اصلاح پذیری دینی، نگرش و طرح سه سؤال - صنمی 26 سپتامبر 2009
چنین می پندارم که این حرف درست است که اسلام یک آئین و دین یکدست و یکسانی نیست ، حافظ که از جنگ هفتاد دو فرقه سخن می گوید اشاره به همین فرق مختلفه اسلام دارد که از نظر او حقیقتی در آموزه هایشان نیست و آنان حقیقتی نیافته اند ، ازاینرو شروع به سرودن افسانه ها کرده اند. البته این مساله مختص اسلام و مسلمانان نیست همچنانکه سایر ادیان و آئین ها هم یکسان و یکدست نیستند.
در شرق میانه چنین معمول و مرسوم است که هرکس که بنام اسلام حرف میزند تو گوئی سخنگوی یک میلیارد و نیم انسان است که در جغرافیای کشورهای اسلامی زندگی میکنند. مثلا رهبران ایران همیشه بنام اسلام وسخن می گویند ، درصورتیکه خودشان مورد قبول اکثر ایرانیان که مسلمان محسوب میشوند ، نیستند. با توجه به آمار هائی که انتخابات مختلف بدست میدهند ، من معتقدم که در ایران حدود پانصد الی ششصد هزار نفر شیعه خلص مورد نظر آقای خامنه ای وجود دارد درحقیقت ایشان رهبر آنان است نه رهبر مسلمین جهان ، بعبارت دیگر ، در یک انتخابات و اقعا آزاد شاید ششصد هزار نفر به ایشان یا نفری در حد ایشان رای بدهند و سخنان ایشان را حجت بشناسند، و اگر روزی آزادی وجدان در ایران محترم شناخته شود، ایرانیان از اسلام و تشیعی که اینان می شناسانند و طبق آموزه های آن عمل می کنند تبری خواهند جست. یکی از علل مخالفت اینان با آزادی وجدان اینست که بتوانند همه ملت ایران رامسلمان شیعه و بالتبع خود را رهبر آنان قلمداد کنند.
کل شیعیان جهان با همه فرقه ها و گروههایش درصد کوچکی از مسلمانان را تشکیل میدهند ، که عموما مورد قبول سنیان نیستند ، بر عکس اینان آنها را “روافض” یعنی رافضیان می نامند. رافض شتریا چهارپائی است که گله را ترک کرده و دور از پاسبانی سگ و چوپان مشغول چریدن خود باشد و به آسانی طعمه گرگ و درندگان دیگر گردد. این نام یک نام تاریخی است که به گروههائی که از تنه اصلی اسلام (سنت محمدی ) جدا شده اند داده شده که در ان رنگ بوی فرهنگ قبیله ای و صحرا نشین عرب دید و شنیده می شود. جنگ آشکار و خونین در بین سنی ها و شیعه های متعصب که ازتاریخ تاسیس آن حدود چهارده قرن می گذرد هنوز هم ادامه دارد ، تنوره این جنگ در عراق و پاکستان و افغانستان و بلوچستان و کردستان ایران هنوز خاموش نشده و هر سال صدها نفر قربانی می طلبد، ای بسا درطی این قرون میلیونها نفر انسان سر جنگ های عقیدت شیعه و سنی کشته شده باشند.
جائی میخواندم که ایرانیان تا شصت هفتاد سال گذشته از زیارت آزادانه مکه محروم بودند ، یعنی آنها را به خانه خدائی که می پرستیدند ، راه نمی دادند، ناصرالدین شاه از طرق دیپلماتیک از سلطان عثمانی خواست که شیعیان را وارد “حمله” (گروه زیارتی) شافعیان که نظر روادارانه با شیعیان داشتند بکنند تا ایرانیان بتوانند تحت لوای پاشای بغداد وارد مکه شوند. یکی از ثواب های بزرگ اهل مدینه و مکه در آن روزگار پیدا کردن ایرانیان از ظاهر ، قیافه و تکلم و رفتارمذهبی آنها مانند امتناع از پیشانی گذاشتن به سنگ مرمر سطح مسجد الحرام بلکه به مهرهای کوچکی از تربت کربلا که از ایران قاچاقی در شکافهای لباسهایشان بدانجا می بردند، بوسیدن دیوارها یا آستر کعبه ، کاشی ها و ضریح مرقد پیامبر اسلام در مدینه، بود ، اعراب اگر فرصتی بدست می آوردند زوار ایرانیانی را بخاطر ثوابش می کشتند، زنانشان را میدزدیدند و اگر اینکارها مقدور نبود حداقل با سنگ میزدند ، همانگونه که بر شیطان سنگ زنند در ایام حج. تقیه که در تشیع رسم شده ، برای پنهان کردن مذهب خود در چنین مواردی وضع شده ست.
یکی از خدمات بزرگ رضاشاه اقدام به وصلت ولیعهد آنروز ایران با شاهزاده خانم مصری (فوزیه خواهر فاروق پادشاه مصر) بود که اخر الامر به شناسائی مذهب شیعه ازجانب الازهر قاهره بعنوان یکی از مذاهب اسلامی منجر شد. آگاهان می دانند که این تعصب مذهبی منع ازدواج بین المذاهب مخصوص مسلمانان نیست ، هنوز هم وصلت بین پروتستانها و کاتولیک ها مورد قبول کلیسای کاتولیک نیست و مومنین کاتولیک هم همین گرفتاریها را دارندکه مسلمانان.
در دوران محمد رضاشاه شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم جامعه الازهر (دانشگاه دینی قاهره) در اثرکوشش های آقای بروجردی که با تشویق و پشتیبانی دیپلماتیک دولت ایران همراه بود ، شیعه را بطور رسمی جزو مذاهب اسلامی اعلام کرد. شاه بمکه رفت و مورد استقبال پادشاه سعودی قرار گرفت (شایداولن شاه حاجی شده باشد) . از آن پس بود که مسلمانان ایرانی توانستند با راحتی به زیارت مکه روند و بی آنکه سنگ و چوب بخورند به عبادت به پردازند . آری همین محمد رضاشاه و رضاشاه که مورد لعن و نفرین ملایان ایرانی قرار دارند ، این خدمت را به ایرانیان مسلمان کردند.
گفته شد که اسلام به هر سرزمینی وارد شده رنگ و بوی فرهنگ آن جامعه را بخود گرفته است اسلامی که در شمال افریقا وجود دارد، با اسلام مثلا در کشور ایران یا اندونزی غیراز ظاهر متشابه در محتوی اختلاف دارد . اسلام زمانی در بستر تاریخی خود یعنی مکه و مدینه برخاسته و به سرزمین های دیگر سرازیر شده - گاه با تکیه بشمشیر و گاه از طریق مراودات بازرگانی و مبادلات فرهنگی - در این سرزمین ها گسترش یافته و بتدریج مقهور و متاثر از مظروف یعنی فرهنگ سرزمین ها ی مقهور شد. اکنون که ما که د رمحدوده جغرافیائی ایران از اسلام سخن می گوئیم باید مرادمان را مشخص کنیم که مراد ما از اسلام ، تشیع اثنی عشری شایع در ایران است نه اسلام بطور عام . پس از آن بحث را باید درسه مبحث پی گیری کنیم.
1- اسلام بمثابه یک دین و آئین و پاسخ بدین سوال که آیا اسلام بدین معنی قابل اصلاح هست یانه
2- اسلام بمثابه یک شریعت یا قوانین مذهبی و پاسخ بدین سوال که اسلام ازلحاظ مجموعه قوانین مذهبی قابل اصلاح است یا نه
3- اسلام بمثابه یک ایده ئولوژی که غایت آن تشکیل دولت اسلامی است و پاسخ بدین سوال که نظریه حکومت اسلامی قابل اصلاح است یانه و بطور اخص این سوال که آیا این دولت حاکم بر ایران قابل اصلاح هست ، همانطوریکه اصلاح طلبان می گویند ، امیدکمی به اصلاحش هست ، همانطوریکه برخی دیگر میگویند؟ و یا اصلا امیدی به اصلاح آن نیست و باید از سوی یک حکومت غیر دینی جا ی نشین شود.
این بحث را ادامه میدهیم.
شاد و کامکار باشید.
مطلب را به بالاترین بفرستید
مطلب را به فِیسبوک بفرستید
Share














آیا خطرات استفاده از کولر خودرو را می دانید؟
لطفا” بلافاصله بعد از وارد شدن به داخل خودرو سیستم تهویه هوا را روشن نکنید.
پس از وارد شدن به داخل خودرو، پنجره های خودرو را پایین کشیده و صبر کنید تا هوای داخل خودرو عوض شود، بعد ازچند دقیقه می توانید سیستم تهویه مطبوع خودرو را روشن نمایید.
ایا می دانید دلیل انجام این کار چیست؟
بر اساس تحقیقات صورت گرفته ، داشبورد ، صندلی وسیستم تهویه هوای خودرو از خود گازبنزن ساطع می کنند که یک گازبسیار سمی و سرطانزاست( حتما” بارها بویی شبیه پلاستیک گرم شده را در خودرویتان احساس کرده اید ،این همان بوی گاز سرطانزای بنزن است.) علاوه بر سرطانزایی ، گاز بنزن به استخوان ها اسیب رسانده ( مسمومیت استخوان ها) ونیز باعث ابتلا به انومیا (نوعی از سرطان خون مربوط به گلوبولهای قرمز خون) و کاهش سطح گلوبولهای سفید بدن می گردد.همچنین تماس طولانی مدت با این گاز سمی باعث ابتلا به لوکمیا (نوع دیگری از سرطان خون مربوط به گلوبولهای سفید خون) ودر مواردی همزمان با افزایش ریسک ابتلا به سرطان باعث سقط جنین در خانمها نیز می گردد.
جالب است بدانید:
میزان سطح قابل قبول بنزن در هوای ازاد حدود 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد،در حالیکه میزان بنزن موجود در داخل یک خودروی پارک شده با پنجره های بسته بین 200تا 400 میلی گرم می باشد.حال اگر این خودرو در فضای باز و زیر نور خورشید در دمای بالای 60 درجه فارنهایت پارک شده باشد سطح بنزن موجود در فضای داخل ان بین 2000 تا 4000 میلی گرم بالا می رود که 40 برابر بیشتر از سطح قابل قبول ان می باشد.
افرادیکه سوار خودرویی با پنجره های بسته می شوند بطور اجتناب ناپذیری در معرض تنفس پی در پی و بیش از اندازه این گاز مهلک و سمی قرار می گیرند.
علاوه بر موارد ذکر شده بالا بنزن گازیست که :
کلیه ها و کبد را تحت تاثیر قرار داده و از همه خطرناکتر اینکه بدن انسان به سختی می تواند این ماده سمی و خطرناک را دفع نماید.
پس دوستان عزیز قبل از سوار شدن داخل خودرو، پنجره ها و درب خودرویتان را باز نمایید و بگذارید هوای سمی و زهرالود انباشته شده داخل اطاق خودرو خارج گردد، به عبارت دیگر این ماده سمی را از فضای خودروی خود بیرون برانید
یک ضرب المثل چینی :
*************وقتی شخصی موضوع ارزشمندی را که به نفع شماست با شما در میان گذاشت شما وظیفه دارید ان مطلب را به دیگران انتقال دهید.
یولداش صنمی عزیز،
با تشکر از طرح روشنگرانه سؤال مبهم من، همانطور که قبلا آوردم، خواندن مقاله شما در باره اصلاح ناپذیری جمهوری اسلامی مرا به این فکر انداخت که بدنبال ریشه این اصلاح ناپذیری بگردم و از آنجایی که این حکومت ماهیت دینی دارد و این دین هم چیزی جز اسلام نیست، خواه ناخواه این سؤال در ذهن متبادر می شود که آیا این حکومت (ظرف) می تواند جدا از ماهیتش (مظروف) متحول و حتی مستحیل بشود یا نه.
طبیعتا حق با شما است و ما نه با اسلام، بلکه با اسلامها سروکار داریم و اگر به شیعه دوازده امامی جعفری که جزء جزء اسلام و یک شاخه فرعی از یکی از شاخه های اصلی این دین است نگاه بکنیم، خواهیم دید که حتی از این مذهب هم روایتها و قرائتهای مختلفی وجود دارد.
مسئله اصلی که من مطرح کرده بودم، این بود که آیا در مقایسه با دین مسیح در اسلام هم ابزارها و ظرفیتهای رفورم و اصلاح وجود دارد یا نه. به عبارت ساده تر اگر ما همه فرق و نحله های متفاوت و بعضا متناقض اسلامی را کنار بگذاریم و به آنچیزی برگردیم که نواندیشان دینی و اسلافشان مانند شریعتیها و بازرگانها (که من برای شخصیت هردوی ایشان و بخصوص همشهری عزیزم جناب مهندس بازرگان احترام فوق العاده ای قائلم) آنرا “اسلام راستین” می نامند، مرجع یا درستتر بگوییم هدف این بازگشت کجا است.
به نظر من ما اگر بجای استقراء دست بدامن قیاس شویم، شمول نتیجه ای که می گیریم وسیعتر و معتبرتر خواهد بود. بدین منوال اثبات اینکه تنه اصلی یک درخت بی بر و میوه است، بحث بر سر تک تک شاخه ها را منتفی به انتفاء موضوع می کند. ناگفته نماناد که همه نحله های فکری و فرقه های مذهبی در اسلام داعیه مالکیت معرفت تام در باره آئین محمدی را دارند.
حال سؤالی که در مواجهه با طرح مسئله شما مطرح می شود، این است که آیا اصولا می توان در درون اسلام به چنین تقسیم بندیهایی دست زد، یا نه. حقیقت امر این است که اسلام در ایران خود را در سه قالب متفاوت “شریعت”، “حکمت” و “طریقت” آشکار کرد و از این جهت می شود نزدیکیهایی با این تقسیم بندی شما پیدا کرد. ولی آیا این چهره های سه گانه اسلام ذاتی این دین بودند، یا محصول نیاز جوامع و طبقات تحت سلطه اسلام؟
شما طبعا می دانید که رفورم در آئین مسیح هم با همان “بازگشت به خویشتن” شروع شد، این همان ایده ای بود که بعدها توسط کسانی مثل سیدجمال الدین اسدآبادی و بعد اقبال لاهوری و متأخرتر علی شریعتی در ایران هم مطرح شد و شریعتی اسم آنرا “پروتستانتیسم اسلامی” گذاشت. و طبعا این را هم می دانید که پروتستانتیسم در اروپا (که آلمانیها به پیروان آن “اِوانگِلیش” از ریشه اوانگلیوم به معنی “انجیل” می گویند) با شعار بازگشت به انجیل خالص (به همین دلیل اوانگلیش) شروع شد. اوانگلیستها می خواستند به ریشه های اولیه آئین مسیحی برگردند و همه پیرایه هایی را که کلیسای کاتولیک بر دین خدا بسته بود، از چهره آن پاک کنند. همانطور که برای دوست دانشمندمان جناب رهگذر نوشتم، مسیحیان در این راه کار آسانی در پیش داشتند (آسان از نقطه نظر منابع و مراجع دینی)، آنها می خواستند “مسیحی ِ مسیح-وار” باشند و از آنجایی که مسیحیت آغازین نه در خودش شریعت داشت و نه سبقه حاکمیت، اصلاحگری و رفورمیسم کاری آسان می شد.
حالا اگر ما مسلمانان ایرانی، ترک، عرب و یا در هر کجای دنیا بخواهیم اسلام را از زنگاری که بر پیکر آن نشسته پاک کنیم، آیا راهی جز رجعت به “سنت الاولین” خواهیم داشت؟
اگر جواب منفی است، ملاک ما برای این که محصول رفورم هنوز هم “اسلام” است چه خواهد بود؟
و اگر جواب مثبت است، این “اولین” چگونه تعریف می شود، آیا سنت خلفای راشدین هم بخشی از این سنت الاولین حساب می شود، یا اینکه تنها و تنها 23 سال آخر زندگی محمد ملاک و معیار قرار می گیرند؟
و بالاخره اگر این روش را بپذیریم و “قیاس” را ملاک عمل قرار بدهیم، با توجه به اینکه محمد، در مقام پیامبر و واضع دین اسلام و کسی که مفهوم دین خودش را بهتر از هر مسلمان دیگری درک کرده است، یک “شیخ-شاه” بوده است و رهبری دینی و حکومت سیاسی را توأمان در دست داشته است، بحث جدائی دین و دولت (یا حکومت) در چارچوب دین اسلام اساسا محلی از اعراب پیدا می کند؟
با تشکر از عنایت شما و دعوت مجدد از یولداش رهگذر گرامی که یک پای این بحث بدون ایشان می لنگد.
——————————–
ب. ت. : من دوباره تأکید می کنم که این بحث برای خود من هم یک بحث جدید است و هنوز در باره پایان آن به نتیجه ای نرسیده ام. پس اگر دوستان دیدند که آمیرزا در روند بحث دچار دگردیسی نظری می شود، آنرا به حساب اعوجاج نگذارند!
شیرازی اوغلوى گرامى با خواندن نظر شما در مورد خانم فاخته زمانى، يك سوالى از شما داشتم. آيا مى توانيد يكى از آن كنكاش هاى علمى-روانى تان را كه در مورد بنده به كار بسته بوديد، در مورد خودتان اعمال كنيد و نتيجه اش را در صورت امكان در اختيار ما هم بگذاريد. از نگرش و قضاوت شما نسبت به انسانها كمى ترس ورم بر مى دارد. آيا واقعا فكر مى كنيد بيشتر مردم از نظر فهم و عقل عقب مانده اند. با چند دقيقه ديدن يك فرد از صفحه دوبعدى تلويزيون به چه نتايجى رسيده ايد: بي سوادي، بي منطقى، كاپ بلاهت، مغز مشعشع، انتخاب يك زن جهت خر كردن (چقدر اسم اين حيوان برايم آشناست) عوام الناس، جلو انداختن زنها و الى آخر. آيا اينگونه در مورد انسانها مى انديشيد.
