راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب - صنمی 10.9.2009

راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب

امین مالوف در” سمرقند” از زبان شیرین در عرفه انقلاب مشروطه ایران در سالهای 1900 چنین گفت ” این یک انقلاب است

‘the mullahs will have to turn themselves into democrats; if it fails, the democrats will have to turn themselves into mullahs.’

گذشت روزگار بما نشان داد که ملایان به دموکراتها تبدیل نشدند، بلکه این دموکراتها بودند که به “ملایان” تبدیل شدند ! چرا چنین شد ، صد سال پیش ملایان ما بدنبال برقرار کردن دموکراسی در ایران به انقلاب مشروطه پیوستند وخود را دموکرات نشان دادند و رهبری آن جنبش را دردست گرفتند، آن انقلاب پیروز شد ، اما دموکراسی به کشور ما نیامد. پانزده سال بعد از انقلاب رضاشاه ظهور کرد. 57 سال از حکومت پهلویان گذشت اینبار دموکراتهای ایران برای برپائی حکومت مذهبی قیام کردند و ملایان را سر کار آوردند.

ما وقتی به رویدادهای تاریخی می پردازیم ، قصدمان خرده گیری بر بازیگران آن عصر نیست. قصدمان نشان دادن ضعف ها و کژراهیها برای دوری جستن از تکرار گمراهیها است.

این سخن مشهور است که شیخ فضل الله نوری گفته است “والله بالله من نه مستبد بودم نه سیدین (طباطبائی و بهبهانی) مشروطه خواه. آنها مخالف من بودند و من مخالف آنان .” این سخن هم درست است که در آغاز جنبش همین شیخ فضل الله به طرفداری مشروطه برخاسته بود.

فهم چرائی پیوستن آخوند ها به جنبش مشروطه خواهی ، بدون مطالعه و فهم جنبش بابیه و ازلیان ادامه دهنده آن جنبش ، فهمی نیمه کاره و ناقص خواهد بود. واقعیت اینست که روشنفکران انقلابی نخواسته اند آن جنبش عظیم و اثرات آنرا بکاوند، زیرا آنوقت می بایستی مسئولیت میرزا تقی خان امیرکبیر، بانی مدرنیزاسیون ایران ، را در سرکوبی این جنبش روشن کنند که حد اقل سی هزار نفر قربانی داشته است. در ثانی این جنبش از طرف آخوندها به عنوان دسیسه ای از سوی استعمارگران انگلیسی و روسی برای شکست اسلام و تسلط بر مسلمین معرفی شد (نگاه کنید به دومذهب ، هادی خسروشاهی که در عصر پهلوی دوم به چاپ رسید) . روشنفکران انقلابی که خود را ضد استعمار و امپریالیسم میدانستند ، در یک نقطه با آخوند ها تلاقی میکردند ، ضد استعمار و بعد ها ضد امپریالیست بودن هردو. پس طبیعی بود که ایندو سوار یک قطار شوند که به یک مقصد می رفت : کوتاه کردن دست غربی ها از ایران و زدودن آثار فرهنگ مدرن (غربی) از جوامع شهری.

شرکت آخوند ها در انقلاب مشروطه برای حفظ شیعه از گزند رقیبی قوی بود که بنیاد های فکری شیعه را به چالش می طلبیده بود (نهضت شیخیه و بابی گری) . اگر دقت کرده باشید ،روشنفکران مشروطه خواه آن دوره ابتدا با اتهامات بابی یا دهری گری (ماتریالیست ها) روبرو میشدند. اینان برای اینکه دامن خود را ازاین اتهامات پاک کنند ،هرچه بیشتر به دامن شرع پناهنده میشدند . بعد از پیروزی انقلاب مشروطه ، همین روشنفکران که از نفوذ آخوند ها بهره برده و بر شاه مستبد پیروز شده بودند ، مجبور شدند خواست های آخوند ها را در قانون اساسی و متمم آن مراعات کنند و دین ایرانیان را تا ظهور حضرت مهدی اسلام شیعه تثبیت کرده و دولت را موظف بدارند که این دین را ترویج کند.

در صورتیکه شصت سال قبل از آن بیانیه “آزادی و جدان” از سوی محمد شاه قاجار منتشر شده بود (بکارهای خانم هما ناطق مراجعه شود) و ظهور باب در سایه نشر چنین اعلامیه ای ممکن شده بود و آن در حقیقت نتیچه سیاست مسامحه و تولرانس فکری “حاجی میرزا آغاسی ایروانی ” بود که خود از صوفیان بود و مدت چهارده سال یعنی کل دوران سلطنت محمد شاه را قبای صدراعظمی ایران را بر دوش داشت. نا گفته پیداست ، آنکس که از سرچشمه های “گلشن راز” نوشیده بود ، پیش او مسجد و میخانه و حرم و دیر یکی بود.

عده ای می گویند که وجود مواد ضد لائیک در قانون اساسی مشروطه به محتوای آن ضرری نمی رساند. آن قوانین عملا “مواد متروکه” بودند ، در دوران مشروطه کسی مجتهدین را نیاورد که قوانین مصوبه مجلس را با شرع مطابقت دهد. نکته در اینجاست:

اگر روشنفکران آن مواد را برای ارضای روحانیان وارد قانون اساسی کردند و درحقیقت خود به آن مواد اعتقاد نداشتتند ، میگوئیم که این روشنفکران خود اولین قانون شکنان بودند. سالها برای حکومت قانون مبارزه کرده و قربانی ها دادند اما خود قانونی را که خود نوشته بودند ، زیرا پا گذاشتند!

حال بعد ازپیروزی انقلاب مشروطه آخوند ها میدیدند که قانون اساسی رعایت نمی شود (یعنی حقوق آنان نا دیده گرفته میشود) پس در بین مردم بقیه مواد قانون را هم از اعتبار می انداختند. این را دیگر همه کس می دانند آنچه که در دوران مشروطه در ایران نبود قانون بود ، قانون را نه دولت و نه مردم مراعات می کردند. گوئی که قانون ها برای فرار از آن ساخته شده بودند. قانون توی کتابها بود ولی کسی آنرا مراعات نمی کرد، نه اینکه فقط این دو ماده را رعایت نکند. چون شما نمی توانید بگوئید ما یک قانون داریم ، مواد اول و دوم آنرا ما مراعات نمی کنیم ولی شما ها بقیه آنرا لطفا مراعات کنید!

این بود که مردم قانون شکن از بی قانونی دولت بی قانون داد می زدند ، آخرین ندای شاه مشروطه هم قبل از سقوط این بود که به ملت قول میداد به قانون مشروطه باز گردد. پس می بینید که عمل نکردن به آن دو ماده قانونی (که علی الظاهر مورد مخالفت همه ماست ) در عمل به سقوط همه قوانین مشروطه انجامید و در پایان کار به انقلابی دیگر کشید و اینبار ملایان خود حکومت را در دست گرفتند تا به آن دو “اصل متروکه” جامه عمل به پوشانند. پس خشت اول بدبختی های امروزه ما نوشتن آن دوماده ، عمل نکردن بدان (تعارف انگاشتن آن ) بود. ایکاش صد سال پیش بدان قانون عمل می کردند تا مردم درعمل میدیدند که شرع نبی چگونه جلو پیشرفت و آزادی ها را می گیرد ، آنها آن قانون را دور زدند ، صد سال بعد چوب آن را ملت ایران می خورد و معلوم نیست از این مخمصه چگونه بیرون آید.

شاد باشید.

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

Tags: , , ,

مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
این نوشته را صنمی در تاریخ Saturday, October 10th, 2009 در ساعت 2:03 pm منتشر کرد.
RSS 2.0

34 جواب:

  1. aalmaa

    قانون اساسی مشروطه اولین قانون اساسی ایران بود که در ۱۴ ذی‌قعده ۱۳۲۴ هجری قمری به امضای مظفرالدین‌شاه رسید و تا سال ۱۳۵۷ که حکومت مشروطه در ایران از میان رفت، قانون اساسی ایران بود. این قانون ۵۱ ماده داشت که بیشتر به طرز کار مجلس شورای ملی و مجلس سنا مربوط می‌شد، به همین دلیل در آغاز به “نظامنامه” نیز مشهور بود.

    چون این قانون بعد از موفقیت مشروطه‌خواهان در گرفتن فرمان مشروطه و با عجله تهیه شده بود و در آن ذکری از حقوق ملت و سایر ترتیبات مربوط به رابطه اختیارات حکومت و حقوق ملت نبود، “متمم قانون اساسی” تهیه شد و به تصویب مجلس رسید و محمدعلی‌شاه نیز آن را در ۲۹ شعبان ۱۳۲۵ هجری قمری امضا کرد و به رسمیت رسید، پس از آن نیز در چند نوبت با تشکیل مجلس مؤسسان برخی از مواد این قانون تغییر کرد

    سلام… زندگي با همه وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست. حاصلش تن به قضا دادن و اقسردن نيست.اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست.زندگي خوردن و خوابيدن نيست. زندگي جنبش جاري شدن است .زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغازحیات تا به جايي كه خدا مي داند

    http://parvazz.wordpress.com/2009/09/02/the-constitutional-law-shrine/

    #2463
  2. aalmaa

    http://www.erademardom.com/view-2743.html

    آن که مطابق فرمان معدلت بنیان همایونی مورخه 14 جمادی الاخره 1324 از برای ترقی و سعادت ملک و ملت و تشیید مبانی دولت و اجرای قوانین شرع حضرت ختمی مرتبت صلی اله علیه و آله امر به تاسیس شورای ملی فرمودیم و نظر بدان اصل اصیل که هر یک از افراد اهالی مملکت در تصویب و نظارت امور عمومی علی قدر مراتبهم محق و سهیم اند تشخیص و تعیین اعضاء مجلس را به انتخاب ملت محول داشتیم اینک که مجلس شورای ملی بر طبق نیات مقدسه ما افتتاح شده است اصول و مواد نظامنامه اساسی شورای ملی را که مشتمل به وظایف و تکالیف مجلس مزبور و حدود روابط آن نسبت به ادارات دولت است از قرار اصول ذیل مقرر می فرماییم:
    از اصل یکم الی اصل پنجاه و یکم نظامنامه مجلسین »

    اصل اول : مجلس شورای ملی به موجب فرمان معدلت بنیان مورخه چهاردهم جمادی الاخر 1324 موسس و مقرر است.

    اصل دوم : مجلس شورای ملی نماینده قاطبه اهالی مملکت ایران است که در امور معاشی و سیاست وطن خود مشارکت دارند.

    اصل سوم : مجلس شورای ملی مرکب است از اعضایی که در تهران و ایالات انتخاب می شوند و محل انعقاد آن در تهران است

    #2464
  3. aalmaa

    راه است و چاه و ديده بينا و آفتاب

    چندين چراغ دارد و بيراهه مي‌رود

    تا آدمي نگاه كند پيش پاي خويش

    بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش
    ***دشمن به دشمن آن نپسندد که بي‌خرد
    با نفس خود کند به مراد و هواي خويش
    از دست ديگران چه شکايت کند کسي
    سيلي بدست خويش زند بر قفاي خويش
    دزد از جفاي شحنه چه فرياد مي‌کند
    گو گردنت نمي‌زند الا جفاي خويش
    خونت براي قالي سلطان بريختند
    ابله چرا نخفتي، بر بورياي خويش
    گر هردو ديده هيچ نبيند به اتفاق
    بهتر ز ديـده‌اي کـه نبيند خطاي خويش
    چاه است و راه و ديدة بينا و آفتاب
    تا آدمي نگاه کند پيش پـاي خويش
    چندين چراغ دارد و بيراهه مي‌رود
    **********************************

    غـلام نرگس مست تـو تاجدارانند
    خراب بادة لعل تو هوشيارانند
    تو را صبا و مرا آب ديده شد غمّاز
    و گر نه عاشق و معشوق، رازدارانند
    ز زير زلفِ دو تا چون گذر کني بنگر‎
    که از يمين و يسارت چه سوگوارانند
    گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين
    که از تطاول زلفت چه بي‌قرارانند
    نصيب ماست بهشت‌اي خداشناس بـرو
    که مستحقّ کرامت گناهکارانند
    نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
    که عندليب تو از هر طرف هزارانند
    تو دستگير شو ‌اي خضر پي خجسته که من
    پياده مي‌روم و همرهان سوارانند
    بيا بـه ميکـده و چهره ارغـواني کـن
    مرو به صومعه کان جا سياه‌کارانند
    خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
    که بستگان کمند تو رستگارانند

    بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش
    با ديگران بگوي که ظالم به چَه فتاد
    تا چاه، ديگران نکنند از براي خويش
    گر گوش دل به گفتة سعدي کند کسي
    اول رضاي حق طلبد پس رضاي خويش*************************

    #2466
  4. مهدی

    مارالان گرامی
    مردمی که اینطور مسالمت آمیز در جنبش سبز خواسته های انسانیشان را مطرح می کنند، زنانی که برای لغو قوانین تبغیض آمیز به مسالمت آمیزترین شیوه ممکن تلاش می کنند و یا تمام هم و غمشان لغو مجازات اعدام کودکان است، نشان داده اند که ایرانیان چه مقدار بزرگ شده اند. این مردم حتما گوش شنوایی برای شنیدن حرف های شما دارند. مشکل شما هستید که نتوانسته اید در عصر اینترنت و ارتباطات با گروه بزرگی از هموطنانتان ارتباط برقرار کنید. موضع نهاجمی و حمله و بد وبیراه به فردوسی و هخامنشی و فرهنگ و تاریخ این اب و خاک که باب گفتگو گشودن نشد. الان هم که جنبش سبز ایرانیان بهترین فرصت برای ایجاد همدلی در بین ایرانیان است، کروه هایی مانند شما (نه همه آذربایجانیان البته) که دست یاری خواهی را که از تهران به سویتان دراز شده رد کرده اید و برای پذیرفتنش شرط و شروط می گذارید. در صورتیکه این شاید فرصت تاریخی مناسبی باشد برای نزدیک شدن ایرانیان به هم و صد البته بیان خواسته ها و انتظارات متقابل.

