سروش می سروشد: آقای خامنه ای، می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است…. جان کین به کیهان و امنیتی های ایران پاسخ می دهد: یک قهقهه و اندکی سخنان تفکر برانگیز!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که
لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند
می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:
ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.)
می دانستم که “چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است.” زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که “خدایا چرا ما را رها کرده ای”، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: “هتک حرمت نظام” ،که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرین ها بر تو بادا ای خدا بنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت دیگران باد آتش را به کشت او بران
آقای خامنه ای،
می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.
سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.
این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه “رزمایش” بود، نه” فتنه” و نه” مسجد ضرار” (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.
آقای خامنه ای،
بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.
جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.
این نه آن شیر است کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری
فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان،نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور ،هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم وخدا با ماست.
برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.
ما نسل کامکاری هستیم.ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.
ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه “پایگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.
ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.
*************
با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته وتشنه در سراب مانده وخیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:
و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد – سوره اعراف 164)
بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.
ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر
. باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.
آب و دریا ای خداوند آن توست باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن یا ربنا آب طهور تا شود این نار عالم جمله نور
رمضان مبارک 1430 قمری
شهریور 1388 شمسی
عبدالکریم سروش
————————
اشک ها و لبخندها: درباره اتهام جاسوسی برای ام آی-۶
جان کین
استاد علوم سیاسی دانشگاه وست مینستر
لندن، شنبه ۱ اوت: یکی از آن لحظات عجیبی که سکوتی ترشرویانه معقول ترین واکنش ممکن است. همکاری تلفن زد که خبرهای ناگوار را بدهد. می گفت: “امروز صبح، در کیفرخواستی از سوی دادگاهی در جمهوری اسلامی، معاون دادستان نام تو را به عنوان یکی از توطئه گرانی اعلام کرد که به نحوی سازمان یافته برای براندازی رژیم فعلی ایران از طریق ایجاد یک کودتای مخملی تلاش داشته اید”.
با خودم فکر کردم حتماً شوخی است. لحظه ای تردید کردم: “چی؟ یکی از توطئه گران؟ دیگر چه کسی توطئه کرده؟”. لحن همکارم جدی بود: “یورگن هابرماس، ریچارد رورتی. شما متفقاً متهم اید به این که جاسوس های سازمان سیا و ام آی - ۶ هستید. جزییات بیشتر را امروز بعد از ظهر برایت می فرستم”.
خنده: خبر چندان چرند و عمیقاً یاوه بود که با قطع شدن تلفن از بن دل قهقه سر دادم. تا جایی که می دانم، حق ندارم این ماجرا را به استهزاء بگیرم، اما این دقیقاً همان چیزی است که گویا دادستان دولت قصد دارد به دادگاه و جهان خارج ثابت کند، یا دست کم چنین به نظر می رسید.
طولی نکشید که با خبر شدم همین اتهامات را “کیهان”، روزنامه مشهور صبح تهران هم منتشر کرده است. پیام فضلی نژاد، “پژوهشگر” و “نویسنده پرفروش ترین کتاب سیاسی سال” در خلال مقاله ای پنج قسمتی که از ۱۳ تا ۱۸ تیر ۱۳۸۸ (چند هفته پس از انتخاباتی که قلب کشور را پاره پاره کرد) افراد مختلفی را که با محمد خاتمی رییس جمهوری سابق ارتباط داشته اند به زمینه چینی برای به دست گرفتن دولت از طریق یک “ضد-انقلاب مخملی” متهم کرد و جنجال سیاسی بزرگی را باعث شد.
“می خواهم این پیام را به کسانی بدهم که اکنون محاکمه می شوند یا محاکمه شده اند و همچنین به آن عده از پژوهش گرانی که اکنون به عنوان دشمن حکومت، آماج حمله واقع شده اند چرا که حرفه شان مطالعه جامعه و دولت بوده است. پیام ساده است: من تنها یکی از بی شمار کسانی هستم که به شما می اندیشد. آنگاه که شما را با خشونت میان دالان های قیرگون شایعه، اهانت، تهمت، ضرب و جرح شبانه، اتهامات دروغین، محرومیت از خواب، زندان انفرادی، تجاوز، اعترافات اجباری و جلسات نمایشی دادگاه به پیش می رانند ما رنج می بریم و می گرییم.”
جان کین
پیام فضلی نژاد که تقریبا می توان با اطمینان گفت نظرات منابع امنیتی پشت صحنه را تکرار می کرد، سخنی از انتخابات به میان نیاورد و هیچ حرفی هم از این واقعیت نزد که میلیون ها ایرانی پیشاپیش به این نتیجه رسیده بودند که ممکن است گروهی که قدرت را در اختیار دارند انتخابات را دست کاری کرده باشند تا همیشه قدرت سیاسی را در اختیار داشته باشند و ممکن است برای این کار به هر حیله ای متوسل شده باشند، آن هم با تأیید رهبر کشور.
آقای فضلی نژاد به جای این ها مدعی توطئه ای کثیف شد – خیانت روشنفکران که شبکه ای جهانی از سازمان های خارجی از جمله کنگره آمریکا، پارلمان هلند، انجمن سیاست خارجی آلمان، بنیاد موقوفه ملی دموکراسی (NED) و البته دانشگاه خودم، وست مینستر، آن را تدارک دیده اند.
او مدعی بود که در قلب این توطئه “سه مغز متفکر سازمان سیا و ام آی- ۶” قرار دارند. من به همراه هابرماس و رورتی “تئوریسین های اطلاعاتی و امنیتی” نامیده شده بودیم که توانسته بودیم پروژه ‘جامعه مدنی’ را تبدیل به ‘مبارزه مدنی’ کنیم، و این بار ایران را هدف قرار داده بودیم.
آقای فضلی نژاد در ادامه رورتی را “جاسوس کهنه کار” و صاحب “تئوری های سراسر فاشیستی” خوانده بود و گفته بود که هابرماس “برجسته ترین فیلسوف آلمانی و مشهورترین نظریه پرداز ‘نافرمانی مدنی’ به شمار می رود که برای ارزیابی موقعیت پروژه آمریکایی ‘گذار به دموکراسی’ از چین تا ایران را پیموده است”.
