تریبون آزاد 0019


80 Responses to “تریبون آزاد 0019”

  1. aalmaa

    شب یلدا در قزوین

    با اندك تشريفات باقي مانده از نسل‌ها و روزگاران گذشته، “شب يلدا” شب مهر و دوستي و شب “شب چره‌ها” است.
    مردم استان قزوين نيز همچون ديگر هموطنان ايراني، اين آيين كهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها مي‌گذرانند.
    مادر بزرگ‌ها با آوردن آجيل، انار، هندوانه و آخرين ميوه‌هاي پاييزي به همراه فرزندان و نوه‌ها تا بامداد به شادي مي‌پردازند.
    به عقيده بزرگ‌ترها آوردن ميوه‌هاي مختلف خشك و تر و ميوه‌هاي سرخ فام كه به “شب چره” معروف است، همراه با خوراكي‌هاي ديگر شگون داشته و زمستان پر بركتي را نويد مي‌دهد.
    در بعضي مواقع كه مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخير مي‌كنند كوچك‌ترها شعر “هر كه نيارد شب چره – انبارش موش بچره” سر مي‌دهند، كه مادربزرگ در آوردن “شب چره” تعجيل مي‌كند.
    در اين شب اغلب مردم‌قزوين با خوردن سبزي‌پلو با ماهي‌دودي و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله كشمش، گردو، تخمه، آجيل مشگل‌كشا و انجير خشك، شب نشيني خود را به اولين صبح زمستاني گره مي‌زنند.
    به عقيده مادر بزرگ‌هاي قزويني اگر در اين شب ننه سرما گريه كند باران مي‌بارد، اگر پنبه‌هاي لحاف بيرون بريزد برف مي‌آيد و اگر گردنبند مرواريدش پاره شود تگرگ مي‌آيد.
    يكي ديگر از آداب و رسوم “شب يلدا” فرستادن “خنچه چله” از سوي داماد به عنوان هديه زمستاني براي عروس است.
    در اين خنچه براي عروس پارچه، جواهر، كله‌قند و هفت نوع ميوه از جمله گلابي هندوانه، خربزه و سيب با تزئينات خاصي فرستاده مي‌شود.
    از سرگرمي‌هاي ديگر شب يلدا، تفال به ديوان خواجه شيراز و همدمي، همدلي و همزباني با ” لسان‌الغيب حافظ شيرازي” است كه هم گرمابخش محافل خانوادگي است و هم فرح‌بخش دل‌ها كه در واقع هم فال است و هم تماشا.
    كشاورزان عقيده دارند كه اگر شب يلدا برف ببارد، آن سال حاصل‌خيز و پر بركت خواهد بود.
    بارزترين نقطه‌اشتراك، رسوم شب يلدا در تمام نقاط ايران از جمله قزوين، ايجاد محافل مهر و دوستي و شادماني است.
    سنت‌هاي ايراني داراي مفاهيم و مضاميني است كه رشته‌هاي عواطف، علايق و وحدت را در نهاد خانواده‌ها و جامعه گسترش داده و بر استحكام اين پيوندها با تكيه بر تاريخ پرافتخار “ايران زمين” اهتمام مي‌ورزد.

    #21990
  2. aalmaa

    گر چه عمری است غریبانه فراموش تو ام

    باز مشتاق تو و گرمی آغوش تو ام

    باورم نیست که بیگانه شدی بامن و منهم

    چو یک خاطره ی کهنه فراموش تو ام

    حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست

    من پرستوی خزان دیده و خاموش توام

    #21991
  3. aalmaa

    فروش نقاشی های هیتلر

    http://ravi.ir/archives/000201.php

    #21992
  4. aalmaa

    پس آیندۀ فلسفه، همچون گذشته‌اش، نوعی تکرار خلاقانه است. ما باید افکارمان را همۀ شب تاب آوریم، برای همیشه.

    فیلسوف آدم مفیدی است، زیرا او وظیفه دارد بامداد حقیقت را زیر نظر بگیرد، و این حقیقتِ نو را در تقابل با عقاید قدیمی تفسیر کند. اگر ’باید افکارمان را همۀ شب تاب آوریم‘، بدین خاطر است که باید به‌طرزی درست جوانان را فاسد کنیم. وقتی احساس می‌کنیم یک رخداد‌ـ‌حقیقت دارد پیوستگیِ زندگیِ عادی را ازهم می‌گسلد، باید به دیگران بگوییم: ’بیدار شوید! زمان فکر نو و کنش نو فرا رسیده!‘ ولی برای این‌کار، ما خودمان باید بیدار باشیم. ما، فیلسوفان، اجازه نداریم بخوابیم. یک فیلسوف یک شب‌پای بیچاره است.

    #21993
  5. aalmaa

    براي دوست داشتن انسان هاي ديگر لازم نيست که هر بار آن ها را مي بينيد،ببوسيد. براي عشق به همسرتان نيازي نيست ادکلن گران قيمت و دسته گل چند ده هزارتوماني بخريد.براي دوست داشتن همسرتان کمتر او را بازجويي کنيد، کمتر داوري کنيد و بگذاريد هر چه مي خواهد انجام دهد و هرطور دلش مي خواهد زندگي کند. بگذاريد هماني باشد که خودش مي خواهد اگر مي خواهيد او را تغيير دهيد دچار خطا شده ايد.

    #22020
  6. aalmaa

    فوزیه اولین همسر مُحمد رضا شاه.

    http://www.sineh.com/fawzia2.htm

    #22021
  7. aalmaa

    http://www.hadeseh.com/b/archives/007546.php

    دختر شایسته ی شیراز.

    شیراز اوغلو **************************************

    #22036
  8. aalmaa

    کُجا هستند این عزیزان یولداشها چرا سایه شان سنگین شده اسم نمیبرم همه شان را میگویم . خیر پیش.

    #22037
  9. aalmaa

    *
    *
    وقتی خسته ای از همه كس ، از همه چيز، از همه جا ، ر
    وقتی نمی دانی با تن سنگين از درد چه بايد كرد ، ر
    وقتی نفس هايت در هوا قنديل می بندد ، ر
    وقتی در رگ هايت باد قله های برف پوش می وزد، ر
    وقتی سردِ سردِ سردی ، ر
    وقتی دنبال پناهگاهی می گردی
    تا اين همه زخم بی مرهم را پنهان كنی ، ر
    كافی است كه از جا برخيزی ، ر
    به ياد بهترين تابستان 18 ساله گی ، ر
    با همان غرور ترد و نرسيده ، ر
    با همان تب بی وقفه ، خود را به طبيعت برسانی . ر
    در برابر زيباترين سمفونی جهان ، ر
    در برابر نفس های زمان بايستی . ر
    *
    خاطره ها نبايد اندوهگين ات كند، ر
    خاطره ها بايد تازه ات كنند، ر
    از نيروی خاطره هاست كه می توان دوباره جوان شد، ر
    دوباره تازه شد ، دوباره پوست انداخت . ر
    بايد دوباره به شكل خاطره ها شد. ر
    *
    بايد “من” گمشده را دوباره در ساحل پيدا كرد. ر
    با اقيانوس ، با دريا ، با رود و جنگل و كوهپايه
    با طوفان ِ برگ در دل ِ طبيعت پاك ، ر
    ساده ، بی دروغ ، بی دريغ . ر
    *
    می توان دوباره تازه شد
    دوباره به خود برگشت
    دوباره گُر گرفت و لرزيد
    دوباره به خود رسيد
    به زيباترين لبخند رسيد . ر
    *
    عزيز خسته ی دلتنگ ، ر
    خودت را بردار و به ساحل ببر . ر
    خاطره هايت را چنان در آغوش بگير
    .كه همه ی رهگذران ببينند و بايستند
    *
    اگر هم كه يار در دو قدمی است
    همه ی گيسوانش را نفس بكش
    همه ی انگشتانش را از بَر كن
    در لحظه لحظه ی با هم بودن
    چنان غرق شو
    كه هيچ غريق نجاتی نتواند نجاتت دهد
    كه ماهيان از حسادت رنگ ببازند . ر
    نيروی موج می تواند شما دو تا را به اوج ببرد . ر
    *
    عشق كه هست ، مهم نيست اگر شراب باشد يا نباشد ، ر
    مستی يك بوسه با هيچ شرابی نيست . ر
    عشق كه هست، غم نيست اگر ميكده بسته است، ر
    عشق كه هست ، عشق كه هست ، عشق كه هست… ر
    با ابريشم گيسوانش ، ر
    با چشمان درشتش ، ر
    با صدايش ، ر
    با حضور بهارانه اش. ر
    عشق كه هست ، آفتاب كم نمی آيد… ر
    *
    *

    شهيار قنبری
    هفتم دسامبر 1999

    #22067
  10. aalmaa

    پر كن پياله را

    كاين آب آتشين

    دير ي ست ره به حال خرابم نمي برد !!!