آميرزاى گرامى، فكر مى كنم همه به دنبال آسایش و رفاه و آزادی هستند. مشكل بر سر راه رسيدن به آن است. شما مى گوييد خواهان انتخابات آزاد هستيد اما در عين حال از شركت در آن خوددارى مى كنيد و باز هم در عين حال خواهان سرنگونى رژيم هستيد. اگر خواهان انتخابات آزاد هستيد اين به معناست كه به نوعى وجود رژيم را مى پذيريد چرا كه از رژيم موجود انتخابات آزاد را خواهانيد. حالا اين رژيم سرنگون هم بايد بشود. آمديم آقاى خامنه اى خواست به خواسته هاى شما لبيك بگويد آن موقع ايشان چكار بايد بكند. انتخابات آزاد بدهد كه بعدش سرنگون شود. اين ها كه با هم نمى خواند. مى گوييد فعلا خواسته انتخابات آزاد اولويت دارد. قبول. ولى شما كه هدفتان سرنگونى است. پس چگونه آنهايى را كه در خيابان هاى تهران فقط خواستار انتخابات آزاد هستند مى خواهيد به سوى قطار سرنگونى تان جذب كنيد. آن موقع انتخابات آزاد تبديل مى شود به يك كلك كه با آن مى خواهيد راه سرنگونى را هموار كنيد.
بنده قصد فرار از هيچ سوالى را ندارم اما چون فال قهوه هم بلد نيستم نگاهم به آينده تنها بر اساس تجارب و واقعيت ها و شناخته هاست. شما از من سوالاتى مى كنيد كه در جوابشان تنها مى شود داستان سرايى كرد و يا پيش جادوگران رفت. مى پرسيد: اگر بنده نوعی (که حقم از آذربایجان مسلما کمتر از شمای نوعی نیست) بخواهم سوار این قطار شما بشوم، سر از استان آذربایجان در خواهم آورد، یا از کشور مستقل آذربایجان؟ در جواب بايد بگويم نمى دانم. اگر آدم ايده آليستى بودم يك جواب كوتاه و روشن به شما مى دادم اما واقعيت ها متغير و پيچيده اند و همه چيز را نمى توان پيش بينى كرد. توصيفات قطار مرا خوانديد و اگر سوارش شويد حداقل چيزى كه در آن باز خواهيد يافت آزادى و دمكراسى و انتخابات آزاد است. آيا اين كم چيزى است. حال مى تواند اين هدف در قالب يك كشور مستقل جامه عمل بپوشد و يا در قالب هاى ديگر. شما مى خواهيد بدانيد آيا تماميت ارضى حفظ خواهد شد يا نه. تماميت ارضى اما زيز مجموعه اى از آزادى و دمكراسى ست. اگر اين ها حل كرديم حل آن يكى ناممكن نخواهد بود.
بنده از زبان فارسی نفرت ندارم. اصولا از هيچ زبانى نفرت ندارم. اما از انگ خوردن چرا!
با درود فراوان…
اسلام رابا سنتش شناخته ايم(حداقل مردان سنت((ختنه!)) شده اند)…
سنن به خودي خود و في نفسه نمي توانند بار و يا خطري را براي دارندگانشان(به ميراث برده گان) داشته باشد تا موقعي كه توجه به سنت ها شكل “مالخوليايي” براي اذهان بيمار(و در قدرت مثلا) پيدا نكرده باشد.
متاسفانه نسل ما با پديده ي “امتزاج ماليخوليا با زندگي روزانه” رو به رو گرديده, چيزي كه توان ذهني و مالي ميليونها انسان را در خاورميانه بر باد داده و اگر براي ان چاره اي انديشيده نشود شايد جانهاي بسياري را هم به دست فنا بسپارد.
سنت ها پيوند دهنده ما با گذشته خودمان و توسط ما به ايندگان مي باشند و مثل هر چيز ديگري در رابطه با انسان مي توان انها را مورد بررسي قرار داد و سره را از ناسره جدا نمود و بر جنبه هاي مثبت ان تكيه كرد و جنبه هاي دست پا گير و نا كارامد را به تدريج كم رنگ نمود تا اجتماع بشري بتواند به پويايي خود براي رسيدن به يك اينده بهتر ادامه دهد.
سنت ها از دل تاريخ مي ايند و قداستي ندارند و اگر هم توسط دستگاهي(بخوانيد حكومت و يا دين حكومتي) به كار گرفته شدند باز هم مشمول مشروعيت ابدي نمي گردند و بديهيست سقوط يك حكومت مي تواند پايان سنتي كهن باشد و يا اغاز يك دوره تاريخي طلوع سنني جديد بر عرصه اجتماع گردد و امدن و شدن ادميان هم در دراز ناي تاريخ استمرار يابد.
حال بايد ديد كه پيام و پيامد يك سنت براي اجتماع چيست…
ايا ان سنت گره گشاست?…
ايا واضعان تاريخي ان سنت همين درك امروزين ما را از ان سنت داشته اند و يا نه?…
ايا اين سنت ها تقدم و تاخري تاريخي با نقطه ي اوج و نمود خود در عصري خاص داشته اند و يا به يكباره خلق شده اند?…
ايا اين سنت هايي كه ما به ميراث مي بريم شكل قلب يافته و كم و زياد شده سنن قديمي ترند?….
ايا…
ايا…
در جامعه ايراني ما سنت تاريخي نوروز را داريم. اين سنت صبغه ي دولتي ديني هم در عصر ساسانيان داشته ولي طي قرون بعد از ساسانيان هم كاركرد هاي خودش را تعديل و تنظيم با شرايط دوران نموده و امروز هم زيبا و متين بر جايگاهي استوار ايستاده كه هم پيام مهر و عشق دارد و هم بوي نو شدن, نو شدن طبيعت و لباس هاي ما با هم…
نوروز هم پيام جشن دارد و هم كاركرد اقتصادي(رونق بازار شب عيد) و هم بازوي گشاده بخشش, بخشيدن ديگران و حتي به طور رسمي هم بخشيدن زندانيان در شب عيد نوروز يك سنت پسنديده و جاافتاده در تاريخ ما بوده است…
و اكنون بياييد به ميراث اسلامي مان و سنت هاي همراهش بنگريم…
اسلام بر پايه ي مستقيم قران و اموزه هاي ان بنا شده است. در قران دو نوع دستور را مي توان سراغ گرفت دستورات ابدي و دستورات و ايات مرتبط به احوالات مسلمانان صدر اسلام…
مثلا در ماجراي جا ماندن عايشه از كاروان و نزول ايات در برائت وي و يا ايات مربوط به هجرت از مكه به مدينه و يا وقايعي مثل جنگهاي مسلمانان ان زمان هيچ ربطي به دوران حاضر خودمان نمي توان سراغ كرد و هر گونه تعبير كه جهت بار اوردن و بار نهادن امروزين روي اين ايات باشد تنها نشانگر سليقه و ذهنيت مفسر و يا در موارد بسياري بيماري هاي ذهني و ماليخوليايي چنين كسي دارد…
اگر بتوان اجازه تفكيك اين گونه ايات قراني را به ايات موضوعيت دار(هنوز قابل استناد) و ايات تاريخ مصرف دار از” متوليان خود خوانده اسلام” گرفت انگاه قدمي بزرگ در جهت اصلاح دين اسلام برداشته شده است…
همچنين به طريق اولي مي توان رفتارهاي اصحاب(مسلمانان نخستين كه اعمالسشان سنت ناميده مي شود)را هم مشمول مرور زمان دانسته گرفت و به كناري نهاد و از ان گذشت. در يك چنين صورتي ما با اصل اسلام رو به رو خواهيم شد كه خطرناك نيست و شايد هم به نوعي مفيد باشد(مثلا به زندگي يك مفهومي بدهد و يا برانگيزاننده باشد)…
اسلام با اين شعار شروع شد كه “قولو لا اله الا الله تفلحو”, خب, يك همچين پيامي خطري ندارد(اصل توحيد) و همچنين پذيرفتن محمد هم به عنوان پيامبر(اصل نبوت) هم خطري ندارد. معاد(اصل معاد) هم مي تواند تا خود قيام قيامت موضوع بحث(هاي بي خطر البته!) باشد. دو اصل امامت و عدل هم كه اظافه ي شيعيان است و مي توان از انها صرف نظر كرد. دستورات اخلاقي هم كه بد نيستند(همان ده فرمان) نماز و روزه هم اگر قصد تزكيه و وصل به عالم رباني باشد اشكالي ندارد. قصاص نفس و تعزير و حد هم كه از مسايل مشمول زمانند چون اگر مراد را “تنبه” بگيريم و نه مجازات, ما در قرن بيست يكم مي توانيم انها را به كناري نهاده و از ابزارهاي بهتر و برتر(قوانين قضايي مدرن)جهت “تنبه” استفاده كنيم…
خب ديگر خوش امديد! به اسلام بي خطر و پاستوريزه رسيده ايم…
اكنون به ابتداي سخن نگاهي دوباره مي اندازيم جايي كه از “ماليخوليا(جنون)” سخن گفتيم… مالخوليايي شدن اذهان مي تواند اقاي خامنه اي را علي زمان بگيرد و موسوي و يا كروبي را معاويه هاي دوران و يا طلحه ها و زبير هاي دوران, انگاه شعار ديوانگان حزب الله هم مي شود “ما اهل كوفه نيستيم علي تنها بماند!” و سردار سپاه اقاي رحيم صفوي هم مي شوند مالك اشتر! و “”"اين هماني گيري(ماليخوليا, جنون)”"” به جهاد و دشمني با بني قريضه دوران اسراييل! ادامه مي يابد و مومنين هم در جاي جاي ايران مشغول سنگسار و قصاص و دست و پا قطع كني مي گردند و علوم انساني دانشگاه ها هم قرار مي شود كه به اسلام درايند و شهادتين بگويند! و اين نكته را فزاموش مي كنند كه اگر بنا بود اسلام به اين گونه مسايل دست اندازي كند انگاه الله به جاي يك جلد قران, بيست جلد قران نارل مي كرد! مثلا قران جلد دوم اقتصاد! قران جلد سوم جامعه شناسي!…قران جلد دهم جغرافي!…قران جلدهژدهم ادبيات!!! ووو …
بيماري ماليخوليا در سرتاسر جوامع اسلامي كمابيش با شدت هاي مختلف شيوع دارد(بيماري بومي محل!)…
در ايران احمدي نژاد خود را محمدي ثاني ديده و به سران قدرت هاي بزرگ دوران مانند سلف خود نامه (دعوت نامه!) مي فرستد…
در اجتماع اهل سنت اسامه بن لادن, خالد بن وليد دوران(سيف الله دوران) مي شود و به كفار اعلام حرب مي كند و ملا عمر خود را در كسوت عمر بن خطاب مي بيند و طالبان هم خود را در جامه ي فاتحين اوليه اسلام…
در عراق صدام حسين خود را سعد ابن وقاص ثاني ديده و در قادسيه جديد پشه هاي مجوس را با گازهاي سمي مي كشد…خلاصه جنون و خر تو خري در ماليخوليا! امان را از همگان مي برد و مسلمانان دسته دسته از اسلام و موطن اسلامي خود به بلاد كفر مي گريزند…
….
……..
اسلام كنوني بايد در مرتبه ي نخست تكليفش را با “ماليخوليا” مشخص كند تا بعد از ان به سنت بپردازد و”"” ماندني”"” و “”"رفتني”"”ان را از هم جدا كند و در صورت وجود چنين همتي! مي توان به ادامه شكلي از اسلام(اسلام بي ازار و محبت اميز) اميد داشت وگرنه بايد غزل خداحافظي اسلام را خواند…انهم به بانگ بلند و نغمه ي چنگ!…
و
نوش!
مارالان عزیز،
من قبلا در باره شما یکبار گفته بودم نمی شود با کسانی که انگشت در گوش کرده اند و بلند بلند فریاد می کشند، بحث کرد. این جنبش سبز در خیلی از آدمها تحولات غیر قابل انتظار بوجود آورد، تصور من این بود که شما هم دچار این تحول شده اید و می شود در چارچوب یک گفتگوی مدرن که در آن حرفها واضح و آشکار و بدون بندبازیهای رایج در جهان پولمیک باشد، با شما گفتگو کرد. اشتباه از من بود و بابت آن از شما و همه یولداشها معذرت می خواهم، ظاهرا درست گفته اند که؛
نرود میخ آهنین در سنگ
(رجوع کنید به بحث این جانب در باره “سنگواره” و موج)
شب و روز بر همگی خوش!
مارلان جان درود…
عزيزم بنده درك خودم را از “مجموعه اي بنام خانم فاخته زماني” در حدود اطلاعات موجود در اينترنت و مصاحبه با صداي امريكا اعلام كردم…البته اين درك شامل هنر اشپزي ايشان نمي شود چون اطلاعي ندارم! و بايد خورندگان دست پخت ايشان نظر بدهند و اساسا اين گونه مسايل را با مصاحبه و گوگل Google نمي شود فهميد ولي ايشان در مقام ارايه ادله ضعيف جاضر شدند و در كل با توجه به ادعا هاي ايشان و شما(ها) مي توان مورد مصرف ايشان را در “”"دلربايي از عوام”"” گرفت(مثلا كساني كه به وجود 35 ميليون تورك در ايران و دو و نيم تا سه ميليون تورك قشقايي در فارس ما ايمان مي اورند)…
مثل ايمان اوردن به يك چيزي مانند قضيه سوسك! كه اصلا طرح فارس هاي حكومت جهت مسخره كردن تركها نبود و شما(ها) توانستيد مدتي عوام را سر كار! بگذاريد…
نوش!
آميرزاى گرامى، كم حوصله تشريف داريد. آيا به دنبال بله قربان گو مى گرديد. نظر مى دهيد و نظر مى شنويد. كدام جمله كامنت من نشان از انگشت در گوش كردن دارد. كجا بنده بلند بلند فریاد مى زنم. شما سوال كرديد من هم پاسخ دادم. كاملا متمدنانه و بدون انگ و حاشيه روى. گفتيد بنده از زبان فارسی نفرت دارم گفتم ندارم و چنين حرفى نيز نزده ام. داريم در يك محيط مجازى به صورتى صد در صد آزاد تبادل افكار مى كنيم. شما فكر مى كنيد اگر ميخى در دست گرفتيد و سنگى هم جلويتان بود و اگر شما اراده كرديد كه آن ميخ در آن سنگ برود اما به هر دليلى نرفت آنگاه بهانه جويى كنيد و دليل بتراشيد. حرف متناقض زديد و بنده آن را نقد كردم. گفتم انتخابات آزاد با سرنگونى نمى خواند. دوستانى كه فكر مى كنند مى خواند لطفا تناقض اين قضيه را براى ما شير فهم كنند.
شیرازی اوغلوى گرامى، آن سخنور قهار و دنيا ديده از آن تو، اين ضعيفه الكن و خموش و نابينا از آن من. آن قلندر پر تلاش و دانا و پر بيان از آن تو، اين موجود بى سواد و بى مسما و بى خاصيت از آن من. آقاى عزيز فقط يكى پيدا شود از حقوق ما دفاع كند، مى خواهد چلاق باشد، مى خواهد بى سواد باشد مى خواهد امل باشد. كارد به استخوان ما رسيده است. شما و افكار مشابه شما با مراجعه روزانه به صفحات زرين تاريخ خيلى قديمى شده تمدن نقش بسته در سنگ ها و استخراج كلى سطور مهم و سنگين و لازم الاجرا ما را صد ها نسل ديگر در استعمار داخلى حبس خواهند كرد و نقش ما را زانو زنان در مقابل خدايگان زمينى بر روى سنگ ها حك خواهند كرد تا عبرتى براى دويست نسل آينده گردد. و بنده يك مخالفت جانانه با آن دارم. من مى خواهم خودم باشم و آقاى خودم. درست مثل شما. علاقه اى به سنگ ندارم. دقيقا همان حقوقى را كه شما داريد من هم مى خواهم. خانم فاخته زمانى پا پيش گذاشته و حمايت مرا با خود دارد.
مارلان جان درود…
عزيزم حالا چرا عصباني شدي و توي سر مال ميزني!…
اين خانم فاخته بسيار هم تو دل برو و خوشکلند و بنده سواي بحث سياسي مان حاضرم تبريز و اردبيل را! به خال لب ايشان مفتي مفتي ببخشم(نا سلامتي همشهري حافظم!) و حاضرم قضا و بلاي ايشان صاف بيايد بخوردتو سر من!…
نوش!
مارلان جان,
اين شعر خوب و زيبا ازآن تو
اين تماميت ارضي ايران ازآن من!
———————————————————————————————
———————————————————————————————
دو برادر میراث مانده از پدر را به تقسیم نشستهاند. چه زیبا این معرکه را وحشی بافقی به نظم درآورده است. با هم به تماشای این معرکه بنشینیم چرا که شعر براستی زبان تصویر است.