دانشوران و دانشگاهیان در برابر این ارعاب های پوشانده شده با دروغ چه واکنشی باید نشان دهند؟ من نمی توانم به نیابت از یورگن هابرماس سخن بگویم. با او درباره این موضوع مکاتبه کرده ام. متأسفانه ریچارد رورتی دیگر در میان ما نیست، هر چند کمابیش یقین دارم اگر این ها را می شنید اولین واکنش اش به این اتهامات، تبسمی شکاکانه می بود و شانه بالا انداختنی که خاص خود او بود.
آن چه باید گفت این است که این اتهامات، افترا و تهمت هستند و اقتضای اقدام حقوقی و طرح شکایت قانونی را دارند. این اتهامات تماماً و از بنیاد دروغ اند. آقای فضلی نژاد و دادستان کشور و خبرگزاری فارس – سازمانی رسانه ای که دادگاه هایی را که درجریان هستند به تفصیل پوشش می دهد – واقعیت ها را در راستای اغراض خود قلب و تحریف کرده اند.
منابع امنیتی و اطلاعاتی شان کودن تر از آن چیزی است که گمان می کنند. وردی که خوانده اند نگرفته است. من «استاد کرسی جامعه مدنی دانشگاه وست مینستر» نیستم (من استاد علوم سیاسی ام). مرکز مطالعه دموکراسی در سال ۱۹۸۸ تأسیس نشد (یک سال پس از آن تأسیس شد) و هرگز میزبان “پروژه جامعه مدنی در ایران” نبوده است. من نه «تئوریسین ام آی- ۶» هستم و نه “مغز” آن (من با چنین سازمانی هرگز هیچ تماسی نداشته ام و اساساً هرگز آگاهانه چنین کاری نمی کنم).
من «شاه کلید» امور، آدم ها یا اتفاقات نیستم، هر چند آقای فضلی نژاد و دادستان هر دو با منطق جایگزینی خام دستانه و ساده لوحانه، هر چیزی را ممکن می دانند: الف نماینده ب است، ج نماینده ب و در نتیجه ج، الف است و الف، ب و ج تسلسل و توالی علی -معلولی دارند و در نتیجه نهایتاً انگیزه و جنس شان یکی است.
من «چهره ای پنهان» نیستم که هماهنگ کننده «مشورت هایی» با «شورای روابط خارجی آمریکا یا انجمن سیاست خارجی آلمان» باشم. من «بارها به تهران» نیامده ام (تنها دو بار به تهران رفته ام و در هر دو مورد به دعوت رسمی و برای ایجاد ارتباط های دانشگاهی و علمی به تهران سفر کرده ام). من واقعاً با سعید حجاریان -یکی از قربانیان دادگاه های فعلی- دیدار کرده ام و گفت وگویی لذت بخش و محترمانه با او داشته ام اما نه با هدف «براندازی نرم» یا «کودتای مخملی» یا به قصد «منتقل کردن آخرین دستور العمل های کودتای مخملی» از سازمان دهندگان سایه نشین و مجهول آن.
در سال ۲۰۰۴، طی یکی از این دو سفرم به تهران، در واقع یک دوره فشرده را که با آن رسما موافقت شده بود، بر مبنای تحقیق ام برای «زندگی و مرگ دموکراسی» (که اکنون منتشر شده است) درس دادم.
این دوره که شامل چهار سخنرانی علمی بود یک «کارگاه آموزشی برای گذار به دموکراسی» نبود. این مدعای نادرستی است که من «در عملیات فروپاشی حکومت های اروپای شرقی» شرکت داشته ام. من “سال های ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ را در چکسلواکی” نبوده ام (آن زمان در کانادا زندگی می کردم) و هیچگاه «بارها» به لهستان سفر نکرده ام و برای «لهستانیزه کردن ایران» هم تلاش نکرده ام.
خطاهای بسیار، تحریفات مضاعف، افسانه بافی ها بی شمار: قهقه بی اختیار من آشکارا نتیجه خواندن چرندیاتی بود که حاصل استدلال هایی بر اساس جایگزینی های نامربوط، نتایج استنتاج نشدنی و پارانویای انتقام جویانه است.
چندین ثانیه بعد، احساس بیم و هراس کردم. وقتی همکارم تلفن را قطع کرد، قهقه من بر لبان ام ماسید و جای خود را به ابرهای تیره اندوه داد از این فکر که کلمات می توانند زندگی ها را ویران کنند، یا اسباب شکنجه و قتل شوند.
برای دانشگاهیان، اسباب خنده و تفریح نیست که کسی آن ها را هم آغوش توطئه گران، مزدوران و مأموران مخفی «غرب» و «صهیونیسم» بداند. بسیار بدتر آن است که قربانی روایتی به دقت بازسازی شده باشی که هدف خام آن بازنمایی ناآرامی های مدنی حاصل از انتخاباتی دست کاری شده، در لباس توطئه ای سازمان دهی شده از سوی خارجی ها باشد؛ روایتی که سازندگان آن ابتدا شمار فراوانی از بهترین و درخشان ترین مغزهای کشور را احتمالاً با نیت تحکیم پایه های یک کودتا (از طریق قدغن کردن فوری هر گونه مخالفتی که با گرایش های “سبز” دموکراتیک همراه باشد) متهم کردند.
به کافکا می اندیشم. کل این ماجرای هرزه و شنیع مرا به یاد توصیف های او از ماشین تحریری می اندازد که نوک قلم تیز مرکب افشان آن، کلمات را بر تن خونین قربانیان اش حک می کرد. بیش از دو ماه است که دستگیر شدگان، با پیژامه های آبی رنگ زندان و دمپایی های لاستیکی، در برابر دادگاه انقلاب در تهران حاضر می شوند و در معرض شکنجه های شفاهی قرار می گیرند. آن ها که مجبور بوده اند در سکوت به حجم عظیمی از دروغ های ریز و درشت گوش فرادهند، متهم به طراحی خشونت های بعد از انتخابات هستند که جان ده ها نفر را گرفته و باعث مجروح شدن صدها نفر دیگر و ارعاب شمار ناگفته ای از شهروندان بی گناهی شده است که چیزی نمی خواسته اند جز زندگی در کشوری که در آن قدرت به شکلی مسالمت آمیز تقسیم شود، به حقوق انسانی و مدنی احترام گذاشته شود و هیچ کس در فضای هراس از مقامات زندگی نکند.
کسی نمی داند که کجا و کی این حرکت ارعاب، وحشت آفرینی و خشونت تمام می شود. از منظری دانشگاهی، نگران کننده ترین تحولی که رخ داده و اخیراً تأیید آن در سخنان رهبر کشور آمده است، ارتباطی است که میان علوم انسانی، دانشگاه ها و به اصطلاح «ضد-انقلاب های مخملی» بر قرار کرده اند.
