنده در دو سوی ارس را متحد نمود و دولت نیرومندی تشکیل داد. این سردار در سال 1152 ناحیهء اران را که پایتخت آن گنجه بود تسخیر کرد و گنجه را پایتخت خود کرد. اتابکان با دوری جستن از خلفای بغداد شهرهای بزرگی بنا نهادند و شماخی، اردبیل، تبریز، بردع، باکو، دربند (حالا در داغستان است)، شامخور و شناران شهرهایی بودند با جمعیت بیش از یک صد هزار نفر. در همین زمان دوران برده داری از بین رفت و دوران فئودالیسم آغاز گردید و کاخ ها وکاروانسراها و بازارهای بزرگ رونق گرفتند. در عصر جدید (قرن دوازده) علوم مختلف و از جمله شعر و سخنوری جهش های عظیمی کردند و دانشمندان و ادیبان بزرگی مانند حلاج، ابن سینا، ناصر خسرو، فلکی شیروانی، خاقانی، بیلقانی، ابوالعلاء گنجوی (گویا پدر زن خاقانی هم بود) پا به عرصهء وجود گذاشتند.
نام اصلی نظامی الیاس بود فرزند یوسف. نظامی داستان های حیرت آوری به ویژه در هفت گنبد دارد که با داستان های سوررئالیستی امروزی پهلو می زند. حتی اپرای معروف توراندخت هم از یکی همین داستان ها اقتباس شده است.
توصیف های نظامی و داستانسرایی هایش هنوز نو و بدیع هستند. عجیب که حتی زنان توصیف شده در آثار او همواره قوی و نیرومند هستند. زنده یاد سعیدی سیرجانی در کتاب دو زن خود شخصیت شیرین را با شخصیت لیلی در کتاب لیلی و مجنون مقایسه کرده است که بسیار خواندنی است.
نظامی در اغلب اشعارش از عدالت و داد سخن می گوید و بیدادگری و ظلم را می کوبد:
رسم ستم نیست جهان یافتن/ ملک به انصاف توان یافتن/ مملکت از عدل شود پایدار/ کار تو عدل تو گیرد قرار…
من در سایت “گنجور” که تمام آثار شاعران بزرگ را می توان در آن یافت و کلمات را جست و جو کرد با وارد کردن کلمهء ایران هرگز به شعری بر نخوردم که نظامی خود را منسوب به ایران کرده باشد. البته از بهرام گور -شاه اسطوره ای ایرانی - و دیگران بسیار یاد کرده است. در اسکندرنامه (در کتاب شرف نامه) اسکندر پس از فتوحات بسیار و از جمله فتح ایران به سرزمین خورشید می رسد. سرزمینی که در آن بیداد و ظلم وجود ندارد و تصمیم می گیرد که به یورش ها و ستمکاری ها و استیلاگری های خود پایان دهد. یعنی آرمان نظامی ایجاد یک آرمانشهر خورشید است.
به نظر من - که در این چند روزه غرق در آثار نظامی بودم - زبان مردم گنجه در آن زمان ترکی بود. زبان علم و دین عربی و زبان شعر و ادب فارسی. آنجا که امیر از شاعر می خواهد منظومه ای (به گمانم خسرو و شیرین) را به زبان ترکی بسراید، لابد نظامی ترکی هم می دانسته ولی ترجیح می داده که به فارسی بسراید و به امیر می گوید ترکانه سخن سزای ما نیست.
نیز عجیب اصرار داشته که می ننوشد! هرچند از می نوشی قهرمانانش ستایش می کند ولی خودش بارها نوشته که من می انگوری نمی نوشم. می او می عرفانی است.
…..
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام
وز تو همه ساله ستم دیده‌ام
………….
دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نه‌ای هندوی غارتگری
مسکن شهری ز تو ویرانه شد
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
….
حالا بحث نظامی را به پایان می رسانم ولی باید این نکته را هم یاد آور شوم که ایرانی بودن یا ایرانی نبودن نظامی به هیچ وجه از ارزش ادبی و شعری او نمی کاهد. ما در تاریخ یک ایران فرهنگی داریم و یک ایران جغرافیایی. برخی دو را با هم قاطی می کنند. ایران فرهنگی مانند دنیای انگلیسی زبان است که هند و استرالیا و نیجریه و انگلستان و آمریکا و … شاملش می شوند. در دنیای فرهنگی ایران ممکن است مولوی (رومی) یا رودکی سمرقندی و امیرخسرو دهلوی و اقبال لاهوری و …. ایرانی نامیده شوند. اما در دنیای جغرافیایی مساله فرق می کند. حیدربابایه سلام شهریار یکی از آثار ارزشمند دنیای ترک است ولی شهریار یک شاعر ایرانی است(ایران جغرافیایی). نیز کلا این مسایل که برای برخی تابو هست برای من مانند شهید دزدی مجاهدین خلق و چریک ها و غیره است. اغلبشان به شهدای خود افتخار می کنند و سعی می کنند شهدای رقبا را به نام سازمان خود ثبت کنند! اینجاست که با نیما هم صدا می شوم: دنیا خانهء من است!
….
- از رفتن سرایدارچی بسیار غمین هستم. اما رفتنش کاملا دلایل شخصی داشت و دوستی ما ادامه دارد و کار مشترکی نیز با هم داریم پیش می بریم.