    اين جام ها –كه از پي هم مي شود تهي

    درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

    گرداب مي ربايد و آبم نمي برد !!

    من،با سمند سر كش و جادوئي شراب

    تا بيكران عالم پندار رفته ام

    تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم

    تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي

    تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

    تا شهر يادها….

    ديگر شراب هم

    جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!!

    هان اي عقاب عشق !

    از اوج قله هاي مه آلود دور دست

    پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

    آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد…..!

    آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد !

    در راه زندگي

    با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

    با اينكه ناله مي كشم از دل كه: آب…آب…!

    ديگر فريب هم به سرابم نمي برد !

    پر كن پياله را……..

    #22103
  11. aalmaa

    عشق طرح ساده لبخند ماست

    معنی لبخند ما پیوند ماست

    عشق را با دست های مهربان

    هر که قسمت می کند مانند ماست

    عشق یعنی اینکه ما باور کنیم

    یک دل دیگر ارادتمند ماست

    دوستی همسایه نزدیک ما

    مهربانی نیز خویشاوند ماست

    شرح مبسوط زیان و سود عشق

    چشم غمگین و دل خرسند ماست

    گرچه ما خود را نصیحت می کنیم

    عشق اما بی خیال پند ماست

    دست خوبت را به دست من بده

    دستهای ما پل پیوند ماست

    در همه قاموسهای معتبر

    عشق تنها واژه پسوند ماست

    کیست عریان تر ز ما در متن عشق

    ارتفاعات غزل الوند ماست

    “سهیل محمودی”

    #22106
  12. aalmaa

    آن روزها

    آن روزها رفتند
    آن روزهای خوب
    آن روزهای سالم سرشار
    آن آسمان های پر از پولک
    آن شاخساران پر از گیلاس
    آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها
    - به یکدیگر
    آن بام های بادبادکهای بازیگوش
    آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
    ان روزها رفتند
    آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
    آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
    چشمم به روی هرچه می لغزید
    آنرا چو شیر تازه مینوشد
    گویي میان مردمکهای
    خرگوش نا ارام شادی بود
    هر صبحدم با آفتاب پیر
    به دشتهای ناشناس جتجو میرفت
    شبها بهنگل های تاریکی فرو می رفت

    آن روزها رفتند
    آن روزهای برفی خاموش
    کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
    هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
    پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
    آرام میبارید

    بر نردبام کهنه ء چوبی
    بر رشته ء سست طناب رخت
    بر گیسوان کاجهای پیر
    وو فکر می کردم به فردا ، آه
    فردا –
    حجم سفید لیز .
    با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشدئ
    و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
    - که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور –

    وطرح سرگردان پرواز کبوترها
    . در جامهای رنگی شیشه
    … فردا

    گرمای کرسی خواب آور بود
    من تند و بی پروا
    دور از نگاه مادرم خط های با طل را
    از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم
    چون برف می خوابید
    در باغچه میگشتم افسرده
    در پای گلدانهای خشک یاس
    گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

    آن روزها رفتند
    آن روزهای ذبه و حیرت
    آن روزهای خواب و بیداری
    ان روزهای هر سایه رازی داشت
    هر جعبه ئ صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد
    هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
    گویی جهانی بود
    هرکس از تاریکی نمی ترسید
    در چشمهایم قهرمانی بود

    آن روزها رفتند

    #22163
  13. aalmaa

    چاه نفت یا چاه جمکران

    http://www.talash-online.com/goftogu/matn_48_1.html

    #22428
  14. aalmaa

    سلام یولداشهای گرامی

    اُمید دارم که همیشه آرزوهایتان ب انجام برسد . امید دارم که در حسرت انسانی ترین چیزها که داشتن آزادی و روح آزادی و آرزوهای انسان ..برای عزیزانش پدر مادر ، و کل عزیزان بنا ب علت هایی که خود بهتر میدانیم

    مثل دیدار مادر و یا دیدار پدر و دوری از عزیزان در کنار هم بودن ها که کوچکترین خواهش انسانی است

    در حسرت نمانیم با کمال تاسف اطلاع یافتم که

    پدرم سرتیپ باز نشسته … زندگی را ب درود گُفت …

    اشگهایم را بدرقه ی راهش تقدیم میدارم و دل آزرده ام را …

    چه آرزوهآ که در سر نداشتم …دیدار ،دیدار همگی و یاد آوری خاطرات گُذشته…

    #22923
  15. aalmaa

    ادم مجبور میشه که بعضی وقت ها حرفهایش را قورت بده.

    و چقدر بعضی وقتها زندگی ، غمناک است …

    و دیگر فرصتی نیست و بدست نمیآید ،حرفهایش را باید در دل مدفون سازد

    و ب قول زنده یاد هدایت در زندگی زخمهایی است که مثل خوره انسان را میخورد.

    آه آزادی کُجایی که ب آغوشت نیازمندیم

    در حسرت آزادی…….باید تلاش کرد باید ب انسانیت رسید

    کسی حق ندارد آزادی را بگیرد حق مسلم هر انسانی آزادی است درود ب روان کسانی که در راه آزادی جان باختند

    ؛؛ب هنگام مرگ با خود چه میبریم؟”مهربانی هآرا ،مُحبت هارا. انسانیت را،
    اعمال ما هم چون نوری که از منشور زندگی منعکس میشود
    بیایید مُحبتها و خوبی ها و انسانیت راباهم تقسیم کُنیم،

    #22924
  16. aalmaa

    تقدیم ب پدرم …و شاد باد روح همه ی آزادگان

    http://sam.malakut.org/archives/2006/01/post_49.html

    #22927
  17. aalmaa

    زرد و سرخ و ارغوانی
    برگ درختان پاییز
    می ریزند بر زمین
    آرزوهای ما نیز

    درختان پاییز در خون غنودند
    سرودی به یاد بهاران سرودند:
    ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
    از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
    ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
    آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد

    توشه ای از بهاران ندارم
    یادگاری ز یاران ندارم
    گرد خاموشی و خستگی
    روی قلبم نشسته

    همچو خزان خموش و زرد
    در ره تو نشسته ام
    تا تو مگر قدم نهی
    باز به چشم خسته ام

    زرد و سرخ و ارغوانی
    برگ درختان پاییز
    می ریزند بر زمین
    آرزوهای ما نیز…

    #22928
  18. آمیرزا

    آلما خانم برگ سبز!
    سر شما سلامت و هر چه خاک اوست عمر شما باشد.

    #22988
  19. شيرازى اوغلو !!!

    آلماى عزيز
    خداوند پدر شما را مورد رحمت خود قرار دهد و بيامرزد
    بلي
    زندگي پاياني هم دارد…
    خدا كند كه پايانمان خوش باشد…
    خدا كند كه از ما به خوبي ياد كنند…
    يقين دارم پدر دسته گلي چون شما, باغباني نيك فطرت بوده, كه از اين جهان فاني به گلستان ارم و جوار گلهاى بهشتي پر كشيده…
    روحش شاد

    #23055
  20. aalmaa

    آمیر زا

    با درود فراوان ب شما و سپاس فراوان همیشه شاد و همیشه خوش باشید

    #23119
  21. aalmaa

    شیراز اوغلو

    سلام و مرسی سپاس گزارم از مُحبّت بی دریغ ِتان…آری

    نام نیکی گر بماند زآدمی به کز او ماند سرای زرنگار …

    در نهایت از این که شما عزیزان را دارم بهترین تسلّی خاطر م هست و خواهد بود همیشه سبز شاد و سلامت باشید همه تان

    #23132
  22. qandahari

    خانم آلمای عزیز ،

    چند روز بود که جای شما را درسایت یولداش خالی میدیدم ، ابتدا فکر کردم ، به تعطیلات رفته اید. اما باخود گفتم بی خدا حافظی نمیرفت . گفتم به “خانه بغلی” سر بزنم که شاید آنجا باشید. “خانه گوئی بسرم ریخت چو این قصه شنیدم” مرا در غم خود شریک بدانید. ایزدتعالی روح درگذشته عزیزتان را شاد دارد.