حمله بردن به علوم انسانی به عنوان کانون خیانت، عملاً حمله ای است به همه پژوهش های مستقل دانشگاهی که درباره قدرت، تاریخ آن، میراث امروزی آن و محدودیت های مطلوب اش صورت می گیرد. این حمله مقدمه ای برای تعصب است و به طور طبیعی به توهم های کور، خطاهای عظیم، رهبری درجه سوم و اشتباهاتی زنجیروار خواهد انجامید.
این حمله نابخردانه به صداقت و سلامت دانشگاهیان توضیح می دهد که چرا می خواهم این پیام را به کسانی بدهم که اکنون محاکمه می شوند یا محاکمه شده اند و همچنین به آن عده از پژوهش گرانی که اکنون به عنوان دشمن حکومت، آماج حمله واقع شده اند چرا که حرفه شان مطالعه جامعه و دولت بوده است. پیام ساده است: من تنها یکی از بی شمار کسانی هستم که به شما می اندیشد. آنگاه که شما را با خشونت میان دالان های قیرگون شایعه، اهانت، تهمت، ضرب و جرح شبانه، اتهامات دروغین، محرومیت از خواب، زندان انفرادی، تجاوز، اعترافات اجباری و جلسات نمایشی دادگاه به پیش می رانند ما رنج می بریم و می گرییم.
تعقیب و محاکمه شما و حبس های درازمدت هیچ حاصل و دستاوردی نخواهد داشت. این ها نارضایتی عمومی، بیکاری، فقر، بی ثباتی منطقه ای و زمامداری دولت فاسد را پایان نخواهد داد. هر چه بگویند یا بکنند، خیره سری، ظلم و بی کفایتی از حمایت خدا برخوردار نیست. حبس و زندان بدون محاکمه – که بنا به قانون اساسی ممنوع است – و مرگ در بازداشت هیج نسبتی با خرد یا عدالت، یا با دعوت پیامبر به گوش فرا دادن به مردم و برخورد شفقت آمیز و محترمانه با آنان ندارد.
دوستان! به این دلیل است که می دانید هر چه در مقام ضعف بگویید یا بکنید علیه شما به کار گرفته می شود – و به این دلیل است که شما عزم کرده اید که استوار باشید و چنگ در رشته صداقت و راستی بزنید و با علم به این که عزیزان تان و میلیون ها نفر در سراسر جهان شما را از یاد نخواهند برد و مخمصه مخوف شما را به حساب تقدیر و قسمت نخواهند گذاشت، شهامت و تسلا خواهید یافت.
لندن،
۹ سپتامبر ۲۰۰۹
مطلب را به فِیسبوک بفرستید
Share














این سخنان زهرا باکری است در مصاحبه با رادیو فردا، خانواده باکریها را که میشناسید اهل ارومیه هستند و یکی از برادران عضو سازمان مجاهدین خلق بود که در زمان شاه اعدام شد و ۲ برادر دیگر از فرماندهان برجسته سپاه پاسداران در زمان جنگ بودند که در جبهه کشته شدند.
حال بخوانید سخنان خواهر بزرگ آنها را که در مورد زمان شاه چه میگوید!!
زهرا باکری، خواهر حمید و مهدی باکری از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در جنگ ایران و عراق کشته شدند، با انتشار نامهای شدیداللحن اخبار منتشر شده پیرامون زندگی خانوادگی برادران خود را تقبیح کرده است. خانم باکری در این نامه که روزنامه اعتماد چاپ تهران از انتشار متن کامل آن خودداری کرده به انتقاد از عملکرد مقامهای دولتی در جریان انتخابات ریاست جمهوری پرداخته است.
پیش از این مجتبی ذوالنور جانشین نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جریان مبارزات انتخاباتی با حمله به همسران مهدی و حمید باکری گفته بود: «اگر همسر شهید مهدی باکری به طرفداری از کاندیدایی فریاد بلند میکند، چرا میگوید، همسر شهید مهدی باکری و چرا نمیگوید، همسر دوم علی یونسی وزیر اطلاعات دولت اصلاحات هستم و یا همسر شهید حمید باکری که همین ادعا را دارد، نمیگوید، اکنون زن یک معلم گیلانی هستم، چرا از اسم شهدا برای مقاصد خود سوءاستفاده میکنید.»
او سپس به ماجرای تاریخی طلحه، زبیر و عایشه در صدر اسلام اشاره کرده و گفته بود: «مگر اکنون این جماعت شبیه طلحه، زبیر و عایشه نیستند و همین کارها را نمیکنند و قصد راهاندازی جمل را ندارند، آن هم به کمک بیگانگانی که ۳۰ سال است، منتظر روزی هستند که انقلاب را از درون نابود کنند.»
زهرا باکری در گفتوگو با رادیو فردا انگیزههای خود را در مورد نوشتن چنین نامهای تشریح میکند.
زهرا باکری: هم بیعدالتیهایی که اخیراً پیش آمد، هم توهینی که به خانم برادر من شد. من با چنگ و دندان از حیثیت خانوادهام [دفاع میکنم]. خانم برادرهای ما تاج سر ما هستند. خانم برادرهای ما پشت سر برادرهای من، جبهه به جبهه خانه به دوشی کردند. الان میآیند هر کدام را صیغه یکی میکنند. آخر کسی که اسمش را مسلمان بگذارد، چنین کاری میکند؟ خانم برادر من اگر صیغه کسی بود چرا دخترش از پسر او طلاق گرفت؟
اشاره شما به آقای ذوالنور است که عنوان کرده بودند که همسران…
… بله. ایشان نمیدانستند که همسر مهدی با چه کسی ازدواج کرده. او را نسبت به چه کسی داده بودند. همینطوری هر چه از دهنش در آمده…
یعنی شما اطلاعاتی که آقای ذوالنور میدهند را تکذیب میکنید؟
بله. من به عنوان بزرگ خانواده به هر دوی اینها، بعد از چهلم شهادت شوهرانشان، پیشنهاد کردم که ازدواج کنند. چون یک امر شرعی بود. خواهرم هم چند سال قبل شوهرش را از دست داده بود، دیدم چه مشکلاتی یک زن بیشوهر در این جامعه دارد. به اینها پیشنهاد ازدواج کردم.