July 2nd, 2008

برای خالی نبودن عریضه..
مانند همیشه چند سینه سخن دارم. چند روزی سفر بودم و در حضر هم کار بنایی و کف سابی و غیره داشتم. حالا اتاقم شده عین یک دسته گل!!! (اتاقی که مانند یک دسته گل باشد باید بسیار وحشتناک باشد. نه؟ اما این را مادرم می گوید!)
با سپاس از یورغون و آقای سید حیدر بیات که مرا به نوعی به ادبیات قهوه خانه ای پیوند زده بود سخن ها دارم که می گذارم برای بعد. البته به گمانم شاید منظور ایشان از قهوه خانه میخانه باشد! اما در هر حال قهوه خانه هم در فرهنگ آذربایجان نقش بسیار مهمی داشته و دارد و مقاله ای که دوستم ماشاءالله رزمی در روزگار نو نوشت محشر بود. آل احمد و ساعدی و بهرنگی هم پیرامون قهوه خانه های تبریز قلم زده اند. در هر حال دلم می خواهد وارد یک بحث اساسی پیرامون ادبیات جدید آذربایجان بشوم که پرچم دارانی هم دارد و به سبک بدیعی سخن می سرایند. یعنی نباتی و واقف و سهند و شهریار و ساهر و … را پشت سر گذاشته اند و دارند به پست مدرنیسم نزدیک می شوند. به نظرم این بحث بسیار مهم است و باید دوستان کمک کنند.
- پیمان عزیز خواهش می کنم آن ای میل را دگرباره روانه کنید!
- برخی از لینکی که وطنداش گذاشته بود عصبی و عصبانی شده اند. من نمی دانم که واقعا آن مطلب تا چه اندازه واقعیت دارد. البته می توان با اندکی کارآگاه بازی و تلفن کردن به آن شماره ها سر نخی به دست آورد. اما بگذارید داستان خودم را در دوران خوش اختناق بگویم:
دوران خوش اختناق البته دوران محمد رضا شاه پهلوی بود! دوستم جمشید چالنگی این اصطلاح را در سفر مصر بنده در ذهن و ضمیرم حک کرد و همین عبارت خوش فصلی شد از کتاب سفرنامهء مصر من که در روزگار نو درآمد و حالا منتظر کتاب شدن است!
در آن دوران خوش اختناق که من به خاطر خواندن چند جلد کتاب غیر ممنوعه (مجاز) و اندکی گوش دادن به شور امیروف و اپرای کور اوغلو و لیلی و مجنون و آوازهای رشید بهبوداف و البته زینب خانلاروا و یکی دو کتاب درسی فیزیک پیرامون ماده و الکترون و … (که حضرات ساواک به ماتریالیسم دیالکتیک تعبیر کرده بودند!) به زندان افتاده بودم و مرتب کتک و شلاق می خوردم (که اصلا مزه نداشتند) یک روز به گمانم آقای شفیعیان نامی که بازجوی من بود و من بسیار ازش وحشت داشتم (آخر هنوز سوز و شترق کشیده اش را پس از سی و چند سال در گوشم احساس می کنم) روزی از در دوستی و صفا و صمیمیت وارد شد و گفت: چرا نمی ری دنبال دختربازی و عشق و حال؟ زندگی یعنی خور و خُس و کس! برو دنبال این سه! (از برخی دوستان پوزش می خواهم که کلمهء سومی را نقل قول کردم. نقل قول است دیگر!)
نمی دانم که لینک وطنداش را باور بکنم یا نه. اما به هر صورت این نوع نظام های خودکامه از شیرین کاری ها بسیار دارند. مگر ماجرای رقص سکسی آن خانم در جلسهء برلین یادتان رفته که گنجی و کردوانی و یوسفی اشکوری و چند تن دیگر به زندان های طویل المدت محکوم شدند و بعدها معلوم گردید که آن خانم رقصنده از خودی ها بوده و تمام ماجرا هم سناریوی خودشان بوده و …