    #2467
  5. مارالان

    شيرازى اوغلوى گرامى، با توجه به انعطاف بنده در امور زندگى با پيشنهاد شما در امر بيزنس موافقم. ما كه هيچ نكته مشتركى در بقيه امور با شما پيدا نكرديم شايد در اين يكى فرجى حاصل شد. در ضمن اگر مى دانستيد افكار من تا چه حد نقش آتش خاموش كنى را بازى مى كنند در جا به مكه معظمه مشرف شده طلب توبه و بخشش از درگاه الهى مى كرديد. حيف كه همه چيز را تنها همگان دانند. در ضمن موضوع زبان را ديگران سياسى كرده اند نه بنده. و تا مشكل به صورت ريشه اى حل نشده سياسى نيز خواهد ماند.

    در راستاى قانون از نوع اساسى و غير اساسى اش به دلايلى كه احتمالا در ميان صاحب نظران كمى اختلاف در آن خواهد بود بايد اذعان داشت كه ايران يكى از بى قانون ترين كشورهاى دنياست. اصلا مگر قانونى وجود دارد. با معيارهاى غرب در مورد قانون نمى توان نمى توان امروز در ايران به قانون گرايى رسيد. در آينده اين امر ميسر خواهد شد اما نوشتن اين ماده و ننوشتن آن ماده مشكلى را حل نخواهد كرد. فرهنگى كه صد سال بى قانون زندگى كرده مشكل بتوان به سرعت وادار به احترام به آن كرد. در ضمن اگر نماينده واقعى من در پارلمان آذربايجان قانون وضع كند زمينه خوبى براى قانون گرايى ايجاد شده است. قانونى كه پارلمان ميدان بهارستان هم چون صد سال گذشته بخواهد براى اردبيل وضع كند درروى كاغذ خواهد پوسيد. به عوض جنگ كاغذى درمورد ماده ها بايد راه بردن يكى دو ماده كوچك و همه فهم به ميان مردم را هدف خود قرار داد. مثلا بنويسيد كه همه زبان ها يكى هستند. عامه فهم هم هست.

    #2468
  6. aalmaa

    هزار واژه
    نویسنده: داریوش همایون

    عنصر دوم، جدا کردن اعتقاد از ایمان و غیر مذهبی کردن امر عمومی، نیز چنانکه دیدیم ریشه در همان عنصر نخستین دارد. هنگامی که ماهیتی (خود، در معنی هر چه گسترنده‌ترش، از خانواده تا ملت و مذهب) همه جهان را در خویش خلاصه نکرد دیگر حق را بر مدار خودش نمی‌بیند. دیگران هم می‌توانند حق داشته باشند. اصطلاح رایج، هر که با من نیست بر من نخواهد بود. من و آنکه با من نیست اگر هم از دیدگاه فلسفی در یک سطح نباشیم از دیدگاه اخلاقی، هستیم. یکی از ما احتمالا سخن درست‌تری دارد ولی هردو ما حق داریم سخنی داشته باشیم. با غیرمذهبی کردن امر عمومی، حق و باطل و کفر و ایمان و یزدان و اهریمن و روشنائی و تاریکی مقولاتی غیرسیاسی می‌شوند و با پاک کردن فرایند سیاسی از خشونت، از قلمرو عمل بیرون می‌روند ــ در قلمرو عمل، در فرایند سیاسی، هیچ‌کس همیشه برحق نیست و همه همواره دارای حق‌اند.
    آنچه به این ادب سیاسی تازه در طبقه سیاسی بیرون کمک فراوان کرد کشیده شدن فرش ایدئولوژی از زیر پای آن بود. گروه‌هائی که زندگی‌های خود را در فضای ایدئولوژیک دهه‌های پس از 1940 بسر برده بودند نخست در ورشکستگی جمهوری اسلامی و سپس در فروپاشی کمونیسم، بناگزیر از بند ایدئولوژی (نه به معنی هر برنامه عمل و شیوه تفکر سیاسی، بلکه یک سیستم نظری پاسخ دهنده به همه مسائل و پرسش‌ها در قلمرو اندیشه و عمل) آزاد شدند. همه دیدند که به نام مذهب، به نام طبقه کارگر، به نام ملت تا کجاها می شود در حذف انسانیت رفت. دیدند که ایدئولوژی (به تعبیر سیاسی غربی، با I بزرگ)* هر چه باشد در پایان به مطلق‌سازی می‌رسد و هر تبهکاری و زیاده‌روی را روا می‌دارد. دید انسانگرایانه، بسیاری روشنفکران را به آن انسانیت بزرگ‌تر و عام‌تر متوجه ساخت، انسانیتی که یک سرش فرد صاحب حقوق است و سر دیگرش بشریتی که همه این کشاکش‌ها برسر اوست و اگر او نباشد در جهان هستی برای ما آدمیان چیزی نیست. غیرمذهبی کردن امر عمومی بیشتر در میان روشنفکران چپ و اسلامی روی داد. آنها به عنوان بزرگترین ستایندگان آرمانشهرها سخت نیازمند بودند که فروافتادن آن ناکجا آبادها را در گودالی که به آن زباله‌دان تاریخ می‌گویند ببینند. اما روشنفکران گرایش‌های دیگر نیز ــ اگر حتا در خلوت درون ــ نادرستی دید آمرانه و بی‌اعتنا به حقوق فردی خود را دیدند.

    http://www.talash-online.com/negah/matn_49_1.html

    #2471
  7. aalmaa

    خرافات، سراسر بجای مذهب

    دین به دو نیاز آدمیان پاسخ می‌گوید: اخلاقیات که پایه اصلی است، و معجزه که انسان پرورش نیافته بی‌آن نمی‌تواند جهان را بفهمد. منظور از اخلاقیات نه هر نظام رفتاری، مانند آخوندهای ایرانی است که ناپسندی جز در امور “ناموسی“ آنهم نه برای خودشان، نمی‌شناسند، بلکه ethics است به معنی ارزش‌های تغییر ناپذیر که انسانیت را به فضیلت اجتماعی برساند. منظور از معجزه توضیح دادن پرسش‌هائی است که در وهم نمی‌گنجند تا هنگامی که علم پاسخشان را بیابد. همه دین‌ها بر این دو ساخته می‌شوند. حتی دین‌هائی که پیام‌شان سراسر اخلاقی است مانند آئین‌های زرتشتی، بودائی و بهائی، یا در دست توده‌های عوام به رهبری پایگان مذهبی به معجزه آراسته (گاه آلوده) شده‌اند یا، با گردن نهادن به نیاز روحی توده عوام، نسب‌نامه خود را به پیشگوئی‌ها و معجزات می‌رسانند. در این میان مذاهبی هستند مانند هندوئیسم و شیعیگری که تعادل میان اخلاق و معجزه را پاک به سود دومی بر هم زده‌اند و بیشتر در قلمرو میتولوژی و فولکلور قرار می‌گیرند.
    شیعیگری با وارد کردن اصل امامت از جریان اصلی اسلام جدا شد ولی امامت بدون فرایافت (کانسپت) عصمت به معنی خطا ناپذیری، و “علم لدنی“ (نیاموخته و کسب نشده، همان فره ایزدی) صرفا مسئله جانشینی است و جاذبه دیرپائی ندارد. از اینجا درخت معجزه شاخ و برگ خود را می‌گستراند و از هر که نسبتی با امام داشته، صرفنظر از آنچه خود بوده و از آن برآمده است، قبله حاجات می‌سازد؛ و به امامی که در کودکی در چاه رفت و زندگی جاودان دارد می‌رسد و از آن هم می‌گذرد و تا دفترهای چاه جمکران در شهرهای گوناگون امتداد می‌یابد که تازه‌ترین امامزاده‌ها و جایگاه‌های پرستش و دریافت نذورات شده‌اند. با چنین نظام اعتقادی و در دست پایگان مذهبی که ناچار با هر دینی می‌آید، معجزه اندک اندک میدان را بر اخلاقیات تنگ می‌کند و نظام رفتاری به پائین‌ترین مخرج مشترک فرو می‌غلتد. این سرنوشت همه دین‌هاست، تا هنگامی که پیشرفت فرهنگی به مردمان احساس برآشفتگی و انزجار بدهد و دینمداران را به اندیشه اصلاح اندازد ــ چنانکه در آئین کاتولیک، بی دست زدن به اصلاح مذهبی، پیش آمد. آئین مسیح که خودش نمونه آزادگی و پاکی روان بود به یاری واپسماندگی مردمان و قدرت گرفتن پایگان مذهبی، چند صد سالی بخش بزرگی از جهان را در تیرگی قرون وسطا و فسادی که از واتیکان بهر جا پخش می‌شد فرو برد. در شیعیگری که نه از اختلاف اصولی بلکه از نبرد قدرت سرچشمه گرفت، سوء استفاده سیاسی از دین زمینه اصلی، و سهم پایگان (سلسله مراتب) مذهبی در فاسد کردن آئین و جامعه، بیشتر بوده است و تا دوران ما کشیده شده است.
    چنانکه اشاره شد معجزه تا مراحل معینی از تکامل جامعه‌های بشری نیازی “طبیعی“ است. ولی معجزه که با توضیح دادن پدیده‌ها و پاسخ دادن پرسش‌های بیرون از فهم آغاز می‌شود، همان‌جا نمی‌ماند و برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به گفتار و کرداری به کار می‌رود که با معیارهای عقلی و اخلاقی سازگار نیست؛ و در نتیجه هرچه نا معقول‌تر و سخیف‌تر می‌شود. تا جائی که هر زیبائی استعاری که در معجزه است ــ آذرخشی که سلاح زئوس است و آتشی که بر ابراهیم گلستان می‌شود ــ به خرافات مبتذلی می‌انجامد که بر زندگی روزانه میلیون‌ها ایرانی حکومت می‌راند (ایران از بدترین نمونه‌هاست.)
    جمهوری اسلامی که با پیام برکشیدن اسلام به عنوان سرنوشت و بافت هستی جامعه ایرانی و از آنجا به کشورهای دیگر آمد، بیست و هفت سالی است که دارد فرایند فروکاستن اخلاقیات را به نظام رفتاری پست‌ترین عناصر اجتماعی، و معجزه را به بدترین خرافات، کامل می‌کند و اکنون در مراحل پایانی این فرایند، مذهب را سراسر از درونه غیر خرافی‌اش تهی کرده است. امام زمان که نهایت جهانشناسی و الهیات شیعی است سرانجام به دست بی فرهنگ‌ترین (فرهنگ با “ف“ بزرگ) مردمان در هر لباس، چنان بالا رفته که همه شخصیت‌های مذهبی اسلام و شیعیگری را زیر سایه برده است. آخوندها خواستند ایران را به سطح خود پائین آورند ولی بیشتر توانسته‌اند مذهبی را که همه اسباب کامرانی آنهاست به حد خودشان برسانند.
    امروز بی دشواری می‌توان گفت که توده مذهبی ایرانی از دین خود تنها چشمداشت عملی دارد ــ برطرف کردن مشکلات روزانه، رسیدن به خواست‌های پیش‌ پا افتاده که برای ایرانی معمولی دور از دسترس است. شیعیگری بویژه از دوران صفوی جامعه ایرانی را در مرخصی از خرد و اخلاق انداخت. اکنون آنچه از هزار و چند صد سال پیش به عنوان ابزار کارزار سیاسی و فرهنگی، اذهان پاره‌ای مردمان هوشمند را به خود مشغول داشت و از پنج سده‌ای پیش سیر نزولی شتابان خود را به مجموعه‌ای از مبتذل‌ترین خرافات از سر گرفت، به دست فرمانروایان اسلامی خالص و بیواسطه، مردانی نه کمتر از آیت‌الله و حجت‌الاسلام، به درجه تازه‌ای از انحطاط می‌رسد؛ و به دکتر سروش، که در پناهگاه اروپائی‌اش در سلوک روشنگری خود پیشتر و پیشتر می‌رود، جرئت داده است پرسش دیرین (علامه) محمد اقبال لاهوری را پیش بکشد: آیا شیعه با آموزه (دکترین) امامت، آموزه‌ی خاتمیت پیامبر را نفی نمی‌کند؟
    کسانی در این بحث ساختارشکن، جوانه‌های اصلاح مذهبی شیعه را می‌بینند و ممکن است حق داشته باشند. ولی اصلاح مذهبی در شیعه و اسلام بطور کلی بدون بیرون رفتن از بخش مهمی از جزم (دگم) مذهبی، ممکن نیست ــ چنانکه در همین برابر نهادن امامت و خاتمیت می‌توان دید. اگر اصلاح مذهبی شیعه تنها با نفی بنیاد فکری آن امکان داشته باشد دیگر از اصلاح مذهبی سخن نمی‌توان گفت. اصلاحگران مذهبی هم اکنون با پرسش راست آئینان (ارتدوکس) شیعی روبرویند که با این ترتیب از مذهب چه خواهد ماند و می‌خواهند چه برسر آئین بیاورند؟
    http://www.talash-online.com/negah/matn_49_1.html

    #2472
  8. aalmaa

    هما ناطق، تاریخ نگار و پژوهشگر فرهنگ ایران، در کتاب در بزم حافظ خوشخوان، با دیوان حافظ نه به عنوان یک اثر ادبی بلکه به عنوان یک سند تاریخی برخورد کرده است.
    رادیوفردا:

    در این کتاب خانم ناطق استدلال می کند که لقب حافظ برای شمس الدین محمد در اصل به معنای سرودگو، سرودخوان و قوال است و نه الزاما حافظ قرآن. وی فهرستی از حافظان خوشخوان فراهم آورده که شاعران خنیاگر بودند. خانم اطق در این کتاب به آداب می و آداب باده نوشی نیز پرداخته است که در شعر تر حافظ شیرین سخن بازتابیده است.