پس داستان ازدواج ایشان با آقای یونسی که عنوان کرده بودند…
نه، آخر… اصلاً واقعاً شرمآور است. آقای یونسی پدر شوهر دختر حمید بود. یک ازدواج نادرستی کرده بودند بعد از پنج سال همه خانواده علاقهمند بودیم که متارکه بشود که دو سال پیش متارکه انجام گرفت.
فکر میکنید این اطلاعات را آقای ذوالنور روی چه حسابی منتشر کرد.
والله اینقدر اطلاعات در این مملکت بدون تحقیق، بدون دلیل، بدون برهان [منتشر میشود]. تهمت زدن الان اینقدر راحت شده، اینقدر همه دیگران را محکوم میکنند. به خاطر اینکه برای خودشان توشهای، موقعیتی، مقامی بگیرند. مهدی و حمید دوست داشتند گمنام زندگی کنند و گمنام رفتند. اینقدر اینها عذاب کشیده بودند، تهمتی که در ارومیه همین آقای وزیرکشور سابق، آقای محصولی، که اسمهایشان هم نمیخواهم در ذهنم باقی بماند، به حمید زد که حمید آخرین بار از ارومیه آمد بیرون، گفت خدایا از تو میخواهم که جسد من به این شهر برنگردد.
چه تهمتی زده بودند؟
بروید از خودشان بپرسید.
شما نمیخواهید بگویید که دقیقاً چه تهمتی به آقای باکری زده بودند؟
وسایل حمید را همرزم حمید با ساکش داده بود دست مهدی؛ به مهدی گفته بود که انشاءالله زمان شهادتش توبه کرده باشد. حمید چه کار کرده بود؟ حمید چه چیزی داشت؟ اینها مرا عذاب میدهد.
این مسائل چرا درباره خانواده باکری مطرح میشود؟
آمدند یک کسی [میرحسین موسوی] را که میشناختیم… هشت سال زمان جنگ برادرهای من از ایشان به عنوان یک انسان پاک [یاد میکردند] و واقعاً کسی به آقای موسوی یک نقطه ضعف دزدی و بیدینی و اینها را نزده، الان آمده از فیلتر شورای نگهبان هم گذشته. اگر میگویید انتخابات آزاد، اگر میگویید مردمسالاری که هیچ چنین چیزی در این مملکت به چشم نخورده و آن چیزی که به حساب نمیآید مردم است، ما هم روی افکار خودمان یک کسی را انتخاب کردیم و به او اعتقاد داشتیم و از او حمایت کردیم.
چرا باید یک طرف همه قدرت را داشته باشد و یک طرف همه چیزش را بگیرند. احسان [پسر برادرم] این انسان را قبول داشت که رئیس جمهورش شود، باید اینهمه زیرفشار باشد. او را گرفتند، زدند و تهدید کردند.
چه کسی را گرفتند؟
پسر برادرم را. بلایی سر ما آمده که زمان شاه نیامد. باور کنید یک ساواکی در خانه مرا نزد. زمان شاه من بعد از شهادت برادرم استخدام شدم. خواهرم در پست بالایی استخدام شد. مهدی دانشگاه قبول شد و تحصیل را شروع کرد. یک نفر در خانه ما را نزد. میگفتند خرابکار یا خانواده خرابکار ولی کسی جسارت نکرد در خانه ما را باز کند و به ما توهین کند. ولی جمهوری اسلامی ما این توهینها را دیدیم.
بخشی از نامه شما گویا انتقاد از بازداشتهاست و کسانی که در تظاهرات کشته شدهاند…
من مقایسه کردم… من سی سال از عمرم را در آن رژیم گذراندم و سی سال هم در جمهوری اسلامی. برادر من حبس ابد بود، مرتب انجمن حمایت از زندانیان، سازمان حقوق بشر، انواع این سازمانهای جهانی و ایرانی با خانوادههای ما تماس داشتند [و میپرسیدند] «با زندانیها چطور رفتار میکنند؟»، «شما وقتی میروید برای ملاقات با شما چگونه رفتار میشود؟»، آن موقع…
پیش از انقلاب؟
بله. پیش از انقلاب، زمان شاه که یکی را اعدام کردند، یکی حبس ابدی بود که ۵۷ آزاد شد. الان کسی جرئت دارد اسم سازمان حقوق بشر بیاورد؟ کسی جرئت دارد اسم سازمان حمایت از زندانیان بیاورد؟ میشود مفسد فیالارض. من چون اینها را دیدهام، الان مقایسه میکنم، عذاب میکشم. من میگفتم خدایا میشود خون شاه را یک ذره سر بکشم که انتقام خون برادرم گرفته شود؟ الان میگویم خدا رحمتت کند.
ما میگفتیم زمان پیغمبر بتپرست بودند. الان ما چکارهایم؟ میگوییم «سخنان رئیس جمهور سخنان خداست». اعوذ بالله. آخر بابا، رئیس جمهور هم آدمی است مثل همه، خطا میکند، دروغ میگوید، ولی باید این شهامت را داشته باشد که حداقل، واقعیت را بیان کند
کروبی: نمی گذارم چوب حراج به کشور بزنند
مهدی کروبی در نامه ای سرگشاده به صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه گفته است “همچنان با قدرت و محکم در میدان ایستاده و نمی گذارد عده ای تازه بدوران رسیده چوب حراج” به کشور بزنند.
………
….
حسابت، سیاست، طبابت، قضاوت
مهدی کروبی افزود علاوه بر نسخه ای از “اسناد مظالم و شکنجه ها و تجاوزها” که به قوه قضائیه تحویل داده نسخه دیگری هم در جای امنی نگهداری کرده زیرا “هر اتفاق ناگوار و ناشایستی در جمهوری اسلامی ممکن شده است و دیگر هیچ چیزی دور از انتظار نیست.”
به گفته او یکی از فرماندهان نظامی به وزارت بهداشت و درمان دستور داده از “تحویل کپی اسناد به مجروحان و مورد تعدی قرار گرفتگان” خودداری کند.
مهدی کروبی در نامه خود به صادق لاریجانی از اینکه “اشتهای نظامیان با حسابت و سیاست اشباع نشده و به سراغ طبابت هم آمده اند” ابراز نگرانی کرده و هشدار داده سپاه ممکن است بزودی قضاوت را هم بدست گیرد.
وی از رئیس قوه قضائیه خواسته است بعنوان “تکلیف شرعی و قانونی خود” دستور پیگیری اسناد ارائه شده را بدهد و از “غالب شدن فضای ارعاب و زدوبند ممانعت” کند.