بگذریم…
دلم می خواهد ار دوستان عزیز نظرخواهی بکنم که چرا امپراتوری بزرگ ایران زمین که مغلوب اسکندر مقدونی شد و جنگ های زیادی با امپراتوری رم داشت و یونانیان ایرانیان را بربر (وحشی) می خواندند و تا این اواخر که بفهمی نفهمی زیر نگین امپراتوری های روسیه و انگلیس بود و حتی برای نخستین بار دولت ملی صفویان توسط اشرف افغان سقط شد و ایران به طور وحشتناکی مورد تحقیر قرار گرفت و غیره … که داستانی است پر از آب چشم …. تمام این فاتحان که کم از چنگیز و عرب ها و ترکان نداشتند و حتی سلسله های ترک به نوعی خود را به سلسله های ساسانیان و غیره می بستند و نام کیخسرو و کیقباد و کیکاوس و غیره برای خود انتخاب می کردند و زبان فارسی را بسیار ارج می نهادند، چرا … چرا …. چرا …. سلسله های ترک و ایلخانان (تخم و ترکه های مغول) و عرب ها که اسلام را به ایران آوردند و در زمان خود مترقی تر و سکولار تر از نظام کاستی و مغ منشانهء ساسانیان بود، این چنین مورد نفرت روشنفکران فارس زبان (و شاید ترک زبانانی مانند ناصح ناطق و کسروی و رضازاده شفق و …) قرار گرفته اند و کمتر کسی اشغالگران غربی را مورد شماتت قرار نمی دهد و حتی کسی مانند فضولی (اتفاقا شاعر ترک زبان!) در اسکندرنامه اش او را تحسین می کند.
در این وقت نیم شب البته جای این گونه گفتمان نیست ولی من از دوستان غایب از نظر مانند صنمی عزیز و آمیرزا و قندهاری و مهناز و نیز دوستان اندک بجای مانده مانند مارالان خواهش می کنم که این بحث را باز کنند. منت دارشان خواهم بود
مخلص
نوش
یولداش

June 22nd, 2008

نفت و نکبت…
نیجریه و نروژ…

من اصولا کمتر قلم به قلم یا شاخ به شاخ خوانندگان این سایت می شوم. به ویژه در برابر کسانی که می دانم حرفی برای گفتن دارند ولی نمی دانند که چگونه بگویند!
شیرازی اوغلو از این جنم ها است. من هم او را دوست می دارم و هم از تکرار مکررررررررررررررررررررررارتش بی زار می شوم…
به گمانم دوستانی مانند آمیرزا - که خدایش بیامرزد یا نیامرزد ولی ای کاش حتما دوباره سر وکله اش در سایت پیدایش شود - مانند من گمان می کنند!
برای گل روی شیرازی اوغلو می نویسم که در دنیا دو افق متفاوت پیرامون نفت وجود دارد. بدترین اش نیجریه است و بهترین اش نروژ. نفت برای یکی نکتب آورده و برای دیگری نیک بختی. حالا پیدا کنید مثلا موقعیت ایران و عربستان و آذربایجان و قزاقستان و ونزوئلا و غیره را در این میان!
دوستان عزیز!
من به خاطر برخی از مسایل در این چند روزه شدیدا سیاسی شده بودم! با چند نفر از مهم ترین چهره های سیاسی ایران مذاکره و اختلاط داشتم. نیز با چند نفر از بهترین مغزهای سیلیکان ولی (مرکز کامپیوتر و تکنولوژی جهان در کالیفرینا) آشنا شدم. لابد نام برخی از بنیان گذاران سیلیکان ولی مانند استیو جابس و بیل گئیتس و بنیان گذاران گوگل و ای بی (پییر امیدیار) و … را به گوش تان خورده است. امید کردستانی و ده ها نفر مانند ایشان مانند …. (گفتند که نام شان را ننویسم) را هم لابد می شناسید! نه؟ اگر نه به گوگلید!
این همه را نوشتم تا بگویم که این شیرازی اوغلو سخت بی راهه می رود! سنگلاخ می رود!
او درآمد نفتی ایران را مانند نیجریه می بیند. متاسفم! فرض کنید کسی پول و پله ای دارد و نوکیسه است و هی هی هی هی هی … به رخ می کشد پول و ثروتش را!!!
من در همین گیر و دار با کسانی آشنا شده ام که فقط در ازای چند هکتار زمین در ایران - در هر کجای ایران - حاضرند که یک سیلیکان ولی در ابعاد اسرائیل و هندوستان درست کنند. ( که در آن کشورها کرده اند!) یعنی دولت کاری به کارشان نداشته باشد و آنان یک میلیون (یعنی یک میلیون) شغل ایجاد کنند و میلیاردها دلار درآمد برای کشور و چپر نشینان خوزستان و فارس و آذربایجان و غیره … درآمد نفت را ولش کنیم دیگر!! ما هزاران مغز داریم که تلف می شوند.
شاید بزودی برنامه و بلو پرینت این دوستان یا هموطنان را ببینید.
یعنی این که من (یعنی مرتضی نگاهی) از کسی که دوستش دارم ( شیرازی اوغلو) انتظار ندارم مانند هوگو چاوز و پوتین و صدام حسین و احمدی نژاد و دیگران سرمست پول نفت بشود و هی هی هی هی هی هی هی هی هی …. به رخ بکشد.
چون دوستش دارم می نویسم و گرنه بی خیالش! برود به دنبال دیگر نفت پرستان و سرمستان دیگر…. (حیف است البته!)