    هما ناطق، تاريخ‌نگار و پژوهش‌گرِ پرآوازه‌ فرهنگِ ايران، مقيم پاريس، ساليانی است در کار تحقيق درباره‌ی تاريخ شراب يا به قول خودش تاريخچه می در ايران است. وی طی اين سال‌ها توانسته است اسناد و مدارکِ ارزشمندی را در اين باره، از چهار گوشه جهان گردآوری کند و بر پايه روش‌های تاريخی بررسی نمايد.
    در اين ميان، توجه او به ديوان خواجه حافظ شيرازی جلب شده و آن را چشمه‌ای سرشار برای پژوهشِ آداب و آيين‌های باده‌گساری در ايران يافته است. هما ناطق، ييش از آن‌که پژوهش خود را درباره شراب به پايان برساند کتابی دو جلدی درباره شعر حافظ تأليف کرده که جلد نخست آن را انتشارات خاوران در پاريس به چاپ رسانده است.
    http://peiknet.net/05-01/news.asp?id=1019
    هما ناطق و آیین بابی 2
    http://rooznamehiran.blogfa.com/post-52.aspx

    #2473
  9. aalmaa

    خانم هما ناطق،

    استاد و پژوهش‌گر برجسته ایرانی در ششم اسفند‌ماه ۱۳۸۱ در مطلبی که در کیهان لندن، هفتم اسفند‌ماه همان سال به چاپ رسید در مورد روشنفکرانی که هنوز از انقلاب و شرکت خود در آن دفاع می‌کنند نوشت:
    «روشنفکرانی که پس از ۲۳ سال، هنوز برای آن انقلاب «شکوهمند» آن راهپیمایی‌ها و آن عربده‌کشی‌ها سینه می‌زنند و خوش‌اند به این‌که، تاجداران را برافکندیم و دستاربندان را بر جایشان نشاندیم. چه خوش گفت شادروان غلامحسین صادقی که از برکت آن انقلاب «عقل مردم مدور و ایران برکه‌ای گشت و کرم‌پرور شد.»
    وی آن‌گاه از خود برای شرکت در انقلاب ۵۷ انتقاد کرده و چنین می‌نویسد: «پرونده بنده چه بسا نابخشودنی‌تر از دیگران باشد. چرا که در انقلاب، هم مدرس بودم و هم محقق! بدا که شور چنان ورم داشت که اندوخته‌ها و دانسته‌ها را به زباله‌دانی ریختم و در هماهنگی با جهل جماعت به خیابان‌ها سرازیر شدم. ادیبانه‌تر بگویم: گه زدم. و به قول صادق هدایت اکنون آن گه را «قاشق قاشق» می‌خورم و پشیمان از خیانت به ایران، گوشه‌ای خزیده‌ام تا چه پیش آید.»
    وی در پایان افزود: «قرن‌ها پیش از این «طالب آملی» گفته بود: پای ما کج، راهبر کج، قصد کج، گفتار کج.»
    http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/02/post_229.html

    #2475
  10. aalmaa

    سلام هدیه ای برای یولداشهای گرامی مخصوصا انهایی که چندی است ازایشان بی خبریم . پیاله چی صفری سِرایدارچی ایراندوست، علی تبریزی پیمان و…

    http://masnawi.blogspot.com/

    #2476
  11. aalmaa

    باید اندیشیدن را آموخت,نه اندیشه ها را

    - ” فیلسوف می گوید همه چیز از میان می رود و به آن سرچشمهای باز می گردد که از آن برخاسته است . این فرمان زمان است ( خرونوی ) . قانونی جاویدان بر همه چیز فرمانرواست . همان گونه که بر هر شهری در یونان ، قانونهایی حاکم بوده است . ” ( نخستین فیلسوفان یونان ، ص 140) و یگر می نویسد ” اندیشه عدالت او نخستین مرحلۀ انعکاس زندگی دولتشهر در زندگی کیهانی است . ” ( پایدیا ، ص 234)

    http://www.zendagi.com/new_page_1097.htm

    #2477
  12. aalmaa

    در نوشته‌ها و سخنان برخی از روشنفکران ما، گاه آنچنان به افراط می‌گراید که با نفی هویت ایرانی توام می‌شود. این دست از روشنفکران که شوربختانه از بدیهی‌ترین مبانی تاریخ، آگاهیِ چندانی ندارند، با کوچک‌انگاری و خوارشماری خویشتن، از یونان چنان آرمانشهری می‌سازند که هیچ نوع کژی و کاستی در آن راهی نیست.

    سه سال پیش بود که «مصطفی ملکیان» یکی از همین روشنفکران در میان دانشجویان اصفهانی به بهانه‌ی نقد «سید جواد طباطبایی» چنین گفت: «… یكی از بزرگترین دروغ‌هایی كه ما به تاریخ گفته‌ایم این است كه ما فرهنگ و تمدن عظیمی داشته‌ایم، آخه عزیز من فرهنگ و تمدن مدرك می‌خواهد
    http://rouznamak.blogfa.com/cat-13.aspx

    #2478
  13. شیرازی اوغلو!!!

    حضور افاغنه موقعيت خطرناكي را براي شيراز به‌وجود آورده است…

    http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8807191106

    #2480
  14. شیرازی اوغلو!!!

    جزئیاتی از قتلهای ناموسی در جنوب کشور…

    http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68015

    #2481
  15. مارالان

    مهدى گرامى، تفاوت استراتژيك بين دو ديدگاه مركزگرا و مركزگريز در آن است كه مركزگرايان نمى خواهند در آينده دخل و تصرف خاصى در سازه قدرت به عمل آورند، و مى خواهند چارچوبه اجتماعى را هم چنان به همان نحوى كه بوده نگاه دارند. نگاه آنها بيشتر به گذشته است و ارزش ها را در گذشته ها مى جويند. چنين بينشى واقعيت ها را غربال مى كند وانتقاد پذير نيست و تفسير درستى از آزادى ندارد. اين ديد، تظاهرات آذربايجان در سه سال قبل را طغيان تجزيه طلبان مى بيند و دست در دست جمهورى اسلامى به سركوب آن مى پردازد. و سى سال پس از تسلط نظام جمهورى اسلامى هنوز فكر مى كند مى توان در كنار آن ايستاد و به حفظ تمدن و تماميت پرداخت. آنچه كه عرض مى كنيد بيان احساسات است. لطف كرده در اثبات نظرتان به ما حداقل دو مورد نشان دهيد كه يك خواسته آذربايجان به نحوى در جايى تبلور يافته است. كجاست آن دست یاری خواهی. من مى خواهم واقعيت ها را همانطور كه هستند ببينم. حال سكوت حواشى ايران پس از انتخابات را يا بايد به نوعى توجيه كرد يا اصلا به آن نپرداخت. اصلا براى مركزگرايان اهميتى ندارد كه بخش هايى از مردم در جنبش ضد ديكتاتورى شركت بكنند يا نكنند. اتفاقا عدم شركت غير مركزيان در اين حركت شايد بيشتر مطلوب است چرا كه بعدا اگر زد و جهمورى اسلامى به زانو در آمد غير مركزيان نمى توانند ادعايى داشته باشند چرا كه كارى هم نكرده اند. من خيلى دوست داشتم آذربايجان فعال مى بود اما واقعيت را مى پذيرم كه چنين نيست و دنبال چرايى آن مى گردم. به نظر من بدون يك تفكر اوبامايى هيچ آينده روشنى براى ايران فردا متصور نيست. ديدگاه مركزگرا به لحاظ ارزشى خيلى وقت است زمين خورده اما اطمينان دارم سوار بر موج ناآگاهى و باورهاى غلط مدت هاى زيادى به حيات خود ادامه خواهد داد.
    من مى گويم دقيقا همان حقوقى را مى خواهم كه مركز نشينان دارند. من پارلمان خودم را مى خواهم تا اگر روزى روزگارى به عنوان مثال قانون اساسى مشترك نوشته شد نماينده من هم حرفش را بزند و از حقوق من دفاع كند. مى گوييد يك ملت، يك پارلمان، يك زبان. نظرتان محترم اما آينده ساز نيست.

    #2482
  16. رهگذر

    یولداش عزیز
    جناب صنمی گرامی

    با سلام و احترام

    نگاهی می افکنیم به تئوری چرائی پیوستن “آخوند”ها به جنبش مشروطیت و اینکه خواسته اند خود را از گزند “نهضت های شیخیه و بابی گری” در امان دارند و “روشنفکران مشروطه خواه” را وادارند که بند مربوط به “دین انور و مذهب حقه” را در قانون اساسی و متم آن بگنحانند.

    اگر این تئوری درست بوده باشد لازمه اش این است که روحانیون آن زمان بدون توجه به دیدگاه و پایگاه مردمی همتایان طرفدار شاه و دربار خودشان از بدو پیدایش این جنبش لابد باید از یک سو “پیروزی آن را مسلم ” از سوی دیگر “شکست و ضعف خودشان را در برابر “بابیه و شیخیه” حتمی و قطعی” پیش بینی و بلکه فرض کرده باشند که تا بتوان به “نوشیدن چنین جام زهری” تن در داد. بعد باید مطمئن هم بوده باشند که در مجلس تشکیل ناشده ناشی از انقلاب به وقوع نا پبوسته آینده حکما یا “روشنفکران و تحصیل کردگان مشروطه خواه” اکثریت را از آن خود خواهند کرد یا بلاخره آن قدر وزنی خواهند داشت که ” تشیع” را مذهب رسمی کنند. لابد این روحانیون مشروطیت و قوانین بازی آن را هم خوب می دانسته اند.

    شنونده و خواننده این تئوری انگشت به دندان متحیر خواهد ماند که ” در آن مجلس فرضی نمایندگان طرف مقابل کیست و حالا می خواهد چه تصویب بکند؟ ” که روحانیون دست به دامان روشنفکران شده اند که “ترا به خدا این مذهب شیعه را در قانون بگنجانید”. مثلا آنها یعنی نمایندگان مجلس فرضی می خواسته اند “شیخیه و بابیه” را مذهب رسمی کنند؟مگر ما همه و همه چند تا شیخی و بابی در ایران آن روز داشته ایم؟ یا شاید “غوره نا شده مویز” شوند و اصلا بگویند ما “مذهب رسمی” لازم نداریم که حتی کشورهای اروپائی هم در همان قدم اول و دوم و سوم و.. به چنین مهمی دست نیافتند که نیافتند.

    به عبارتی دقیق تر تا ثابت نشود که ما یک جریان قوی در این راستا داشته ایم که یا بخواهد “مذهبی جز شیعه را رسمی کند یا اساسا دین رسمی نخواهد” دیگر “اتحاد روحانیت و مشروطه خواهان برای گنجاند آن ماده مذکور” موضوعیتی نمی تواند داشته باشد.

    از سوی دیگر اگر “روشنفکران و تحصیل کردگان مشروطه خواه ” ما از نظر تعداد آن به حدی بودند که در مجلس آینده اکثریت یا وزنه ای بوده باشند که دیگر اینان را به “وحدت” با “آخوند” ها چه نیازی بود و اگر هم اینان از نظر تعداد چنین رقمی نبوده اند که “آخونده”ها اصلا به اینان چه احتیاجی می توانستند داشت.؟

    تحت هر شرایط شیعیان اکثریت مطلق بودند و “روحانیون ” برای رسمی کردن “شرع انور و مذهب حقه” دردسری نداشته اند.

    بعد همه این مسائل با این تئوری که ” جامعه ای که در کلیت خود تار و پود آنرا مذهب تعریف میکند، چگونه می تواند یک حکومت غیر مذهبی را سرکار بیاورد یا اگر تحت شرایطی چنین دولتی سرکار آمد، آنرا تحمل کرده و در کار آن کارشکنی نکند.” چگونه سازگار خواهد بود؟ اگر صد سال پیش “تشیع” بدین “تزلزل” بود که “ملا و آخوند و مجتهد و روحانیونش” که رهبران فکری “تشیع” هستند برای بقای خود به پناه بردن به دامان “روشنفکران” ناچار بوده باشند لابد الان که صد سال بعد است و “دین در همه عالم و منجمله ایران دیگر به قدرت صد سال قبل نیست و علم داریم و تکنولوژی و خرد گرائی و اگاهی و روشنفکر و…” در این صورت “تشیع” باید در تار و پود و کلیت این جامعه آن چنان نقشی نداشته باشد.

    واقع امر این است که خدا را شکر در همان زمانها هم ما کسانی مانند “زنده یاد کسروی” داشته ایم که تاریخ می فهمید و خود در آن دوران بود و دید و نوشت. از همه مهمتر انسان صادق و وارسته ای بود برای تئوریهای تجملی ساختن وقت و حوصله نداشت. روانش شاد باد و ننگ ابدی بر تروریست های عقیده کش.

    طبق دیدگاه ایشان که پیش تر هم بدان استناد کردیم روحانیون ما به دو دسته اصلی مخالف و موافق “مشروطیت” تقسیم می شدند. در میان دسته موافق نیز ما دو بخش اصلی داشته ایم. یک بخش می پنداشت که بعد از “مشروطه” زمام امور به دست اینان خواهد افتاد و به نوعی “مشروعه” را مد نظر داشته اند و بخش دیگر واقعا “مشروطه خواه” بودند و به “حکومت قانون و سیستم نوین …” معتقد اما به “تشیع” هم دلبستگی داشتند که دینشان بود و کشش آن را نداشتند که حساب “دین و مذهب ” خود را “مشروطه و قانون اساسی کاملا” جدا کنند.

    در مجموع “مشروطه” درست فهمیده نمی شد حتی توسط زیادی از “روشنفکرانی” که این مفهوم را وارد فرهنگ ما کردند. وفتی می گوئیم “روشنفکر” در آن زمان منظور و مقصود حلاف امروز بسیار ساده و روشن بود. روشنفکر عموما کسانی بودند که در خارج “تحصیل کرده و درس خوانده ” بودند و یا دنیای غرب را خوب تر از عوام می شناختند و می فهمیدند. اینان در ایران صد سال پیش واقعا وزنه ای نبودند و اگر با روحانیون کار نمی کردند حتی از برداشتن “گام های نخست ” هم نا توان می ماندد. ای بسا که چه آگاهانه و چه از روی عقیده “مشروطه را با اسلام” در هم می آمیختند که مثلا “اروپائیان این را از اسلام خود ما گرفته اند” یا تعالیم عالیه شرع انور با دمکراسی همخوان است و یا “پارلمان همان “قشاورهم فی الامر ” است و … تا آن را به خورد “حاج آقاها”بدهند (نوشته های ملکم خان را همه می شناسیم).مسلما روحانیون هم که خودشان استاد این چیزها بوده اند و هستند و همین چیزها را شاخ و برگی زیادتر می داده اند تا به خورد مردم دهند.