مهدی کروبی ضمن انتقاد از سعید مرتضوی “دادستان معزول” که به گفته او مطبوعات آزاد را “در محاق توقیف” فرو برده از صادق لاریجانی خواسته مانع از “دروغگویی و جعل سند” توسط صدا و سیما شود.
آقای کروبی به کرات در این نامه هشدار داده که از میدان بدر نمی رود و در پایان خاطرنشان کرده “ابزارهای نخ نما شده اگر بر کسانی نیز کارساز باشد، بر او کارساز نیست.”
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090910_wmt-karroubi-larijani.shtml
درود بر اهالي يولداشستان…
دوستان عزيز, من به اين باور رسيده ام كه اين بار مي شود موفق شد و نظام را سرنگون كرد چون هم اتحادمان عاليست و هم همه چيز جوره…
فعلا زنده باد مرد لر, مهدى كروبي…
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/09/093459.php
قدر قدرتی نظام از بین رفته است.
شکی در این نیست که جنبش سبز حقایقی را به حکومت ثابت و روشن کرد که ولی فقیه هم صدای انقلاب مردم را شنید و ترسید از موج صد ها هزاران مردمی که سپاه و بسیج و زور و کشتار را عقب راندند، ولی اهمیتی به آن نداد. فکر کنید. در کجای تاریخ ایران سابقه داشت که حکومت شورا های حقیقت یابی درست کند و به مظلومان خسارت دهد؟ اصلا این “خسارت دهی” در این سی سال گذشته دیده شده بود؟ بعد از کشتار 67-68 مگر خسارتی به خانواده های معدومین حکومت داده شد؟ در کجای تاریخ فرمانده نیروی انتظامی از ملت معذرت خواهی کرده؟ همین دو روز پیش از تلویزیون خود حکومت معذرت خواهی فرمانده نیروی انتظامی را نشان دادند. این کار، نشان دهنده عقب نشینی حکومت و قدرت مردم است.
جنبش خیلی پیشرفت کرده. حکومت ترسیده و عقب نشینی کرده تا شاید از خشم ملت جلو گیری کند. ملت هم فهمیده که با امواج صدها هزاران نفر میتواند این حکومت را سرنگون کند، منتها، پیگیری لازم دارد. با ده روز تظاهرات و جمع شدن، نمیتوان این حکومت را ساقط کرد. مداوم باید مثل زمان 57 اینان را با تظاهرات و اعتراضات روزانه فرسائید و به زانو در آورد. هر ماهی یک بهانه ای و تظاهراتی باید تداوم یابد. نه اینکه ده روز تظاهرات و بعد هم آرامش. دولت فعلا از خشم مردم و شکاف در بدنه خودش ترسیده. مخصوصا کروبی حالا حالا ها ول کن معامله نیست و اسناد و مدارکی هم دارد که تجاوزات و شکنجه و کشت و کشتار مردم توسط حکومت را ثابت کند. فعلا ملت باید اعتراضات و خواسته های خود را افزایش دهند و اگر برآورده نشدند، تظاهرات میلیونی را بر پا سازند.
پیش به سوی پیروزی و عقب راندن حکومت.
عدم دعوت از ایران به اجلاس “دریای خزر” در قزاقستان
به قلم : رحمت قاسم بیگلو
این برای اولین بار است که از ایران به عنوان یکی از مهمتری کشورهای ساحلی دریای خزر دعوت به عمل نیامد. دراین نشست رهبران روسیه ، قزاقستان، آذربایجان و ترکمنستان حضور داشتند.
http://www.rfi.fr/actufa/articles/117/article_8368.asp
فراموش نکنیم که در اخبار دیگری “پوتین” در قبال حمله به ایران “هشدار” می دهد و ضمنا شاید برای راضی کردن غربی ها ایران را به خویشتنداری در مسائل هسته ای و در نظر گرفتن احساسات اسرائیل دعوت می کند. نه عجب که ایران هم در رابطه به خبر فوق فقط ابراز نارضایتی می کند و واقعا قصد دفاع از منافع ملی ما را ندارد. اصلا کسی جرئت کند در خود ایران بگوید که سهم ما از دریای مازندران همواره 50 در صد بوده است-رهگذر
با تشكر از دوستان كامنت گزار در پاسخ به كامنت بنده! بنده اخبار را رصد مى كنم ويكى از معيارهاى سنجش آنها براى بنده آن است كه چه كسى مى خواهد تحت چه عنوانى اصول دمكراسى را زير پا بگذارد. آقاى داريوش همايون يكى از افرادى است كه بايد دقت خاص روى ايشان مبذول داشت. نه به دليل آنكه ايشان وزير اطلاعات مخفى شاه بود بلكه بيشتر به اين دليل كه جايگاه سياسى خود را هم چون جوراب عوض مى كنند و دوستان برايش كف مى زنند. مواضع افرادى چون وى و طيف ايشان همواره تاكيدى بر اين واقعيت است كه تحميق و ستم بر تركها با قدرت سياسى گره سختى خورده و رسيدن به آزادى هاى انسانى واجتماعى جز از راه رسيدن به قدرت سياسى نا ممكن است. اين حرف به معنى پارلمان آزاد و منتخب آذربايجان است، به معنى حكومت مردم آذربايجان بر مردم آذربايجان است. اگر كسانى آن را به بالكانيزاسيون ترجمه مى كنند تقصير خودشان است. بارها گفته ام هيچ چيز مقدسى در عرصه سياست وجود ندارد. وفادارى به اصول انسانى و حقوق بشر بايد راهنماى عمل قرار گيرد. چسبيدن به مقدسات ذهنى و فرستادن انسانها جلوى گلوله، از جملات آقاى داريوش همايون كاملا نمايان است و پر بيراه نيست كه ايشان حاضر است با جنايتكاران جمهورى اسلامى در يك صف قرار گيرد. دقت كنيد كه ايشان چه زمانى و چرا چنين حرفى زده است و چرا دوستان سايت بدينگونه آسان از كنار آن مى گذرند. برداشت ها و ذهنيات از آزادى و دمكراسى در ما بسيار ناپخته و يكسويه است و گرنه خيلى ها بايد از سخنان آقاى داريوش همايون بر آشفته مى شدند و نه اينكه به توجيه و حمايت از آن بر خيزند.