زیباتر از آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من اعلا برای تو
این تاسِ1 خالی از من آن كوزهای كه بود
پارینه2 پر ز شهدِ مصفا از آن تو
یابویِ ریسمان گسلِ میخ كن زمن
مهمیزِ3 كله تیزِ مطلا ازآن تو
آن دیگِ لب شكستهی صابون پزی ز من
آن چمچهی4 هریسه5 و حلوا از آن تو
این غولِ شاخ كج كه زند شاخ از آن من
غوغایِ جنگ و قوچ و تماشا از آن تو
این 6 استرِ چموش و لگد زن از آن من
آن گربهی مصاحبِ7 بابا از آن تو
از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانه تا به ثریا از آن تو
1- تاس: ظرفی شبیه کاسه که در آن آب یا شراب ریزند
2- پارینه: سال پیش
3- مهمیز: آهنی بر پاشنه کفش سوارکار که با آن اسب را زند
4- چَمچِه: ملاقه و کفگیر
5- هریسه: خوراکی است از گوشت و گندم (حلیم)
6- استر: اسب
7- مصاحب: همنشین
دوست عزیز “آمیرزای بزرگوار”
با عرض پوزش از تاخیر از پاسخ.
اساسا من با دو فرض شما مساله دارم که در پایان این مبحث در کامنت دیگر نظرم را خواهم گفت. اما فعلا به قول قدما “بنا را بر این می نهیم که هر دو فرض شما مورد قبول من هم باشد”
اگر خاطرتان باشد مطرح شده بود که ما هیچ نوع اصلاح دینی را به عنوان “دین حکومت” یا “حکومت دینی” نه می پذیریم و نه “هیج دینی” را در این چهار چوب قابل اصلاح می دانیم و حتی اگر “دینی در این موارد اصلاح پذیر هم بود” باز باید آن را نپذیرفت. فقط وقتی از “اصلاح و رفرم” دینی سخن می گوئیم که آن دین فرضی یا “اسلام موجود” از “نهاد حکومتی” جدا بوده باشد و بس. با قبول این فرض در کنار فرض دوم شما مبنی بر مثبت نبودن اسلام و رسولش بحث را ادامه می دهیم.
بسیار خوب آرزوی ما بر آورده شد و به “دولت مردمسالار و سکولار ” خودمان رسیدیم. و فردایش مسلمین ایران دو رهم جمع شده اند و می خواهند “معضل اسلام و زندگی در دنیای جدید” را حل کنند. به اسناد و مدارک اسلامی رجوع کرده اند و دیده اند که طبق فرض “آمیرزای بزرگوار” “پیامبر” از اول تا به آخر یک ضرب “خونخواری و خون ریزی” بود و رفتار بد با “اسیران و زنان” داشت و اصلا از سر تا پای تعالیمشان و خودشان هیچ چیز مثبتی نمی ماسد. اولا همین خود یعنی “اصلاحات” یعنی رجوع به مدارک اولیه و نه داد و بیداد و تکفیر. ثانیا لابد اگر کسانی بپذیرند “رسول” به این بدی ها بود احتمالا از دین اسلام یا شاید از هر نوع دینی برخواهند گشت و شاید هم بروند سراغ دین و دین هائی دگر . این هم “اصلاحات ” است. .تالثا ممکن است که کسانی بگویند همین را که هست می پذیریم رسول خدا ” بنو قریظه ” را تار و مار کرد”چشم آنان کور دمشان نرم” پیامبر بود حق داشت” . تازه زمین به آسمان نمی آید. این هم می شود “عقایدی” مثل هم رقم عقاید دیگرکه در چهار چوب “آزادی بیان و عقاید” قرار میگیرد فراموش نکینم در “آزادی بیان و عقاید و دین ” چنین قیدی نیست که عقاید باید “حتما درست و صحیح و مترقی و خوش زنگ و بو و دلنواز ..” بوده باشند. و دست کم خودشان خواهند دانست که “این گونه چیزها را باید در درون مساجد و محافل خود نگه دارند و در اجتماع کلی تر این گونه برخورد خریدار ندارد بلکه هم مردم را از دین فراری دهد” یا مثلا” در مدارس جائی برای این گونه حرفها نیست”. “همین که بطلان این ادعا که گویا “همه چیزدین اینان هم با دلیل و منطق علمی قابل اثبات است” به خود این دین داران نه لزوما اثبات بلکه فقط نشان داده شود چیزی است بزرگ . واقعیت این است که اسلام هم مثل همه ادیان دیگر. وقتی “شکم و روده دین دیگر ی را بیرون می کشد عموما “علمی و منطقی و استدلالی” است. اما وقتی نوبت به عقاید خودش می رسد”پای استدلالیان چوبین و سخت هم بی تمکین می شود” پای “ایمان و اعتقاد و عشق و قلب و وفاداری ..” به میان می آید. اگر “افراطیون” هم همین را در عمل ببینند خودش “اصلاحات” است.
امما. شق چهارمی هم داریم که اتفاقا فرضی هم نیست. ولی من قاچاقی آن را به عنوان فرض جا می زنم.
یک مسلمان خواهد گفت خدا حکما خوب است و رسول هم. اما کشت و کشتار خوب نیست. اگر ما ایمان داریم که “رسول” و “خدا” راست گو و درست کردارند پس نباید از “مدارک و اسناد اسلامی” بترسیم. لذا بنگریم که مثلا جریان “بنی قریظه” چه بود ما کار نداریم که “دکتر نوری علاء” و “استاد مشیری” چه نظری دارند یا “شریعتی” و ” خمینی”(که به نظرم دیدگاه خمینی در این مورد هم زشت بود و هم دروغ و غیر دقیق و هم اصلا نا ممکن و نشدنی ولی دیدگاه آن 3 نفر دیگر اقلا صادقانه است). شاید هر چهار تا راست می گویند یا دروغ. ما بنگریم که” اسناد و مدارک” چه می گوید و ببینیم که “حقیقت ” ما را به کجا می رساند. اینان به هر نتیجه ای برسند “همان می شود اصلاح طلبی”. انسان “رنسانسی” اینگونه می اندیشید”. من کم و بیش همین را با تعابیری بهتر و علمی تر از زبان “آقای اشکوری” هم شنیده ام. این تعریف “نو اندیش دینی” از دید ایشان است. یعنی همه رقم مدارک و اسناد و اطلاعات” دینی” را از نو بررسی کنیم.
این فرض چهارم مدتها ست که به وقوع پیوسته است. یک نمونه از این خیل “نو اندیشان دینی ” همین “اکبر گنجی” است. وی راچع به “هم جنس گرایان” دیدگاه هائی دارد که در خود “آمریکا” ی به این عظمت هم هر کسی لزوما جرئت نکرده است تا این حد پیش رود. یک مسیحی یا یهودی لبیرال یا محافظه کار عموما خواهد گفت که “طبق کتاب مقدس” این عمل مذموم است اما مثلا “این مردم شهر وندند و حقوق شهر وندی دارند” یا باید با آنان مدارا کرد و … اما “اکبر گنجی ” می پرسد اصلا کجای “کتاب مقدس ” یا “قرآن ” به “شیوه زندگی این مردم” اشاره ای دارد. “قوم لوط” راجع به “کسانی بوده است که مسافر و مردم و.. را گیر می انداخته اند و به زور به آنان تجاوز می کرده اند. این به رابطه “آزادانه دو نفر با همدیگر چه مربوط؟” .” حتی قدمی فراتر می رود “دلیل می طلبد که اساسا مدرک ما چیست که “شیوه زندگی این مردم” بد است و از نظر علمی و عملی مضر و. آیا کسی در مورد این گونه دعاوی تحقیق علمی کرده است . شاید گفته شود که “گنچی ” شاید برای خودش چیزهائی می گوید اما نه وی دارد با رجوع به “کتب و مدارک و اسناد اسلام” داستان را پی می گیرد و مثلا در مقاله ای که مد نظر من است و در این “یولداشکده هم آمد” وی با استناد به نوشته های کسانی چون “آیت الله طباطبائی” با این گونه مساله کشتی می گیرد. ایشان راجع به “امام دوازدهم ” هم دیدگاهی دارند که با دیدگاه ” شادروان سید احمد کسروی” چندان فرقی ندارد. خود دیدگاه آن قدر برایم مهم نیست که “راه رسیدن به آن”
“عبدالکریم سروش” در باره “قرآن” دیدگاهی دارند که در شگفتم از اینکه تا هنوز “فتوی مهدور الدم بودنشان” صادر نشده است. باز هم تاکید می کنم که کارم دفاع یا رد افکار اینان نیست فقط می گویم “این پروسه” و “روند” یا هر “پروسه و روندی” که در راستای “حقیقت” بوده باشد خوب است و باید از آن حمایت کرد. من در این مرحله به “تولیدات” کاری ندارم خود “روند تولید” مهم است. بعد “تولیدات” را می شود هر سال بهتر کرد.
البته من خودم نه “اسلام شناسم” نه “نو اندیش دینی” .. شاید نتوانم بگویم “چطوری” یا “شاید اصلا ندانم که دو تا چهار تای اسلام چیست” مثلا به من چند ملیون دلار بدهند و کلی آهن و ابزار و آلات و کارگر و تکنیسین و بعد یک فرصت هزار ساله و بگویند “هواپیما بساز” البته از “من بر نمی آید”(جز آنکه من هم یواشکی بروم دانشکاه و درس بخوانم و یاد بگیرم وگرنه با این یک جو عقل خودم تا “ابدالدهر” هم از من هواپیما سازی برنخواهد آمد) اما من می بینم که “هواپیما” هست. “هواپیما سازی “هم هست. لذ ا می توانم نتیجه بگیرم که “هواپیما سازی” ممکن است.
خیر پیش
رهگذر
درود دوستان…
حالا که به شاعر بزرگ “وحشي بافقي” رسيديم اين شعر معروف “دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند” را از دست نديد که خيلي حيفه…
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم
نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم
دوست عزیز آلمای گرامی، با درود فراوان
قسمتی از این مالیخولیائی که دوست ما شیرازی عنوان می کند ، بر می گردد به همان علت روانشناختی نهضت های اخیر مسلمانان یا حاملین دولت اسلامی که شما مطرح کرده بودید. این یک بحث طولانی است که در وقت خودش دوستان می توانند بدان به پردازند، همین قدر عرض میکنم ، که تمدن جدید یا تجدد ، زنان جوامع مسلمان را ازپشت دیوار حرمها و اندرونی ها به عرصه عمومی کشانیده است ، مردان جامعه کهن یا کسانی که اندیشه هایشان زندانی دوران کهن هست ، با اروتیزه شدن محیط با ترس ناشناخته ای که از اعماق روانشان بر می خیزد روبرومیشوند. هدف نهائی جنبش های اسلامی غلبه براین ترس از طریق بزنجیر کشیدن زنان و طرد دوباره آنان از عرصه های اجتماع است . ا ما از آنجائیکه این امر دیگر ممکن نخواهد شد، راه حلی که بنظرشان می رسد مختل کردن و متلاشی کردن جامعه از راه دامن زدن به جنگ های داخلی و خارجی است، زیرا جنگ میدانی نیست که زنان را در آنجا راهی باشد و یا اینگونه مردان با زنان روبرو شوند ، در این میدان مرد ان با مردان بجنگند و مردانگی خود رانشان دهند. ترس اینان روبرو شدن با یک زن بعنوان یک انسان هم ارز و هم ارزش با مردان است. تا وقتی که زن یک کالای قابل خرید ، تصاحب و تصرف است ، اینان را مشکلی نیست. مشکل جائی پدید می آید که زنان نخواهند خرید و فروش ، تصاحب و تصرف شوند. این پایان مردسالاری است. نهضت های اسلامی ، از هر رقم ، کوشش برای سد راه آزادی زنان است. خوبهایشان میگویند حالا که زنان به عرصه عمومی راه پیدا کرده اند، حد اقل خود را زیر چارقد و مانتو ، پرده و چادر ونقاب و برقع نگهدارند . یعنی باشند ولی دیده نشوند!
شاد باشید.
جناب مارالان،
اتفاقاٌ راه مدنی و دمکراتیک و عاری از هرج و مرج “براندازی” (یعنی تغییر ساختاری یک نظام و تبدیلش به نظامی دیگر) از طریق انتخابات آزاد است. اگر شما بمعنای انتخابات آزاد توجه کنید یک معنیش اینستکه مردم آزادانه بهرکس میخواهند راًی دهند و راًیشان شمرده شود. بنظر من این بخش از مفهوم انتخابات آزاد با قانون اساسی جمهوری اسلامی منافات ندارد و همان معنائیست که موسوی برایش تلاش میکند (معنای دیگرش اینستکه کاندیدا شدنهم کاملاٌ آزاد باشد که این معنا در جمهوری اسلامی و با وجود شورای نگهبان عینیت نمیابد). ولی حتی اگر آزادی انتخابات بصورت محدود ج.ا. هم تضمین گردد معتقدان “براندازی از طرق مسالمت آمیز” میتوانند ازش بهره برند.
فرض کنید آزادی انتخابات تضمین شده و گروههای مخالف نظام یا یک کاندیدای مستقل را معرفی کرده یا دعوت کرده اند که مردم در برگه های راًی مثلاٌ یک ضربدر بزنند یا بنویسند “تغییر قانون اساسی” یا هرچیز دیگر. البته آراء کسانیکه چنین کنند باطل خواهد شد، ولی اگر نتایج همانطور که هست اعلام گردد، و اگر اکثریت آراء “باطله” باشند یعنی یک رفراندم برای تغییر قانون اساسی. یعنی دولتی که تشکیل میشود با حد اقل آراء و در نتیجه دولتی نامشروع و ضعیف خواهد بود. یعنی تضعیف پایه های نظام ولایت فقیه. یعنی برداشتن یک گام بزرگ در جهت “براندازی” نظام با استفاده از ابزار قانونی موجود. موسوی میگوید میخواهد انتخابات آزاد برگزار شود، نمیگوید “بشرط اینکه بمن راًی دهید”.
من مخالف قاطع جمهوری اسلامی هستم و بهیچ وجه آنرا چهارچوب مناسبی برای دمکراسی و حقوق شهروندی نمیدانم. بنابراین هدف نهائی من با موسوی متفاوت است. ولی انتخابات آزاد و آزادی زندانیان و مطبوعات هم خواست منست و هم او، بنابراین تا رسیدن باین منزل اول با او همراهم و از او پشتیبانی میکنم. اونه در مورد اهدافش بمن دروغ گفته نه چیزی را پنهان کرده و نه با عدم شفافیت و عدم صراحت از من سلب اعتماد کرده. هدف نهائیش کاملاٌ برای من روشن است، ولی با درایت و آگاهی مقصد اول را طوری انتخاب کرده که با اهداف گروههای مختلف خواهان آزادی و دمکراسی همسو باشد و همه بتوانند تا رسیدن باین منزل همسفر گردند. بنظر میرسد که موسوی با علم باینکه همهً پیوستگان به جنبش سبز با هدف نهائی او موافق نیستند همراهی آنانرا تا منزل اول پذیرفته (رجوع کنید بآخرین بیانیه اش). باین میگویند توافق روی حد اقل مشترکات و همکاری برای رسیدن بآنها.
یولداش آمیرزای دانشمند و بزرگوار:
با سلام و احترام
در باره فرض اول شما:
این گونه نبود که رفرمیست های مسیحی هدفشان باز گشت به “مسحیت ناب” بوده باشد که چون حضرت عیسی شخصیت “پر مهر و والائی” بودند لذا کارشان “اصلاحات ساده تر بود ه است چه چیزی برای نشان دادن داشته اند. این دیدگاه مورد نظر شما حدود 50 سال است که متداول شده است و ریشه آن بر می گردد به جریان “محافظه کار انجیلی”(انجیلی =اوانجلیست”) که خود آن در اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست در پاسخ به “جریان لیبرال انجیلی” شکل گرفت. که هردو آنان در نهایت ریشه در سال 1730دارند . این می شود حدود بیش از دویست سال پس از “جریان رفرمی” که “مارتین لوتر” در سال 1517 پی ریخت. عمده محالفت وی با کلیسا به عنوان یک “کاتولیک” برای اصلاح اموری چون فساد مالی بود کلیسا حق آموزش گناهان را می فروخت و مناصب کلیسائی را هم .
اشکالات دیگر شان هم عمدتا بر سر “الهیات کلیسا نبود” چه خودش هم آنها را باور داشت بلکه بیشتر بر سر آن بود که “پاپ ” باید این گونه کند و نه آن گونه. اصلا این سخنان نبود که “انجیل” این می گوید ودم دستگاه شما در کجای “انجیل ” است. این افکار شاید 200 سال بعد می توانستند اصلا “وجود داشته باشند” و شاید الان 50 سال است که متداول شده است.
فراموش نکنیم که حتی در دوره خود “مارتین لوتر” اساسا “انجیل ” فقط به زبانهای “لاتین و شاید یونانی” موجود بود که عوام “اروپائی ” از فهم آن عاجز بودند. بعد حتی همین “انجیل ” هم اصلا در دسترس نبود . کلیسا بیشتر یک سیستم کنترل “فکر و اندیشه ” بود. یک صفحه مثلا مخلوطی از چند تا دعا و چندتا چیز من در آوردی را در کناز دو تا نقل قول راست یا دروغ از حضرت عیسی را در اختیار مردم می نهادند.
اصولا مسیحیان آن دوران یعنی سالهای 1517 اصلا نمی دانستند که در درون “انجیل ” چه نوشته شده است تا “مارتین لوتر” و “کلووین” و دیگران برای آنان “آن چیزهائی را که شما می گوئید” استناد کنند.
اولین انجیل در سال در سالها 1521-22 توسط خود “مارتین لوتر” از لاتین و یونانی به “آلمانی” ترجمه شد. که تا همین جا افتد و دیگران هم به زبانهای خودشان ترجمه اش کنند و همه مردم بفهمند که “اقلا درون این کتاب چه نوشته شده است” لااقل باید زمانی می برد که به مراتب به دوران بعد از رفرم می رسد .