    پس هر چه که تا الان داریم مدیون چه کسانی هستیم؟ روحانیونی که رو در روی روحانیون “مشروعه ای” برای ما جنگیدند اما خودشان هم “شیعه و معتقد بودند” و نمی توانستند حساب”دین خود را” را کاملا از کل معادله جدا کنند. و روشنفکرانی که اینان هم اولا باید و شاید مشروطه را خوب نمی فهمیدند ثاینا از نظر تعداد رقم چندانی نبودند ثالثا مردم زبان “آخوند”ها را راحت تر می فهمیدند و رابعا به جز کار کردن با روحانیون برای اینان راهی نبود. خامسا برخی خود اینان هم “مشروطه” را با اسلام در آمیخته بودند.

    با توجه به همه مسائل فوق الذکر کشور و مردم و قانون اساسی ما بیشتر از آن نمی کشید. در برابر راه تسلیم به “حکومت شرع” باید پذیرفت که تن در دادن به “مذهب رسمی شدن مذهب تشیع در ایران با اکثریت مطلق شیعی ” راهی کاملا شرافتمدانه و معقول بود.

    خیر پیش

    رهگذر

    #2483
  17. آمیرزا

    یولداشهای عزیز با سلام،

    دوست فرزانه جناب صنمی با تشکر از مقاله روشنگرانه شما.
    متأسفانه درگیری شغلی من اجازه بحث بیشتر در باره مطلب وزین شما را نمی دهد، واگرنه که به نظر من انگشت درست روی نکته محوری گذاشته اید. من در بحث اصلاح طلبی دینی وارد نقش جنبش باب و نقش شیخیه و احسائیه شده بودم، البته از این منظر که درست بدلیل اصلاح ناپذیری دین اسلام (که به نظر من ریشه در مبانی اعتقادی و ساختار آن دارد) هر نوع اصلاحی باعث بوجود آمدن یک دین جدید می شود و به عبارتی ساختار اسلام بر عکس مسیحیت به گونه ای است که دست بردن در ترکیب آن باعث قلب هویت این دین می شود. بابیها مؤلفه های جدیدی را مانند برابری زن و مرد و تعطیل شعائر و لغو تعدد زوجات و لزوم کسب علوم برای همه و امثالهم را (من فقط از زمینه های فردی صحبت می کنم) وارد اسلام کردند و در نهایت یک دین جدید بوجود آمد.

    گذشته از اینکه به جنبه های دینی این جنبش در تاریخ روشنفکری ما بسیار جفا شده است، جنبه های اجتماعی این جنبش و بخصوص تأثیرات آن بر روی متفکرین جنبش مشروطه کاملا مغفول مانده است. دوستان می دانند که به گفته کسروی دولتیان مشروطه خواهان را “بابی” می دانستند. این فقط یک ترفند و یک دروغ بی پایه برای سرکوب کردن مشروطه خواهان نبود، به نظر من باید در اینجا بدنبال عوامل اجتماعی ای گشت که قبول این “اتهام” را برای عامه مردم آسان می کردند.

    انتقاد من هم به یولداش رهگذر در این است که ایشان به سیاق مرسوم این 150 سال گذشته جنبش بابیه را فقط در همان “شلحلحون و کلحلحون” می بیند. مورخ منصف نمی تواند نقش این جنبش را در آشنائی مردم ایران با بعضی از مفاهیم مدرن مثل برابری زن و مرد و لزوم تحصیل برای دختران و زنان نفی کند. آیا تصادفی است که شخصیتیهایی مثل قره العین یا رستمه خانم زنجانی از دل این جماعت بیرون می آیند؟
    همینطور نمی شود این نکته را نفی کرد که بعضی از سران جنبش روشنفکری ایران مثل میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی نه تنها با این جنبش در ارتباط نزدیک بوده اند، بلکه داماد میرزا یحیی صبح ازل هم بوده اند.

    قدر مسلم این استکه جنبش بابی یک مقدمه بود برای عصر روشنگری دوره ناصری. یعنی این جنبش اگر فقط و فقط شخصیتی مثل قره العین را تحویل تاریخ ایران داده باشد، دین اش را به جنبش روشنفکری ایران ادا کرده است.

    متأسفانه کار بر روی این مقطع بسیار مهم تاریخ تقریبا معاصر ایران خیلی کم است، همانطور که شما گفتید مذهبی ها تحت تبلیقات مستمر حوزه علمیه و انجمن حجتیه و با یکی گرفتن دیانت بهائی با جنبش بابی آنرا به خارجیها نسبت داده اند، و غیر مذهبی ها هم برای بت سازی از شخصیت امیر کبیر دور و بر این جنبش نگردیده اند. هر آنچیزی هم که ما می دانیم، مدیون شخصیت والا و استثنائی زرین تاج خانم قره العین هستیم، که بزرگی روح و وسعت ابعاد شخصیتش را نمی شد نادیده گرفت.

    سؤال من در باره اصلاح طلبی دینی همچنان پابرجا است. در مطلبی که خطاب به یولداش دانشمندمان جناب رهگذر بود، آورده بودم که دعوای ما با همدیگر نخواهد بود، دعوای ما با سنت گرایانی خواهد بود که هر کدام از ادعاهای ما را با آوردن آیه ای از قرآن نفی خواهند کرد. یولداش رهگذر می گوید ما هم می توانیم آیه دیگری در برابر آن بیاوریم. گذشته از این که من نمی دانم برای مثال در برابر حکم صریح “اضربوهن” که فرمان به زدن زنان می دهد یا آنجایی که ازدواج همزمان با چهار زن را مجاز می داند ما چه آیه ای را می توانیم قرار دهیم، مشکل آنجا است که ما باید دست به تفسیر، و بدتر از آن تأویل بزنیم. در اینجا است که در برابر یک انسان معتقد احتیاج به یک “فصل الخطاب” داریم. سؤال اصلی (و شاید تکراری) این است که آیا ما می توانیم فصل الخطابی معتبر تر از محمد که هم آورنده و هم واضع و هم مجری دین اسلام بوده است پیدا کنیم؟
    اگر جواب منفی است، آنوقت می بینیم که برخورد محمد با یهود بنی قریظه دقیقا به روزگار ما هم مربوط می شود، چرا که این رفتار و رفتارهای دیگر ایشان باید فصل الخطابی باشد برای ما، تا صحت و اعتبار تفسیر/تأویلمان را در برابر حریف به اثبات برسانیم. واگرنه می افتیم به دامی که بازرگانها و شریعتیها در آن افتادند و شروع می کنیم به کشف مفاهیم مدرن در قرآن از قبیل سکولاریسم و اومانیسم و اندیویدوآلیسم و اکزیستانسیالیسم. این دیگر اصلاح دینی نیست، این همان کاری است که یا به اختراع یک مذهب جدید راه می برد، یا ما را یک بار دیگر دچار بلایی مثل جمهوری اسلامی، ولی با یک رنگ و بوی دیگر می کند.

    با تشکر مجدد از همه یولداشها

    شب و روز بر همه خوش

    #2484
  18. رهگذر

    آمیرزای دانشمند و بزرگواری

    با سلام و احترام

    گفتیم که اصلاح طلبی درون اسلام ممکن است همان گونه که در سایر ادیان هم ممکن شد.

    یک “نو اندیش دینی” مسلما به اسلام اعتقاد دارد. او قرآن را نه تنها می خواند بلکه مطالعه هم می کند هکذا حدیث و روایت و فلسفه کارل پوپر و… آیا شما هرگز از یک “نو اندیش دینی” رو به رو شدید و این پرسش ها را از آنان کرده اید؟ خواهید دید که او بی جواب نیست اما اعتقادات شما با او فرق دارد شاید سخنان وی برای شما یا من پذیرفتنی نباشد. اما او همدینانی و همدلانی دارد.

    به هر حال دو طرف دعوا چه کسانی هستند؟ “اصول گرایان ” و “نو اندیشان دینی” . هیئت منصفه کیست؟ توده های مومن و مسلمان ایرانی. اگر “بنیاد گرا” به مردم “اضربوهن” را نشان دهد. اولا خود مردم هم راجع به این مساله نظرگاه هائی دارند مثلا از “دانمارک و کانادا” که نیامده اند که ندانند چه به چه است. خودشان مسلمانند. تاثیا “نواندیشان دینی” هم می توانند استدلال کنند. تا زمانی که پروسه با “منطق و برهان و حقیقت ” پیش می رود خود حقیقت به هر جا که برود همان جا “اصلاحات دینی است”. آن هرجا می تواند هر چه باشد.من نمی دانم که کجای آن نمی شود یا نشدنی است.

    من این را “رفرم اراده گرایانه”نمی دانم این اسمش رفرم است. کما اینکه “پرونستان”ها که به قول شما با خواندن اصل متن انجیل به رفرم رسیدند( و به قول من اول رفرم شد که بعد اینان به انجیل خوانی پناه بردند) “طلاق” را مجاز می دانند اما مطابق فرمایش صریح خود “حصرت عیسی “طلاق جز به علت زنا حرام است”. در انجیل هم ” زن باید از مرد فرمانبرداری” کند. . اما عامه مسیحیان به برابری کامل مرد و زن معتقدند یا اقلا بدان عمل می کنند . آیا پروتستانها و یا مسیحیان دیگر در اینجا “اراده گرایانه” و دلبخواهی از هر چمن گلی چید ه اند؟ من به عنوان یک غیر مسیحی به خودم اجازه چنین صدور چنین حکمی را نمی دهم. حال یک مسیحی غیر پروتستان چه فکر می کند ؟ آن امری است درون دینی. به نظرم هر مسیحی حق دارد که انجیل را مطابق ایمان خودش بفهمد و عین این حق هم برای همه ادیان دیگر هم هست.

    به نظرم مسلمین ایران دور یا زود به این نتیجه خواهند رسید که باید برخی جزمیات را دور ریخت . ممکن است که پیامبری از خدا دستورهائی می گیرد اما این دلیل نمی شود که همه اعمال و کردار و گفتار وی بی عیب باشد و کتاب مقدس هر دینی هم آن قدر خوب و درست بوده است که جامعه را به چند دهه جلوتر هدایت کند. نمی توان طابق نعل به نعلش را در همه ازمنه پیاده کرد.

    در مورد و پاسخ و برخورد “نو اندیش دینی ” به “مورد بنی قریظه” دیدگاه خودم را یک بار گفتم. به هر حال اگر در میکده روزی عنوان بحث این شد که مثلا “حقوق زن در اسلام” یا “رابطه پیامبر اسلام با بنو فیقاع و بنو قریظه و ..” شاید همه بنویسند و من هم بنویسم .

    اسلام هم دینی است مانند همه ادیان. اگر به قول شما اسلام ذاتا توانائی اصلاح پذیری ندارد پس آلترناتیو شما چست؟ مدرکی نداریم که این دین حالا حالا رفتنی باشد و چیزی هم ندیدیم دال بر اینکه “شهروندان مسلمان ایرانی” خیال تغییر مذهب داشته باشند. اگر اسلام اصلاح ناپذیر بود در برخورد با آن چه پیشنهادی دارید؟.

    آمیرزا جان نوکرتم که خواست “مرحوم میرزا تقی خان امیر کبیر” را بت کند که هوای آن به دور و بر “آن جنبش نزدیک نشود”. اصلا امیر کبیر نامشان در کتب تاریخی دوران قاجار عموما به بدی یاد می شد. بعدها هم از وی چندان نامی نبود . حتی همان کسروی کبیر بزرگ هم اعتراف می کند که ما از ایشان فقط نامی شنیده بودیم. با اثر مشهور “فریدون آدمیت” که بر اساس مدارک و اسناد خدماتش را به همه نمایاند نام ایشان معروف شد و کسروی هم این اثر را ستود. متاسفانه دارم می بینم که گویا امروزه “کوبیدن شادروان میزرا تقی خان امیر کبیر ” دارد مد می شود اما هنوز دو زاریم جا نیفتاده که چه کسی را ؟قرار است بت کنند.

    خیر پیش

    رهگذر

    #2487
  19. رهگذر

    یولداش آمیزرای بزرگوار و دانشمند
    و سایر عزیزان

    با سلام و احترام

    در کامنت قبلی مطلبی از قلم افتاد که کوتاهی از من بود. تمام بحث بالا در صورتی است که “دین اسلام از نهاد حکومتی” جدا شده باشد که بعد “نو اندیشان دینی” هم مانند همه “نو اندیشان مذاهب دیگر ” بتوانند به هماهنگ کردن اسلام با نیازها امروز و اصلاح امور مربوط به دین بپردازند.

    در صورت جدا نبودن “اسلام از نهاد حکومتی” نه تنها “هیج رقم اصلاحات دینی عملی نیست” بلکه اگر هم عملی بود ما باید جدا آن را رد کنیم.

    “دین اصلاح شده و سوار بر حکومت” مانند شارلاتانی است که ادعای مثلا پژشکی دارد اگر این بابا بی سواد است که زود بند به آب خواهد داد اگر کم سواد است کمی دیرتر اما اگر 6 تا کتاب پژشکی هم خوانده و کمکی جوهری هم داشته باشد در این صورت فهم نا درستی ادعای وی به مراتب دشوارتر خواهد شد. وای به حال روزی که این شارلاتان اصلا یک “پژشک” هم باشد اما فاقد وجدان پژشکی. چگونه می شود مچ چنین نادرست آدمی را گرفت. “دین اصلاح شده” سوار بر”نهاد حکومت”درست مانند چنین آدمی است.