June 19th, 2008

http://www.shahrvand.com/?c=118&a=4692
سخنرانی مرتضی نگاهی روزنامه نگار و نویسنده در تورنتو
فرح طاهری

روز یکشنبه اول جون 2008، در سالن کتابخانه نورت یورک، مرتضی نگاهی روزنامه نگار و نویسنده ایرانی ساکن سانفرانسیسکو، به دعوت بنیاد زبان و فرهنگ آذربایجان ایران ـ کانادا زیر عنوان “هویت ملی ایرانیان” به زبان فارسی سخنرانی کرد.

در آغاز محمد علیزاده از بنیاد زبان و فرهنگ آذربایجان ایران ـ کانادا به حاضران خوشامد گفت و از حمایت نشریه شهروند در برگزاری این جلسه تشکر کرد و مرتضی نگاهی را معرفی کرد.

مرتضی نگاهی نویسنده و روزنامه نگار زاده ی سراب در سال1330 تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در سراب خوانده و در دانشگاه تبریز در رشته ی فیزیک لیسانس گرفته است. در سال 1983 به فرانسه رفت و در سال 1985 در آمریکا ساکن شد. در فرانسه و آمریکا در رشته های مدیریت و کامپیوتر دانش آموخت. او اکنون سالهاست که ساکن سانفرانسیسکو است. فعالیت های روزنامه نگاری را در خارج کشور با ماهنامه ی روزگار نو چاپ پاریس آغاز کرد. از کتاب های او سفرنامه آذربایجان با نام یاشاسین آشکارلیق(زنده باد فاش گویی)، یادداشت های سفر حج، سفر مصر، مجموعه داستان های کوتاه، رمان ترس و یاد یار و دیار را می توان نام برد. او نوشته هایش را در پایگاه اینترنتی اش به نام یولداش www.negahi.comمی نویسد.

مرتضی نگاهی به نوبه ی خود از بنیاد و شهروند تشکر کرد و به موضوع سخنرانی اش پرداخت.

هویت ملی ایرانیان چیست؟ این پرسشی ست که زمانی که یک دوست به نگاهی گفته، ارمنی ها در ایران کلیسای‌شان را دارند، باشگاه آرارات دارند، مراسم خودشان را دارند ولی ما ترک ها چیزی نداریم، در ذهن او شکل گرفته و کنجکاو شده تا بداند آیا ارمنی ها خود را ایرانی می‌دانند؟ با دوست ارمنی خود این پرسش را در میان گذاشته و او گفته، ارمنی ها اول خودشان را ارمنی می‌دانند تا ایرانی، زیرا از زمان شاه عباس که آنها را به زور کوچاند که طی آن نیمی از جمعیت پانصدهزار نفره ی آنان تلف شدند و بقیه به جلفای اصفهان و آذربایجان رسیدند، همیشه خود را در ایران به عنوان اقلیت و مهمان حس کرده اند. پس بحران هویت برای آن کسی که دوست او می‌اندیشیده از حداقل‌هایی در ایران برخوردارند، نیز وجود داشته و دارد.

نگاهی آنگاه به اقلیت های دیگر در ایران پرداخت و گفت: به نظر من بیشترین ظلم به اعراب ایران می‌شود چون از ابتدایی ترین حقوقشان محرومند. آذربایجانی‌ها در عرصه بازار و تجارت خیلی موفقند. در ارتش جزو مقامات بالا هستند ولی هموطن های عرب ما نه تنها در هیچکدام از این عرصه ها به مقام و قدرتی نرسیدند، بلکه همیشه با نگاه تحقیرآمیزی که در جامعه نسبت به اعراب وجود داشته بویژه از زمان رضاشاه، که حتی نمود خود را در ادبیات از سوی شاعران بسیار بزرگ و خوب ما نشان داده، روبرو بوده اند. این نگاه، اعراب را همان‌هایی می‌داند که به ایران حمله کردند و اسلام را تحمیل کردند. عرب ستیزی در جامعه و حتی ادبیات مدرن ما همواره وجود داشته، در حالی که دو میلیون هموطن عرب ما شهروندان ایران بوده و هستند، ولی چون نهادهای مدنی کمتر داشتند صداشان به جایی نرسیده است. اعراب هموطن ما وقتی اعراب همسایه و اطراف خود را می بینند، مثلا بحرین را که شکوفاترین رشد اقتصادی را دارد، و خودشان را با آنان مقایسه می‌کنند که در حالی که زیر پایشان نفت است، در فقر زندگی می‌کنند، بیشتر ستمی که بر آنان می‌رود حس می‌کنند.