تما م جریان رفرم تا حدودی شبیه امروز ایران ماست. خودی های آن دوران با هم احتلاف داشتند. به دیوار “عظمت کلیسا” ترکی وارد شد و هر کس این ترک را زیادتر کرد و هر رفرمی به رفرم دیگر منجر شد و در نهایت به راندن “کلیسا” از قدرت انجامید.
یادمان نرود ما هنوز در اروپای 1618 جنگ معروفی داشته ایم به نام “جنگ سی ساله” که کاملا مذهبی بود بین “کاتولیک و پرونستانها” (گرچه د رمواردی هم ناسیونالیستی شد و گاهی هم کاتولیک علیه کاتولیک ..) یعنی 100 سال بعد از “جنبش مارتین لوتر”. از پی این جنگ پر تلقات بود ” که سکولاریسم” واقعا در اروپا جدی شد.یعنی سال 1648.
خود “لوتر ” هم د رمواردن افکاری داشت که اصلا با “پیام پر عشق و محبت عیسی(ع) نمی خواند. مثلا افکار “یهود ستیزانه وی”. اساسا بحث نقش خود “تعالیم عیسی” در اناجیل اربعه و “عهد جدید” کتاب مقدس و تاثیر آن بر مسحیت امروز کمی پیچیده و زمان بر است که در باره مسیحیت آن روزکه دیگر جای خود دارد..
آن فرض شما مال یک آدم قرن “بیست یکمی ” و البته با فکری “چالاک و زنده”است و خود “معلول رفرم دینی” است و نه “علت آن”. یعنی اول “رفرم هائی” شد و در طول چند صد سال مردم به این نیائج که شما می گوئید رسیدند. نه اینکه بر اساس این استنتاج آن رفرم ها را کرده باشند.
در باره فرض دوم شما
آمیرزا گرامی به عربی “قاتلوا” می شود” مبارزه کنید” . اما “بکشید” می شود “اقتلوا”.
وقتی یک مسلمان معمولی از دوران طلائی خود سخن می گوید بیشتر فاصله بین قرن 7 تا 13 را در نظر دارد. در این دوران مسلمانان دنیا به ویژه ایرانیان از نظر حکمت و دانش و علوم و فلسفه و پژشکی و ..و البته عرفان و ادبیات در دنیا بی رقیب بودند. در این دوره مسلمانان لااقل از نظز علم و عقیده نسبت به معیار آن دوران صداهای دیگر را نه تنها تحمل بلکه استقبال می کردند. د راین دوران “یهودیان” اروپا از دست “کلیسا” به “عالم اسلام” پناه می بردند.
اصلا چه دلیل دارد که کسی برای “اصلاحات” حتما باید به تاریخ اولیه آن هم حتما از همان ثانیه اول باز گردد. آدمی می تواند به هر ناحیه ای که برایش عملی است باز گردد. اروپائی ها هم وقتی می گفتند “باز گشت به خویش” مقصودشان عهد عیسی مسیح نبود بلکه “مقصودشان یونان باستان” و دوران پیش از “میلاد” بود. اگر مسلمین قصد “اصلاحات ” داشته باشند در این دوره “سنت “های بسیار پر قدرت از نظر علمی و فلسفی و اخلاقی و تسامح و مدارا و عرفان و معنویت را می بابیم. مثلا یک مسلمان معمولی با “بنی قریظه” چه سر و کار ی دارد؟ بهتر نیست که به “ابوریحان” ابوعلی سینا” فارابی” رازی” ابن رشد” …پرداخت؟
حال شانس ما این شد که “رفرمیست” اسلام ایران آقای شریعتی ش دو به گوش جوانان ما خواند که “ابوعلی سینا” ها را ول کنید اصلا خود “سلمان پارسی”هم هیجی. مثلا فقط و فقط “ابوذر غقاری” را بچسبید “ابوذر کسی است که تحمل فکر مخالف را ندارد چون مومنی است بیسواد. دلیل و منطق که نمی تواند بیاورد. لذا حمله می کند و یا با استخوان شتر یا با عصا مخالف خود را می زند. بلی این دیدگاه که شور بختانه امروز کشور ما را در اختیار دارد وقتی از “دوران طلائی اسلام” سخن می گوید مرادش همان دوران پیامبر و “خلفای راشدین” است و بیشتر هم جنبه “مبارزه و انقلاب و کشت و کشتار” را می پسندد. جنبه های مثبت تمدن اسلامی را هم بیشتر از زاویه نقابل و رویاروئی با “غرب” می بیند. .همان “دارالکفر” و دارالزهر مار” و این چیزها.
این ها جنبه ملیتاریستی اسلام را عمده می کنند کسانی هم مثلا “دکتر نوری علاء” و “استاد بهرامی مشیری” که من در خوبی و انسان دوستی و ایران دوستی هر دوی آنان تردیدی ندارم. شور بختانه همین را از زاویه دیگر “پزواک ” می دهند که “بلی اسلام واقعی ” همین است”. بگذاریم خود مسلمانان تصمیم بگیرند که “اسلام” چیست. چرا فوقش نگوئیم که من اسلام را قبول دارم یا ندارم و فقط همین.. آیا من حق دارم که به یک “بودائی” بگویم دینی که تو می فهمی” بودائی” واقعی نیست اما آنچه که من از دین تو می فههم و البته بدان اعتقادی هم ندارم این “بودائی” واقعی است؟
ما هم که مدرسه می رفتیم به ما در باره “پیامبر” درس می دادند؟ آیا آنها دروغ و من در آوردی بود؟.نه آن ها هم بر اساس “اسناد و مدارک اسلامی ” بود. چه دلیل دارد که بارو کنیم که نسخه “منفی” اسلام نسخه واقعی آن است؟ چرا محمدی که مهربان بود و لیخند می زد و با همه به خوبی تعامل می کرد و حتی از آن پیر زنی که هر روز بر شرش خاکروبه می ریخت و روزی هم بیمار شد عیادت می کرد. و …ما این را نپذیرم. اما بپذیرم که محمد از صیح تا غروب “آدم می کشته و دزدی می کرده اصلا داداش دوقلوی لنین و ماکیاولی” است. پس “ابن رشد” ها به کدام قرآن و اسلام معتقد بودند؟ پس “مولوی” کدام “محمد” را می ستود؟ یا “نظامی گنجوی”؟ یا فردوسی و سعدی؟
باور کنید که اگر یک کتاب منفی مستند از محمد باشد در برابر ده تا کتاب مثبت مستند هم هست. اگر بنا به سنت است در اسلام هم سنت جنگ است اما سنت تعامل هم هست.. همه “فرآن” همه و همه مگر چند تا آیه “بزنید و بکشید…” دارد؟ همه رقم سنت هست. یک اصلاح طلب به دنبال کدام “سنت” ها می رود یا باید برود؟
من تجویز نمی کنم که “قرآن” خوب است و واحب الاطاعه و ..کذا و کذا. اما اتوماتیکی مثلا “منفی و مجوز آدمکشی ” بودن آن را هم تائید نمی کنم.. این هم کتابی است مثل همه کتابهای دینی دیگر معتقدین حق دارند به شرط جدا بودشن از دین آن را یک گونه بفهمند. و غیر معتقدین به گونه ای دیگر.
هر که بیشتر “اصلاحات” عرضه کرد من طرف او را می گیرم. بگذاریم مساله “بنو قینقاع” و “بنو نضیر” .. مساله درون دینی باشد و بماند.
خیر پیش
رهگذر
کلام محمّد
گفتگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره قرآن
میشل هوبینک
برگردان: آصف نبکنام
…..
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمیکنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آنچه میگفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمیکنم دانش او از دانش مردم همعصرش دربارهی زمین، کیهان و ژنتیک انسانها بیشتر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشهای هم به نبوت او وارد نمیکند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.
…..
http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-CMO-KalameMohammad.html
این همان دیدگاهی است که در شگفتم چگونه برایش تا به حال فتوی “مهدور الدمی” عبدالکریم شروش را صادر نکرده اند-رهگذر
ما بحث را ادامه میدهیم ، و سعی می کنیم به مسائلی که آمیرزا مطرح کرده است نزدیک شویم.
1- اسلام از لحاظ دین: باید قبلا گفته شود که اسلام نباید طابق النعل همان روند را به پیماید که مسیحیت طی کرده است. این دو دین دو جریان جداگانه هستند مثل دو رود خانه که از یک منبع سرچشمه بگیرند (ابراهیم) ولی در بستر های جداگانه حرکت کنند. پس مسیر این دو که جدا شد ، آلوده گی های بین راهیشان ، سرعت حرکت و رنگ و بویشان هم متفاوت می شود . یکی ممکن است به دریا بریزد آن دیگری برودی دیگر به پیوندد و یا در باطلاقی فرو رود .
برخی از ایرانیان درصد سال اخیر عادت کرده اند بجای تفکرو آفرینش ایده ها ی جدید ، افکار متفکرین غربی را کپی برداری کنند ، با این همانی سازی مذهب مسیح با اسلام ، در حقیقت با آسان خواهی ، به همان نتایج برسند که غربیان رسیدند . البته جامعه ای که صد سال آزگار مصرف کننده کالاهای غربی بوده است ، قابل درک است که مردمان آن به افکار و اندیشه های غربی ، به مذهب و تطور آن همانند کالا برخورد کنند و بی آنکه سنت و تاریخ خود را بشناسند کالاهای فکری غربیان را اخذ و مصرف کنند.
اما قصد ما چنین نیست، ما تا جائیکه بتوانیم در جسبتجوی حقیقتیم ، ما چیزی را حقیقت نمیدانیم که برای اثبات آن دلیل جمع آوری کنیم بلکه در جستجوی راهی برای برون رفت از این وادی وحشتیم و رسیدن به روشنائی. اگر رفرماسیون در مذهب مسیح نتایج خوبی بدست داد ، دلیل آن نیست که رفرماسیون متشابهی در اسلام همان نتایج خوب را بدست دهد. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست ، میدانید که در باغ لاله رویاند و در شوره زار خس!
همگان میدانند که ظهور لوتر در آلمان وقتی روی داد که جهان مسیحیت در ید قدرت پاپ بود. اما درعین حال و بموازات آن امیران (فورست ها یا دوک ها) در سرزمین های اروپائی حکومت میکردند که از پاپ مشروعیت میگرفتند . این امیران یا شاهزادگان که (دوکها و فورست ها) از بین خود یکی را بعنوان پادشاه (یا قیصر) انتخاب میکردند . در برخی از مناطق اسقف ها (بیشهوف ، پیسکوپوس) خودشان حکومت میکردند. قابل ذکر است که نطفه دموکراتیک در غرب هم در دین مسیح موجود بود (سهم قیصر را به قیصر و سهم خدا را به خدا بده) و هم درنحوه انتخاب قیصر . چنین نطفه ای نه در اسلام موجود است نه درنوع قدرت گرفتن پادشاهان که معمولا با سرکوب رقبا و جنگ و خونریزی و کشتن رقیبان همراه بوده است.
از زمان کنستانتین که مسیحیت را بعنوان دین دولت روم اعلام کرد ، هر دولتی خود را ادامه مشروع آن امپراطوری میدانست. طبیعی بود که با وجودقدرت دوگانه پاپ و پادشاه این این امیران (فورست ها) بخواهند خود را از زیر اقتدار پاپ ها برهانند. این بود که بمحض ظهور لوتر این امیران از لوتر پشتیبانی کردند و بخشی از اروپا را از تحت فرمان حکومت پاپ درآوردند، این بود که اقتدار کلیسا در هم شکست و نتایج خوبی برای جوامع اروپائی بدست داد.
آیا چنین رخدادی در عالم اسلام هم روی داده است؟ طبعا میدانید که بعد از سقوط دولت اموی که دولت اشرافیان عرب بود، ابتدا ایرانیان وبعدها ترکان رفته رفته قدرت نظامی و سیاسی را بدست گرفتند، زیرا اعراب به رانت خواران از بیت المال تبدیل شده بودند و دیگر ازمیان خود سرباز آماده نمی داشتند ، بلکه سربازان را ازمیان مردمان سرزمین های مقهور بخدمت میگرفتند. اکثر فتوحات اسلام ، در دوران عباسی و به بعد بدست ترکان بوده است . ممالیک مصر هم چنانکه از اسمشان پیداست پادشاهی مملوکان (غلامان ) سابق بود که بسلطنت می رسیدند ، همبن طور غزنویان وغیره. خود خلیفه در بغداد همان کار را می کرد که پاپ در رم . او هم به حکومت امرا و سلا طین که درسرزمین های اسلامی حکومت می کردند ، مشروعیت میداد واینان برای خلیفه و حفظ و گسترش قلمرو او می جنگیدند و هر جا را که فتح می کردند بنام خلیفه خطبه می خواندند . آنها می بایستی به خلیفه مالیات می پرداختند و برده و غلام و کنیز و غنائم جنگی می فرستادند. ولی قدرت حقیقی در ولایات در دست امراء و سلاطین میماند. حتی پیش می آمد که این شاهان به بغداد هجوم می بردند و خلیفه را “ادب ” میکردند ، همانطوریکه در شاهنشاهی عضد الدوله دیلمی پیش آمد.
بعد از حمله مغول و برچیده شدن بساط خلافت ، رفته رفته در سرزمین های اسلامی قدرت هائی بوجود آمدند و کسانی در راس آن قرار گرفتند که هم خلیفه و هم سلطان بودتد (عثمانیان) . در ایران هم در یک بستر تاریخی دیگر این قدرت در دست شاهان صفوی تمرکز یافت که مشروعیت خود را از نیابت دولت امام زمان می گرفتند و انتظارداشتند که سلطنتشان به سلطنت امام زمان منتهی گردد.
این نیز گفته شود که قبل از سقوط بغداد ، هر چقدر قدرت ترکها در قلمرو خلیفه بالا میگرفت ، جاذبه خلیفه فاطمی در قاهره که نسب خود را به فاطمه زهرا میرسانید ، برای ایرانیان بیشتر میشد ، رفته رفته دراثر تبلیغات دعاة اسماعیلی برای ایرانیان خلافت نا مشروع و امامت مطلوب و مشروع جلوه می کرد، زیرا این به باور قدیمی ایرانیان نزدیک تر بود که حکومت از آن کسی که خداوند اورا برگزیده باشد (دارای فره ایزدی باشد ) ، درباور اینان این فره ایزدی شاهان قدیم به امامان شیعه گویا از طریق ازدواج امام حسین با شهربانو (شاهزاده ساسانی) انتقال می یافت و از آنجا به سادات و شاهی که ازمیان آنان بر می خاست ، میرسید. صفویه نیز شاهی خود را چنین مدلل و مشروع می ساختند هرچند سیادت آنان طبق تحقیقات کسروی افسانه و ساختگی بود .
پس تا اندازه ای روشن شد که در سرزمین های اسلامی ، بویژه در سرزمین ما که مورد بحث ماست ، برخلاف آنکه در قلمرو مسیحیت اتفاق افتاد ، سهم شاه به شاه و سهم خدا به خدا داده نشد ، برعکس ازدولت هائی که در آن ها قبلا عملا جدائی سلطنت و دیانت موجود بود (خلیفه در بغداد و شاهان و سلاطین در ولایات) ، به دولت هائی رسیدیم که سلطان یا شاه اقتدار دوگانه را در دست داشت و روحانیت جیره خوار شاه یا سلطان شده بود.
این تفریق قدرت درسرزمین های مسیحی مذهب شاید بدین دلیل بود که عیسی در زمان خود دولتی را تشکیل نداده و چنین قصد ی را هم بیان نکرده بود، عیسی مبارزات و دعوتش بر علیه آخوند های یهودی بود که به نظر او فاسد شده بودند او کاری با دولت روم که آن وقت ها در فلسطین حکومت میکرد نداشت. اما از آنجائیکه یهودیان همیشه در انتظار ظهور مسیح خدا و بر پائی دوباره دولت داوودی بودند، عیسی از طرف پیروانش بعنوان همان مسیح منتظر تلقی میشد، آن تاج خار هم که پیش از تصلیب من باب تمسخر برسرش گذاشتند ، اشاره به تاج سلطنت داوودی داشت وقتی سرباز رومی پرسید که این کیست بالای صلیب میرود گفتند پادشاه یهود است و او همین عنوان رابه لاتین بر بالای صلیبش نوشت (اینری) ، عیسی ناصری ، پادشاه یهود. اما وجود دولت و پادشاهی یهود در عهد سلیمان و داوود از افسانه ها یا بافته های یهود است ، علم تاریخ و باستانشناسی چنین شاهانی را نمی شناسد. پس در اصل موسسین دین یهود و عیسی در پی برپا داشتن دولت و گرفتن قدرت سیاسی نبودند. اگر فرصت شد ، این را هم باز خواهیم کرد که خود محمد هم خود را کسی نمی دانست که دولتی برپا دارد ، او کسی بود که می خواست اعراب را بدین حنیف (ابراهیم) فراخواند که دین یهود و مسیحی هم خود از آن روئیده بود، هدف او اتحاد قبائل عرب تحت لوای یک دین بود که از این راه امنیت راههای بازرگانی بین عربستان خوشبخت (یمن) و روم شرقی (شامات) فراهم آید. او که بازرگان بود به اهمیت این امر پی برده بود.