    پس نه تنها اسلام بلکه هیچ دینی نباید در نهاد حکومت دخیل باشد. هر چه هم آن دین فرضی مترقی تر بود دیگر بدتر.

    وقتی نهاد دین از نهاد حکومت جدا شد آنگاه می توان از اصلاح همان دین سخن گفت. اسلام هم دینی است مانند ادیان دیگر. در این صورت هر چه دینی مترقی تر شد چه بهتر.

    یک بار سر ما را کلاه نهادند که “اسلام با ادیان دیگر فرق دارد” و “انقلابی ” است “مترقی است” و “زیبای زیبایان است” .. و به قول مرحوم “خسرو گلسرخی” مولا علی اولین “سوسیالست دنیا بود” و بین “ان الحیاه عقیده و جهاد” امام حسین و پیامهای مارکس و لنین نزدیکی است و ..که ما نا دانسته اولا نیاز به رفرم های لازم را ندیدیم و تاثیا به انقلابی غیر ضروری تن در دادیم و ثالثا زمام آن را هم به “آقای خمینی ” سپردیم و لذا انقلاب ما شد اسلامی. دست کم با این فکر غلط که “اسلام 1400 پیش برای امروز هم راه حلهائی دارد” ما را نمی آزرد.

    امروز هم دارد سر ما را کلاه می رود که “اسلام” با همه “ادیان فرق دارد” این اصلا خود “نبرد من “آدلف هیتلر” است ” و “زشت زشتان” است. لذا خیلی ها بدبختی های ما را از فردای روزی می دانند که “اسلام پا به ایران نهاد”. یک دسته هم روی نفرت از اسلام اصلا همه تاریخ ما را دارند دگرگون می کنند که گویا همه اجداد ما در طول 1400 سال اخیر از بن تفیه کار و دروغگو بوده اند و مثلا خود را الکی “مسلمان” جا زده اند و اصلا “تشیع” را ساخته اند تا برای حفظ “ایران” اسلام را از درون نا بود کنند. ما نفهمیدیم اگر چنین است چرا ما این همه ایرانی شاعر و دانشمند و آزاده “سنی مذهب داریم مگر اینان “ایران” را از شیعیان ایرانی کمتر دوست دارند؟ چرا این همه شیعی عراقی و لبنانی داریم مگر نکند آنان عاشق ایران بودند و ما نمی دانستیم؟. حالا همه به جای خود اگر شیعه کللک مرغابی ایرانیان برای حفظ ناسیونالیست ایرانی بود پس چرا از دار و دسته شیعی “جمهوری ولایت فقیه” ما همه چیز می بینیم جز یک جو “عشق به ایران”؟. اصلا سهم ما از دریای مازندران چه شد؟ اخیرا هم مد شده است که گویا مکانیزم اسلام به گونه ایست که اتوماتیکی هدفش رسیدن به “سلطه” است. پس چرا این حرفها در ادبیات پدر و پدر بزرگان ما اصلا نبود؟ چرا ولایت فقیه به ویژه “ولایت سیاسی فقیه” دیدگاه اقلیتی از علمای شیعی است و بس؟ چرا علمای اهل سنت هم مانند علمای شیعی در طول 1400 سال هر گز در فکر ایجاد “حکومت اسلامی ” نبودند. اصلا این “بن لادن” ها و “خمینی”ها همه وهمه مگر چه بخشی از دنیای اسلام هستند و همه و همه چه قدر سابقه دارند که امروز شده اند سمبل اسلام؟. من به دانستن دلیل این رویه تظاهر نمی کنم. اما این قدر می فهمم که اگر چیزی را از جای خود بی دلیل بالا و پائین ببریم بلاخره کار دستمان خواهد داد. باید به این فکرغلط حساس بود که “اسلام 1400 سال پیش آن قدر پیچیده باشد که به را حلهای پیشرفته این زمان رو دست بزند و آن را خنثی کند”.

    اسلام هم دینی است مانند سایر ادیان. هر چیز به جای خویش نیکوست. هر دینی اگر وارد نهاد “حکومت ” نشد قدمش روی چشم. اما اگر شد باید طبق قانون و نظم و عدالت با آن جنگید و او را به همان “جایگاه حقیقی آن” یعنی “حریم شخصی ” مردم هدایت کرد.

    خیر پیش

    رهگذر

    #2488
  20. مارالان

    به نظر من واژه تغيير پذيرى به جاى اصلاح پذيرى عام تر و شايد مناسب تر است. يك تغيير مى تواند از ديد برخى مثبت و در نتيجه به عنوان اصلاح تعبير شده اما از سوى برخى ديگر منفى و مثلا بدعت نامگذارى شود. اگر همه چيز در تغيير است و زندگى انسانى و نحوه ديد و تفكر او نيز شامل آن است چگونه مى شود كه دين كه ساخته ذهن اوست تغيير نپذيرد. پانصد سال قبل را ولش كنيد (يا از شيرازى اوغلو بپرسيد!) مگر سى سال قبل مردم چگونه در مورد دين مى انديشيدند و امروز چگونه. مفسران و متفكران دينى نيز جزو همين مردم و تاثير پذير از محيط خود هستند. به تعبير من “اصلاح دهندگان” دينى انقلابيون عرصه خود هستند و بايد از آنها حمايت كرد. هر تغييرى براى انطباق تفكرات دينى با لزومات روزگار حاضر مثبت و درست است. اگر تعبير و تفسير از دين يكى مى بود آنگاه مسلمانان لبنان و افغانستان و مصر و مراكش و پاكستان و چين و آمريكا همه عين هم مى بودند و طرز تفكر و زندگى شان در مقايسه باهم مو نمى زد. تغيير در افكار يعنى تغيير در اديان. و چون افكار همواره تغيير مى پذيرند پس اديان نيز چاره اى غير از تغيير ندارند. هميشه هم همين طور بوده است.

    #2489
  21. یولداش

    یولداشلار
    عزیز یولداشلار…
    اولا از شیرازی اوغلوی عزیز خواهش بسیار دارم که چند لینک و مینک پیرامون سمیرم و قشقائی ها و موسیقی آنان (قشقائی ها) و دیگر ایل های خطه فارس و جنوب ایران برایم عمومی یا خصوصی ارسال فرماید. منت دار ایشان خواهم بود!
    دوم این که با سپاس از صنمی عزیز و مطالب نغزشان، این نکته را یادآوری می کنم که نام نویسنده لبنانی کتاب سمرقند (که محشر است!) امین معلوف است و نه مالوف…
    این کتاب داستان تخیلی داستان حیرت انگیز رباعیات عمر خیام نیشابوری است که بنده و دیگر باده نوشان یولداش پیرو راهش هستیم! ما خیامیان! … و چون یک کتاب تخیلی یا فیکشن است، نمی توان آن را با تاریخ تطبیق داد. نه این که نوشته اش پیرامون باب و روحانیت و ملایان نادرست باشد. نه! اما در همین کتاب از شخصیت سیدجمال الدین اسدآبادی بسیار ستایش شده است و او تا حد یک عرفی مسلک بالا رفته است که به گمانم چنان نبود. شاید بتوان گفت که خاتمی زمان خود بود. البته من با کنه دیدگاه صنمی موافق هستم ولی نمی توانم با تطبیق رمان و تاریخ موافق باشم. چون در این کتاب تمام حوادث در هم پیچیده می شوند و از بازار سمرقند عصر خیام تا انقلاب مشروطیت و غرق شدن کشتی مشهور تایتانیک داستان گفته می شود که بسیار بسیار جذاب است.
    نیز مانند همیشه یادی هم از امین معلوف بکنم که در بنیاد سمرقند پاریس حدود ده سال پیش او را از نزدیک دیدم و از کتابش ستایش ها کردم. مرد نیکی بود (و لابد هست) که چند کتاب معرکه دیگر هم نوشته است و به گمانم خالد حسینی هم از او بسیار تاثیر گرفته است.
    مخلص
    نگاهی

    #2490
  22. aalmaa

    امین معلوف ترجمه ناصر فکوهی

    هویت های مرگبار(1)
    امین معلوف ترجمه ناصر فکوهیبخش اول

    یک عمر نویسندگی به من آموخته است که به کلمات با دیده شک نگاه کنم و بدانم که بدیهی ترین واژگان اغلب، غلط انداز ترین آنها هستند. یکی از این دوستان دروغین ما هم دقیقا همین واژ «هویت» است . ما همگی تصور می کنیم که معنی این واژه را می دانیم و به آن اطمینان داریم و اعتماد می کنیم در حالی که در اینجا دامی وجود دارد، دامی که به ما عکس چیزی را ارائه می دهد که انتظارش را داریم.
    البته من، ابدا قصد ندارم به تکرار مکررات و تعریف دوباره ای درباره مفهوم هویت بپردازم. این موضوع اصلی در فلسفه از روزگار «خود را، خود شناس!» سقراط تا فروید و در آن میان صاحب اندیشان بسیار دیگری بوده است و امروز هم بار دیگر به آن پرداخته می شود و گمان می کنم برای چنین کاری نیاز به توانایی بسیار بالاتری از توانایی من، و گستاخی بسیار بیشتری هست. هدف من، اما، بسیار فروتنانه تر است. تلاش برای درک اینکه چرا آدم های آنقدر زیاد امروز به نام هویت خویش، مذهب خویش، قومیت و ملیت خویش و غیره دست به جنایت می زنند؟ آیا همواره چنین بوده و یا باید این را خاص دوران خویش بدانیم؟ صحبت های من ممکن است گاه به نظر پیش پا افتاده بیایند که دلیلش در آن است که می خواهم اندیشه ام را به آرام ترین شکل با بیشترین صبوری و وفاداری ممکن بدون آنکه به کوچکترین شکلی از زبانی درهم پیچیده پیش برم.
    ………..
    http://anthropology.ir/node/1806

    ==================

    مثلاً نوشته:

    «عقد صاحبه رجل اسمه شلحلحون (کوچه ايست که دارنده اش مردي بنام شلحلحون است)»

    يا «عقد صاحبه کلب اسمه کلحلحون (کوچه ايست که دارنده اش سگي بنام

    «غم اينم نيست که اين مجموعه تا چه حد مطبوع طبع خوانندگان باشد, ولي ميتوان به آنها اطمينان داد که از راه و رسم راستي و مرّوت انحرافي صورت نگرفته است»

    و در دنبالة آن جمله اي از «روسو» ذکر مي نمايد که:

    «آزادي در هرحال و هر وضع, ملک حقيقي انسان است,

    http://nimabook.com/Motale‘e/Baha-shi’e-Sufi/Baha-Shi’e-Sufi.htm

    مثلاً نوشته:

    «عقد صاحبه رجل اسمه شلحلحون (کوچه ايست که دارنده اش مردي بنام شلحلحون است)»

    يا «عقد صاحبه کلب اسمه کلحلحون (کوچه ايست که دارنده اش سگي بنام

    «غم اينم نيست که اين مجموعه تا چه حد مطبوع طبع خوانندگان باشد, ولي ميتوان به آنها اطمينان داد که از راه و رسم راستي و مرّوت انحرافي صورت نگرفته است»

    و در دنبالة آن جمله اي از «روسو» ذکر مي نمايد که:

    «آزادي در هرحال و هر وضع, ملک حقيقي انسان است,

    ====================

    به گفتار دانندگان راه جوي

    به گيتي بگرد و به هر کس بگوي

    گلشن راز -

    شیخ محمود شبستری
    مثنوی گلشن راز مهم‌ترین و مشهور‌ترین اثر منظوم محمود شبستری‌ است که در بر‌دارندۀ اندیشه‌های عرفانی وی می‌باشد. با وجود حجم اندکش، این کتاب یکی از یادگار‌های پر‌ارزش و بلند‌نام ادبیات عرفانی کهن فارسی ا‌ست، که در آن بیان مفاهیم صوفیانه با شور، شوق، و روانی ویژه‌ای همراه‌گردیده است. مطابق شیوهٔ معمول عطار و مولانا، در این‌جا نیز، از حکایات و تمثیلات برای بیان و عرضهٔ مؤثر معانی عرفانی و حکمی استفاده شده است.[۱]

    شبستری این مثنوی را در پاسخ به پرسش‌های امیر حسینی هروی سروده است. در هفدهم ماه شوال سال ۷۱۷ فرستاده‌ای از خراسان مشکلات و مسائل مربوط به فهم و تبیین پاره‌ای از رموز و اشارات عرفانی را در قالب نامه‌ای منظوم در مجلسی با حضور شبستری می‌خواند..[۲]

    تعداد ابیات در بر دارندهٔ سؤالات هروی را ۱۶ یا ۱۷ نقل کرده‌اند، که پاره‌ای از آن‌ها (از ابتدا و به ترتیب) به صورت زیر است:

    نخست از فکر خویشم در تحیر چه چیزاست آنکه گویندش تفکر؟
    کدامین فکر ما را شرط راه است؟ چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟
    که باشم من؟ مرا از من خبر کن چه معنی دارد اندر خود سفر کن؟
    مسافر چون بود؟ رهرو کدام است؟ که را گویم که او مرد تمام است؟
    که شد از سر وحدت واقف آخر؟ شناسای چه آمد عارف آخر؟
    اگر معروف و عارف ذات پاک است چه سودا بر سر این مشت خاک است؟
    کدامین نقطه را نطق است، انا‌الحق؟ چه گویی هرزه‌ای بود آن مزبق؟
    چرا مخلوق را گویند واصل؟ سلوک و سیر او چون گشت حاصل؟
    وصال ممکن و واجب به هم چیست؟ حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
    چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد؟ ز قعر او چه گوهر حاصل آمد؟
    چه جزو است آنکه او از کل فزون است؟ طریق جستن آن جزو چون است؟
    قدیم و محدث از هم چون جدا شد؟ که این، عالم شد آن‌دیگر خدا شد؟

    http://dc109.4shared.com/img/73727345/86854542/2938617.jpg

    http://i14.tinypic.com/2ztezkh.jpg

    /http://ganjoor.net/shabestari/golshaneraz

    به گفتار دانندگان راه جوي

    به گيتي بگرد و به هر کس بگوي

    گلشن راز -

    شیخ محمود شبستری
    مثنوی گلشن راز مهم‌ترین و مشهور‌ترین اثر منظوم محمود شبستری‌ است که در بر‌دارندۀ اندیشه‌های عرفانی وی می‌باشد. با وجود حجم اندکش، این کتاب یکی از یادگار‌های پر‌ارزش و بلند‌نام ادبیات عرفانی کهن فارسی ا‌ست، که در آن بیان مفاهیم صوفیانه با شور، شوق، و روانی ویژه‌ای همراه‌گردیده است. مطابق شیوهٔ معمول عطار و مولانا، در این‌جا نیز، از حکایات و تمثیلات برای بیان و عرضهٔ مؤثر معانی عرفانی و حکمی استفاده شده است.[۱]