    رفت از وی جنبش و طبع وسکون ، از چه از انا الیه راجعون / مولانا

    همه ما قطره هائی از آن دریای جان هستیم ، که روزی تن مان چون صدفی آن قطره رحمت (مهر) را در بر گرفته بود ، ویک روز از این صدف ، از قالب تن ، در میآئیم که به آن دریای جان به پیوندیم. گردش قطره باران را در نظر بگیر و به بین با چه شتابی رو باقیانوس دارد. و این شتاب آنگاه تمام میشود، که باقیانوس پیوسته باشد. آنگاه دیگر در او جنبش و سکون نخواهد بود ، زیرا بآنچه که روزی از آن برخاسته بود ، باز گشته است ، به او بازگشت کرده است.

    پدر شما به “بحرجان” پیوسته است . اما آن بحر جان در جائی دیگر در ورای این جهان نیست ، در همین جهان (کیهان) و در بلافاصلگی ماست . این ما هستیم که با آفریدن “فکر” ، زمان را آفریده ایم و گفته ایم که اگر زمان عمرمان تمام شود ، همه چیز تمام شده است.

    ما در یک پارانتز کوچکی بنام وجود که در میان دو بینهایت بزرگ که نام اش را عدم نهاده ایم ، هستی پیدا کرده ایم . این تعریف ماست از زندگی ، ولی واقعا آیا این هستی دوروزه ما “وجود” است و آن دو بی نهایت ماقبل و ما بعد ما عدم ؟ نه ! وجود نه همین هستی پنج روز و شش ماست . هرثانیه ای که از عمر ما میگذرد ، آن ثانیه به منهای بی نهایت میپیوندد و ما یک ثانیه به بعلاوه بینهایت نزدیک میشویم . پس این تلقی ای که ما از زندگی داریم وهمی بیش نیست . هستی حقیقی ما همین یک ثانیه ها و همین “یک دم” ها است. این که نام نفس در فارسی دم است. یک جنبه فلسفی دارد . آن دم یعنی نفس را از ما بگیرند دیگر “نیستیم”. لذا در فرهنگ ما گفته اند دم را غنیمت شمار که بدوجنبه بیولوژیک و فلسفی ، هردو ، عنایت دارد.

    این هستی پنج روزه ما همان حالت قطره ای ماست در راه پیوستن به اقیانوس جان . پدر شما به ابدیت ، به بیزمانی به جاودانگی پیوسته است، خرم آنکه به جاودانگی به پیوندد.

    آنزمانها که ما ایرانیان به “جاودان خرد” باور داشتیم ، مرگ عزیزانمان را جشن میگرفتیم ، زیرا در ما چنین آگاهی ای نسبت به زمان و جاودانگی آن وجود داشت. امروز اگر بخواهیم هم نمیتوانیم از مرگ عزیزانمان هم چون ” بهدینان” شاد باشیم . من خود پارسال پدرم را از دست دادم و میدانم که مرگ عزیزان چقدر سنگین است. ازاین رو مارا درغم خود شریک بدان. ما با تو ایم ، اگر “بهدین” بودی و از مرگ پدرت شاد بودی ، ما باتو بودیم . اکنون که غمگینی باز هم با توایم.

    امروز در سر راه ، بی آنکه از خبر غم شما با خبر باشم ، بخود گفتم ، لحظه ای فکر کن دیگر نیستی و از این “جهان” رخت بر بسته ای ، به بین خروش زندگی را که در “نیستی” تو چه جریانی دارد . آنگاه جریان رودخانه عظیم زندگی را دیدم. آری برای کسانی که فکر میکنند بعد از تمام شدن “زندگی” همه چیز تمام میشود ، مرگ چیز وحشتناکی است ، اما برای شما که دارای روح شاعرانه و عرفانی هستید ، نبایستی چنین باشد. اگر خود را از قید زمان آزاد کنید ، اگر خود را درجریان نهر عظیم زندگی قرار بدهید ، جاودانگی را حس خواهید کرد.

    دوستان ! رفتن عزیزان ما باید نهیبی باشد برای رفتن خودمان . جرس فریاد میدارد ، که بربندید محملها. پس قبل از آنکه بمیریم ، بمیریم. در خود خواهی هایمان بمیریم . به قطره دیگری به پیویندیم که او هم همچو ما راه به دریا دارد.

    آن قطره جان که در صدف های تن ماست نامش عشق است و نام آن صدف دل. و اگر ما با محبت و عشق به قطره های دیگر به پیوندیم ، یعنی راه در دل دیگران بکنیم ، دیگر حالت قطره نداریم ، بلکه رفته رفته به نهری پیوسته ایم که آن سرش به دریاپیوسته است . یعنی اگر چه هنوز بدریا نریخته ایم ، اما با دریا ، با جاودانگی در پیوسته ایم و مرگ گو بیاید که خوش آمده است.

    یاپراق و آلمای عزیز این غم ، آخرین غمتان و آخرین غم عزیزانتان باشد.

    پیروز باشید

    #23240
  23. admin

    عباس لیسانی Says:

    January 30th, 2007 at 1:35 pm e
    باتمام نیرو به دفاع ا زعباس لیسانی بپا خیزیم!

    رژیم جمهوری اسلامی که بنیاد گرایی اسلامی را با ناسیونالیزم افراطی ایرانی و شوونیزم فارس ترکیب کرده است ، دشمن قسم خورده مردم آذربایجان و تورکان ایران است!

    قیام یک پارچه وگسترده وسرتاسری ملت تورک ایران درخرداد ماه سال جاری بتمام معنا علیه حکومت اسلامی و دفاع ازهویت ملی وآزادی وبرابری، و رهایی از چنگال رژیم تاریک اندیش درایران بود.

    جمهوری اسلامی برای ادامه بقاء خود حاضر است هر امتیازی را به قدرت های خارجی وازجمله وبویژه به آمریکا وغرب بدهد، ولی مطلقا حاضر نیست حقوق ملی وحقوق شهروندی ملل ساکن ایران را به رسمیت بشناسد.

    بعداز قیام پر شکوه مردم آذربایجان وتورکان ایران ، رژیم حاکم بر ایران شمشیر را از روبسته واز فعالان سیاسی و فرهنگی آذربایجانی انتقام میگیرد. بازداشت فله ای فعالان سیاسی وفرهنگی وهویت طلب تورکان ایران ادامه همین سیاست ضد آذربایجانی وضد تورکی حکومت اسلامی است!

    آقای عباس لیسانی یکی ازاین قربانیان است که با گفتن « نه» شجاعانه به رژیم آپارتاید اینک جان برکف و در اعتصاب غذا بسر میبرد. مقاومت تحسین برانگیزعباس لیسانی شکنجه گران ونیروهای امنیتی رابه زانو در آورده است!

    دهها وصدها فعال سیاسی و فرهنگی گمنام جنبش ملی ودموکراتیک آذربایجانی در زندانهای مخفی تحت شکنجه قرار دارند.

    ما از اعضا وهواداران« جنبش فدرال ـ دموکرات آذربایجان» و از تمام سازمانهای سیاسی وفعالان سیاسی وفرهنگی ملت تورک ومردم آذربایجان و ملل تحت ستم وهمه آزادیخواهان می خواهیم که باتمام نیرو به دفاع از آقای عباس لیسانی ودیگر زندانیان سیاسی آذربایجانی برخیزند وازتمام امکانات ممکنه استفاده کنند و به نهادهای مدافع حقوق بشرمراجعه کرده تا آقای عباس لیسانی ودیگر زندانیان سیاسی آذربایجانی را از چنگال رژیم جمهوری اسلامی نجات دهند!

    هئيت اجرائیه جنبش فدرال – دموکرات آذربایجان
    ٢۰۰٧/ ۰١/ ٢٩

    Ethnic Azerbaijani prisoner of conscience Says:

    January 30th, 2007 at 1:39 pm e
    Ethnic Azerbaijani prisoner of conscience Abbas Lisani continues his hunger strike at Iran’s Ardebil prison. He refuses to stop his strike despite numerous appeals and deteriorating health.

    Abbas Lisani is convicted to 30 month imprisonment and 3 years of exile for his activity for cultural rights of Iranian Azerbaijanis under charges of propaganda against regime, speaking Azerbaijani in the court, participation and organization of illegal gathering.