دوست عزيز مارلان جان درود…
مي فرماييد:
“…آقاى داريوش همايون يكى از افرادى است كه بايد دقت خاص روى ايشان مبذول داشت. نه به دليل آنكه ايشان وزير اطلاعات مخفى شاه بود بلكه بيشتر به اين دليل كه جايگاه سياسى خود را هم چون جوراب عوض مى كنند و دوستان برايش كف مى زنند…”
دوست گرامي, بنظرم شما”اطلاعات مخفى شاه! ” و “سازمان اطلاعات و امنيت كشور(ساواك)” را با هم يكي گرفتيد و با “وزارت اطلاعات و جهانگردى” هم يكي گرفتيد(چون ايشان وزير اطلاعات و جهانگردى بودند نه ساواك)…
همچنين اين اصطلاح “جوراب” در مورد شخصي مثل آقاى داريوش همايون بنظرم كمي زشت و نا مقبول است و شما اگر مي توانيد و توانش(دانش كافي) را داريد نظريات ايشان را به طور دقيق, رسا و با دلآيل متقن, مورد نقد قرار دهيد…
ديگر اينكه خطر بالكانيزاسيون ايران واقعيست و جاى شوخي هم نيست چون موضوع جان انسانهاست و شما(شماها) هم آنطور كه از ظواهر امر پيداست به نام زبان تركي(و در حقيقت به عشق دست يابي به قدرت!) به “شغل شريف آتش بيارى معركه!” و “پيمانكارى شركت حمل و نقل ذغال به كوره آتشين!” مشغوليد كه گويا شغل نان و آب داريست…
و
نوش!
آقاى داريوش همايون وزير اطلاعات و جهانگردى…
http://www.ir-psri.com/Show.php?Page=ViewPhoto&PhotoID=54&SP=Farsi
سخنان داریوش همایون مبنی بر اینکه اگر ایران مورد حملهً خارجی قرار گیرد و در خطر تجزیه افتد کنار جمهوری اسلامی میایستداز جانب بسیاری از افراد و گروههای ضد جمهوری اسلامی مورد حمله قرار گرفته. برخی از این افراد فعالان قومی هستند که اتفاقاٌ با جمهوری اسلامی از نظر دمکراسی و غیره هیچ مشکلی ندارند (یعنی خودشان نه بیشتر دمکراتند نه کمتر مذهبی و نه دغدغه شان حقوق بشربمعنی عام است) و برآشفتگیشان صرفاٌ بخاطر موضع همایون در مقابل تجزیهً ایران است و بس. برخی دیگر هم مسئلهً اصلیشان با همایون موضع مشروطه خواهی و سلطنت طلبی اوست نه موضعش در مقابل جمهوری اسلامی. یعنی آنها هم نه از همایون دمکرات ترند و نه بیش از او با جمهوری اسلامی در تضاد. متاًسفانه وجههً دمکرات منشانه گرفتن و سنگ حقوق بشر بسینه زدن بصورت ابزاری درآمده که گروههای مختلف برای کوباندن مخالفان سیاسی خود از آن استفاده میکنند.
در شرایط امروز همایون نقش شاخصی بین مبارزان فعلی بازی نمیکند و این سخنش چندان اهمیت ندارد، ولی مسئلهً بسیار خطیری در جلوی ماست و مواضع مبارزان صف اول بسیار مهمند. با رفتار احمدی نژاد خطر حملهً اسرائیل بایران دارد صورت جدی بخود میگیرد، تا جائی که فعال محبوب جنبش سبز ودمکراسی خواهان، اکبر گنجی، موضع ضد اسرائیلی را در راًس مواضع خود قرار داده. مسلماٌ اگر اسرائیل بایران حمله کنند این مبارز راه دمکراسی که مورد حمایت وتاًئید اکثر منتقدان همایون هم هست در جبههً احمدینژاد، یعنی در مقابل حمله کنندهً خارجی قرار خواهد گرفت. آیا کسانیکه به همایون میتازند گنجی را نیز محکوم خواهند کرد؟ موضع خودشان چیست؟ اگر اسرائیل بایران حمله کند (که احتمالش اصلاٌ دور از ذهن نیست) خودشان کجا میایستند؟ در کنار ناتن یاهو؟
هیأت ویژه قوه قضائیه: مدارک کروبی ساختگی است
هیأت سه نفره ای که از سوی رئیس قوه قضائیه مأمور رسیدگی به گفته های مهدی کروبی در مورد تجاوز به بازداشت شدگان حوادث اخیر شده بود، مدارک ارائه شده از سوی او را “ساختگی” خوانده است.
…..
این هیأت در گزارش خود به رئیس قوه قضائیه پیشنهاد کرده است که ضمن انتشار عمومی نتایج بررسی های هیأت، با کسانی که با “نشر اکاذیب و ایراد تهمت و افترا” به “حیثیت و اعتبار نظام و بعضی از نهادهای نظام” خدشه وارد کرده اند، برخورد “قاطع” قضایی صورت گیرد.
…
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090912_op_ir88_karubi_rape_judiciary.shtml
می گویند اگر “بدهکار” را رو دهند “بستانکار” شود. البته هر کس یک جو آشنائی با این حضرات داشته باشد می داند که “کروبی” راست گفت. اما به فرض غلط گیریم که “ادعایش بی پایه بوده باشد”(که نبود) در این صورت در یک نظام درست و حسابی و معمولی به “ادعاها رسیدگی می شود” و در صورت بطلان تمام نتیجه “تحقیقات به گونه ای شفاف در اختیار مردم قرار خواهد گرفت”. دیگر کسی نمی رود که “مدعی” را تحت پیگرد قانونی قرار دهد. تازه کلی از “مدعی” باید ممنون هم باشند که خود به روشن شدن موضوع کمک هم کرده است. اما نظام ضد مردمی است و می داند که “کروبی” درست می گوید و می خواهد “چنان تو دهنش بزند” که دیگر کسی گفتن هیچ حقیقتی را نیارد.-رهگذر
از سفارت ایران در اسپانیا تا زندان اوین
رسانه های گروهی از دستگیری دکتر سیدعلیرضا بهشتی و مهندس مرتضی الویری سفیر پیشین ایران در اسپانیا که دررژیم گذشته زندانی سیاسی بوده است گزارش داده اند. مسئولان دیگر کمیته پیگیری امور آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات و سردار مقدم مسئول کمیته ایثارگران ستاد انتخاباتی میر حسین موسوی نیز در میان دستگیر شده گان است. به بند کشیده شدن کسانی که روزگاری نه چندان دور در راس کارهای کلیدی کشور بوده اند می تواند منافع ملی کشور را تهدید کند. گزارشات پی در پی از دستگیری دختران و پسران جوان بی گناهی که پس از انتخابات به زندان افتادهاند نمی تواند نشانه آزادی در سرزمینی باشد که مسئولان دولتی اعلام کرده اند که به کارهای انجام پذیرفته عاملان فجایع اخیر در کهریزک رسیدگی خواهند کرد. با از بین بردن اسناد جنایت و در بند کردن کسانی که حقوق قربانیان را پیگیری می کنند زنجیره اختناق تنگتر شده است. متاسفانه موج جدید دستگیری ها و کشمکش های سیاسی داخلی دست دشمنان قسم خورده این سرزمین را باز گذاشته است. کسانی که در راس حکومت قرار دارند و خود را دشمن تمام عیار زندان های گوانتانمو بی و ابو غریب معرفی می کنند با این بی عدالتی ها چگونه برخورد خواهند کرد؟.