اگر عیسی بر علیه روحانیت یهود به بهانه اینکه فاسد شده اند برخاست ، لوتر هم به همان بهانه بر علیه پاپ قیام کرد و قداست پاپ را زیر سوال برد. آیا چنین رویدادی در اسلام رخ داده است، یا رخ دادنی است؟
بعد از فتح ایران و بخش هائی از قلمرو دولت روم (سوریه و مصر) ثروت انبوهی در مدینه گرد آمد، کار خلیفه تقسیم غنائم بدست آمده بین قبائل عرب بود. هر قدر این ثروت بیشتر میشد، میل اعراب به کشورگشائی بیشتر ودر ضمن فساد ناشی از ثروت فراوان دربین آنان شایع تر میشد و آنها باصطلاح ازآموزه های پیامبر دور میشدند و به لذات دنیوی می پرداختند. بطوریکه خلیفه عثمان ، بعلت فساد مالی و انحصار قدرت در خانواده خود بدست مسلمانان که از کوفه آمده بودندکشته شد. جسد او ، باوجود اینکه یکی از صحابه رسول ، از مژده یافتگان بهشت بود حتی دوبار داماد او (ذو النورین ) شده بود ، روزها در کوچه افتاده بود و سگها و حیوانات دیگر قسمت هائی از آن را خورده بودند! درزمان خلیفه بعدی یعنی علی خوارج که از قرار معلوم اکثرشان شان دائم الصلوة و بعضی هایشان حافظ قران بودند بر علیه خلیفه وقت قیام کردند که اسلام را به اصل خود ، یعنی مسلمانان را به ایمان اولیه خود ، باز گردانند. حرکت خوارج که برای اصلاح سیاسی و دینی (بازگشت به اصل دین) بود بعد از خونریزی ها با شکست روبرو شد.
در قرون اخیرمهمترین دعوت ، دعوت محمد بن عبدالوهاب دربین سالهای 1730/1740 بود به قصد اینکه اسلام را به صفا و زلالیت صدر اسلام بازگرداند و دین محمدی را از خرافاتی که در بیش از ده قرن بر آن اضافه شده بود پاک کند. این جریان توانست در جزیره العرب به مذهب همگانی تبدیل شود . ا ز درون این مذهب در قرن بیستم جریان سلفی گری (بن لادن و طالبان ) برخاست که نیاز به معرفی ندارد. اینان خود را مانند صحابه رسول خدا می پندارند ، همان القاب و عناوین متداول در عصر ظهور را بهمدیگر میدهند. از لحاظ آنان کل دنیا غیر از گروه خودشان در جاهلیت بسر می برد. کار آنها دعوت و جهاد است ، همان کاریکه مسلمانان صدر اسلام میکردند.
در مورد شاخه شیعه ، آنچه که قابل ذکر است ، اینست که برخی از شیعیان با شیوع فرهنگ غربی در ایران تدریجا متوجه خرافات دینی شان میشدند ، که از قرون گذشته جزو باورهایشان شده بود . از دوران مشروطیت بویژه در دوران رضا شاه که دولت عزم نوسازی سریع ایران را داشت ، شیعیان دین خود را در مخاطره میدیدند. کسانی از آنان میدیدند که نمی توانند در مقابل تبلیغات روشنفکران آنزمان و اصحاب مکااتیب دیگر که باورهای اینان را به چالش می طلبیدند وگاهی بسخره میگرفتند ، مقاومت کنند. کتاب کشف الاسرار خمینی که در سالهای اولیه بعد از سقوط رضا شاه انتشار یافت ، کوششی بود برای دفاع از آموزه های تشیع و کوباندن مکاتیب رقیب بود. درآن سالها در اثر گسترش تجدد ، شهر نشین ها درگروههای بزرگ از آخوندها و آموزه های آنها دور میشدند و شیوه زندگی نوین رادر پیش می گرفتند.
شاید در دوران اخیر در ایران اول کسی که بفکر سلفی گری افتاد شخصی بنام حاج یوسف شعاری باشد که در سالهای بیست و سی خورشیدی درتبریز تفسیر قران می گفت و کتابهائی چند در تفسیرقران (_بفارسی ) و مشکلات قران منتشر ساخت. عقیده رایج بین مسلمانان در آن زمان این بود که مسلمانان دیگر مسلمان نیستند. از اسلام فقط نامی مانده است. این محیط کسی را طلب می کرد که مردمان را باسلام اولیه فرا خواند. این شخص با انتشار ایده های جدیدی ، مسلمانان را دعوت به پیام صدر اسلام می کرد و مدعی بود که فقط آنچه که در قران نوشته شده است قابل دفاع هست .و با این استدلال بقیه باورهای انباشته شده بر اسلام و مذهب شیعه را رد میکرد. طییعی بود جلسات او مورد تو جه جوانانی قرار گیرد ، که ایمانشان از گسترش تجدد به تزلزل افتاده بود ، و خواهان تغییر وضع موجود بودند. بعد ها شعار به تهران رفت و در مسجد شریعت جلسات تفسیرش را ادامه داد و از این راه توانست تاثیرات بیشتری را بر جوانان پرشور و مشتاق تغییر شرایط جامعه بگذارد. از جمله شاگردان او محمد حنیف نژاد بود (دانش آموز دبیرستان منصور و فردوسی تبریز) که بعد ها سازمان مجاهدین خلق ایران را بنیاد نهاد. از دیگر شاگردان او محمدرضا شالگونی است که میگویند شعاریون روی او بسیار حساب میکردند او که دارای حافظه بسیار قوی بود و بخش هائی از قران را از بر داشت. وی بعد ها از اسلام و شعاریون اعراض کرده به گروههای مسلح چپ پیوست ، بعد از انقلاب از رهبران راه کارگر شد . قابل ذکر است که جریان سلفی گری در ایران هم هرچند نه خود بنیان گذارش یوسف شعار ، بلکه دوتن از شاگردانش تا آنجائیکه من میدانم، راه مبارزه قهرآمیز را انتخاب کردند، و این نقطه مشترک پرورش یافتگان مکتب سلفی گری چه شیعه و چه سنی است. که از قاتلوا به اقتلوا رسیدند. آثار جریانات مسلحانه بر مسیر جنبش رهائی بخش مردم ایران بحث دیگری است برای وقت دگر.
نتیجه: درجوامع اسلامی و در جامعه ما برخلاف جوامع اروپائی ، بازگشت به اصل پیام دینی اثار مخرب و ویرانگری را برجای گذاشته که امروز کل تمدن بشری گرفتار آن است. اگر بازگشت به اصل پیام مسیح در دوران لوتر باعث رهائی بخشی از مردم از یوغ کلیسای کاتولیک شد. بر عکس بازگشت به اصل پیام یعنی اسلام اولیه دارای آثار زیان بار مهلکی بود.
اکنون این سوال مطرح است که اگر رفرمی در دین اسلام لازم است درصورتیکه آن رفرماسیون بازگشت به اسلام اولیه نباشد ، پس آن رفرم چه نوع رفرمی می تواند باشد؟
خسته نباشید.
يار دانشور جناب اقاي رهگذر عزيز با درود فراوان…
متاسفانه چيزي که به نام اسلام مي شناسيم بيشتر شخصيت محور(شخصيتگرا, داراي کيش شخصيت)است تا پيام محور(پيام گرا)…
اساسا ادعاهاي عجيب و غريب در مورد فرا انساني و داراي کشف و کرامات و عالم و محيط به علوم و فنون مختلف و در عين حال قديس بودن شخصيت هاي تاريخي اسلام مخالف نص صريح قران است که به شخصيت اول اسلام يعني حضرت محمد خيلي رک مي گويد که به ديگران بگو “انا بشر مثلکم” و وقتي که محمد وضعش بدينگونه باشد ديگر جايي به اصحاب کبار و ائمه اطهار و سيد ها و سادات ها و اخوندها و حزب الهي ها(هر دو نوع خر و گاو آن ها!) نمي رسد…
اساسا اگر قسمت هاي تاريخي(شرح وقايع آغازين اسلام و مسلمين اوليه) آن را “فقط تاريخي” بگيريم و نه بيشتر آنگاه از شر ماستمالي و ماله کشي امروزين آنها بر اساس عقول قرن بيست و يکمي رها مي شويم و اگر به پيام بردازيم و انرا بسط دهيم(پيام اخلاقي) آنگاه اگر باز هم ديد تنگ نظرانه را کنار بگذاريم آنوقت در همه ي آيين ها جستجوگر پيام هاي اخلاقي خواهيم بود و بتکده و دير و کنش و مسجد, منبع انعکاس نور واحد خواهند گرديد و به يک وحدت در عين کثرت مي رسيم و ميوه ي داشتن ذهن پلوراليستيک(تکثر گرا) را خواهيم چيد و يا خودش به سبد ما افتاده و ما “تشنه لبان گرد جهان مي گرديم”(من بشخصه به وجود خدا اعتقاد دارم و ديدگاه پلوراليستيک را در نظر داشت اديان به کار مي گيرم و معتقدم که سلطان اعظم با هر کسي و با هر قوم و گروه و دسته اي به نوعي که خودش خواسته رابطه برقرار کرده, پس سر چشمه ي همه ي اديان به خود او باز مي گردد و اوست که اين دگرگونگي ها و فراز ها و فرود ها را بر حسب اراده خودش قرار بخشيده و انوار منعکس شده همه ي آيينه ها هم از چراغ ازلي و ابدي اوست…من حقير اينگونه به روح و روانم آرامش مي بخشم و چون چنين ذهنيتي دارم بحمدالله از زحمت يقه درانيدن دين گرايانه بر حسب اين بهتر است و يا آن معافم!)…
باري ختم کلام اينکه متاسفانه در جوامع کنوني بشري, دين هم جامه ي تجاري پوشيده و دکانداران اديان مختلف بخصوص اسلام در توسعه “بيزينس” خود از آن بهره هاي فراوان برده اند و مي برند و هم زمان هم هستند کساني که ذهنيت بيمار جنون آميز و عادت ماجراجويي را به هم آميخته اند تا چيزي بنام “جهاد” را پيش ببرند و شعارشان هم اين است که جهاد کثيف تر(هر چه کثيف تر و با انواع و اقسام بي شرفي ها و بي وجداني ها) بهتر…
شاد باشيد و کامران بمانيد و چيره بر روزگار…
نوش!
http://www.ishraqa.com/newlook/art_det.asp?ArtID=1682&Cat_ID=8
با سلام و تشکر از یولداشهای شرکت کننده در بحث
قبل از ادامه این بحث بسیار جذاب و آموزنده لازم است یک جمعبندی کوتاه داشته باشم و چند نکته را مشخص کنم:
1. هدف من از دامن زدن به این بحث مبارزه با اسلام نیست. من دین را برای جامعه یک امر ضروری می دانم و شکل تلطیف شده آنرا بهترین مدرسه اخلاق، پس امیدوارم در یولداشها شائبه “دین ستیزی” آمیرزا بوجود نیاید.
2. من از آنجایی که یک انسان غیر دینی (ولی نه آته ایست) هستم، بطریق اولی نمی توانم مدافع آئین مسیح هم باشم، امیدوارم چنین شائبه ای هم پیش نیاید.
3. من به عنوان یک پزشک (برادرم می گوید تو همه پدیده های جامعه را به چشم مریض نگاه می کنی!) بدنبال پاتولوژی قضایای اجتماعی هستم. یعنی اینکه در حرفه من که رنگ و بویش را به زندگی روزمره من هم زده است، ما در مسیر درمان از مراحل زیر عبور می کنیم:
َAnamnestique - که همان شرح حال باشد، یا شرح گذشته بیمار
Diagnostique - که همان تشخیص مرض باشد، به معنی معاینات و جمع بندی نتیجه آزمایشات و تشخیص مرض
Therapeutique - درمان، احتیاجی به شرح بیشتر ندارد
Prognostique - پیش بینی آینده بیمار و اینکه مثلا حال مریض در پنج سال آینده چطور خواهد بود.
پس در رابطه با معضلات اجتماعی هم می بینیم که کمابیش باید همین چهار مرحله را طی کنیم. حکومت دینی یک بیماری و یا یک آسیب اجتماعی در کشور ما است. آسانترین کار این است که این حکومت را به طریقی از بین ببریم، بدون اینکه بدنبال ریشه ها و علل بوجود آمدنش باشیم، مانند پزشکی که به مریضش برای درمان سردرد مزمن آسپیرین می دهد و از معاینه و آزمایش خودداری می کند و تومور مغزی بزرگی را که باعث و بانی این سردرد مزمن است، نمی بیند و مریضش را به کشتن می دهد. کار ما باید ریشه ای تر از این حرفها باشد.
در همین رابطه بود که این سؤال بعد از خواندن مطلب پربار جناب صنمی در ذهن من متبادر شد، که اگر به این نتیجه رسیده ایم که حکومت اسلامی در ذات خود اصلاح پذیر نیست، باید یک قدم پیشتر برویم و ببینیم دلیل این اصلاح ناپذیری چیست و در اینجا بود که من فرضیه “اصلاح ناپذیری” دین اسلام (مظروف این حکومت) را به عنوان دلیل و منشأ اصلاح ناپذیری جمهوری اسلامی (ظرف) مطرح کردم و همانطور که گفتم این فقط یک فرضیه است.
در همین رابطه خواه نا خواه مقایسه با پروتستانتیسم مسیحی پیش آمد، بخصوص که کسانی مانند دکتر علی شریعتی صراحتا از این ایده پیروی می کردند که در اسلام هم می شود مثل مسیحیت دست به رفورم زد، پیش از او بازگان هم سعی وافری در انطباق دین و علم کرده بود (تفسیر تمودینامیکی قرآن) و کسانی هم مانند محمد نخشب (نهضت خداپرستان سوسیالیست) سوسیالیسم را عین آرمانهای اسلامی می دانستند.
بحث اصلی من ولی این بود که اگر ما این دو دین را کنار هم بگذاریم، خواهیم دید که پروتستانتیسم و یا رفورمگرائی مسیحی، یک نوع بازگشت به سنت الاولین است. الگو قرار دادن این روش ما را به روزگار محمد پرتاب خواهد کرد و سؤال من این بود که آیا روزگار محمد می تواند الگویی برای رفورمیسم مورد نظر ما باشد؟ و اگر چنین نیست، مرجع و ما برای مستند کردن قرائت جدیدمان از دین اسلام چیست و کجا است؟
در پست بعدی به نظرات یولداش فرهیخته مان جناب رهگذر خواهم پرداخت.
خانم مهناز، با تشكر. واژه ها مفهوم خاصى دارند و عينيت مشخصى را بازتاب مى دهند. مى توان آنها را كش و قوس داد و تفسير كرد اما از محدوده اى كه قابل قبول همگان است نمى توان دور افتاد. آنچه كه شما آن را ‘براندازى’ از طريق ‘راه مدنی و دمکراتیک و عاری از هرج و مرج’ مى ناميد، به ‘بركنارى’ بيشتر نزديك است تا سرنگونى. چگونه مى توان همزمان هم انتخابات آزاد را خواست و هم سرنگونى آنهايى كه قرار است انتخابات آزاد را برگزار كنند. مى توان گفت ما فعلا فكر براندازى را مسكوت مى گذاريم و سعى مى كنيم از طريف نافرمانى و مبارزه مدنى حكومت را مجبور به انتخابات آزاد كنيم. اگر جانمان به لب مان رسيد و هيچ گونه امكان ديگرى نديديم، آنگاه به سرنگونى روى مى آوريم اما آن جا ديگر حرفى از انتخابات آزاد نخواهد بود. بنده معتقد به مبارزات مستمر مردمى، تقويت تشكلات مدنى و غيردولتى و عقب رانى قدم به قدم حكومت هستم و به همين دليل نيز در انتخابات شركت كردم. من هم معتقدم كه با اين حكومت آزادى و دمكراسى ميسر نخواهد شد اما راه ديگرى غير از استفاده موثر از امكانات و فرصت هاى سياسى و اجتماعى نمى بينم. من از روز اول گفته ام بايد از موسوى حمايت كرد اما نبايد راهبرى را به او تنها واگذار كرد. شركت فعال در هر تصميم و در هر قدم لازم است. هر روز بايد نقد كرد. اما متاسفانه بينش رهبرى جويانه ايرانى ها طورى است كه هميشه دلشان مى خواهد دنبال يكى راه بيفتند. تو گويى هميشه در جستجوى امام گمشده شان هستند.
شیرازی اوغلوى گرامى، شعر خوبى بود، البته بهترتر مى بود اگر به زبان تركى نيز مى بود! من خودم را مثل آن برادرى مى بينم كه از بام خانه تا به ثریا از آن او شده است. شما صحن خانه تا به لب بام را برداشته ايد و ما در بين زمين و آسمان معلق مانده ايم و تازه مى پرسيد چرا راه رفتن بلد نيستيم. خوشا به انصاف شما. كاش تمدن تان اينقدر ديرينه نبود. تمدن هاى تازه واقعا جالب ترند.
مارلان جان درود…
حالا که آشتي هستيم(هستيم?) و شما هم فقط و فقط و فقط در انديشه ي زبان ترکي هستيد بياييد و يک همتي بکنيد و اين چند بيت شعر مجادله ي دو برادر را به زبان ترکي برگردانيد و اگر صاحب ذوق هم باشيد آنرا به شعر بسرآيد(قسمت شعرش فعلا مهم نيست) بعد ما از دوستان ترک زبان اين سايت خواهيم خواست که اين ترجمه شما را(فقط ترجمه را و نه قسمت شعريش را) به قضاوت بکشند تا ببينيم چنين عاشق دل شکسته ي زبان ترکي که به قول بابا طاهر عريان “هر جا بنگرم کوه و در و دشت, نشان از قامت رعناي زبان ترکي مي بيند چند مرده(يا چند زنه!) حلاج است…
در ضمن لطفا با بنده مجادله نفرماييد که چون من در مدرسه ترکي نخوندم نمي تونم چند خط کلام رو ترجمه کنم چون شهريار هم مدرسه به ترکي نرفته بود و کلي به زبان ترکي آذربايجاني خدمت کرد…
((در ضمن من تا شما رو وادار به خودکشي! نکنم دست از سر مو دار(انشاالله و نه کچل!) شما ور نمي دارم!))