    شبستری این مثنوی را در پاسخ به پرسش‌های امیر حسینی هروی سروده است. در هفدهم ماه شوال سال ۷۱۷ فرستاده‌ای از خراسان مشکلات و مسائل مربوط به فهم و تبیین پاره‌ای از رموز و اشارات عرفانی را در قالب نامه‌ای منظوم در مجلسی با حضور شبستری می‌خواند..[۲]

    تعداد ابیات در بر دارندهٔ سؤالات هروی را ۱۶ یا ۱۷ نقل کرده‌اند، که پاره‌ای از آن‌ها (از ابتدا و به ترتیب) به صورت زیر است:

    نخست از فکر خویشم در تحیر چه چیزاست آنکه گویندش تفکر؟
    کدامین فکر ما را شرط راه است؟ چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟
    که باشم من؟ مرا از من خبر کن چه معنی دارد اندر خود سفر کن؟
    مسافر چون بود؟ رهرو کدام است؟ که را گویم که او مرد تمام است؟
    که شد از سر وحدت واقف آخر؟ شناسای چه آمد عارف آخر؟
    اگر معروف و عارف ذات پاک است چه سودا بر سر این مشت خاک است؟
    کدامین نقطه را نطق است، انا‌الحق؟ چه گویی هرزه‌ای بود آن مزبق؟
    چرا مخلوق را گویند واصل؟ سلوک و سیر او چون گشت حاصل؟
    وصال ممکن و واجب به هم چیست؟ حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
    چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد؟ ز قعر او چه گوهر حاصل آمد؟
    چه جزو است آنکه او از کل فزون است؟ طریق جستن آن جزو چون است؟
    قدیم و محدث از هم چون جدا شد؟ که این، عالم شد آن‌دیگر خدا شد؟

    http://dc109.4shared.com/img/73727345/86854542/2938617.jpg

    http://i14.tinypic.com/2ztezkh.jpg

    /http://ganjoor.net/shabestari/golshaneraz

    #2491
  23. کاظم رنجبر

    اسلام چون سلاح سیاسی !

    ————————–

    چگونه و چه کشورهائی ، در راستای چه اهدافی از سال 1969 دین اسلام را تبدیل به سلاح سیاسی کردند

    پیشگفتا ر: در طول تاریخ بشریت ، دولت هائی با ماهیت امپریالیستی (امپراطوری) ظهور کردند،و چند قرنی ، با قدرت نظامی علمی ، تکنولوژی ، ، فرهنگی ،پیشرفته خود، بر بخشهای مهم دنیا همراه با ساکنان این مناطق، حتی هزاران کیلومتر دور تر از پایتخت امپراطوری خود مستقیم و غیر مستقیم با گماردن نظام های وابسته و دست نشاندگان خود در این مناطق حکومت کردند.این قدرت های استعماری نه تنها ثروت های مادی و معنوی ساکنان این مناطق ، را بغارت برده وامروز هم بغارت می برند،حتی ملیونها انسان های ساکن مناطق استعماری خود را علنأ و رسمأ تحت برنامه ای ،یا از بین بردند و یا آنها را با زور سلاح ،دستگیر کرده و به عنوان برده ، هزران کیلومتر دور تر از خانه و کاشانه این تیره بختان ، آنها را برای استفاده از نیروی کار مفت و مجانی شان ، به زمین داران ایکه خود این زمین ها را به زور اسلحه صاحب شده بودند ، فروختند.چنین رابطه استعماری ، اگر چه در ظاهر از بین رفته است، ولی در حقیقت و واقعیت زمان امروز ،هنوزدر شکل های مختلف باقی است.در جهانی که بشر با تکیه بر علم و تکنولوژی پیشرفته ، به مسافرت های کیهانی دست می زند، در همان زمان ، ملیونها انسان حتی از دسترسی ، به آب آشامیدنی سالم ، محروم است.

    مسلط بودن به به وسائل جدید پیشرفته قدرت ،چون :تکنولوژی ، ارتباطات ،اطلاعات وجاسوسی ، تبلیغ خرافات بنام دین و معنویت ،بازرگانی ، امور بانکی و مالی بین المالی ،و فرهنگی ،به قدرت های امپریالیستی معاصر ، این امکان را فراهم می سازد ، که برای اهداف کوتاه مدت ، میان مدت ، دور مدت خود ،به هر نوع عملیات نظامی و غیر نظامی ، در هرنکته از جهان ، دست بزنند.در شرایط فعلی ، ایالات متحده آمریکا ، تنهاابر قدرت منحصری ایست ،که با داشتن پایگاه نظامی و دریائی ،در اغلب نکات حساس و استراتژیک جهان ، در آن واحد ، می تواند در سه اقیانوس دنیا ،اقیانوس کبیر، اقیانوس هند ، اقیانوس اطلس ،وارد عملیات جنگی زمینی دریائی و هوائی بشود.

    در راستای شناخت ماهیت قدرت های امپریالیستی ، که در طول تاریخ، ملت های ضعیف را با انواع سیاست های خود، چه دیپلماسی،چه فرهنگی ،تبلیغات دینی خرافی پرور ، چه نظامی ، در اختیار داشتند، چند لحظه درباره مفاهیم :ژئو پلتیک ، ژئو استراتژی ،همراه با داده های تاریخی این مفاهیم ، مکث می کنیم.اگر قدرت های جهانی در رًاس آن آمریکا و انگلستان ،وکشور های وابسته به این دو قدرت ، چون اسرائیل و عربستان سعودی ، در تبدیل دین اسلام ، به یک سلاح سیاسی دست داشتند، این دولت های در راستای چه اهداف استعماری ، دست به چنین اعمال زدند، به توضیح و تفسیر خواهیم پرداخت.

    قدرت های استعماری ،همیشه با نیروی نظامی و کشتی های توپدار ، سرزمین های ملت ها را متصرف نشده اند.بلکه قبل از استفاده از نیروی نظامی ، با انواع حیله و نیرنگ و تبلیغات خرافات زیر پوشش دین ، به مراتب بیشتر از قدرت نظامی ، بر ملتها ضربه زدند.این سخن در بین روشنفکران آفریقائی بسیار معروف است ، که می گویند:قبل از آنکه سفید پوستان بر آفریقا و جان و مال و سرزمین های ما مسلٌط بشوند، ما زمین های بیکران داشتیم ، اما انجیل نداشتیم.وقتی که سفید پوستان به آفریقا آمدند، به ما کتاب انجیل هدیه کردند.یک قرن بعد ، همه ما انجیل داشتیم ، امٌا زمین نداشتیم. آنها به ما انجیل دادند ، در عوض زمینهای ما را از ما گرفتند و به ما وعده بهشت دادند.

    تبدیل دین اسلام به آلت سیاسی ، در راستای منافع ژئو پلتیک آمریکا ، انگلیس ، اسرائیل و خانواده ابن سعود( این خادمان حرمین شریفین !!!) در راستای سیاست ژئو پلتیک و ژئواستراتژیک این قدرت ها بود، که به مرور توضیح و تفسیر خواهیم کرد

    * * * * *

    بخش یکم - معنی و مفهوم :

    استراتژی (Stratégie) ریشه یونانی دارد که از کلمه (Stratégia) :یعنی هنرمطابقت و هدفمند کردن عملیات نظامی – سیاسی ، فرهنگی ، در رهبری و فرماندهی یک جنگ و آماده نمودن دفاع ملی .

    استراتژیک- (Stratégique) صفت است،که در زبان یونانی (Strategikos) می گویند ، یعنی آن چیزی که مستقیمأ در عملیات جنگی برای رسیدن به اهداف بکار گرفته می شود. بعنوان مثال :یک جاده استراتژیک –یک موقعیت استراتژیک – یک بمباران استراتژیک – مواد اولیه استراتژیک (چون نفت ، اورانیوم ، گاز ، فلزات سنگین ) یک هم پیمان استراتژیک –( که با هم پیمان تاکتیک فرق می کند.به عنوان مثال :پاکستان هم پیمان تاکتیکی آمریکا در خاورمیانه است، در صورتیکه هندوستان هم پیمان استراتژیک آمریکا است.فرق این دوکشور را یااین رابطه دوگانه را باید در رقابت آمریکا به عنوان ابر قدرت انحصاری امروز را با چین و روسیه باید مورد دقت قرار داد.) سوء استفاده استراتژیک از اختلافات فرهنگی دینی ، قومی ،نژادی در رسیدن به اهداف استعماری ، نیز بخشی از عملیات استراتژیک محسوب می شود.تبلیغ قوم گرائی توسط قدرت های بیگانه در ایران امروز، تبلیغ جنگ شیعه و سنی در عراق ، افغانستان و پاکستان،یا تبلیغ ایدئولوژی کمونیستی توسط اتحاد جماهیر شوروی سابق ، توسط انترناسیونالیزم کمونیستی و کمینترن، یک هدف استراتژیک برای پیشبرد نفوذ اتحاد جماهیر شوروی سابق ، در مناطق حساس وسوق الجیشی جهان بود.

    استراتژ- (Stratège) :کلمه استراتژ اسم است.فرد متخصص و ماهری که یک یا چند عملیات نظامی یا سیاسی را با موفقیت به پایان برساند ، او را استراتژ می نا مند .به عنوان مثا ل مارشال فلد مونتگمری فاتح نبرد العلمین در جنگ دوم جهانی ، استراتژ برجسته بود .وینستون چرچیل را میتوان در جهان سیاست یک نابغه نامید.

    ژئو استراتژی - (Géostratégie) : خط مشی سیاسی دولت هر مملکت ، در رابطه با موقعیت جغرافیائی آن مملکت طراحی می شود، که در حقیقت به استناد به این موقعیت ها رهبران سیاسی روش منطقی پیش می گیرند.رهبران سیاسی و نظامی هر کشور نیز اجبارأ جغرافیای سیاسی کشور های همسایه را می شناسند،و

    ، در روابط سیاسی و نظامی خود، مد نظر قرار می دهند. ناپلئون بناپارت سخن معروفی دارد ، که می گوید:علم جغرافیا در درجه اول ، برای جنگیدن بکار گرفته می شود. موقعیت جغرافیائی ایران ، واقع در محل تلاقی سه قاره مهم دنیا ، آسیا ، اروپا ، آفریقا ،شاهراه دریائی خلیج فارس تنگه هرمز ، عبور از مدیترانه گذر از کا نال سوئز ، رسیدن به دریای سرخ ، ذخائر بیکران منطقه نفتی خلیج فارس ، قرار گرفتن بین دو قدرت استعماری روس و انگلیس از قرن هیجدهم تا امروز و رسیدن آمریکا در منطقه ، ساختن دولت اسرائیل توسط انگلیس در شرق کانال سوئز برای خفظ منافع خود، جنگهای متعد د اعراب واسرائیل، واقعیت های ثابتی(پارامتر ) هستند که مسئولین و سیاست گذاران مملکت ایران ، در طول دو قرن و نیم ، هرگز مورد توجه قرار نداده اند.ازآنجائیکه اغلب پادشاهان و روحانیون حکومتی ، فاقد دانش سیاسی بودند و هستند،و هیچ کدام نیز پایگاه ملی و مردمی نداشته و ندارند،ومتاسفانه اغلب نیز فاسد و دنیا پرست بوده و هستند،وضع اسف بار امروز ملت و مملکت ،چه از جنبه داخلی ،و چه از جنبه روابط بین المللی ، گویای زنده ، این بی لیاقتی ها و خیانت به ملت و مملکت هستند.وقتی که آیت الله محمد مصباح یزدی علنأ از پشت تریبون رسمی مملکت می گوید : وطن پرستی عین گاو پرستی است، یا آیت الله جنتی میگوید: البته که در ایران ، ایرانی درجه یک و درجه دو و درجه سه وجود دارد !البته با این عالمان !!!درس نخوانده و مکتب نرفته علوم سیا سی ، اقتصادی ، دیپلما سی، ژئو پلتیک و ژئو استراتژیک ، برخاسته از حوزه های علمیه قم و نجف ،قدرت های استعماری امروز، می توانند به راحتی دین اسلام رادر راستای اهداف خود آلت سیاسی قرار بدهند.

    همین امروز ، در مدارس عالی علوم سیاسی ونظامی ود فاع استراتژیک کشور های معتبر دنیا ، خصوصأ کشورهای غربی چون آمریکا ، انگلستان ، فرانسه ،اسپانیا ، آلمان ، بعد از گذشت قرنها از جنگهای صلیبی ،تسلط اعراب مسلمان به اسپانیا ، ظهور امپراطوری عثمانی ، که بخشهائی از شرق اروپا را مدت 400 سال در استیلائی خود داشت، با تمام دقت مورد باز نگری و مطالعه قرار می دهند، تا علل شکست اروپا و برتری مسلمانان آن زمان را بفهمند.ای کاش چنین درک و شعور هم در بین رهبران مذهبی ، سیاسی مسلمانان وجود داشت ،و از خود می پرسیدند، چرا 57 کشور مسلمان ،از اندونزی تا مراکش ، با جمعیتی با یک ملیاردو دویست ملیون نفر،بدون استثناء در طول سه قرن گذشته، بطور مستقیم ، یا غیر مستقیم،توسط قدرت های استعماری،اسیر و استثمار شده اندوچرا این رابطه استعمارگر با مستعمره ،چه از جنبه مادی و چه از جنبه معنوی ، تا کنون ادامه دارد؟ جواب این سئوال چنین است: جهان امروزرا نمی توان

    با قوانین 1400 سال پیش جامعه عشیره ای عربستان اداره کرد.اگر رهبران سیاسی - مذهبی ، کشور های مسلمان ، این واقعیت را درک نمی کنند ، یا نمی خواهند درک بکنند، با تمام معذرت از خوانندگان این نوشته ، یا این حضرات، فاقد علم و دانش واقعی هستند، یا عمدأ برای ادامه حاکمیت استبداد خود و غارت ثروت های ملی این ملتها ،علنأ مسلمانان را در نا آگاهی و خرافات نگاه می دارند ، و یا اینکه درست در راستای منافع سیاست نو استعماری قدرت های استعمار گر ، متحد و همدست ،همراه با اربابان خود انجام وظیفه میکنند.