نگاهی چنین تبعیضی را ناشی از تقسیم جامعه به “خودی” و “ناخودی” دانست و گفت: وقتی جامعه به خودی و ناخودی تقسیم می‌شود، همیشه خودی ها رانت خواری را شروع می‌کنند و ناخودی ها زیر فشار و ستم قرار می‌گیرند.

سخنران با اشاره به اینکه هویت ملی در کانادا و آمریکا، مطرح نیست، ولی در ایران، این موضوع همیشه مسئله بوده است، گفت: این بدین خاطر است که ما حس تعلق نداشته‌ایم و همیشه خواستار آن چیزهایی بوده ایم که نداشته ایم. اگر پیغمبرمان می آید می‌گوید: “گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک” چیزهای خوبی ست، یعنی که این ها را نداشته ایم که او می‌گوید خوب است. وقتی پادشاهمان داریوش در کتیبه هایش می‌گوید “اهورا مزدا! ما را از خشکسالی و ریا دور نگه دار!” یعنی صداقت نداریم و خواستار‌ آنیم. هویت ملی هم چیزی ست که ما سرگردان به دست آوردنش هستیم بویژه بعد از جمهوری اسلامی این مسئله بیشتر شده است.

نگاهی افزود: یکی هویت ملی ایرانیان را در شاهنامه جستجو می کند و بر مبنای داده های فردوسی هویت ملی را تعریف می‌کند. قبل از آن مظهر ایرانی بودن زرتشتی گری بود. زمان قاجاریه میهن بر پایه شاهی که مظهر خداست و شیعه معنی داشت. در آن زمان زبان محلی از اعراب نداشت. پادشاهان ترک می آمدند و ایران را تسخیر می‌کردند و یک امپراتوری بنا می‌کردند تا آسیای صغیر…. و نام خود را کیخسرو و کیکاووس و … می گذاشتند. آنان به نوعی خود را ادامه دهندگان سلسله‌های پیشین ایران می‌دانستند!

نگاهی با اشاره به شکل گیری هویت ملی از زمان مشروطه گفت: ما تا انقلاب مشروطه رعیت بودیم و به عنوان یک شهروند پذیرفته نمی شدیم. در مشروطیت بود که مردم با دیدن اروپا و آشنایی با افکار آنان مفهوم جدیدی از ملت و هویت ملی ارائه دادند.

سخنران آن گاه به دو نگاهی که در اروپا به هویت ملی وجود داشت اشاره کرد و گفت: این دو نگاه یکی نگاه آلمانی به هویت ملی ست که نژاد و زبان را اصل می گیرد و دیگری نگاه فرانسه، که نسل جدیدی از روشنفکران و انقلابیون تعریف جدیدی از ملت ارائه دادند. ارنست رنان یکی از آنان بود که کتابی نوشته به نام “ملت چیست؟” که در آن فرضیه نژاد و زبان و دین را رد میکند و به آن باور ندارد و می‌گوید یک ملت حتما باید یک گذشته ی تاریخی مشترک داشته باشند و دوش به دوش هم فداکاری کرده باشند. آن مجموعه (مردم) باید در زمان حال حتما یک همدلی و میل زیستن در کنار یکدیگر را هم داشته باشند. مثل زمان جنگ ایران و عراق که ترک، کرد، لر، فارس، بلوچ و عرب در کنار یکدیگر در مقابل ارتش صدام جنگیدند و کشته شدند.

مرتضی نگاهی با شعری از مولانا که میگوید: “همدلی از همزبانی بهتر است”، در این رابطه با مثال هایی مفهوم شعر را توضیح داد و گفت: دکتر مریدی از ارومیه می آید و اینجا در کانادا به پارلمان می‌رود درحالی که در شهر خودش ارومیه نمی توانست حتی عضو شورای شهر شود زیرا که نمی توانست از سد شورای نگهبان بگذرد.