هميشه شاد باشيد و در حال آشتي با همگان(در ضمن منتظر ترجمه هم هستم و لطفا تقلب نکنيد بديد يکي ديگه ترجمه کنه و به اسم خودتون چاپش کنيد!)
و
نوش!
——————————————————————————————————————————————————————————————–
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت کوه و در و دشت از “بابا طاهر عريان”…
به صحرا بنگرم صحرا تِه وینم
به دریا بنگرم دریا تِه وینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تِه وینم
دو زلفونت بود تار ربابم
چه مىخواهى از این حال خرابم
تو که با مو سر یارى ندارى
چرا هر نیمه شو آیى به خوابم
نسیمى کز بُن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوى سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوى گل آیو
سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت …
فقط همین
http://www.youtube.com/watch?v=lbvlx-5eLoc&feature=player_embedded#t=212
ذهن اين ياغي اصلاح پذير
اگر پذيرفته باشيد که شما هماني هستيد که مي انديشيد و رفتار و احساسات شما نشئت گرفته از آن چيزهايي است که در ذهن شما مي گذرد حالا ديگر مي دانيد براي اصلاح زندگي خود نياز به کنترل ذهن و تفکرات خود داريد فکرهايي که مدام حتي در شلوغ ترين اماکن در سر شما وجود دارد و شايد يک لحظه هم شما را به حال خود نمي گذارند و از آنجا که رفتار شما برآيند آن چيزي است که در ذهن شما مي گذرد متوجه هستيد که چقدر ذهن مي تواند روي ارتباطات، انتخابات و کنش و واکنش هاي ما موثر باشد. بسياري از فرروان شناسان معتقدند که ذهن را نيز اگر که خود بخواهيم، مي توانيم تحت کنترل در بياوريم و تصويرها و جملات مدامي که به ما ديکته مي کند را به دلخواه خود اصلاح کنيم. ممکن است در کودکي به ما گفته باشند دست و پاچلفتي يا خجالتي يا بي عرضه و اين کلمات مدام تا بزرگسالي و در ضمير ناخودآگاه ما تکرار مي شود و جرات انجام کارهاي بزرگ و تغييرات مهم را از ما مي گيرد و از قبل ما را براي خراب کردن مسئوليت ها و شکست آماده مي کند اما مي توان جلوي اين القائات تکرار شونده را گرفت و آنها را تبديل به جملات مثبتي کرد که بدنبالش تفکر و احساس و رفتار ما را دگرگون مي کند. يکي از عمده ترين اين راه ها استفاده از «جملات تاکيدي» است. خيلي ها با تکرار جملات تاکيدي از بيماري هاي توانفرساو مهلک نجات يافته اند وبسياري نيز به آرزوهايي که در ابتدا دست نيافتني بوده اند، رسيده اند. جملات تاکيدي را بايد صبح بسيار زود قبل از آنکه حتي چشمهايتان را باز کرده و از رختخواب بيرون بيائيد، ميانه روز و شبها قبل از خواب با خود چندين بار تکرار کنيد و روي کلمه به کلمه آن تمرکز داشته باشيد مي توانيد آنها را نوشته جلوي آينه، روي ميز کار يا کامپيوتر بچسبانيد تا هميشه چشمتان به آنها بيفتد آنقدر که ملکه ذهنتان شود و حداقل يک هفته آنها را با خود تکرار کنيد. من اينجا چند نمونه از اين جملات را به نقل از لوئيز هي فرارروان شناس نقل مي کنم. اما بدانيد شما اگر خود را به خوبي شناخته و به نقاط ضعف خود واقف شده ايد مي توانيد در رفع نقطه ضعف هايتان و با جملات و کلمات مثبت اين جملات تاکيدي را بسازيد و با خود تکرار کنيد فقط بدانيد تکرار بي اعتقاد و بدون خواست قلبي و به اصطلاح تکرار طولي وار فايده اي ندارد با تمرکز و تامل روي تک تک واژه ها آنها را با خود تکرار کنيد و به خود بگوئيد که مطمئن هستيد ذهن و افکار شما قابل کنترل و باورهاي غلط پيشين شما قابل اصلاح هستند. نمونه هايي از جملات تاکيدي:
«من از اين آگاهي شادمانم که قدرت ذهنم در اختيار من است و هر گونه که مي خواهم به کارش مي برم.»
«آنگاه که از گذشته دور مي شويم، هر لحظه زندگي نقطه آغازي است.»
«اينک، اين لحظه، اکنون و اينجا، براي من نقطه آغازي است.»
« در جانم همه چيز نيکوست.»
«من خودم را دوست دارم.»
«امروز يکي از بهترين روزهاي زندگي من است.»
« من سالم، کامل و تمام عيارم.»
http://www.ebtekarnews.com/Ebtekar/News.aspx?NID=36279
جناب مارالان،
من اصلاٌ و ابداٌ اهل کش و قوس و تفسیر نیستم. آنچه بدنبالش هستم تبدیل غیر خشونت آمیز جمهوری اسلامی به یک نظام سکولار دمکراتیک است. حالا شما میفرمائید این براندازی نیست و “برکناریست”، بسیار خوب، اسمش را هرچه میخواهید بگذارید من همان را میخواهم!
از دید من تغییر بدون خشونت یک نظام مستلزم تضعیف ارکان آن نظام است، و یکی از روشهای موًثر برای این منظور اعتراضات مدنیست (نافرمانی مدنی، اعتصابات گسترده، و امثالهم). از جمله این اعتراضات دادن راًی اعتراضی در انتخابات است. شما میگوئید ” اگر جانمان به لب مان رسيد و هيچ گونه امكان ديگرى نديديم، آنگاه به سرنگونى روى مى آوريم اما آن جا ديگر حرفى از انتخابات آزاد نخواهد بود”. من نمیدانم منظور شما از ” به سرنگونى روى مى آوريم” چیست. آیا منظورتان اینستکه بمبارزهً مسلحانه رو میآورید؟ اگر این است من بهیچ وجه چنین قصدی ندارم. اگر غیر از اینست بفرمائید چگونه قرار است نظام را سرنگون کنید.
میگوئید “من هم معتقدم با این حکومت آزادى و دمكراسى ميسر نخواهد شد اما راه ديگرى غير از استفاده موثر از امكانات و فرصت هاى سياسى و اجتماعى نمى بينم.” از نظر من مبارزه جهت برگزاری انتخابات آزاد وشرکت معترضانه در آن دقیقاٌ “استفاده موثر از امكانات و فرصت هاى سياسى و اجتماعى” است. نمیدانم شما چگونه تضادی در این مسئله میبینید.
هدف نهائی من تغییر نظام جمهوری اسلامیست. لازمهً این تغییر تضعیف ارکان و مبانی نظام است. من باصلاح نظام معتقد نیستم، بنابراین در انتخابات “اصلاحی” شرکت نمیکنم چون آنرا در جهت تقویت نظام میدانم. ولی اگر آزادی انتخابات تضمین گردد بصورت “اعتراضی” در آن شرکت خواهم کرد. بطور کلی روش انتخابی من شرکت در هرنوع فعالیت و حرکت مسالمت آمیز است که در جهت تضعیف نظام باشد، و دوری از هر نوع فعالیت و حرکت سیاسی و اجتماعی که بتقویت نظام یاری رساند.
در مبارزه برای برگزاری انتخابات آزاد، هدف موسوی “اصلاح” نظام است، هدف من “اعتراض” به نظام. ولی روش مطلوب برای هردوی ما انتخابات آزاد است، و هریک تصور میکنیم (و امیدواریم) که اکثریت با ما باشند. موضوع اینست که اگر به دمکراسی و راًی مردم باور داریم باید بپذیریم که ریسک کنیم و خواست خود را بمحک راًی آزاد مردم بگذاریم.
جناب رهگذر،
بنده نمیدانم که اکبر گنجی کتاب مقدس مسیحیان را خوانده یا نه، ولی از نقل قول شما از ایشان، معلوم میشود که از کتاب مقدس مسیحیان درک درستی ندارد و شاید هم همینطوری یک چیز بیخودی نوشته. در کتاب مقدس آمده است که: یک مرد با یک مرد دیگر نخواهد خوابید. و اگر مردی این کار را بکند، سزای او جهنم و مرگ است. کاری نداریم که این نوشته کتاب مقدس در روزگار امروزی با قوانین سکولار همخوان هست یا نیست و شاید هم خیلی ظالمانه و عتیق و بی معنی است. ولی، گنجی دروغ گفته. و کتاب مقدس بر علیه این موضوع نوشته ای غیر از آنچه که گنجی میگوید، دارد.
نوش.
یولداش تبریزلی عزیز
با سلام و احترام
علی جان متشکر از توضیح شما. اشتباه از من بود. پوزش می خواهم. این نقل قول “گنجی”:
ج- آیا نظر قرآن در این زمینهی خاص ناظر به «شاهدبازی» و «به زور به دیگران تجاوز کردن» بوده است (داستان قوم لوط که طی آن قوم او میخواستند به زور به دو فرشته نوجوان تجاوز کنند. مطابق روایات مندرج در تفاسیر، قوم لوط در راههای ورودی و خروجی شهر بیگانگان را گیر میانداخته و به زور به آنها تجاوز میکردهاند) یا شامل دو انسان بالغی هم که آگاهانه، مختارانه و از سر رضایت دست به این عمل میزنند، میشود؟ “(وی دارد روی دلایل “کدیور” بحث می کند-رهگذر)
من اشتباها گفتم “کتاب مقدس و قرآن” . در حالیکه “گنجی” داشت فقط از “قرآن ” و روایات مندرج در تفاسیر می گفت.
این هم لینک مقاله “گنجی”
http://www.radiozamaneh.com/idea/2008/06/post_328.html
ضمنا اگر لطف کنید ” کتاب و فصل و آیه” آن مطلب را ذکر کنید ممنون می شوم.
خیر پیش
رهگذر
خیر پیش
رهگذر
قد ایرانیها کوتاه شده است!…
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=952766
تقدیم به پسر خطه شیراز،
ببخشید که ترجمه موبمو نیست، از یک دورگه بیشتر از این برنمی آید (نژاد خالص نیستیم که!)
چؤله باخدیمم، گؤزل یاریم گؤرؤلدی
دنیزده، دریادا، یاریم گؤرؤلدی
هارا باخدیم، چؤله باغلاردا، داغدا
اوجا بوی، ساچلی دیلداریم گؤرؤلدی
نوش …
یار فرزانه جناب رهگذر با تشکر از عنایت شما،
مسئله “بازگشت به خویشتن” در پروسه رفورمیسم اروپا چندین لایه دارد و بر عکس آنچا که مسیحیان در صدد القای آن هستند، این پروسه زائیده اوانگلیسم و رفورم در دین مسیح نبود، بر عکس رفورم در آئین مسیح بخشی (هر چند بسیار مهم) از پروسه نوزائی یا رنسانس بود. مطلبی که شما بدرستی در مورد بازگشت به رم و یونان باستان آورده اید، مربوط می شود به گفتمان رنسانس و نه پروتستانتیسم. همانطور که مستهظرید اصطلاح “رنسانس” (یا به ایتالیائی ریناسچیتا) اولین بار در مورد هنر بکار رفت و بعدها کم کم به همه زمینه های این “بازگشت به خویشتن” تعمیم داده شد. ولی در زمینه مذهب، هدف همان بازگشت به ریشه های اولیه آئین مسیح یا همان “مسیحیت سلفی” بود، و درست به همین دلیل بود که لوتر در اولین قدم دست به ترجمه کتاب مقدس به زبان آلمانی زد و درک آنرا از انحصار کشیشان و ارباب کلیسا درآورد و بقولی انجیل را “عامه فهم” کرد. اینکار در واقع بزرگترین شکافی بود که در دیوار اقتدار کلیسا (که منوپول درک و تفسیر انجیل را در اختیار داشت) بوجود آورد و باعث شد که ضربه های بعدی کم کم این دیوار را ویران کنند.
حق با شما است، بحث لوتر در مورد الهیات مسیحی نبود، بقول یکی از دوستان آلمانیم لوتر اگر امروز زنده می شد، نه تنها پروتستانها را، بلکه کاتولیکها را هم بخاطر تسامح مذهبی شان مجازات می کرد. منظور من هم در اینجا درست همین مسئله است، تسامح مذهبی در اروپا و جدائی دین از حکومت تا به امروز نزدیک به پانصدسال طول کشید و هنوز هم در همه کشورهای این قاره کامل نشده است. تغییرات یکشبه، یکشبه هم نابود می شوند و ما هر دو در این نکته متفق القولیم که تغییرات (وبخصوص رفورم دینی) باید گام بگام و با حرکتی بطئی صورت بگیرند، واگرنه محکوم به نابودی یا ارتجاع هستند. مطلب اینجا است که آن گام اول توسط لوتر درست برداشته شد. او توانست مردم را مستقیما به “انجیل خالص” ارجاع بدهد، واگرنه چه احتیاجی بود به ترجمه این کتاب برای عامه؟
علت اینکه پدیده پروتستانتیسم با نام لوتر گره خورده است، فقط به این دلیل است که لوتر راه ارجاع به انجیل خالص را (که پروسه آن بسیار زودتر از زمان او شروع شده بود) برای عامه مردم باز کرد. این قدم که امروزه به نظر ما کوچک و شاید در نظر برخی حتی بی اهمیت به نظر می رسد، در روزگار خودش چنان انقلابی و رادیکال بود، که حتی چهره برجسته هومانیسم اروپائی یعنی “اراسموس” هم در نامه های متعددش به لوتر، او را از رادیکالیسم برحذر می دارد و به او پیشروی گام بگام را توصیه می کند. (توجه داشته باشیم که صحبت از دهه های اولیه و وسطی قرن شانزدهم است و همانطور که می دانید، آدمسوزی تا اوائل قرن هجدهم هنوز در اروپا اعمال می شد).
پس سؤالهای ما در این مورد می توانند به شکل زیر باشد:
1. مسیحیان رفورم دینشان از کجا شروع کردند؟
2. آیا این راه برای اسلام هم قابل توصیه است؟
مطلبی که من شاید نامفهوم مطرحش کرده بودم، این است که اگر می می گوئیم این اعمال و این رفتاری که جمهوری اسلامی و طالبان و القاعده از خودشان بروز می دهند، ریشه در اسلام ندارد، لاجرم باید بگوئیم که آن اسلامی که می تواند احتیاجات انسان امروزی را برآورده کند، “کجا” است و در کجا اعمال شده است. یعنی آیا می توان بطور کاملا ارادی بخشهایی از قرآن را (مثلا تعزیرات آن یا حقوق زنان و برخورد با نامسلمانان و …) به دلخواه حذف کرد؟ و اگر آری، ملاک ما برای این کار چیست، یعنی ما این حذف را بر کدام بحث تئولوژیک مستند می کنیم.
البته من به عنوان یک مسلمان سابق به مباحث “محکم و متشابه” و “ناسخ و منسوخ” کاملا آشنا هستم، ولی خود شما هم می دانید که این ابزارها کافی نیستند و آنها را شاید بتوان در گفتگوی درون دینی و برای رسیدن به “اجماع” (که از ارکان کانونگذاری در اسلام است) بکار گرفت، ولی بحث رفورم دینی یک بحث بسیار پیچیده تر است.
در اینکه من نوعی نمی توانم به یک بودائی بگویم دین تو این است که من می گویم، و نه اینکه تو می پنداری، حق کاملا با شما است. ولی آیا هیچ مسلمانی می تواند ادعا کند که اسلام و پیام و محتوای آن را بهتر از آورنده آن که محمد باشد، درک کرده است؟ واگر جواب منفی است، کدام الگو بهتر از خود محمد، برای اصلاح دین و دستیابی به قرائت درست و بی پیرایه از این دین وجود دارد؟
من مبحث استناد و ارجاع به منابع را از سر تفنن و یا برای پیچیده کردن بحث مطرح نمی کنم، شما می دانید که حدودا یک قرن و نیم پیش یک جنبش اصلاحطلبی دینی در ایران بوجود آمد که می خواست اسلام را بقول امروزی ها “روزآمد” کند. ما این جنبش را به اسم بابیه می شناسیم که خودش ریشه در تفکرات شیخ احمد احسائی و ملا کاظم رشتی و شاگرد او ملا حسین بشرویه ای داشت. مکاتب شیخیه و احسائیه تنها و تنها مدعی قرائت متفاوتی از اسلام بودند و محور تفکرات آنها ظهور قریب الوقوع مهدی موعود (رکن رکین مذهب تشیع دوازده امامی) بود. من نمی خواهم حوصله یولداشهای عزیز را با جزئیات نهضت بابیه به سر ببرم و همین اندازه می گویم که این عقاید که در اول کار در چارچوب دین اسلام و مذهب شیعه صورت می گرفتند، رفته رفته و با ورود شخصیتهای دیگری مثل ملا حسین بارفروشی و طاهره خانم قره العین آنقدر از آن اسلام و آن تشیع اول کار دور شدند که یک دین جدید بوجود آمد که ما مهمترین شاخه آنرا امروزه به نام آئین بهائیت می شناسیم. بهئیان معتقد به برابری زن و مرد، حرمت تعددزوجات و اولویت تحصیل زنان بر مردان هستند. از آنجایی که هیچکدام از این “رفورمها” را نمی توان به قرآن و سنت مستند کرد، خواه ناخواه رفورم از شکل کمی به شکل کیفی در می آید و آنچیزی که باقی می ماند دیگر اسلام نیست و باید بر آن یک اسم دیگر گذاشت، مثلا بهائیت.