    دکترین جمس مونروئه :منظور کردن فضای خارج از مرزهای شناخته شده کشور های مهم ، در روابط بین المللی و سیاست و طرح دفاعی کشور ، و حفظ منافع مادی و دستیابی به مناطق حساس و سوق الجیشی نکات مختلف نزدیک به مرزهای دفاعی ، که در حقیقت همان سیاست ژئو پلتیک است ، از زمانهای بسیار قدیم ، در سیاست های امپراطوری های مهم جهان منظور بود.دلیل جنگهای صلیبی ،بین مسیحیان ومسلمانان که مدت دوقرن از سال 1095 تا سال 1275 طول کشید و در نهایت جنگ با پیروزی مسلمانان تمام شد، بخاطر آزاد کردن مکان مقدس مسیحیت از چنگال مسلمانان نبود.این جنگ های طولانی برای حفظ راه های تجارت اروپا با هندوستان و چین بود.اروپای آن عصر از چین ابریشم و ظروف چینی ،و از هندوستان ادویه ، پوست حیوانات وحشی و چوب های جنگلی وارد می کرد. با قدرت گرفتن مسلمانان ، این راه دریائی و زمینی ، در انحصار مسلمانان قرار گرفت ، لذا بازرگانان جهان مسیحیت مجبور بودند که این کالا ها را از مسلمانان بخرند.درست در راستای یافتن راه دریائی دیگر و دور زدن مناطق مسلمان نشین و رسیدن به هندوستان بود ،که کریستف کلمب در سال 1492 آمریکا را کشف کرد ،و درست در همان سال نیز آخرین سلطان نشین مسلمان اسپانیا ، بدست پادشاهان کاتولیک منقرض شد .

    همین سیاست را قرنها بعد ، وقتی که ایالات متحده آمریکا مستقل و تبدیل به یک قدرت منطقه ای در ابعاد قاره آمریکا می شود ، پنجمین رئیس جمهور این کشور ،جمس مونروئه (james Monroe-1758-1831) در 2 دسامبر 1823 دکترین سیاست خارجی آمریکا را ، در دفاع از تمامیت ارضی ، استقلال کشور و سیاست ژئو پلتیک و ژئو استراتژیک این کشور را به اروپا اعلام کرد. این سیاست در تاریخ دیپلماسی به دکترین مونورئه معروف است ، که تا امروز بخشی از سیاست جهانی آمریکا محسوب می شود.

    اصل یکم- قاره آمریکا از این ببعد به هر نوع اقدام استعماری اروپا بسته شود.( ملاحظه شود ، که از قاره آمریکا سخن می گوید، یعنی اینکه تمامی قاره آمریکا ، در فضای ژئو پولتیک این کشور قرار می گیرد. از آن تاریخ تا امروز این اصل در سیاست خارجی آمریکا مطلقأ رعایت می شود.

    اصل دوم - هرنوع دخالت اروپا در قاره آمریکا به عنوان اعمال غیر دوستانه محسوب خواهد شد.

    اصل سوم - در مقابل رعایت اروپا به این دو اصل ، آمریکا هیچ دخالتی در اروپا نخواهد کرد.

    این سه اصل تا نیمه قرن بیستم ،خطوط اصلی سیاست خارجی آمریکا بود. بعد از پیروزی متفقین در جنگ دوم جهانی علیه آلمان نازی و متحدین آن کشور، و تقسیم جهان به دواردوگاه کمونیستی و سرمایه داری ،و تحولات و اختراعا ت پیش رفته در صنایع نظامی و تکنولوژی فضائی و موشکهای قاره پیما ،این بار نه تنها قاره آمریکا ، بلکه تمام نکات حساس دنیا، چه از جنبه استراتژیک ، چه از جنبه وجود منابع طبیعی چون نفت گاز ،اورانیوم ،منگنز ، مس ، کروم، کوبالت ، راه های دریائی مهم دنیا ، بخشی از مناطق ژئو پولتیک آمریکا محسوب می شوند. خصوصأ اینکه ، با فروپاشی نظام کمونیستی شوروی در سال 1989-1992 ،امروز آمریکا ، ابر قدرت منحصری است، که در تمام نکات حساس جهان ، بطور مستقیم و غیر مستقیم ، دخالت های نظامی ، سیاسی و عملیات سری انجام می دهد.چه کسی باور می کرد ، که صدام حسین ، دیکتاتور عراق ، که رسمأ از سال 1958 ، بعد از سرنگونی رژیم سلطنتی توسط کودتای افسران عراقی ، به فرماندهی ژنرال عبدالکریم قاسم ،در خد مت آمریکا ، در راستای پیشبرد سیاست منطقه این کشور ، حتی به ملت عراق نیز رحم نمی کرد، روزی بدست نیروهای آمریکائی ، بمانند یک دزد گردنه گیر در دادگاه مسخره ای به دار آوریخته شود؟ملت ایران وجهانیان شاهد بودند، که چگونه آمریکا ، به محمد رضا شاه ، در پایان عمر و دربدری اش حتی پناه نداد و جیمی کارتر بطور روشن و آشکار گفت :برای ما ایران مهم است ،نه شاه.

    یعنی ایران در موقعیت جغرافیائی حساس خود،در ژئوپلتیک آمریکا نقش مهمی دارد.اگر همین آمریکا و همپیمانان آنکشور دررسیدن به اهداف خود ، بجای اسلحه گرم و جنگ ، یک مشت آخوند را با یک مشت تبلیغات خرافی بنام دین ، در کشور های اسلامی ، با استقرار نظام های فاسد و استبدادی به اهداف خود برسند،و ثروت های این کشور ها را تاراج بکنند، کجای این عمل در زدو بند های سیاسی غیر منطقی و غیر عقلانی است؟نظام جهل و خرافات اسلامی،در سرزمینی به وسعت ایران ، گندم نان خالی ملت اش را نمی تواند ، تامین بکند.همین جمهوری اسلامی از برکت اسلام ناب محمدی گندم از کاناد و آرژانتین وارد می کند و در عوض برای ملت وعده بهشت می دهد.خود آیت الله سیستانی ،آیت الله مهدوی کنی در بیمارستان های ملکه انگلیس معالجه می شوند ،اما برای درمان درد های ملت مظلوم ، چاه جمکران راه می اندازند.

    در 20 تیر ماه 1374 شورای عالی انقلاب فرهنگی با برسمیت شناختن موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)به سر پرستی آیت الله مصباح یزدی اعتبار ویژه ای به این موسسه بخشید.بلافاصله پس از رسمیت یافتن موسسه عده یی از شاگردان وی با تطبیق مدارک حوزوی خود و گرفتن مدارک دانشگاهی ، برای ادامه تحصیل با استفاده از سهمیه بورسیه شورای عالی انقلاب فرهنگی راهی دیار غرب شدندو البته تمامی آنها از جمله فرزندان خود مصباح یزدی (آخوندی که علنأ از پشت تریبون نظام اسلام ناب محمدی فرمودند ،که وطن پرستی عین گاو پرستی است.!!! آی کاش کسی از این حضرت می پرسید ، حضرت آقا وطن شما کجا است؟)ابتدا در دانشگاه مک گیل مونترال کانادا به عنوان دانشجوی فوق لیسانس مشغول تحصیل شده و پس از گرفتن فوق لیسانس برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا (دکترای چی؟ حتمأ د کترای طهارت و نجاست حلال و حرام مکروه) راهی دیگر مراکز دانشگاهی کانادا و آمریکا شدند.به گزارش روزنامه اعتماد از جمله این افراد مرتضی آقا تهرانی و محمد ناصر سقای بی ریا بودند، که راهی آمریکا شدنددر دانشکده فلسفه دانشگاهی ایالتی نیوریوک مشغول به تحصیل شدو تز دکترای خود را در زمینه تاثیر عرفانی خواجه نصیر الدین طوسی روی افکار ابن سینا به پایان رساند.(تمام گرفتاری های دولت آمریکا از جنبه علمی و دانشهای جهانی امروز این بود که بداند خواجه نصیر الدین طوسی از جنبه عرفانی ،چه تاثیری بر بوعلی سینا گذاشته بود ،که آنهم از برکت علمای اعلام و حجج اسلام ناب محمدی چون مصباح یزدی و حجت الاسلام آقا تهرانی وسقای بی ریا حل شد. منتها با پول ملت ایران.) این حضرات

    در مدت 12 سال اقامت در آمریکا با پول ملت ایران چکار می کردند و چه نفعی برای ملت داشتند و چه علمی از علوم پیشرفته دنیای امروزی برای ملت ایران آوردند ، کسی نمی داند، اما آقا تهرانی در هنگام اقامت و تحصیل ، امام جمعه مسجد امام علی (ع) منطقه بروکنگیز نیوریوک بود، و آقای سقای بی ریا هم امام جمعه تکزاس شد.!محمد ناصر سقای بی ریا در تز فوق لیسانس از پدر معنوی خود یعنی آیت الله مصباح یزدی (بی وطن )تشکر کرد.(نقل از سایت اطلاعات نت .عنوان مقاله :مصبا حیون کابینه احمدی نژاد.ماًخذ وتاریخ 7 اکتبر 2009 –

    http://ettelaat.net/09-oktober/news.asp?id=41587 —- نقل بطوراختصار.خوانندگان هموطن ملاحظه می فرمایند ، که ایران اسلام ناب محمدی در پیشرفت های علمی چه قام های بلندی برداشته است که حتی به نیوریوک و تکزاس امام جمعه می فرستد.بنا به نوشته همین مقاله ، امروز همین حجت الاسلام های دکتر ، در کابینه آقای رئیس جمهور مشاور ایشان در امور دینی هستند !بعد شما تعجب می کنید که چرا در سال 1969 ، آمریکا ، انگلستان ، اسرائیل ،و عربستان سعودی ، دست در دست هم ، در یک برنامه منظم و کاملأ بررسی شده ،دین اسلام را تبدیل به سلاح سیاسی برای کشورهای مسلمان ، در تقابل با ناسیونالیزم مبارزات ضد استعماری دکتر مصدق و سرهنگ جمال عبدالناصر

    کردند ،که به ترتیب ، با اسناد و وقایع تاریخی ، دنبال این بحث را خواهیم گرفت.

    مدت 30 سال است ، که ملت عراق در گیر جنگ هائی است، که گردانندگان امران و عاملان این جنگ ها ، در خارج از عراق ، قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای هستند.تمام زیر بنای اقتصادی این کشور ، از بین رفته است.بنا به گفته متخصصین امور اقتصادی و توسعه زیر بنائی ، کشور عراق ، 50 سال به عقب برگشته است. کشور عراق قبل از شروع جنگ با ایران در سال 1358، 98 ملیارد دولار ، ذخیره بانکی در بانک های دنیا داشت.در آن سالها سطح زندگی مردم عراق ، هم سطح زندگی مردم اسپانیا بود.امروز این کشور ، با آن همه سرمایه های طبیعی ، نفت ، گاز،و دو رودخانه بزرگ ، که می توانند این سرزمین را آباد بکنند ، تبدیل به یکی از کشور های مقروض جهان شده است. در عراق امروز بنا به آمار رسمی این کشور بیش از یک ملیون زن بیوه وجود دارد ،که شوهران خود را در جنگ های متعدد و عملیات تروریستی ازدست داده اند . این زنان بیوه چگونه در یک کشور جنگ زده می توانند ، هزینه زندگی خود و فرزندانشان را فراهم آورند؟آیا این زنان و این فرزندان عراقی صاحبان اصلی این کشور نیستند؟چرا نمی توانند در سرنوشت وطنشان ، مثل زنان اروپائی دخالت بکنند؟ چرا کشور معتبری چون آلمان ، توسط یک با نوی آلمانی آنگلا مرکر و اعضای دولت اش اداره می شود ، اما زنان مسلمان قرنها توسط یک مشت آخوند بیسواد ، بنام دین و احکام دین ، از حق آموختن یک حرفه و رفتن به مدرسه محروم بودند؟

    عملیات تروریستی ، شیعه علیه سنیٌ ، سنیٌ علیه شیعه ، عرب علیه کرد ، کرد علیه عرب ، دست آورد سیاست هائی است، که طراحان واقعی آن در آنور اقیانوسها ، طراحی می کنند ،که چگونه آمریکا می تواند ، به عنوان ابر قدرت منحصر بر دنیا حکمرانی بکند. در این راستا ، توجه خوانند گان مقاله را به آخرین کتاب زبینیو برژنیسکی با عنوان :The Grand Chessboard- در زبان انگلیسی جلب می کنیم.چگونه این مشاور امنیتی آمریکا و استاد دانشگاه هپکینز ،نقش آمریکا را در رابطه با کشور های مختلف ، به تناسب قدرت نظامی و اقتصادی و اختلافات قومی و دینی شان را به دولتمردان آمریکائی توضیح و تفسیر می کند.( ادامه دارد) پاریس 9 اکتبر 2009

    #2479
  24. Sanami

    آقای نگاهی عزیز ،

    من مدعی دانستن همه چیز نیستم و خیلی ممنون میشوم اگر از دیگران یادبگیرم. همه دانسته های ما ماخوذ از دیگران است. مهم دادن رابطه بین آموخته هاست. نه حفظ و تکرار آموخته ها.