    Mr. Lisani’s defense lawyer, Mohammad Reza Fagihi, director of the Committee for Protection of Prisoners, says he fears for his client’s health. Mr Lisani’s wife says her husband lost almost half of his weight, he hardly speaks and moves.

    Abbas Lisani suffers from stomach and kidney problems, and pain in his ribs, which is a consequence of torture inflicted during previous periods of detention. Mr Lisani insistedly continues his hunger strike in solitary confinement in the tiny, unheated cell where he is being kept since January 18. This condition is unbearable for anyone let alone for the person who is in hunger strike and suffers from the lack of nutrition.

    Prisoner of conscience Abbas Lisani began a hunger strike on January 1, 2007, in protest at the violation of his prisoner rights, and at the harassment of his family. He refused to stop his hunger strike despite being threatened by the prison authorities. On January 18 he was moved to solitary confinement where he is detained in a very small cell without any heating, in an area of Ardebil, where the temperature reaches -10o C during the night. He has no access to any medical care, his health is deteriorating and Mr. Lisani’s wife Rugayya Lisani and his lawyer Mohammad Reza Fagihi say Abbas Lisani’s life is in danger. Family of Mr Lisani has been constantly harassed for delivering information to international organizations.

    Mr Lisani is announced a prisoner of conscience by Amnesty International as he believed to be arrested for peaceful activity for cultural rights of Iranian Azerbaijanis. Arrested in June for taking part in a May 2006 demonstrations in Ardebil, Mr. Lisani was detained until his release on bail in September. During his pre-trial detention, he conducted a hunger strike that lasted fifty-eight days.

    The Committee for Abbas Lisani’s Rights asks you to express your concern about inhuman detention conditions of Mr Abbas Lisani and call on Iranian Government to provide Mr Lisani with medicare.

    For more information:

    Committee for Abbas Lisani’s rights

    e-mail: lisani.info@yahoo.com

    Fakhteh Zamani (Canada) + 1 604 677 2524
    Nargiz Nedaei (Sweden) + 46 735 68 78 82

    Best regards

    سکوت احزاب و گروههای سیاسی Says:

    January 30th, 2007 at 2:08 pm e
    از حق زندگی و انسانی عباس لسانی دفاع کنیم!
    دفاع از حقوق زندانیان سیاسی هیچ شرط سیاسی و ایدئولوژیکی ای ندارد

    سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱٣٨۵ – ٣۰ ژانويه ۲۰۰۷

    وضعیت عباس لسانی زندانی سیاسی آذربایجانی رو به وخامت رفته است و وی بر اثر ۲۹ روز اعتصاب غذا، با شرایط بسیار دشوار و غیرانسانی روبرو است.
    عباس لسانی، یکی از مشهورترین فعالین حرکت ملی گرای آذربایجان است که مانند ده ها فعال دیگر، بعد از اعتراضات اخیر در این منطقه به زندان افتاد. در جریان دادگاهی که حداقل حقوق زندانی را رعایت نکرده است، به سی ماه حبس و سه سال تبعید محکوم شده و در واکنش به این همه بی عدالتی، از ۲۹ روز پیش دست به اعتصاب غذای نامحدود زده و از چند روز پیش، این اعتصاب غذا به اعتصاب غذای خشک تبدیل شده و جان وی را به طور جدی به خطر انداخته است. گفته می شود به دستور رئیس زندان اردبیل، حتی از گرم کردن سلول انفرادی وی خودداری می شود و او این مدت ۲۹ روز را در سرمای زیر صفر شهر اردبیل به اعتصاب غذای خود ادامه داده است.

    وضعیت عباس لسانی، در ایران، وضعیتی استثنائی نیست. جمهوری اسلامی ایران با زیرپا گذاشتن ابتدایی ترین حقوق زندانیان سیاسی غالبا آن ها را مجبور به واکنش های شدید و گاه خطرناکی برای حفظ این حقوق ابتدایی می سازد، اما آن چه بی سابقه است، سکوت تقریبا یک پارچه احزاب و گروه های سیاسی و فعالین حقوق بشری نسبت به وضعیت خطرناک عباس لسانی است. در مدت چند روزه ی اخیر آن قدر گزارش های متعدد نسبت به وضعیت خطرناک این زندانی سیاسی منتشر شده است که هیچ حزب و گروه و نهاد حقوق بشری نمی تواند بگوید که از وضعیت او بی خبر مانده است، اما در عین حال، در این مدت به جز گروه های آذربایجانی، هیچ صدای اعتراض دیگری نسبت به وضعیت غیرانسانی که عباس لسانی در آن گرفتار شده، شنیده نشده است.

    دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، به ویژه در کشور استبدادزده ای مثل کشور ما، که هیچ یک از حقوق زندانیان رعایت نمی شود، باید بدون قید و شرط و بدون توجه به وابستگی های گروهی و خط سیاسی و فکری زندانیان باشد. این حقیقتی است که امروز هیچ کس مخالف آن نمی گوید، اما متاسفانه بسیاری مخالف آن عمل می کنند.

    از عباس لسانی باید همان طور دفاع شود که از اکبر گنجی و ناصر زرافشان دفاع شده است. فعالین سیاسی آذربایجانی حق دارند وقتی دفاع پر شور «اپوزیسیون» از اعتصاب غذای اکبر گنجی و ناصر زرافشان را با سکوت غیرقابل توجیه آن در برابر اعتصاب غذای عباس لسانی مقایسه می کنند، نتیجه بگیرند که انگار هیج کدام از سازمان ها و نهادهای سراسری، به فکر آن ها نیستند و آن ها در چارچوب مرزهای ایران تنها می باشند. چنین برخوردهایی به جدایی های بیشتری دامن می زند که شاید خواست هیج کدام از نیروهای دموکراتیک کشور ما نباشد.

    ما به نقض حقوق انسانی عباس لسانی، فعال حرکت ملی آذربایجان، شدیدا معترض بوده و خواهان رعایت این حقوق هستیم. ما، به سهم خود، از همه ی سازمان ها و احزاب سراسری و نهادهای حقوق بشری ایران می خواهیم که به دموکرات های آذربایجانی بپیوندند و نقض حقوق انسانی عباس لسانی توسط جمهوری اسلامی ایران را محکوم کرده و خواهان برخورداری او از حقوق انسانی و ابتدایی خود شوند.

    نامه ی سرگشاده انصافعلی هدایت Says:

    January 30th, 2007 at 2:16 pm e
    درباره ی وضعیت هشداردهنده عباس لسانی
    نامه ی سرگشاده انصافعلی هدایت به رئییس قوه ی قضائیه

    اخبار روز: http://www.akhbar-rooz.com
    دوشنبه ۹ بهمن ۱٣٨۵ – ۲۹ ژانويه ۲۰۰۷

    به : آیت الله هاشمی شاهرودی ؛ رئیس قوه ی قضاییه ی جمهوری اسلامی ایران
    از : انصافعلی هدایت : روزنامه نگار آزاد و مستقل؛ عضو کمیته ی دفاع ازآقای عباس لسانی
    موضوع : آقای عباس لسانی ؛ زندانی در شهر اردبیل و در آستانه ی مرگ به خاطر آغز اعتصاب غذا از یازدهم دی ماه