حالا هم این رفورم اراده گرایانه ای که آقایان سروش و کدیور و گنجی مروجین آن هستند و شما هم ظاهرا آنرا نفی نمی کنید، قاعدتا یا باید مراجع و منابع خودش را (برای اثبات حقانیت در برابر قرائتهای دیگر) عرضه کند، و یا مثل اخلاف شیخ محمد احسائی بکلی مدعی آوردن یک دین جدید بشود.
با تشکر مجدد از شما برای شرکت در بحث و
عرض معذرت از خوانندگان برای این روده درازی!
شب و روز بر همگی خوش
یولداشهای آذربایجانی این جسارت ترجمه را بر آمیرزا انشاءالله می بخشند.
واقعیت این است که من مدتهاست بزبان ترکی چیزی نمی خوانم، ولی قول می دهم دوباره حیدربابا را بالای سرم بگذارم و شبها پیش از خواب عسل سبلان و سهند را قطره قطره قطره در کامم بچکانم،
شاید آنوقت ترجمه بهتر از آب دربیاید!
نوش
جناب شيرازى اوغلو، يك دسته جارو به ما داده ايد و مى گوييد با آن بپر و هم چون عقاب پرواز كن! ما كه داريم مى گوييم ما يك لحظه در مدارس مان زبان تركى ياد نگرفته ايم، محاوره تنها به زبان فارسى آزاد بود، ما روزنامه و رايو تلويزيون تركى نداشته و نداريم. ببينيد چند تا كتاب به زبان تركى چاپ مى شود. به ما زدن نى را ياد نداده اند حالا شما مى گوييد سمفونى بتهوون را بنواز. گيرم ما ترجمه اش كرديم. شما كه نمى توانيد بخوانيد. لطف كنيد اين بار كه ميهن عزيز تشريف برديد برويد آذربايجان و خودتان شخصا بپرسيد و ببينيد. لطفا حرف هاى ما را باور نكنيد. ما همان طور كه خودتان هم كشف كرديد چند تا ژن مغرض داريم. يا از على تبريزلى بپرسيد كه در تبريز مدرسه رفته است. شايد مدرسه آنها تركى آزاد بوده است كه در آن صورت بنده دو تا شاخ گنده در خواهم آورد. بنده هيچ دستى در امورات شعرى و گل و بلبلى نداشته و بيشتر خوره سياسى دارم. با تاسف فراوان مطالعه هم ندارم. و همان طور كه واقفيد علاقه بنده به تاريخ پادشاهان بسيار محدود است.
خانم مهناز، به نظر مى رسد نظرات ما زياد از هم دور نيست. بنده تنها در بكار گيرى واژه ها كمى وسواس دارم. ما اين زبان را فقط در مدرسه ياد گرفته ايم و زيادى كتابى هستيم! سرنگونى و براندازى آن سرنوشتى است كه بر سر دودمان پهلوى آمد. سنگ روى سنگ بند نشد. عصاره نظام از هم گسيخت و كل سيستم از هم پاشيد. فعلا در ايران هيچ قدرتى قادر به پاشاندن نظام جمهورى اسلامى نيست. اگر هم چنين قدرتى موجود بود فرداى سرنگونى چه خواهد شد. چه كسى يا كسانى زمام امور را بدست خواهند گرفت. بدون آگاهى لازم مردم و بدون سازمان دهى ها و بازگشت ناپذير ساختن روندهاى دمكراتيك خيلى از تلاش ها اتلاف نيرو خواهد بود. بنده امروز معتقد به سرنگونى نيستم و مسير حركت ملى آذربايجان و جنبش سبز را درست مى دانم. اين رژيم را بايد سنگر به سنگر عقب راند و آن را از درون تهى ساخت و بركنارش كرد.
آميرزاي عزيزم درود…
من از روي کلمات نوشته هاي شما روح لطيف و حساس تان را مي بينم و همچنين عطشتان را جهت دستيابي به يک دنياي آرام تر…دنيايي آرماني که در آهنگ تقديمي خودم به شما و دوستان تصوير شده است…با صداي آسماني, دلنشين و مهربان شادروان لوئي آرمسترانگ…
شاد باشيد و بمانيد و چيره بر روزگار…
به سلامتي حضرتعالي…
نوش!
What A Wonderful World
http://www.youtube.com/watch?v=0Zc8OmxpXr4&feature=related
مارلان جان درود…
عزيزم من که نگفتم برو کوه بکن! فقط گفتم اين گفتگوي ساده دو برادر را که هم ساده و هم سر راست و هم از کلمات معمولي تشکيل شده را به زبان ترکي برگردان…
شما مجادله مي کنيد…گويا بايد براي همين چهار پنج خط دولت مرکزي بيايد به شما دکتراي زبان ترکي! بدهد…
راستش نمي دانم که چي بگم…فقط کاشکي دم دستم بوديد!!!…
شیرازی جان با تشکر،
فقط خواستم در یک جمله معترضه بگویم که ترجمه از دوبیتی اول باباطاهر عریان (به صحرا بنگرم …) بود که البته خواستم به وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل وفادار بمانم و ماندم هم!
مطاع ما باید حدیث عشق باشد که اگر نه در بازرا مکاره و لی در کنج میخانه پرخریدار است، پس
حدیث عشق بیان کن، به هر زبان که تو دانی
باز هم نوش و شب و روز خوش
جناب رهگذر،
این هم آیه در مورد همجنسگرائی در انجیل:
البته بنده هیچ موافقتی با این آیه در انجیل ندارم و معتقدم که این مسئله یک موضوع شخصی است و خلوص قلب موءمن با خدا، مسئله اصلی است، حتی اگر آن شخص همجنسگرا باشد.
Leviticus 18:6: “You shall not lie with a male as one lies with a female. It is an abomination.”
Leviticus 20:13: “A man who sleeps with another man is an abomination and should be executed.”
رهگذر گرامی،
آیه دیگری در همان مورد:
Romans 1:26-27: “For this cause God gave them up unto vile affections: for even their women did change the natural use into that which is against nature: And likewise also the men, leaving the natural use of the woman, burned in their lust one toward another; men with men working that which is unseemly, and receiving in themselves that recompence of their error which was meet.”
رهگذر عزیز
چندتا آیه دیگر در همان مورد.
Leviticus 18:22
“ ‘Do not lie with a man as one lies with a woman; that is detestable.
1 Corinthians 6:9
Do you not know that the wicked will not inherit the kingdom of God? Do not be deceived: Neither the sexually immoral nor idolaters nor adulterers nor male prostitutes nor homosexual offenders
دوست عزیز جناب آمیرزای بزرگوار و دانشمند
با سلام و احترام.
بحث با شما همیشه آموزنده و پر لذت است. می کوشم که به دو سوال و یک نقل قول از شما بپردازم.
موافقم همان بهتر که وارد داستان “انا مدینه العلم و علی بابها” و کوچه های “مدینه العلم” که برخی از دارندگا نش موجوداتی به نام “شلحلحون و کلحلون” می باشند نشویم.
مسیحیان رفرم دینی خود را از کجا شروغ کردند.؟
. رفرم “مسحیت” مشخصا از سال 1517 آغاز شد. اروپا در پی جنگ مذهبی سی ساله از سال 1648 به بعد جدا به سکولاریسم پرداخت. با جدائی “کلیسا” از قدرت وقتی که دیگر یک پای دین در قدرت نبود. مسحیت هم تدریجا بر گشت به نقش واقعی و انسانی و والای دین بودنش .لذا طی یک پروسه چند صد ساله به صورت امروزین در آمدکه در آن گوناگونی های بسیاری دیده می شود. البته این ها همه و همه از میوه های “رنسانس” غربی هاست که شما به خوبی و درستی بدان اشاره کرده بودید.
آیا این راه برای اسلام قابل توصیه است؟
راه دیگری نیست. ابتدا باید “سکولاریته” صورت گیرد. آنگاه تدریجا مسلمانان هم که قبل از هر چیز” بشر ” و “شهر وند” هستند و مسلما خواهان زندگی با بقیه. لذا خود این “معضل اسلام و دنیای امروز” را حل خواهند کرد. به توانائی بشر باید امیدوار بود
اما در مورد :
، لاجرم باید بگوئیم که آن اسلامی که می تواند احتیاجات انسان امروزی را برآورده کند، “کجا” است و در کجا اعمال شده است. یعنی آیا می توان بطور کاملا ارادی بخشهایی از قرآن را (مثلا تعزیرات آن یا حقوق زنان و برخورد با نامسلمانان و …) به دلخواه حذف کرد؟ و اگر آری، ملاک ما برای این کار چیست، یعنی ما این حذف را بر کدام بحث تئولوژیک مستند می کنیم.
احتیاجات انسان امروز چیست که اسلام باید بر آورده کند؟ اگر حکومت است که در زمان رسول ضرورتی بود تاریخی و الان آن ضرورت دیگر نیست . و کلا فرض این بود که ما داریم از فردای بعد از سکولار شدن ایران سخن می گوئیم. چون “اسلام”هم دین است پس مقصود باید “احتیاجات” دینی باشد. اسلام از برآوردن احتیاجات دینی چرا باید عاجز باشد؟. مگر مادران و پدران و مادربزرگان و پدر بزرگان ما در دوره شاه بد دین دارانی بودند.؟ مگر به کسی آزار می رساندند؟ آیا از فقرا دستگیری نمی کردند؟ فوقش چند تا بد آموزی هم بود ولی کلا من از اسلام آن دوران “مدارا و مروت” به یاد دارم. تا مرحوم “شریعتی” و”خمینی” وارد زندگی من نشده بودند درک من از اسلام “محبت و حرمت همسایه و..” این چیزها بود آنها هم دروغ که نبود. مشکل از آنجا شروع شد که “اسلام ایدئولوژی” شد. حالا دین بودنش هم شاید چندان آش دهن سوزی نباشد ولی بلاخره چیزی است مثل سایر ادیان.
چون “حکومت سکولار” خواهد بود پس “تعزیز” هم موردی نخواهد داشت. اما مورد “حقوق زنان” می تواند در زمان خود پیامبر بررسی شود و اگر نسبت به آن دوران رویه اسلام نوعی “رفرم رو به جلو بود” که بود در این صورت نباید در این دوران “برابری حقوق زن و مرد ” مشکل لاینحلی بوده باشد. ما یک تجربه غنی از متدیننان “مسیحی” و یهودی” را در پیش رو داریم. اصولا “مردسالاری” یک مشکل جهانی است و همه در این “بیماری” با همیم و در مدارایش هم باید به هم کمک کنیم.. مسلمانان ایرانی هم مانند بقیه راه خود را خواهند یافت. می ماند مدارک اسلامی آن. عموما مسلمانان هم از شما و من کمتر کتاب و مدارک و اسناد اسلامی را مطالعه نکرده اند. شایداگر از آنان مدرک بپرسیم آنا ن از جواب عاجز نباشند.من می توانم مدارک خودم را رو کنم اما من نه سر پیازم و نه ته آن. ادعایم این است که پس از “سکولاریزم” “اصلاحات” در درون اسلام ممکن است. اگر را ه “نهاد دین ” به “نهاد حکومت” بسته بماند راه دیگر باز نخواهد ماند جز اصلاحات دینی.
هیچ چیز را نباید به دلخواه حذف کرد. اما از پرسش شما چنین می فهمم که لابد از راه محمد یک “نسخه هست و بس و آن هم منفی است” که هر که هر چیز دیگر در این باره بگوید لابد دارد “اسلام را نمی گوید”. نه اتفاقا بلکه قاعدتا در باره “پیامبر ” و “اعمالش” دیدگاههای بسیار بسیار گوناگونی است. احتمالا یک مسلمان اسلام را چیزی چون مخالفین اسلام یا بی طرفین نمی داند و نمی خواند که خود را “مسلمان” نامیده است. اگر اسلام او از دید ما اسلام نیست و دین جدیدی است باشد. اما اگر او خود را مسلمان می داند و دارد توده های مسلمان را با مفاهیم ” شهر وندی” و” مد نی” امروز آشنا می کند و به آنان “همزیستی و مدارا با دگر اندیشان دینی و غیر دینی را می آموزد. من مشکلی با این ندارم. باید اعتماد داشت که مردم در امور مربوط به خودشان نهایتا بهترین تصمیم ها را می گیرند که اگر هم بهترین نبود اقلا مربوط به خودشان هست.
خیر پیش
رهگذر
یولداشلار
من بدون این که واقعا وارد این بحث بشوم فقط می خواهم بگویم که در مورد نوشتن و خلق کردن به زبان مادری حق با مارالان هست.
همین دو سه روز پیش با انسان فرهیخته ای بودم از اهالی جمهوری آذربایجان. او مخالف دولت کنونی است و تقریبا اندکی زیرزمینی یا دست کم غیر رسمی نشریه ها و انتشاراتیی را به راه انداخته که نامش می تواند مثلا «نویسندگان آزاد آذربایجان» می تواند باشد. اینان با پول و هزینه خود به نویسندگان و شاعران جوان کمک می کنند تا نخستین اثر خود را به دنیا بیاورند.
دو سه کتاب هم به من داد و من با خواندن چند شعر از یک شاعر جوان به نام سئوینج چیلغین مست شدم. حالا سعی می کنم دو سه شعر کوتاه او را ترجمه کنم. می خواهم یادآوری کنم که این شاعران و نویسندگان محشر می کنند. چون زبان مادری شان را یاد می گیرند و تولید می کنند!
ئولورم سنین اوچون
بیر سؤو دئمه ک ایسته ییرم سنه
قولاغینا
هئچ کسه دئمه یه سن، یاخشی؟
قوی هئچ کس بیلمه سین-
«ئولوره م سنین اوچون!»
—
می میرم برات
یک حرف می خوام برایت بگویم
در گوشی،
به کسی نگی ها!
می میرم برات!
—
تله ویزیور
سؤندورموشه م بو زهرماری
ئوزومه باخیرام.
هئچ یاندیراندا گوسترمیر منی.
..
تلویزیون
خاموش کرده ام این زهر مار را
به خویش می نگرم
روشن که می کنم مرا نشان نمی دهد!
——-
در این جزوه شعر ده ها شعر معرکه خوانده ام. همه مدرن و نو ….
برای درک ادبیات یک زبان باید در آن غرق شد و از پستان مادر نوشید! ما هنوز جرعه ای ننوشیده ایم!!
درود بر همگان…
بحث در مورد اصلاحات دين اسلام را با دو نکته ادامه مي دهم:
يک-
درک و مفهوم اسلام براي مسلمان…
مسلمان را مي توان به دو گروه عمده عرب(عرب تبار و يا عرب زبان) و مسلمانان غير عرب تقسيم کرد. اين تقسيم به اين دليل مهم است که برخورد با مساله را ممکن تر مي کند چه اينکه کارکرد اسلام براي عرب و غيره عرب متفاوت بوده و هست.
اسلام براي اعراب نه تنها هويت است بلکه تاريخ است و همچنين اداب و رسوم اجتماعي و روش تعامل با يکديگر و عرصه ي روابط اجتماعي چنان با اسلام آميخته که وجه تمايزي نمي توان قائل شد, لذا قبل از هرگونه اصلاح و دستکاري در دين(اسلام) بايد ديد که جوامع عرب چگونه بدان پاسخ خواهد داد و اين پاسخ است که ادامه روند اصلاحات را سهل و يا سخت و ممکن و يا غير ممکن مي نمايد و يا خواهد نمود…
و اما در جوامع مسلمان غير عرب ميزان غلظت و وجود هويت ملي به عنوان بديل و يا “تلطيف گر” اصول اسلامي عامل تعين کننده ميزان موفقيت چنين نوع اصلاحاتيست…
به عنوان يک نمونه مي توان از جامعه ايران نام برد که به علت وجود هويت مستحکم ملي به نوعي هميشه در صدد “جدا سري” با جريانات اصلي پيکره جوامع مسلمان بوده و نهايتا هم با پذيرفتن نوعي اسلام تعديل شده(شيعه جعفري) از جريان اصلي اسلام(اسلام سني حنفي) سفره خود را جدا کرده است…
دو-
اصلاحات ديني به علت ذات خود دو سر خواهد داشت…يعني از تعامل دو قسمت مکمل است که به نتيجه خواهد رسيد…
اساسا دين يک سازمان, ارگان, نهاد و به نوعي يک “اداره” است و ديدن اينگونه آن به درک بهتري از روش اصلاح آن اداره خواهد انجاميد. در اين اداره اصلاحات فقط از بالا صورت مي گيرد و آن بالا هم جايي نيست جز طبقه ي توليت داران و وکيلان و وصيان دين و به طور خاص “نهاد روحانيت” و تا موقعي که اين نهاد در جمع بندي روزانه خود از رتق و فتق امور به ضرورت اصلاحات نرسيد باشد اصولا چتين بحثي مطرح نخواهد گرديد و طبعا هم اتفاقي نخواهد افتاد(فعلا به برد اتفاق و نوع محصول آن کاري نداريم).