سخنران در ادامه به مباحثی که در رابطه با ملیت ها و تجزیه و استقلال آنها مربوط می‌شود، پرداخت و به عنوان نمونه به کشورهای اروپای شرقی بعد از فروپاشی شوروی سابق اشاره کرد و گفت: اگر به 20 سال اخیر نگاه کنیم، جدا شدن کشورها از هم در بهترین حالت مورد چک و اسلواکی ست که مسالمت آمیز جدا شدند ولی همین ها دوباره با پرچم های خودشان در ترکیب اتحادیه اروپا متحد شدند.

نگاهی عنوان کرد که بعد از انقلاب اطلاعات چشم بشر باز شد و از طریق اینترنت و ماهواره و … مردم شروع کردن به تفکر برای به دست آوردن حقوق انسانی شان. گروه های ائنیکی خواست های هویت طلبانه شان را مطرح کردند، زنان احساس کردند شهروندان درجه دو هستند، بهایی ها، همجنس گراها و … حقوق خودشان را مطالبه کردند و تنش ها و واکنش هایی در این زمینه ها در دنیا شروع شد. آنها که به دنبال حقوق خود بودند در نهادهای مدنی و “ان جی او” ها (سازمان های غیردولتی) فعال شدند، سازمان ملل یک روز را به نام روز “زبان مادری” اعلام کرد.

مرتضی نگاهی با توجه به اینکه خود ترک ایرانی است و از سوی بنیاد زبان و فرهنگ آذربایجان ایران ـ کانادا به تورنتو دعوت شده بود، مسیر سخنانش را به آذربایجان کشاند و نگاهی به گذشته‌ی آذربایجان کرد و گفت: بعد از شکست فرقه ی دمکرات در سال 1324 وقتی ارتش شاهنشاهی به تبریز رفت، کتابسوزی راه انداخت و بسیاری بدون محاکمه کشته شدند و حدود 40 تا 60 هزار تن همراه با سران فرقه به آن سوی مرز فرار کردند که بعدها بسیار زجر کشیدند. پس از آن تبریز دیگر شهر اول ایران بعد از پایتخت، نبود و جز یکی دو صنعت مثل تراکتور‌سازی و ماشین‌سازی، چیزی برایش اختصاص داده نشد. تبریزی که روزی روزگاری “دارالسلطنه” بود و پرورشگاه ولیعهد یا شاه آینده ی ایران.

سخنران به مسائلی اشاره کرد که زمینه ساز به راه افتادن موج هویت طلبی نزد ترک ها شده و از جمله به خاطرات تلخ خود در گذشته اشاره کرد و گفت: ما ها را در سراب “تخم و ترکه ی غلام یحیی” می‌نامیدند و مورد آزار قرار می‌دادند و در پایتخت لهجه‌مان را مسخره می‌کردند!

نگاهی، در رابطه با بالا گرفتن موج هویت خواهی، به تصویر کلیشه ای که از ترک‌ها در رسانه های ایران ساخته بودند، اشاره کرد و گفت: تا دیروز ترک ها در فیلم ها یا چای می آوردند و یا راننده کامیونی خشن بودند، ولی با رواج اینترنت و ماهواره، آنها دیدند که تصویر همتاهایشان در ترکیه و آذربایجان متفاوت است. از این رو به فکر افتادند که به حق خودشان برسند و هویت دیگری پیدا کردند و به آن مغرور شدند.

پس از استراحتی کوتاه نیمه ی دوم با موسیقی آغاز شد.
صمد پورموسوی و لاله جوانشیر با نواختن ساز ترکی و خواندن ترانه های ترکی، میهمان برنامه را به سرزمین مادری بردند و با تشویق از سوی حاضران روبرو شدند.
سپس برنامه با پرسش و پاسخ پی گرفته شد.

در پاسخ به یک پرسش نگاهی گفت: رضاشاه بر مبنای ایده هویت ملی آلمانی هویت ملی را تعریف کرد. یک ملت، یک نژاد و یک زبان. او میخواست کشور را یک زبانه کند و زمان پسرش هم این ادامه پیدا کرد. یک عده از روشنفکران آذربایجان هم همصدا شدند مثل کسروی و رضازاده شفق به این موضوع دامن زدند و آن سیستم را اجرا کردند.

نگاهی در پاسخ به پرسشی که چرا مسائل آذربایجان در رسانه های خارج کشور منعکس نمیشود، گفت: در لس آنجلس ما یک نشریه مثل شهروند نداریم. آنها این انقلاب را حمله دوم اعراب خوانده اند، باستان گرا شده اند و چسبیده اند به کوروش و داریوش (که البته چیز بدی هم نیست). کسانی که کارمندان صدای آمریکا و آلمان و رادیو فردا هستند بیشتر عقاید خودشان را ترویج می دهند و این سیاست آمریکا نیست. گرچه شاید آمریکا و اسرائیل بدشان نیاید که تنش های قومی بیشتر شود تا شاید به جمهوری اسلامی فشار بیشتری بیاید.