    من تا کنون کتابی از امین مالوف به عربی یا فارسی نخوانده ام. اگرشما نام ایشان را روی کارت ویزیت غربی شان دیده باشید ، من حرفی ندارم. اما همینقدر میدانم که مالوف اسم مفعول “الف” است و معنی آن کسی که مورد الفت قرار گرفته است ، می شود .یعنی آدم دوست داشتنی.

    من هم در نوشته های بسیاری از فارسی نویسان اسم ایشان را بصورت معلوف دیده ام که به نظرم مهجور می آید . اگر چنان باشد ، معنی “علف شده” (نه علاف شده!) میدهد. بسیاری هم اسم ایشان را بصورت مالوف آورده اند، منجمله .

    http://www.google.de/search?sourceid=navclient&hl=de&ie=UTF-8&rlz=1T4ADBR_deDE306DE307&q=%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86+%d9%85%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%81+

    اما نقل قول آوردن من از “سمرقند” بمعنی آن نبود که بنده در مورد رمان و کتاب تاریخی خلط مبحث می کنم و یکی را بجای دیگری می گیرم. اما نویسنده سمرقند با ذهن خلاقش متوجه موضوع مورد بحث ما شده و آنرا با ظرافت خاصی منعکس کرده است. بنده چون انتحال ادبی را شایسته انسان شهروند نمی دارم ، درست آن دیدم آن جمله را با نقل مآخذ ذکر کنم.

    خواهشمند است تشکرات مرا بخاطر اینکه نوشته های مرا بدقت می خوانید به پذیرید.

    شاد و کامیاب باشید

    #2492
  25. Peyman

    دوست دانشمند آقای صنمی با درود
    با جازه‌تان. من هم با امین معلوف و کتاب سمرقند به خصوص تا حدودی آشنا شده‌ام. (آن زمان که دانشجو بودم در یک کتاب فروشی کار می‌کردم). “معلوف” نام یک قبیله عرب در لبنان است. خود عربها نیز معلوف می‌نویسند.
    http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%A3%D9%85%D9%8A%D9%86_%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%81
    بیشتر هم می‌توان در اینجا خواند.
    http://en.wikipedia.org/wiki/Amin_Maalouf
    http://de.wikipedia.org/wiki/Amin_Maalouf
    شاد باشید.

    #2493
  26. شیرازی اوغلو!!!

    يولداش عزيز درود برشما…
    شهرستان سميرم از لحاظ جغرافياي اداري ايران جزيي از استان اصفهان است و تا اوائل انقلاب هم يک جاي بن بست و محروم به لحاظ بن بستي راه ها محسوب مي شد منتها چون بغل دست (در جنوب غرب سميرم) استان کهکيلويه و بوير احمد واقع شده که آن هم يک جاي فوق العاده صعب العبور و بن بست بن بست! بود در يک ديد کلان کشوري دولت يک راه استراتژيک را تعريف کرد که اتصال اصفهان را به خليج فارس از طريق دور زدن استان فارس(باي پس فارس) تامين کند لذا راه زميني بين سميرم و ياسوج مرکز کهليويه کشيده شد و شبکه راه هاي کهکيلويه هم تکميل شد و شهرهاي “دهدشت” و “گچسارن” هم به ياسوج وصل شدند و اين راه تا “بندر ديلم” در استان بوشهر ادامه يافت و کل منطقه از بن بست تاريخي خارج شد…
    در قسمتي که بين ياسوج و سميرم واقع شده مسافرين مي توانند زيباترين مناظر طبيعي را مشاهده کنند چرا که جاده از قلب زاگرس عبور مي کند….
    در سميرم قسمتي از ايل قشقايي زندگي مي کنند به همراه لرها و هرچه به سمت ياسوج برويد بيشتر وارد قلمرو لرها مي شويد. البته در گچساران هم قسمتي ديگر از ايل قشقايي ساکنند و در هر دو مورد, بخصوص گچساران , ازدواج هاي بين دو گروه لر و قشقايي فرآوان صورت گرفته و وابستگي هاي خوني فراواني بين مردم وجود دارد…
    گچساران داراي منابع عظيم نفت و گاز در حال بهره برداريست و قرار است که يک پالايشگاه بزرگ آنجا احداث شود به همراه يک نيروگاه برق…
    شانس عمده گچساران واقع شدن در بين جاده مواصلاتي استان فارس و خوزستان(راه اصلي شيراز و اهواز) مي باشد که موقعيت تجاري آنجا را تثبيت مي کند…
    حدود چندين سال قبل طرحي در دست بررسي بوددکه استان کهکيلويه و بويراحمد به دواستان کهکيلويه و استان بوير احمد به مرکزيت هاي ياسوج و دهدشت تشکيل بشود!…بعدها طرح ديگري مطرح شد که گويا قرار بود شهرستان هاي سپيدان(اردکان فارس) و نور آباد ممسني استان فارس(همان ممسني معروف دائي جان ناپلئون!) به همراه سميرم اصفهان جزئ استان کهکيلويه و بوير احمد بشوند و يا يک طرح ديگري بودکه شهرستان گچساران جزئ استاني به مرکزيت بهبهان بشود…يعني استان خوزستان شرقي به مرکزيت بهبهان تکيل شود و اين بهبهان شهر جالبيست زير خود شهر فارسي زبان هست و يا بود تا قبل از هجوم دهاتي ها! ولي کل روستاهاي اطرافش لر زبان بودند!!!…
    البته فراموش نکنيد که نام قديم بهبهان “ارجان” بوده و از مراکز مهم تمدن ايران بود و اولين شهر مهم از سمت غرب پارس بود جايي که اعراب بدان مي گويند “بلاد فارس” يعني اولين شهر مهم از طرف خودشان(غرب به شرق) مي شد شهر بهبهان و در غرب بهبهان هم استان خوزستان تاريخي بود که استاندارش هرمزآن نام داشت که بدست اعراب اسير شد و در جريان ترور عمر بن خطاب توسط “پيروز” مشهور به “ابولولو!” او و دخترش توسط اعراب خشمگين کشته شدند و بعدها علي بن ابيطالب سعي کرد موضوع خونخوهي آنها(هرمزان و دخترش) را هم مطرح کند که در بکش بکش هاي عربي خودش و عثمان هم کشته شدند و رفتند بغل دست اونها!!!…
    سميرم داراي بهترين نوع سيب ايران(سيب سرخ) مي باشد و از لحاظ محصولات باغي سرد سيري هم غنيست….
    همچنين بزرگربن دانشمند ايل قشقايي “جهانگير خان قشقايي” از مردم ايل قشقايي در استان اصفهان بود (بشهرستان سميرم و يا بروجن?) بود و در استان اصفهان همچنين شهرستان “دآرآن(يا به زبون اصفهاني دآرون)” هم ترک زبان زياد دارد ولي نمي دانم که از ايل قشقايي هستند و يا نه…
    در استان اصفهان شهرستان فريدون شهر گرجي تبار مي باشند و البته ارامنه هم که در اصفهان فراوانند…
    شهر اصفهان(اسپهان يا سپاهان) در زمان حمله اعراب از دو قسمت تشکيل مي شده…يک قسمت براي يهوديها(يهوديه) و يک قسمت براي پارسي ها(”جي”) که روي هم به آن اصفهان و يا سپاهان مي گفتند و در جريان حمله اعراب به اصفهان گويا وقتي که پارسي ها در حال آماده شدن جهت به حصار رفتن(يعني در شهر سنگر بگيرند و اعراب هم شهر را محاصره کنند…مدل تاريخي کلاسيک جنگ) يهودي ها يک گروه را براي مذاکره با اعراب مي فرستند و بعد پارسي ها را هم راضي مي کنند که شهر را بدون خونريزي به اعراب تسليم کنند که پارسي ها(زرتشتي ها) هم قبول مي کند و شهر بدون خونريزي بدست اعراب مي افتد…
    البته در استان فارس ما پايتخت پارس(شهر استخر) مقاومت مي کند و مدتها تحت محاصره اعراب بوده و بعد از چند بار دست به دست شدن بکل تخريب مي شود تا شيراز مرکز استان فارس گردد و بقاياي مردم استخر هم به شيراز مي کوچند…
    همچنين شهر بيشابور(بيشه ي شاهپور) در غرب پارس(شهر قديم کازرون) هم مدتها تحت محاصره اعراب بوده تا سقوط مي کند و بيشابور(کازرون) دومين شهر بزرگ از “بلاد فارس” درآن دوران بوده است ….

    شهرستان سمیرم…

    http://isfahanportal.ir/framework.jsp?SID=2080

    ‏‎جهانگير خان قشقايي …

    http://majid305.blogfa.com/post-15.aspx

    بیشاپور…

    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1

    http://www.wikimapia.org/#lat=29.7775457&lon=51.5744591&z=16&l=0&m=b

    گچساران…

    http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%DA%86%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86

    #2495
  27. یولداش

    صنمی گرامی و عزیز،
    من نخواستم الف یا عین را موضوع کنم! خود از شیفتگان امین معلوف هستم. اتفاقا ترجمه فارسی کتاب سمرقند نخستین بار با نام مالوف منتشر شد که بعدها با دیدن ترجمه عربی کتاب و نام نویسنده در مطبوعات عربی که معلوف نوشته شده بود، اصلاح گردید و معلوف شد. بنابراین مهم الف یا عین نیست. او نویسنده بزرگی است که سال ها در جنگ داخلی لبنان همنشین دوست خوب من رضا دقتی عکاس در بیروت بوده و این رضا بود که او را با ستارخان و مشروطیت نخستین بار آشنا کرده است. یعنی بخش مشروطیت کتاب را باید اندکی مدیون رضا دقتی باشیم! اما امین عاشق و شیفته ادبیات ایران و عمر خیام است و این در سطر به سطر کتابش هویدا است.
    من روزگاری نوشتم که اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبیات خواهد شد که شد. اما امین شاید به حد پاموک نرسد ولی نویسنده بزرگی هست و خواهد بود.
    مخلص

    یولداش

    #2501
  28. یولداش

    “يتحدث البعض عن اكتظاظ سُكاني ؟! إذا كانت الأرض مُزدحمة ٌ ، فهي مزدحمة بأطماعنا و أنانيتنا وعُنصريتنا و ( مجالنا الحيوي ) المزعوم و(مناطق النفوذ ) أو ( المناطق الامنية ) واستقلالاتنا التافهة ”
    — امين معلوف
    کسی می تواند ترجمه اش کند؟
    ***********************
    برخی ها از تراکم جمعیت می گویند؟! اگر (کره) زمین شلوغ(پر جمعیت ) است این (شلوغی) به خاطر طمع
    کاری ها و خود خواهی(من محوری یا من مداری)ها و نژاد پرستی ها و (موقعیت های حیاتی)ادعائی و (منطقه های تحت نفوذ) یا ( مناطق امنیتی) و استقلال های بی ارزش (آشغالی) ماست.
    ******************************************************************

    به عبارتی دیگر به خاطر آز و خودخواهی ها و نژادپرستی ها و ….جا را برای همدیگر تنگ کرده ایم

    #2502
  29. Sanami

    آقای پیمان محترم،

    از زحمتی که کشیدید طرز نگارش صحیح نام معلوف را از اینترنت پیدا کردید ، تشکر میکنم. منبعد معلوف را با ع خواهم نوشت.

    دوستان عزیز آقای رهگذر و آمیرزاو خانم مهناز گرامی

    من از نوشته های شما بسیار می آموزم . ای مطربان ای مطربان دستانتان پر زور باد!

    من از “دیالوگ” مرسوم در مجامع حقیقی و محافل مجازی ایرانی گریزان شده ام. هیچ کس گوهری را که بنام حقیقت پیدا کرده است را از دست نمی خواهد بدهد،پس بر آنان ایرادی نیست. من از خود عقیده ای ندارم . سعی من بر این است که در این محفل دوستانه از دوستان بخواهم از این پنچره تنگی که سهم من از آسمان است ، بیرون را بنگرند. ای بسا شما از پنجره وسیع خود همان را می بینید که من می بینم، خوشبختانه در بیشتر موارد چنین است. من اگر به پاسخ های شما نمی پردازم آنرا حمل بر بی ادبی نکنید.

    چنین می پندارم که آخوند ها (متولیان دین) دردویست سال اخیر مانعی در مقابل نهضت تجدد خواهی ایرانیان بوده و همواره با توسل به سلاح تکفیر مانع وقوع رفرم دینی شده اند. اگر در نهضت مشروطه ، نهضت ملی کردن نفت (کاشانی) و قیام 1357 بانهضت ش مردم همراهی ویا در مراحلی رهبری کرده اند ، برای تحکیم موقعیت طبقاتی خود، نجات اسلام از رسوخ اندیشه های نو بوده است نه برای دموکراسی و آزادی ملت ایران.

    آقای پیاله چی محترم،

    از شما کلامی نمی شنویم ، شما سلامت باشیدو

    همگی شاد و خرم

    #2507
  30. پیاله چی

    پیاله پر از می سخن

    زیاران است و از صنم

    شکسته باد دست من

    گر به قلم است و نه بر قدح

    به دعوی رند و در بحث میکده

    سخن حق باید نیوشید

    باده عشق صنم

    باید نوشید…

    نوش…

    #2508
  31. Peyman

    آقای صنمی با درود،
    من اکنون داشتم متنم را مجددا مرور می‌کردم. آیا ممکن است به خاطر متنی که خطاب به شما نوشته‌ام (نا خواسته) توهینی به شما کرده باشم. امیدوارم اینطور نباشد. اگر ممکن است، بی زحمت جواب دهید.
    با سپاس

    #2509
  32. شیرازی اوغلو!!!

    درود درود درود…
    اين شهر بهبهان را هم خوب بشناسيد که مردمي مهربان و بآ فرهنگ دارد…
    نوش!

    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86

    #2510

نظر شما