و وقتي هم که نهاد روحانيت به چنين صرافتي بيفتد آنگاه سر ديگر ماجرا وارد کار مي شود و آن اين است که کلا آيا “اربابان رجوع” به آن اداره محترم!(عوام الناس پيرو دين و در اينجا اسلام) آن تغيير را مي پذيرند و اداره دوباره به کار ادامه مي دهد(با قوانين جديد) و يا نوع تغييرات و جرح و ضبط و ربط و آيين جديد اداري(احکام شرعي جديد) را عوام اکثريت پس زده(به معده فکري شان نمي سازد و بالا مي آورند) و اولياي امور را چنان مجبور مي کنند که به دوران قبل از اصلاحات برگشته و سر درد نکن خودشان را دستمال نبندند…
مثلا آيا روابط امروزين زن و مرد در جوامع پيشرو که از الزامات صنعتي شدن و به کار گيري دوشادوش مرد و زن در کنار يکديگر است را نظام قبيله گي و در چنبره گير افاده ي عربستان سعودي, عراق, افغانستان و يمن مي پذيرند هر چند که متوليان دين به نوعي آنها را شرعي کنند و يا بافت قبيله گي اساسا نيازي به دگرگوني نمي بيند و نهاد دين در اينجا به عوض فاعل گرفته شده و درحقيقت مفعول اين نوع از شرايط اجتماعيست…يعني اينکه ايا اول شرايط اجتماعي بوده که چنين شرعيات ديني را ساخته و يا دين بوده که شرايط اجتماعي را به وجودآورده است?…
بهر حال درک من اينست که در بسياري از جوامع اسلامي اساسا اصلاحات متصور نيست چون نه تنها متوليان دين نمي خواهند بلکه کاربران دين هم چنين تمنايي ندارند و جامعه هم کژ دار و مريز چرخکي روزانه مي زند و هلک هلکي مي کند(روز مره گي) ولي اساسا از جاي خودش تکاني نمي خورد و به پيش نمي رود…
و در مورد ايران خودمان…
بنظرم هم متوليان به ضرورت اصلاحات پي برده اند و هم کاربران تمنا و کشش آن را دارند, منتها متوليان “کند کند” پيش مي روند چون ترس دارند که رشته کار از دستشان در رود و کاربران هم از يک نوع گسستگي و عدم اتحاد(عدم وجود ثابت قدمي) در رنجد, مضاف اينکه اصولا و ماهيتا اصلاحات از سنخ کارهايي است که به آنها “سازندگي(به شدن)” مي گويند و اين نوع کار ها هم زمان برند و هم صبر طلب مي کنند(که اميدوارم مدل صبر ايوبي آن نشود و نباشد)…
و
نوش!
چنین به نظر می آید که دوستان ما بر سر اینکه در ایران یک حکومت سکولار سر کار بیاید اختلافی ندارند، اما پرسش اینست ، جامعه ای که در کلیت خود تار و پود آنرا مذهب تعریف میکند، چگونه می تواند یک حکومت غیر مذهبی را سرکار بیاورد یا اگر تحت شرایطی چنین دولتی سرکار آمد، آنرا تحمل کرده و در کار آن کارشکنی نکند.
یکی از استدلات اینان اینست که دولت قبلی یک دولت سکولار بوده پس جامعه ایران می تواند دولت های سکولار را تحمل کند. آیا چنین بوده است؟ به بینید اصل اول و دوم قانون مشروطه را
اصل اول: مدهب رسمي ايران اسلام و طريقه حقه جعفريه اثني عشريه است بايد پادشاه ايران دارا و مروج اين مذهب باشد.
اصل دوم: مجلس مقدس شوراي ملي که به توجه و تاييد حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعليحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلاميه کثرالله امثالهم و عامه ملت ايران تاسيس شده است بايد در هيچ عصري از اعصار مواد قانونيه آن مخالفتي با قواعد مقدسه اسلام و قوانين موضوعه حضرت خيرالانام صلي الله عليه و آله و سَلم نداشته باشد و معين است که تشخيص مخالفت قوانين موضوعه با قواعد اسلاميه بر عهده علماي اعلام ادام الله برکات وجود هم بوده و هست لهذا رسما مقرر است در هر عصري از اعصار هياتي که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدين و فقهاي متدينين که مطلع از مقتضيات زمان هم باشند به اين طريق که علماي اعلام و حجج اسلام مرجع تقليد شيعه اسامي بيست نفر از علماء که داراي صفات مذکوره باشند معرفي به مجلس شوراي ملي بنمايند پنج نفر از آنها را يا بيشتر به مقتضاي عصر اعضاي مجلس شوراي ملي بالاتفاق يا به حکم قرعه تعيين نموده به سمت عضويت بشناسند تا موادي که در مجلس عنوان مي شود به دقت مذاکره و غور رسي نموده هريک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشنه باشد طرح و رد نمايند که عنوان قانونيت پيدا نکند و رأي اين هيات علماء در اين باب مطاع و بتبع خواهد بود و اين ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله فرجه تغيير پذير نخواهد بود.”
خوب ، حکومت پهلویان بعنوان یک حکومت دیکتاتوری و استبدادی شناخته میشود. الحق والانصاف اگر دولت های این دو پادشاه دیکتاتوری نبودند، فرقشان با حکومت دینی امروزه چه میتوانست باشد؟ پس نا گفته پیداست که اگر شرایط دموکراتیک در این کشور مراعات شود و مردم نمایندگانشان را انتخاب کنند ، آن نمایندگان چنین قوانینی خواهند نوشت چنانکه در دوره مشروطیت یا هفتاد سال بعداز آن در انقلاب اسلامی نوشتند.
بنا براین ما نباید خود ودیگران را فریب دهیم و فکر کنیم که در شرایط امروزی ، با بقدرت رسیدن آقای موسوی و یاکروبی ایران را سکولاریزه خواهد کرد. ما چنین بختی را برای مردم ایران پیش بینی نمی کنیم، زیرا هنوز روشنفکران و دانشگاهیان و احزاب لیبرال اسلامی (مانند نهضتیون) از علمای قم و مراجع تقلید که اسوه ارتجاع و خرافات هستند ، دعوت می کنند که پا پیش بگذارند و مشروعیت را از دولت فعلی سلب کنند. اگر دولتی توسط فتوای اخوند سقوط کند ، دولت جایگزینش هم باید توسط آخوند مشروعیت پیدا کند. هیچ دولت سکولاری توسط آخوند مشروعیت نخواهد گرفت مگر اینکه باور کنیم ، آخوند معتقد شده است که قوانین الهی و شرع نبی دیگر اعتبار ندارند، آیا این خوشباوری نیست؟
یک آخوند در قم فتوا می دهد که می شود با زن غیر مسلمه مصافحه کرد (دست داد) ما دست ها را بهم می سابیم که عجب پیشرفتی کرده ایم ! اگر این عقب ماندگی نیست ، پس چیست که برای دست دادن با یک زن و در مورد مشخص در محل این استفتاء با یک دیپلمات زن یا زنی که در عرصه عمومی حضور دارد، باید از شیخی ، به صرف اینکه چند کتاب عربی خوانده است، اجازه بخواهیم. اگر آخوندها روی شانه ها و سر مردم نشسته اند، مائیم که چنین اجازه ای را به آنها داده ایم ، مائیم که گفته ایم به آخوند نمی شود گفت بالای چشم عقاید و فتاوی ات ابروست ، چون در آن صورت به دین و آئین و باورهای مردم توهین کرده ایم. اگر این روشنفکری باشد، پس تا ابد تخته و بسته باد در دکان چنین روشنفکری ای . اگر آزادی و برادری (و خواهری) و برابری (زن و مرد و کافر و مسلمان) می خواهیم برویم کار روشنفکری کنیم وبدانیم که آن کار با “لولیتا ” خواندن در تهران حاصل نمی شود بلکه بیائید با “ولتر” شروع کنیم ، و نپنداریم که اول آزادی بود بعد ولتر آمد ، بلکه مقدمه آزادی وجود ولترهااست!
شاد و سرمست باشید.
شيرازى اوغلوى گرامى من تقريبا اطمينان دارم كه عمق مشكل ملل غير فارس در ايران بر شما و بسيارى ديگر پوشيده است. براى شما باور كردن اين موضوع سخت است كه ما نمى توانيم تركى را بخوانيم و بنويسيم. شما يك بچه در آذربايجان گير نمى آوريد كه بتواند يك جمله تركى را نوشتن كه سهل است حتى قادر باشد بخواند. و اين تنها ظاهر قضيه است. اين مشكل ريشه بسيارى از گره هاى اجتماعى و فرهنگى و سياسى شده است. اگر ما دمكراسى مى داشتيم از همين مدل مينياتورى اش كه در اينجا تحت حكومت آقاى نگاهى تجربه مى كنيم آن موقع در سايه داد و قال هاى همگانى، بفهمى نفهمى مركزيان عزيز نيز مى ديدند كه در حاشيه ها چه خبر است. و من يقين دارم كه فقط دمكراسى راه را براى حل مسايل باز خواهد كرد. البته مدل دمكراسى پيشنهادى شما را كه اخيرا مطرح كرده بوديد بايد به عنوان طرح اوليه در نظر گرفت كه بايد رويش كار كارشناسى شود. پس پيش به سوى آزادى و دمكراسى و قيموميت زدايى.
در راستاى اينكه ما بحث موازى دوستان را زياد پى نگرفته ايم مى خواستيم بگوييم كه هر كس اصلاح پذير است. زندگى همواره در حال تغيير و برداشت مغز هاى انسانى از واقعيت بيرونى نيز پيوسته در حال تغيير است. مسيحيت و اسلام كه سهل است حتى شيطان نيز قابل اصلاح است. بايد كله هاى انسانى را آزاد و مسيول بار آورد، بقيه اش نبايد زياد مشكل باشد. ايديولوژى بايد از جامعه اجتماعى رخت بر بسته و وارد حيطه خصوصى انسانها گردد. مسير زندگى انسانها گوياى اين امر است كه جوامع انسانى در مجموع در مسيرى مثبت پيش مى رود و صد سال ديگر كه ما از بالا و شايد هم از پايين شاهدش خواهيم بود بسيارى از امور اصلاح پذيرفته و مشكلات كاملا نوينى گريبان آيندگان را مى خواهد گرفت!
دوستان آن اندازه در اين سايت به ما انتقاد وارد كردند كه تصميم بر آن داشتم وصيت نامه مربوطه را كه در جيب سمت چپ كت مان حمل مى نماييم تغيير داده و طى آن جسد خود را در اختيار بخش پاتولوژى يك موسسه آدم شناسى قرار دهيم تا با تكه پاره كردن جسم بى روح و خرد ما، ته و توى اين قضيه پنهان را در بياورند كه ما چگونه اينگونه شده ايم و خلاصه اسم و رسم مرض ما را اعلام كنند تا در تاريخ ثبت شود كه حق با مركزيان عزيز بوده است تا اينكه امروز اين خبر را ديديم:
«اوز دیلینده مدرسه اولمالیدیر هر کسه»
http://www.hra-news.org/news/5987.aspx
مارلان جان درود…
مي فرماييد:
“…اطمينان دارم كه عمق مشكل ملل غير فارس در ايران بر شما و بسيارى ديگر پوشيده است…”…
اولا-
ملتي به نام ملت فارس وجود نداشته و ندارد و تنها در زمان هخامنشيان گويا قبايلي بودند که خود را در مجموع پارسي مي ناميدند و در طول دوران ساسانيان هم فقط مي گفتند ايراني و ايرانشهر(سر زمين مقدس آرييايي ها) و بنده هم به عنوان يک شيرازي به شما عرض مي کنم که کسي در استان فارس خودش را ملت فارس نمي شناسد و نمي خواند حتي يک نفر نا قابل(من استان خودم رو خوب و عالي مي شناسم لطفا به من نگوييد که در استان فارس ملت فارس زندگي مي کنند)…
ثانيا-
بنا به تعريف مدرن ملت Nation در محدوده ايران, ملت واحد ايران زندگي مي کنند و نه ملل ايران! و يا ملل غير فارس…
ثالثا-
اگر شما با اين ادعاهايي که دروغش را آشکار کردم مي خواهيد پيش برويد و اصلا علاقه اي جهت اعتماد سازي با بقيه نداريد(بقيه ملت ايران يا بقيه غير ترکان ايران) دراين صورت نه تنها که زبانتان(ترکي) مقدمه اي بر تجزيه طلبيست(که من با آن مشکل دارم و شما نداريد!) بلکه تمرکز زدايي و دادن اختيارات بيشتر به مناطق پيراموني هم خطري است براي ايران و بايد حتي براي خوردن يک ليوان آب هم به تهران گزارش بدهيد و کسب تکليف کنيد تا خداي نکرده يک وقت زير سرتان بلند نشود و به بقيه بيلاخ نشان بدهيد و د برو در برويد!…
متاسفانه اداره کشور(هر کشوري روي کره زمين) کشکي و شلم شوربايي و عشقي نيست و نمي شود و هيج جاي کره زمين هم شما کشوري را نمي يابيد که تماميت ارضي اش(مالش, زمين هايش)را به امان خدا رها کرده باشد و يا بکند…
در کل بايد هر جا که احتمال خطر هست جلوي آنرا گرفت…مثلا اگر شوهري داريد که سر و گوشش مي جنبد بايد حواستان به او جمع باشد که روزي خداي نکرده جفتک! نيندازد با زن همسايه تان و يا اگر زني داريد هم لوند و هم اهل قر و قمبيل! محدود کردن او و اگر شد گهگاه کتک زدنش(اگر بشود زير بار قانونش در رفت!) مستحب موکد! است وگرنه يک وقت بخودتان مي آييد که خانمتان را توي رختخواب با پسر همسايه مي بينيد(من از نزديک هر دو موردش را در بين دوستان و آشنايان ديده ام و اکنون هم خانم آن دوست من ولش کرده و بچه شان را هم داده خدمت آقا! و رفته دنبال “يللي تللي!” و جالب اينکه به اين دوست من گفته من وقتي زن تو شدم معني عشق را نمي دانستم و تازه عشق را کشف کردم(توسط پسر همسايه البته!)…
نوش!
شيرازى اوغلوى گرامى نمى دانم اين تعريف مدرن ملت را از كجا گير آورده ايد اما در اين زمينه صحبت به حد كافى شده و تفاوت ناسازگار ديدگاه هاى ما حداقل بر خودمان روشن شده است. آنچه كه وجود عينى ندارد ملت ايران است. ملت ايران يك امر ذهنى و تحميل شده از سوى يك سياست يكسان سازى بوده است. آنچه وجود خارجى و ملموس و غير كاغذى دارد ملت هاى فارس و كرد و بلوچ و ترك است. زبان يكى از مشخصه هاى يك ملت است و نمى توان همين طورى زير فرش پنهانش كرد. شما تعريف خودتان را داريد من هم تعريف خودم را. نه شما به اين دليل جرمى مرتكب شده ايد و نه من. بنده اتفاقا در جهت اعتماد سازي قدم بر مى دارم و مى گويم پرده هاى دروغ و تزوير و ريا را كنار زنيم و بر اساس حقايق روابط خود را پى ريزى كنيم. آزادى، دمكراسى و برابرى حقوق ريشه حل مسايل اند و مفاهيم استقلال و تماميت ارضى تنها در ارتباط زير مجموعه اى با آنها معنى پيدا مى كنند. تزريق هر امر ارادى و ذهنى و ايديولوژيكى به درون مباحث آينده نگر به معناى دور زدن آزادى ودمكراسى است. علم كردن پرچم و استقلال و تماميت ارضى به معناى علم كردن يك جمهورى اسلامى ديگر است. با فيلتر آزادى ودمكراسى مى بايد هر انديشه كهنه و باسمه اى را غربال كرد.
منظورتان چيست از اينكه آدم بايد حواسش را جمع كند تا گوش زن و يا شوهرش نجنبد. مگر دوران برده دارى است كه ما غل و زنجير به پاى آدم ها ببنديم. آن چه نوع رابطه اى است كه پليسانه بايد مواظبش بود. گويا شما هميشه و در هر زمينه اى معتقد به كنترل هستيد چرا كه به انسانها اعتقاد نداريد و فكر مى كنيد آنها قيم لازم دارند. انسان آزاد زاده مى شود و آزاد عمل مى كند تا جايى كه به آزادى ديگران لطمه نزند.
با اجازهً دوستان، برای اینکه آرزو بدل از دنیا نروم، میخواهم برای لحظه ای هم که شده نقش مبصر یولداشتستان را بازی کنم (همانطور که اکبر گنجی برای جنبش سبز میکند) و تکلیف اهالی را روشن سازم.
ساکنان یولداشکده حق دارند هر مسئله ای را که میخواهند برای خودشان در اولویت قرار دهند. حق دارند هر نوع شعار را که میخواهند برای خود انتخاب کنند. حق دارند هر تعریفی که دوست دارند برای واژه های شناخته شده نظیر ملت و مملکت و کشور و هرچیز دیگر که میخواهد بتراشند و خود را هرگونه دوست دارند بنامند. حق دارند ملت ایران را نفی کنند و خود را ایرانی ندانند. حق دارند آرزو داشته باشند که اهالی محلهً خودشان و چند محله اینور و آنورشان یک مملکت و حکومت مستقل تشکیل دهند….
ولی حق ندارند بمنظور تخریب مخالفان فکریشان مواضع آنها را تحریف کنند، بآنها تهمتهای ناروا بزنند، و هر گونه نسبت بیجا و نامربوط رابصرف مخالفت سیاسی نثارشان کنند. اعتقاد راسخ به استقلال و تمامیت ارضی میهن اتفاقاٌ مناسبترین ومحکمترین چهارچوب برای استقرار دمکراسی و پذیرش تنوع اجتماعی وحقوق جهانشمول مدنی در ایران است و هیچ ارتباطی به تحجر و استبداد و تبعیض که پایه های جمهوری اسلامی هستند ندارد. وجود افراد مستبد که مدافع تمامیت ارضی هم هستند دلیل این نیست که اولی حاصل دومیست. افراد مستبد و متحجر بین مخالفان تمامیت ارضی کم نیستند.
مبصری ما بپایان رسید وحالا سربزیر و ساکت بر میگردیم سر جایمان ته کلاس…