    با عرض سلام و تسلیت عاشورای حسینی
    می دانم که تلاش کرده اید و می کنید تا دستگاهی مبتنی بر عدالت برپا دارید. برای همین هم، متن “قانون حقوق شهروندی” را به همه ی دادگاه ها و ضابطان قوه ی قضاییه ابلاغ کردید که در مجلس ششم به قانون تبدیل شد. بگذریم که اکنون، مجریان، آن را هم به پشیزی نمی گیرند.
    ای کاش می توانستید، اجرای اصول قانون اساسی را هم به دادگاه ها و ضابطان آن قوه، امرکنید. در این مورد شک دارم ولی مطمئنم که می توانید به قضات تحت امرتان دستور دهید تا هرکس را که در پی اجرای اصول قانون اساسی و احقاق حقی از حقوق بر زمین مانده از آن قانون است، در بازداشت گاه ها نگه ندارند و بدون سند و مدرک مستدل، در دادگاه های غیر علنی محاکمه و تنها بر اساس ادعاهای بدون سند و مدرک اداره های اطلاعات، نیروی انتطامی و سپاه پاسداران، محکوم ننمایند.
    مطمئن هستم که شما با حق و حقوق ملت که قوانین ، به خصوص قانون اساسی به آنان داده است، مخالف نیستید ولی آیا اگر عده ای از هر قوم و ملتی به خیابان آمده یا بر سر قبر قهرمانانی همچون “باقرخان؛ سالار ملی” جمع شوند و خواستار اجرای قانون اساسی باشند، مجرم و تجزیه طلب هستند و باید مجازات شوند؟
    شاید از دیدگاه شما مجرم نباشند ولی ضابطان قوه ی قضاییه و حاکمان دادگاه های انقلاب در استان های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی ، اردبیل و زنجان با هرکس که حقوق داده شده در قوانین را طالب باشند، مخالفند و آنان را به اتهام های متنوعی در دادگاه های غیرعلنی، بدون ارائه ی دلیل و سند، محاکمه و محکوم می نمایند. در زندان ها هم، بر آنان، ظلم مضاعف روا می دارند .
    یکی از این مظلومان، جناب آقاق عباس لسانی است که جز سودای به اجرا در آمدن اصول ۱۵ و ۱۹ قانون اساسی، در سر ندارد . چون بر سر قبر “باقر خان؛ سالار ملی” رفته بوده و چون همزمان با هزاران آذربایجانی در خرداد ماه امسال “من ترکم” سر داده بوده، در دادگاه های انقلاب تبریز و اردبیل به چهل و دو ماه زندان، ۵۰ ضربه شلاق و ٣ سال تبعید به شهر طبس، محکوم شده است. علاوه بر آن، بر خلاف روال قانونی رایج، دادگاه تجدید نظر، نه تنها مجازات ناعادلانه و از نظر قانون اساسی: “بی اعتبار” را رد نکرده، بلکه آن را افزایش هم داده است .
    من به عنوان یک شاهد بر روند دستگیری ها، شکنجه ها، بازجویی ها، محاکمات و احکام قضایی که بدون سند و مدرک محکمه پسند و به عنوان کسی که ظلم های فراوانی را متحمل شده و به شکایت هایش از شکنجه گران، رسیدگی نشده است، از شما به عنوان قاضی القضات جمهوری اسلامی ایران، تقاضا می کنم؛ دستور فرمایید تا جناب عباس لسانی را از مرگ حتمی در پی اعتصاب غذا ی طولانی، نجات دهند و شرایط مساعدتری برای رسیدگی دوباره به پرونده ی وی، معمول دارند .

    انصافعلی هدایت روزنامه نگار آزاد و مستقل

    ماندلاي آذربايجان Says:

    January 30th, 2007 at 2:20 pm e
    عباس لسانی از فعالین برجسته حرکت ملی آذربایجان و از مدافعان خستگی ناپذیر حقوق انسانی پایمال شده مردم آذربایجان که همچون نلسون ماندلا در مقابل خشونت فزاینده حاکمان، تنها و تنها راه اعتراض مسالمت آمیزتر را بر می گزیند، یک ماه است که دست به اعتصاب غذای نامحدود زده است و در روزهای اخیر به اعتصاب غذای خشک دست زده که در نتیجه آن حال عمومی اش به وضعیت خطرناکی رسیده است.

    بنا بر اخبار منتشر شده وضعیت نگهداری لسانی نیز بسیار نامطلوب است و در یک سلول انفرادی با دمای زیر صفر نگهداری می شود. در این وضعیت، مسئولیت بزرگی بر گردن تمامی مدافعان حقوق بشر و گروههای سیاسی مدعی دموکراسی و حقوق بشر سنگینی می کند. اما متاسفانه هیچ ندای انساندوستانه ای از سوی تشکلهای دفاع از حقوق بشر بویژه خانم عبادی و عماد الدین باقی و تشکلهای سیاسی مدعی حقوق بشر و دموکراسی به گوش نمی رسد.

    هرچند مسئولیت مستقیم حفظ سلامتی لسانی بر عهده حکومت ایران است و در صورت بروز هر عارضه ای نسبت به ایشان، دولت جمهوری اسلامی باید پاسخگو باشد و خدای ناکرده در صورت فوت لسانی در این وضعیت و در سلول انفرادی، این وضعیت حکم قتل او را توسط حکومت خواهد داشت بویژه که بنا بر اخبار رسیده، رسیدگی های پزشکی کافی نیز انجام نمی گیرد. اما همه تشکلهای مدافع حقوق بشر و تشکلهای سیاسی مدعی حقوق بشر و دموکراسی (که خود را سرتاسری می نامند اما بیشتر به تشکیلات تهران محور و فارس محور تبدیل شده اند!) باید بدانند که در صورت بروز هر حادثه ناگواری در خصوص وضعیت جسمانی عباس لسانی، آنها نیز به صورت غیر مستقیم مسئول خواهند بود.

    اگر آنان که همواره مدعی داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران هستند، واقعا در این ادعای خود صادقند، باید بدانند که این سکوت غیر قابل پذیرش آنان، بیش ترین ضربه را به تمامیت ارضی ایران وارد می کند. زیرا گسستهای اجتماعی در مرحله اول با گسست عاطفی بروز می کند و اگر عباس لسانی ها و مردم آذربایجان (که در اعتراضات خردادماه حمایت قاطع خود را از حقوق اولیه انسانی خود در برخورداری از حق آموزش به زبان مادریشان و برابری حقوقی در تمام زمینه های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و حق داشتن حرمت و حیثیت انسانی در جامعه، نشان دادند) احساس کنند که مورد تبعیض مرکز نشینان قرار می گیرند و شهروند درجه دوم به حساب می آیند، به طور طبیعی دچار گسست عاطفی نسبت به کشور می شوند و در این شرایط حساس جامعه ایران، این به معنی تقویت موضع کسانی است که تنها راه برآورده کردن حقوق انسانی مردم آذربایجان و دیگر ملیتهای ایرانی را در جدایی از این سرزمین تبلیغ می کنند.

    آنان باید بدانند که اگر همچنان به این سکوت خود ادامه دهند و دست رژیم را در بی اعتنایی به وضعیت لسانی تا دم مرگ او باز بگذارند و خدای ناکرده اتفاقی غیرقابل جبران برای لسانی رخ دهد، از نظر مردم آذربایجان شریک جرم تلقی شده و هرگز بخشیده نخواهند شد. پس تا دیر نشده باید با هشدار به رژیم و رساندن صدای اعتراض لسانی به گوش جهانیان، خواستار رسیدگی هرچه سریعتر به وضعیت او در زندان شوند.

    اما در این میان مسئولیت اکبر گنجی که خود وضعیت مشابهی داشته است بیش از همه سنگین است. او باید بداند که آزادی فعلی خود و همچنین اعتبار جهانی اش را مدیون همه کسانی است که در آن روزهای سخت تنهایش نگذاشتند و با انعکاس صدایش حکومت را وادار به حفاظت از سلامت جسمی اش کردند و در این میان فعالین آذربایجانی نیز به نوبه خود در دفاع از او تلاش کردند. حال این مسئولیت بیش از همه بر گردن گنجی سنگینی می کند تا دین خود را نسبت به آذربایجانیان و عباس لسانی به عنوان بخشی از مردم ایران ادا کند. گنجی باید بداند که این نه تنها یک وظیفه در قالب فعالیت سیاسی اوست بلکه بالاتر از آن یک وظیفه انسانی در دفاع از یک زندانی بی دفاع در سلول انفرادی رژیم است.

    هرگونه تعلل و تاخیر در واکنش نسبت به این موضوع می تواند به یک فاجعه منتهی شود. این فاجعه نه تنها از دست دادن یک مبارز خستگی ناپذیر راه آزادی و حقوق بشر که فاجعه گسست عاطفی آذربایحانیان از تمامی تشکلها و گروههای سیاسی است که خود را تشکل های سراسری می نامند و بزرگترین ادعایشان داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران است اما متاسفانه کوچکترین درکی از چگونگی و ملزومات حفظ تمامیت ارضی یک کشور چند ملیتی ندارند و حساسیتهای مربوط به آن را نمی شناسند و با رفتارهای دوگانه و تبعیض آمیز خود عملا در جهت تجزیه کشور گام بر می دارند. آنها باید رفتارهای خود را مورد بازنگری موشکافانه و بی طرفانه قرار دهند تا ببینند که چگونه خود آگاهانه یا نا آگاهانه در برخورد با مساله ملیتهای ایرانی، پای در جای پای دیکتاتورهای فعلی حاکم بر ایران می گذارند و به جای موشکافی در مورد این مساله به غایت مهم آینده ایران و حل نظری و تئوریک آن، سیاست پاک کردن یا کم رنگ کردن صورت مساله را با سکوت و سانسور خبری خود در پیش گرفته اند.