http://www.dehgani.persianblog.ir
مارالان جان
معنی ای نوشته شما چیست؟
” رسيدن به آزادى هاى انسانى واجتماعى جز از راه رسيدن به قدرت سياسى نا ممكن است. اين حرف به معنى پارلمان آزاد و منتخب آذربايجان است، به معنى حكومت مردم آذربايجان بر مردم آذربايجان است. اگر كسانى آن را به بالكانيزاسيون ترجمه مى كنند تقصير خودشان است. بارها گفته ام هيچ چيز مقدسى در عرصه سياست وجود ندارد. وفادارى به اصول ”
آیا رسیدن به آزادی های انسانی و اجتماعی مثلا “سیاهان” آمریکائی “جز از راه رسیدن به قدرت سیاسی” نا ممکن بود؟ یا “هسپانیک “ها یا “آسیائی” ها یا “بانوان”؟. یا شاید این فرمول را فقط برای ایران تجویز می کنید؟
تا اینجا که ما می دانیم هر اقلیتی با مبارزات مدنی به حقوق نسبی خود رسید و مبارزه هم ادامه دارد.
اگر رسیدن به قدرت سیاسی ملاک بود ما این همه کشور در دنیا داریم که سراپا “سیاهپوست و اسپانیولی زبان”"ترک زبان” “عرب زبان” و..”هستند.طبعا قدرت سیاسی هم دست خودشان است ولی اکثرا از حقوق مدنی درست حسابی برخوردار نیستند. پس این مغلطه را بهتر است که کناری نهیم.
آیا در باره “بالکانیزه” شدن اصلا شبهه و ابهامی هست؟
اما ادعای آخر شما هم در مورد “وجود نداشتن هیچ چیز مقدسی در سیاست”(یا در کامنت های دوسال پیش شما در مورد ازدواج!) می تواند قابل بحث باشد .
از “مقدس بودن اهداف شما و “نا مقدس بودن اهداف ما” که در گذریم در سیاست عموما از دو مدرسه فکری گوناگون پیروی می شود. برخی ها معتقدند که “هدف وسیله را توجیه” می کند امثال “ماکیاولی”(شاید تئوریسین عمده این فکر” و “لنین” و “استالین” و “همین جمهوری اسلامی ایران”. برخی دیگر اما معتقدند که “وسیله های نا پاک می توانند حتی “پاک ترین” اهداف را هم آلوده کنند مانند “گاندی” و “ماندلا” و “همین جنبش سبز خودمان”. در این میان سیاست مداران دیگری هم “گه این هستند و گه آن” اما عموما سیاست مداران “شرافت مند” می کوشند تا حد امکان در خط دوم عمل کنند.
خیر پیش
رهگذر
JOURNALIST IMPRISONED FOR CRITICISING THE GOVERNMENT
In April 2007, after years of harassment by the Azerbaijani government, outspoken journalist Eynulla Fatullayev was arrested and sentenced to two and a half years in prison for libel.
In October 2007 he was sentenced to an additional eight and a half years in prison, on charges of terrorism, tax evasion and incitement of ethnic hatred. There was no plausible evidence to back up the charges.
UPDATE: 29 JUNE 2009
Amnesty activists visited the Azerbaijani Embassy, to hand in a petition of over 4000 signatures. Find out more.
http://amnesty.org.uk/actions_details.asp?ActionID=531
بله دوست گرامى شیرازی اوغلو، آقاى همايون وزير اطلاعات و جهانگردى بودند، در كنار آن سخنگوي دولت آموزگار و از سردمداران و تيوريسين هاى حزب رستاخيز شاهنشاهى و شايد صاحب يك سرى مناصب ديگر نيز بودند. لطفا از ياد نبريد كه وزراى كابينه همه مسيوليت مشترك دارند و ايشان مسيوليشان كمتر از ديگر خادمان بارگاه اعليحضرت ظل السطان نبوده است كه ما را تا يك قدمى تمدن خيلى بزرگ پيش برده بودند. ايشان هدفهاى خاصى داشتند كه حاضر بودند در كنار جمهورى اسلامى بايستند و به احتمال زياد در آينده نيز به يارى رهبر خواهند شتافت. كافى است چند نفر پا شوند و حق خودشان را بخواهند و زبان مادر مرده شان هم فارسى نباشد آنگاه خواهيد ديد كه آقاى همايون و هم انديشان چگونه چماق به دست خواهند گرفت. در ضمن ما هيچگونه عشق دست يابى به قدرت نداريم. راه ديگرى براى ما باقى نگذاشته اند. شما كه اينگونه به قدرت چسبيده ايد، لطفا به ما ايراد نگيريد. در مورد كامنت خانم مهناز گفتنى هستم كه در جايى كه آقاى همايون خودش با زبان بى زبانى خودش مى گويد كه حاضر است در كنار رهبر بايستد البته قبول كه حالت موقت دارد! شما داريد ديگران را به ميز محاكمه مى كشيد. در ضمن بحث حمله نظامى واقعا ديگر خريدار ندارد. آنقدر در اين سالها از اين اخبار و مقالات حمله قريب الوقوع شنيده ايم كه حسته مان كرده است. هر آن گاه كه داستان جدى شد ما هم مواضع مان را جدى خوايم كرد و به اطلاع خواهيم رسانيد. بنده در حال حاضر قصد آن ندارم در كنار كسى بايستم.