او با اشاره به ترس فارس زبان ها از مطرح شدن حقوق اقوام گفت: به فارس زبان ها باید گفت اگر در مدارس ما زبان ترکی تدریس شود ایران تجزیه نمی‌شود بلکه مستحکم تر هم خواهد شد.

نگاهی به ایران امروز پرداخت و گفت: من با خانواده ام صحبت می‌کنم و می‌بینم آنجا مسئله به این شکل که اینجا مطرح است نیست. ترک ها در ایران پخش هستند. آنها در خراسان و بسیاری از مناطق ایران حضور دارند و فقط در آذربایجان متمرکز نیستند. آنها همیشه خودشان را ایرانی دانسته و می دانند.

نگاهی با مطرح کردن مسئله تجزیه و استقلال طلبی گفت: اگر جدا شویم فوقش می شویم یک بنگلادش، یک کشور بسته که چیزی هم نداریم. ما باید با اعتراضات مدنی و مبارزات مسالمت آمیز مطالبات فرهنگی مان را مطرح کنیم و از روشنفکران فارس هم بخواهیم که همراه ما باشند.

فارس ها از زمان پیشه وری خاطرات بدی دارند و می‌ترسند ایران تجزیه شود. چاره ی کار هم گفت وگوهایی مثل امشب است. نباید همیشه برنامه هایمان را به ترکی برگزار کنیم و اینطوری خودمان را جدا کنیم.
عکس ها: لیلا مجتهدی

June 15th, 2008

یولداشلار، عزیز یولداشلار..
اولا از اینکه به خاطر مسائل عدیده نتوانسته ام در این مدت طولانی چیزکی بنویسم، پوزش می خواهم. خب، سفر بود دیگر و در خانه میزبانی سه مهمان عزیز و جلسات ادبی و سیاسی و … البته مسابقات فوتبال جام اروپا هم بی تاثیر نبود!
از دوستان عزیز، رهگذر و دکتر کاظم رنجبر و دیگر دوستان که به نوعی در غیاب من شعلهء این سایت را همچنان روشن نگاه داشتند سپاسگزارم.
برای عرض ادب پیرامون پرسش رهگذر عزیز که از فرق بین مردم دو سوی ارس (یا نکات اشتراک آنان) پرسیده بودند چند کلمه ای می نویسم:
من چندین بار به آنسو سفر کرده ام و وجوه اشتراک مان در کتاب یاشاسین آشکارلیق (در سایت یولداش موجود است) به قلم آورده ام. البته آن دوران گورباچف که آذربایجان در کسب استقلال خود و به عنوان نخستین جمهوری هم مستقل شد، با وضع فعلی بسیار تفاوت می کند.
امروزه آنان یک “ملت” شده اند. با دولتی مستقل که در سازمان ملل نماینده دارد و از طرف تمام کشورهای دنیا به رسمیت شناخته شده است. هرچند میراث دار یک پیشینهء تاریخی سرشار از فساد دوران قاجاریه تا شوروی است. با این همه، درآمد هنگفت نفت و موقعیت سوق الجیشی آنان و روابط حسنه شان با دولت های اروپایی و آمریکا و حتی اسرائیل و کشورهای حاشیه خلیج فارس به جمهوری آذربایجان موقعیت ویژه ای را بخشیده است که دیگر با “اینسویی” ها (یعنی اهالی آذربایجان ایران) به شدت دور افتاده اند. آنان در جست و جوی یک هویت اروپایی هستند و حتی مجازات هایی مانند اعدام را لغو کرده اند، ولی در اینسو مردم تازه می خواهند زبان مادری شان را یاد بگیرند و بزرگ ترین و پرشورترین روزشان را (به نظر من به اشتباه!) روز اول خرداد می دانند که علیه “سوسک” خوانده شدنشان توسط یک کاریکاتوریست و نویسنده روزنامهء “ایران” به خیابان ها آمدند و علیه ظلم و تحقیری که به آنان روا شده دست به اعتراض زدند.
البته آنان نیز زخم هایی دارند مانند از دست دادن منطقهء قره باغ که ریشه در روابط ارمنستان و روسیه دارد و شاید هم بزودی رفع شود. دلار سبز و نفت سیاه حلال مشکلات خواهد شد!
اگر از این انشاء نتیجه بگیریم باید توجه داشته باشیم که دویست سال دوری و جدایی این دو پاره را بسیار از هم جدا کرده کرده است. شاید در روستاها و شهرهای کوچک هر دو سو خاطرات مشترک و فولکلور و موسیقی و مذهب و زبان هنوز این دوپاره را به هم وصل بکند ولی در شهرهای بزرگ و در مقیاس های بین المللی این جدایی بسیار ژرف و سترگ است. آنان سال های سال روسوفیل شده بودند و حالا پا به پای تکنولوژی آمریکا گرا شده اند و اینسو به ضرب استبداد فارسوفیل و از خود بیگانه شده اند! ما زبان گم کرده و خود باخته شده ایم و آنان تازه خود را در می یابند. ما آنچه خود داریم از بیگانه تمنا می کنیم و آنان آن چه خود داشته اند را به دست می آورند.
این بحث را ادامه خواهم داد……
پس نوش!