    در خاتمه از آقای عباس لسانی تقاضا می کنم که به خاطر مردم آذربایجان که برای دفاع از حقوق آنان دست به اعتصاب غذا زده است، به اعتصاب خود پایان دهد. درخواستهای مکرر فعالین آذربایجانی از عباس لسانی برای پایان دادن به اعتصاب غذایش متاسفانه تاکنون به نتیجه نرسیده است. اما آقای لسانی باید بداند که یک اندیشمند و مبارز زنده و پویا، از صدها قهرمان خاموش موثرتراست و امروز مردم آذربایجان به وجود او و روشنگری هایش در خصوص حقوق به فراموشی سپرده شده شان بیش از هر زمان دیگر نیازمند است.

    باید زنده بود و مبارزه کرد.

    افسانه ملي-دولت Says:

    January 30th, 2007 at 6:29 pm e
    تشکيل دولت ملى، نقطه نهايى روند تکاملى مقوله ملت است و از اينجاست که مقوله ملت با پديدۀ دولت – ملت (Nation – State) معرفى مى شود؛ اما تشکيل دولت، بيانگر بلوغ ملت است و نه موجد آن.

    ديدگاهى مطابق ميل ناسيوناليستى خود، موجوديت ملت را تنها با تشکيل دولت مى پذيرد و به رسميت مى شناسد از نظر ديدگاه نخست، کروات‌ها، اسلاوينی‌ها، بوسنيائی‌ها تا همين چندى پيش ملت نبودند اما همين که از يوگسلاوى سابق جدا شدند و تشکيل دولت دادند، ملت شدند! اسلواکی‌ها و چک‌ها همين طور! و نيز اينکه گويا در بنگلادش پيش از جدايى از پاکستان، ملت بنگالى موجود نبوده‌است!باز بهمين سياق، آذربايجانی‌هاى جمهورى آذربايجان يک ملت‌اند چون دولت دارند و عضوى از جامعه جهانى هستند؛ ولى آذربايجانی‌هاى ايران حتى مستحق مليت آذربايجانى هم نبايد باشند!مطابق اين نگرش شماتيستى فرمال، ملت شدن امرى خلق الساعه و کارى يک شبه است که بر اثر معجزه هاى ناشى از آن ها هراتى ها در پى شکست محمد شاه قاجار از انگليسى ها بيکباره تغيير مليت مى دهند و بحرينی‌ها هم به دنبال تسليم ناگزير شاه سابق به انگليسى ها و معامله فی‌مابين آنها در اوايل دهه شصت ميلادى به ناگهان با تغيير هويت ايرانى به عربى در زمره ملت هاى عرب در مى آيند! با يک نظر به نقشه جهان که مرزبندى در ان نه ابدى بلکه در همين دو دهه گذشته اينهمه دستخوش تغيير شده است، ميتوان دهها مثال ديگر زد و از تفکرى که روند درازناى تاريخى شکل‌گيرى هويت ملى و ملت را تنها در فرجام تکامل آن يعنى دولت خلاصه ميکند، اين پرسش را در ميان گذشت که اين واقعيت‌ها را در دستگاه فکرى خود چه‌سان مى خواهند به تبيين بنشينند؟ و آيا جز اين است که اين،همان عقبه انتخاب‌هاى سياسى مبنى بر ناسيوناليسم ويژه است که چنين نظرات و تفسيرهاى بی‌پايه‌اى را موجب مى شوند و ضرور مى سازند؟

    افسانه ملت-دولت Says:

    January 30th, 2007 at 6:31 pm e
    تشکيل دولت ملى، نقطه نهايى روند تکاملى مقوله ملت است و از اينجاست که مقوله ملت با پديدۀ دولت – ملت (Nation – State) معرفى مى شود؛ اما تشکيل دولت، بيانگر بلوغ ملت است و نه موجد آن.

    ديدگاهى مطابق ميل ناسيوناليستى خود، موجوديت ملت را تنها با تشکيل دولت مى پذيرد و به رسميت مى شناسد از نظر ديدگاه نخست، کروات‌ها، اسلاوينی‌ها، بوسنيائی‌ها تا همين چندى پيش ملت نبودند اما همين که از يوگسلاوى سابق جدا شدند و تشکيل دولت دادند، ملت شدند! اسلواکی‌ها و چک‌ها همين طور! و نيز اينکه گويا در بنگلادش پيش از جدايى از پاکستان، ملت بنگالى موجود نبوده‌است! باز بهمين سياق، آذربايجانی‌هاى جمهورى آذربايجان يک ملت‌اند چون دولت دارند و عضوى از جامعه جهانى هستند؛ ولى آذربايجانی‌هاى ايران حتى مستحق مليت آذربايجانى هم نبايد باشند!

    مطابق اين نگرش شماتيستى فرمال، ملت شدن امرى خلق الساعه و کارى يک شبه است که بر اثر معجزه هاى ناشى از آن ها هراتى ها در پى شکست محمد شاه قاجار از انگليسى ها بيکباره تغيير مليت مى دهند و بحرينی‌ها هم به دنبال تسليم ناگزير شاه سابق به انگليسى ها و معامله فی‌مابين آنها در اوايل دهه شصت ميلادى به ناگهان با تغيير هويت ايرانى به عربى در زمره ملت هاى عرب در مى آيند!

    با يک نظر به نقشه جهان که مرزبندى در ان نه ابدى بلکه در همين دو دهه گذشته اينهمه دستخوش تغيير شده است، ميتوان دهها مثال ديگر زد و از تفکرى که روند درازناى تاريخى شکل‌گيرى هويت ملى و ملت را تنها در فرجام تکامل آن يعنى دولت خلاصه ميکند، اين پرسش را در ميان گذشت که اين واقعيت‌ها را در دستگاه فکرى خود چه‌سان مى خواهند به تبيين بنشينند؟ و آيا جز اين است که اين،همان عقبه انتخاب‌هاى سياسى مبنى بر ناسيوناليسم ويژه است که چنين نظرات و تفسيرهاى بی‌پايه‌اى را موجب مى شوند و ضرور مى سازند؟

    حقوق ملى غير از حق شهروندى است Says:

    January 30th, 2007 at 6:35 pm e
    يک رويکرد مهم ديگر در چالش نظرى پيرامون مسئله ملى و حل آن، فهم حقوق ملى و حق شهروندى است.
    برخوردارى از حق ملى، حقى است دموکراتيک که هر شهروند يک کشور بايد از آن بهره‌مند شود؛ اما اين همان حق شهروندى و عين آن نيست. در يک کشور با تنوع ملى، هر فرد يک شهروند است ولى در همان‌حال متعلق به يک هويت ملى و فرهنگى مشخص، و نيازمند آنکه حق ملى وى توسط ديگر شهروندان به رسميت شناخته شود. در جامعه دموکراتيک با تنوع ملى، فونکسيون شهروندى همان نيست که در جامعه دموکراتيک فاقد رنگارنگى ملى. در اولى، حق شهروندى تنها با حق ويژه ملى تکميل مى شود تا که دموکراسى واقعى بتواند امکان تجلى يابد. اين نيز ممکن نيست مگر آنکه شهروندى که به زبان و مليت مسلط متعلق است، شهروند ديگر را که در اقليت قرار دارد بدانگونه بپذيرد که هست. به عنوان مثال يک فارس‌زبان در کشور ما تعيين نمى کند که يک کُرد يا يک عرب مسئله ملى دارد بلکه بايد همت کند تا دريابد که هم‌وطن کُرد و يا عرب او درد ملى دارد و در مقام يک شهروند،خود را به آن ظرفيت از شعور دموکراتيک ارتقا دهد که قادر باشد حق ملى وى را به رسميت بشناسد.
    اين يک مغلطه آشکار است که گفته شود درد همه مردم ايران يکى است و آن هم نبود دموکراسى و عدالت است و اگر دموکراسى و عدالت برقرار شود، همه مشکلات حل خواهد شد!
    اين بدان مى ماند که گفته شود که درد زن و مرد يکى است و با استقرار آزادى و دموکراسى، ستم مرد بر زن نيز خودبخود از بين مى رود! حال آنکه زن دو نوع ستم را تحمل مى کند، يکى همسان با مرد به خاطر نبود آزادى و دموکراسى، و ديگرى اما تنها به دليل زن‌بودنش. دموکراسى، صرفاً در ساختار خلاصه نمى شود بلکه روشى است مدام تکامل‌يابنده و در همان‌حال نسبى که با حد تکامل فکرى و فرهنگى جامعه مفروض مشروط مى شود و فقط هم در روند تاريخى خود تکميل و تعميق مى يابد. دموکراسی‌هاى اروپا در نيمه نخست قرن بيستم هم وجود داشتند اما در اکثر آنها زنان از حق رأى برخوردار نبودند و تنها به اتکاى نيروى مبارزه فمينيستى بود که اين دموکراسی‌ها بر نقص خود در اين زمينه غلبه کردند.
    در حوزه انديشه چپ اين موضوع حتى با پيروزى سوسياليسم گره مى خورد. براساس اين انديشه، تحقق واقعى برابرحقوقى زن و مرد موکول به برافتادن ستم طبقاتى و استقرار عدالت اجتماعى مى شد و مبارزه براى اين برابرحقوقى در عمل امرى فرعى تلقى مى گرديد و تحت‌الشعاع مبارزه طبقاتى قرار مى گرفت!
    در موضوع مسئله ملى و حق ملى نيز چنين است. در يک کشور داراى تنوع ملى، هرگونه برنامه‌اى که در تأمين حق ملى صراحت نداشته باشد و آنرا در ساختار سياسى و قانون اساسى پيشنهادى خود بنحو روشنى تعريف نکند و جا ندهد در بهترين حالت دچار انحراف از دموکراسى است. در چنين کشورى، حق تعيين سرنوشت به يک حق عام شهروندى محدود نمى شود بلکه حق ملى را نيز در بر ميگيرد. آن بخش از شهروندان که با هويت ملى معينى خود را تعريف مى کنند مى بايد احساس نمايند و مطمئن شوند که حق دارند خود به اختيار سرنوشت خود را رقم بزنند. در چنين کشورى، هيچ مؤلفه ملى نمى تواند اين حق را براى خود قائل شود که براى مؤلفه ملى ديگر تصميم بگيرد.
    تبيين مسئله ملى از زاويه حق شهروندى، تکامل‌يافته‌ترين روش براى دور زدن مسئله ملى است. اين نوع مواجهه با موضوع،بيشتر در ميان روشنفکران دموکراتى طرفدار دارد که بدرستى تشخيص داده‌اند که استقرار دموکراسى و تأمين حق شهروندى در کشور ما موضوع مرکزى است، اما اشکال کار در اين است که آنها در درک استقلال حق ملى از حق شهروندى دچار مشکل هستند. اين نوع از عدم درک و يا شناخت نارس از استقلال حقوق ملى از حق شهروندى و موکول کردن اولى به دومى، در جريان زندگى واقعى به نتيجه‌گيری‌هاى مصيبت‌بار نيز مى رسد. تصادفى نيست که مدافعان چنين تفکرى، وضعيت فاجعه بار کنونى عراق را مثال مى زنند و پس‌رفت در اين کشور را با اين پديده توضيح مى دهند که در عراق فعلى مبناى مناسبات سياسى در کشور رابطه سه مؤلفه ملى و مذهبى با همديگر قرار گرفته و نه حق و حقوق شهروندان عراقى. اين نوع تفکر بی‌آنکه واقعاً قصد تبرئه ديکتاتورى خونين صدام را داشته باشد، اما ناخواسته در عمل خودکامگى وحشتناک دوره‌اى را توجيه مى کند که در آن سهم ميليونها کُرد و شيعه عراق بمباران شيميايى و گورهاى دست‌جمعى بود و در خود اعراب سُنّى حاکم، هژمونى منحصر به قبيله تکريت با حکمرانى صدام ” رئيس “! اگر آنها بر اصوليت حق تعيين سرنوشت براى هر اقليت ملى اذعان داشته باشند، در برنامه پيشنهادى شان اجزاء خود ويژه تأمين حقوق اقليت‌هاى ملى را بازتاب دهند، در ساختار دموکراتيک مدنظر خود نشان دهند که با انديشه آيت‌اله بهشتى که ميگفت:” کردستان همان يزد است ” فاصله بنيادى دارند و در ساختار غيرمتمرکز آنها براى آينده ايران، اقليت‌هاى ملى از حقوق ملى خود برخوردار خواهند بود،البته مى توان با متد گنجاندن همه مسئله در ظرف حقوق شهروندى آنان کنار آمد و حداکثر، آنرا يک ابداع تلقى کرد که اهميت مضمونى چندانى ندارد و نبايد به موضوع مناقشه بدل گردد. اما اگر اصرار آنها بر ” حل‌المسائل ” حق شهروندى، مخدوش کردن مسئله ملى را همراه داشته باشد – که متأسفانه چنين بنظر مى رسد – ديگر نمى توان از بغل آن به سادگى گذشت و از چالش با آن صرفنظر کرد.اهميت مکث بر موضوع حقوق ملى و حق شهروندى و هم‌پيوندى و استقلال اين دو در کشورى با تنوع ملى و قرار دادن آن در کانون چالش فکرى هم، درست از همين جاست.

    ایران امروز همچون یوگسلاوی سابق Says:

    January 30th, 2007 at 6:49 pm e
    مهندس غروی پان ترکیسم را خطری جدی برای ایران و آذربایجان می بیند و از تهدید فرهنگی ترکیه بر علیه آذربایجان ایران انتقاد می کند. وی با ظاهری دلسوزانه از تغییر زبان ترکی آذری به ترکی ترکیه سخن می راند. این نگرانیها کاملا بجا! اما باز هم کاملا یکطرفه به موضوع نگاه می کند.

    زبان ترکی آذری در معرض خطر بزرگ دیگری نیز هست که بکلی از طرف ایشان نادیده گرفته می شود. عدم وجود امکان آموزش به زبان ترکی در مدارس موجبات اینرا فراهم آورده که سیل عظیم کلمات وارد شده از فارسی و عربی – باز از طریق فارسی – و حتی ترکیبات ساختاری زبان فارسی به زبان ترکی آنرا در معرض خطر جدی قرار دهد. این خطر خطری به مراتب بزرگتر است چرا که زبانهای ترکی و فارسی دو زبان کاملا متفاوت – حتی از دو کاتگوری کاملا متمایز – بوده در حالیکه ترکی آذری و ترکی ترکیه فقط دو لهجه متفاوت یک زبان واحد هستند. بطوریکه با دانستن یکی می توان دیگری را در مدتی کمتر از دو-سه ماه یاد گرفت. بنابراین به سادگی می توان فهمید که ایشان در اصل هیچگونه دغدغه زبان ترکی آذری و خطر تغییر آنرا ندارد.

    وی در جایی دیگر اشاره می کند که زبان و فرهنگ مردم علیرغم هجوم عربها، مغولها و… تا بحال زنده مانده و بنابراین همچنان زنده و پابرجا خواهد ماند که البته هیچ شکی در آن نیست. ولی در عصر حاضر همه دوستدار شکوفایی فرهنگ و زبان خود و مطرح شدن آن در سطح بین المللی هستند که متاسفانه فرصت و اجازه اینکار به زبان ترکی آذربایجانی در ایران داده نمی شود. بعید می دانم که کسی دلیل قانع کننده ای برای محروم نمودن مردم آذربایجان و دیگر ملتهای ساکن در ایران از تحصیل به زبان مادری خود داشته باشند. دلایل و یا بهتر بگویم بهانه ها هر چه باشد حول محور مسایل سیاسی، امنیتی، خطر پان ترکیسم، خطر تجزیه کشور و … است. ولی نباید فراموش کرد که مرزهای ایران با نا آگاه نگه داشتن مردمانش مرزهای استواری نخواهد بود. این مرزها را می توان با مرزهای یوگسلاوی سابق مقایسه کرد.

    مهندس غروی در جایی دیگر به مسئله یوگسلاوی سابق اشاره می کند که مردم آن که زمانی با هم دوست بودند، با هم مدرسه می رفتند، به مهمانی همدیگر می رفتند به یکباره به دشمنانی بدل شدند و حوادث خونین کشتار فجیع مردم بیگناه را در سراسر یوگسلاوی در این عصر – به اصطلاح مترقی – آفریدند. من به این موضوع از زاویه دیگری نگاه می کنم. وضعیت یوگسلاوی سابق در اواخر عمر خود به مثابه آتش زیر خاکستری بود که با نسیمی کنار رفت و آن فجایع را سبب شد. آتشی که توسط سردمداران یوگسلاوی سابق بویژه مارشال تیتو برافروخته می شد.

    بگذارید هشداری برای آنهایی که تنها یک بعد از مسایل و مشکلات مردم ایران را در نظر می گیرند و ابعاد دیگر را بکلی نادیده فرض می کنند. مرزهای ایران امروز همچون مرزهای یوگسلاوی سابق است. آتش زیر خاکستر را شعله ورتر نکنیم. هنوز می توان از فجایع یوگسلاوی، عراق و افغانستان درس عبرت گرفت. هنوز می توان با احترام به حقوق مردم ایرانی ساخت که در آن هر ایرانی از هر نژاد و زبانی که باشد به ایرانی بودن خود افتخار کند. یک سوئیسی آلمانی زبان خود را هیچ موقع آلمانی نمی داند. یک بلژیکی فرانسوی زبان خود را فرانسوی فرض نمی کند. می توان ایرانی ساخت که در آن یک ایرانی ترک زبان به ایرانی بودن خود افتخار کند. اگر تعریف درستی نتوانیم ارایه دهیم باید که تن به تجزیه ایران دهیم چونکه با زور چماق و فریب دادن مردم و ناآگاه نگه داشتن آنها نمی توان ایران ساخت.

    توقف آموزش فارسي به تركان Says:

    January 30th, 2007 at 7:01 pm e
    چيزهايى در حال تغييراند

    اتفاقاتى در دنيا روى مى دهند٫ در منطقه و كشورهاى اطراف چيزهايى در حال تغييراند. زيرا آنانكه موظف به آموختن از تاريخ اند٫ درسهاى لازمه را فراگرفته اند. افزون بر آن فرايند جهانى شدن در اقتصاد و ارتباطات و انتگراسيون بين ملتها٫ مرزهاى مصنوعى خارج و داخل كشورى را بى معنى نموده است. در منطقه ما همه به آرامى و بى انقطاع٫ با بهت و حيرت ٫ با آنچه كه در جهان و همسايگان روى ميدهد و با حق و حقوق خود كه ديرزمانى است از آن محروم نگاه داشته شده اند آگاهتر و آشناتر مى شوند. خطوط قرمز سابق در حال پاك شدن اند. به جاى كشيدن خطوط قرمز تازه اى كه بى شك سريعتر از قبلى ها پاك خواهند شد ٫ آيا بهتر نيست با اتخاذ سياستهاى پراگماتيك ترى به واقعيت چندمليتى بودن كشور ايران و شرايط و الزامات جديد جهانى گردن نهاد؟

    به گمانم در مواجه با وضعيت نوين جهانى و منطقه اى مى بايست در ايران نيز سياست تازه اى در رابطه با مليت ترك و عموما در رابطه با مساله مليتهاى ايرانى غيرفارس بنيان گزارده شده٫ به تبييبن جايگاهى معقول و متناسب براى مليت فارس و زبان و فرهنگش در اين سيستم آغاز و تدابيرى جدى و عاجل براى مهار كردن افزون خواهى هاى افراطيون منسوب به اين عنصر قومى كه در بسيارى از مراكز تصميم گيرى فرهنگى و آموزشى و تحقيقاتى كشور لانه كرده اند اتخاذ شود. از جمله مى بايست چهارچوب حقوق خلق فارس به عنوان يكى از ملتهاى برابر حقوق تشكيل دهنده ايران و موقعيت متساوى زبان و فرهنگ و قوم فارسى با ديگر زبانها و مليتهاى ايرانى صريحا و بدون ابهام در قانون اساسى ذكر شود.

    دوران گفتمان ها و روشهاى كهنه به سر آمده است. ديگر نمى توان از “ملت” هاى ايرانى به نام “قوم” ياد كرد٫ و زبان و فرهنگ و مدنيتشان بويژه تركى را “محلى” نماياند. ديگر نمى توان “اقليت” را اكثريت٫ “اكثريت” را اقليت٫ زبان “سراسرى” را محلى و زبان “محلى” را سراسرى٫ زبان “تحميلى” را طبيعى و زبان “طبيعى” را تحميلى نماياند. (اگر قرار باشد از زبانى تحميلى در ايران سخن راند٫ بى شك اين زبان٫ زبان تركى -كه هيچ دليل و شاهدى بر تحميل سازمان يافته و اجبار دولتى آن در هيچ برهه از تاريخ ايران وجود ندارد- نخواهد بود. اما به راحتى مى توان صفت تحميلى را براى زبان فارسى – كه مليتهاى ايرانى اجبار و تحميل آنرا در يكصد سال اخير به عينه شاهد بوده و با گوشت و پوست خود حس مى نمايند بكار برد). ديگر نمى توان زبان و فرهنگ و مدنيت قوم اقليت فارس را به عنوان زبان و فرهنگ و مدنيت “ملى” ايرانى به مليتهاى غيرفارس ايران تحميل نمود٫

    ديگر نمى توان و نبايد به هيچ بهانه اى مليتهاى ايرانى را از اداره امور فرهنگى و سياسى و اقتصادى خود٫ از كاربرد و حفظ و شناسايى و توسعه زبان و فرهنگ مليشان محروم نگه داشت. ديگر نمى بايد اكثريت مردم ايران و در راسشان ملت ترك را به بهانه هاى تماميت ارضى٫ امنيت كشور٫ وحدت ملى و برادرى اسلامى …. اما در واقع صرفا در راستاى قوميتگرايى افراطى فارسى٫ از وقوف به حقوق ملى شان و دستيابى به آنها محروم نمود.

    ديگر آموزش اجبارى زبان فارسى به كودكان و نوجوانان و زنان و بزرگسالان و طوائف ترك در سراسر ايران٫ در آذربايجان٫ در مركز ايران٫ در جنوب ايران٫ در شمال شرق كشور٫ آنهم در حاليكه اين ملت و اين مردم و اين شهروندان از آموختن و آشنايى با زبان٫ فرهنگ تركى و تاريخ ملى خود محروم نگه داشته شده اند٫ نمى تواند ادامه يابد و مىبايست كه اين كار غير اخلاقى و فاقد مشروعيت در سراسر كشور متوقف شود.

    interesting. Says:

    January 30th, 2007 at 7:06 pm e
    Summer 2006 (14.2)

    Why Hajibeyov Wrote the Opera Koroghlu
    by Betty Blair

    Azerbaijani composer Uzeyir Hajibeyov is remembered for his opera “Koroghlu”, based on a regional legend about a young man who organized a rebellion against the khan (king), who had blinded his father out of spite. The plot meshed well with Communist ideology, especially with the modifications that the composer introduced. For example, the national enemies were identified as Turks (instead of the Persians as in the traditional tale). However, Hajibeyov’s decision to write this opera may very well have saved his life. Stalin was present in the audience when Koroghlu was performed in Moscow at the Decade of Azerbaijani Art in 1938.

    Mammad Said Ordubadi, who wrote the libretto for Koroghlu, wrote that Hajibeyov had had earlier plans to create a different storyline. According to him, they had worked together on it for nearly a year in the early 1930s – Hajibeyov writing the music and Ordubadi working on the lyrics – before Hajibeyov decided it was too dangerous to pursue this theme.

    The original opera had been based on “Kaveh, the Blacksmith”. However, such a plot would absolutely have jeopardized their lives. First of all, it was based on a foreign tale: Kaveh was a mythical figure of ancient Persia, memorialized by 10th century Ferdowsi in Persian verse in the “Shahnameh” (Book of the Kings).

    Secondly, the plot could have been too closely identified with opposition to Stalin’s rule. A simple, honest blacksmith by the name of Kaveh succeeded in leading a popular uprising against the ruthless foreign ruler Zakkak which ended his cruel millennium-long rule.

    Zakkak literally becomes a monster through the magic of his deviouis conselor Ahriman. Two serpent heads sprouted up on his shoulders which had to be fed the brains of two human beings everyday. Zakkak’s spies used to go out among the people to find victims. Eventually, Kaveh could tolerate it no longer after 18 of his sons were killed this way. So he took off his blacksmith’s apron made of leather, wrapped it around his spear (like a flag) and successfully organized an uprising against the evil Zakkak. Obviously, an opera based on such a plot would have spelled serious trouble for its creators. Search Ordubadi at HAJIBEYOV.com.

    #23341