June 5th, 2008

سفرنامهء کانادا…
من سال ها پیش یک بار، فقط یک بار به شهر ونکوور کانادا سفر کرده بودم. سال ها پیش از آن به هنگام روزهای داغ انقلاب که مردم اغلب “ذوب” می شدند در انقلاب و خشونت و شعار، من برای آنکه ذوب نشوم تمام دار و ندارم را فروختم و یک بلیط هواپیمای ایرفرانس درجه یک به دورترین نقطهء عالم از ایران که ونکوور بود خریدم. به امید آنکه روزی بتوانم آن بلیط را به چند بلیط و چند مقصد تقسیم کنم. آخر خروج ارز قدغن بود. شهر ونکوور را که دورترین گوشهء دنیای من در ایران بود دیوید انتخاب کرد که بلیط فروش ارمنی یک آژانس مسافرتی بود. یادش به خیر! آن ارمنی مرد خوب که پس از آن خود به لوس آنجلس رفت و برگشت و زندان رفت و ….
من روی نقشهء جهان شهر ونکوور را پیدا کردم و هرگز گمان نمی کردم که روزی روزگاری پایم به آنجا برسد. اما رسید ولی نه با آن بلیط. با اتوموبیل به آن شهر رفتم. آن بلیط بعدها به مقصد لوس آنجلس تغییر کرد و من آوارهء پرآوازهء دنیای کوچک خود شدم. سفرها کردم و به قول یک بزرگ مرد فرانسوی که گفته بود: (کوتاه ترین ره به درون از دور دنیا می گذرد!) برای شناختن خود آواره شدم. اما هنوز اندر وادی هیچستانم من.
ونکوور شهری است در غرب کانادا و تقریبا شبیه همین سانفرانسیسکو. اما تورنتو بیشتر به شرق آمریکا می ماند با اندکی لطافت اروپایی. صد و چندهزارنفری هم از ایرانیان ساکن همین شهرند.
در تورنتو بود که من با چند همشهری آشنا شدم. هم نشین شدن با همشهری ها البته شیرین است، اما در همین حال یک خبر بد هم شنیدم. معلم خوب دوران دبیرستان سرابم که فیزیک درس می داد، چند سال پیش در ایران از دنیای ما برون شده و ما را وداع گفته … چه تلخ است از دست دادن معلمی که دوست هم بود. روانش شاد باد احد آقایی که هم ما را با علم فیزیک آشنا کرد و هم شیک پوشی و تجدد آموخت. شباهتی به آلن دلون داشت و لباس های بسیار شیک می پوشید و ما رهرویش بودیم! تازه داشتیم شاملو و اخوان و فروغ را کشف می کردیم و کششی هم به مارچلو ماسترویانی و آلن دلون و سوفیا لورن و بریژیت باردو و … داشتیم! چه کوچک بود سراب ما!
در همین سفر تورنتو بود که با انسان های نازنین آشنا شدم. با حسن زرهی که با مجله “شهروند”ش معنای شهروندی را سال هاست که می آموزد و شعرهایی می سراید که از دل من بر می خیزد و واژگانی می نویسد که من در پی اش هستم! باور می کنید؟ من در عمرم هیچ “بچه جنوب” ناجور ندیده ام! همه خونگرم و همه با صفا و همه رفیق خوب.
از لیلا که با من مصاحبه کرده بودم نوشتم. یک بانوی سرابی خوب. نیز لاله و صمد را هم از نزدیک دیدم که بایقوش را با خون دل در می آورند و همه اش دلواپس و نگران فرهنگ و زبان مادری هستند. هم خوب می نویسند و می سرایند و هم خوب می نوازند و می خوانند. صمد مرا با دنیای معماری تورنتو آشنا کرد که دیدن دارد و لاله شعرهایی خواند که شنیدن داشت.
همشهری های دیگری نیز دیدم که بسیار شاد شدم. برادر یک دوست خوب ایام دانشجویی ام حسین را دیدم و به یاد عبدالله شان افتادم. آن روزها رفتند!
اکنون دوره می کنم خاطرات را و آماده می شوم برای یک سفر دیگر… شاید…
نوش!!