رهگذر گرامى، تاريخ صد سال گذشته ايران به شدت بر تمام تار وپود اجتماع سنگينى مى كند و سايه سربى و سرد آن يخبندان شديدى در مفاصل و عضلات اعضاى جوامع حاشيه اى ايران انداخته است. ايران فعلا آمريكا نيست. اگر هم روزى بشود ما آن روز را نخواهيم ديد. دمكراسى دوستان مركزگرا تا آنجا پيش مى رود كه بخواهند آن را از تهران شخصا در مورد ديگر ملت هاى غير فارس اعمال كنند و گرنه حاضرند خون بريزند و دست در دست رهبر بجنگند. واژه پارلمان آزاد و منتخب آذربايجان آنها را به وحشت مى اندازد. خوابشان را بر هم مى زند. دنياى باستانى شان بر هم مى ريزد. دمكراسى دوستان ما تنها يك پارلمان مى شناسد كه مقرش ميدان بهارستان باشد. حالا شماهر چه مى خواهيد ايران را با آمريكا مقايسه كنيد. هشتاد سال است زبان ما را بسته اند و آقاى همايون و امثالهم پرچمداران استعمار داخلى در ايران هستند همانگونه سى چهل سال پيش نيز پيشه ديگرى نداشتند. دمكراسى اى كه بخواهد فقط از تهران صادر و اعمال شود، تحميق است. دمكراسى يعنى كه آذربايجان خودش مى برد و مى دوزد بدون اينكه بخواهد بخشنامه اى از تهران صادر شود. دمكراسى من يعنى حكومت مردم بر مردم و نه مركز بر ديگران.
دوست دانشور جناب آقاى رهگذر عزيز درود…
متاسفانه تركيب موجود در فضاى كنوني مي تواند به چنان جنگ داخلي و برادر كشي و در يك كلام “بكش بكشي” بكشد كه آن سرش ناپيدا…
من دلايل زير را اقامه مي كنم و حاضرم با مخالفين دلايل بحث كنم:
يك-
وجود نيروى جوان ميليوني ١٨ تا ٣٠ سال(شايد بين ١٥ تا ٢٠ ميليون در سن آماده رزميدن)…
دو-
وجود دستجات ميليشاى سازماندهي شده دولتي(بسيج) و غير دولتي(مثل جندالله عبدالمالك ريگي و پژاك و نيروهاى زخمي قومي از دهه ٦٠ خورشيدى)…
سه-
فقر گستره, فقر بطور كلي زمينه ى مناقشه ها و تنش هاى قومي, منطقه اى, صنفي و دسته جاتيست…
چهار-
تحريكات سرويس هاى امنيتي خارجي از سازمان سيا و موساد گرفته تا سرويس هاى اطلاعاتي منطقه, اعم از تركيه, جمهورى آذربايجان, امارات متحده عربي, عربستان سعودى ووو(يعني كسي كه به ما…بود كلاغ… بود!!!)…
پنج-
عدم وجود كار و سرگرمي سالم براى نسل جوان(سربازان آينده بالكانيزاسيوني ايران) يك ضرب المثل آلماني مي گويد “”"مغز بي كار جايگاه شيطان است!”"”و جمهورى اسلامي نه تنها براى مردم كار سالم ايجاد نكرده بلكه درهاى همه گونه سرگرمي را هم به طور كامل بر روى جوانان و بقيه بسته…پس در ذهن همه(اكثريت غالب) شيطان آماده نشسته است…
شش-
اعتقاد شديد در كل خاورميانه(مردم ايران و بقيه) به راه حل هاى آسان و اغلب خشونت آميز!(از كتك زدن بچه ها توسط پدر جهت تاديب تا كتك زدن و كشتن مردم در خيابانهاى منطقه توسط دولتها)…
هفت-
وجود اختلافات مذهبي شديد, مثل سني بودن اكراد و شيعه بودن تركها كه وقوع هر نوع درگيرى قومي بر حسب زبان متفاوت(زبان تركي آذرى ها و زبان كردى اكراد را) از حداقل نيم ساعت دوم وقوع واقعه! تبديل به جنگ بين سني و شيعه هم خواهد نمود و كافيست كه ماه هم ماه محرم باشد!…
هشت-
وجود رهبران ملي, قومي, مذهبي, صنفي, گروهي مختلف در جاى جاى مختلف منطقه, از كشمير تا مراكش!, كه وجه مشتركشان در كوته نظرى, فرصت طلبي, ناداني و بي شرافتيست كه مي توانند گله گله موجودات دو پا را با آرامش خيال! به مسلخ هاى ملي, قومي, مذهبي, صنفي, گروهي مختلف بفرستند و كك شان هم نگزد…
نه-
عقيدهاى خدا خواسته!, تقدير بود!, حقشون بود!, شد كه شد!, به درك!!!, به ما چه!, چه بهتر! ووو كه عامل بي خيالي “”"تا رسيدن آتش به خانه خود است”"”…
ده-
وجود تمايلات توده اى(همان حركات گله اى!) شديد, از كشمير پاكستان بگير تا كل شمال آفريقا و مراكش و عدم وجود وجدان فردى به علت عدم وجود تفكر فلسفي عميق در ميان عامه و فقط به قدر ناكافي موجود در ميان خواص نخبه…
………………………..
……………………………
……………………………….
من مي توانم همچنان اين فهرست را ادامه بدهم ولي فعلا مخالفين اين ده تا مي توانند دلايل شان را بگويند…
و
خير پيش…
نوش!
مارلان جان درود…
خيلي متاسفم كه شما توان مواجهه با اشتباه خود را نداريد…
آقاى داريوش همايون(كه هيچ نسبتي با من ندارد) هيچ ربطي به سازمان هاى اطلاعاتي امنيتي و از اين دست گروهها ندارند…
اين بار افاضه مي فرماييد كه:
“…آقاى همايون وزير اطلاعات و جهانگردى بودند، در كنار آن سخنگوي دولت آموزگار و از سردمداران و تيوريسين هاى حزب رستاخيز شاهنشاهى و شايد صاحب يك سرى مناصب ديگر نيز بودند. لطفا از ياد نبريد كه وزراى كابينه همه مسيوليت مشترك دارند و ايشان مسيوليشان كمتر از ديگر خادمان بارگاه اعليحضرت ظل السطان نبوده است”…
صحبت قبلي شما و عرض بنده, موضوع مناقشه, بر شاغل بودن ايشان در مشاغل امنيتي بود نه آنطور كه شما آنرا “”"وزير اطلاعات مخفى شاه”"” مي ناميد و بنده هم اشتباه شما را نشان دادم كه شغل ايشان امنيتي نبود كه هيچ, مخفي هم هيچ نبود!!! بلكه “وزارت اطلاعات و جهانگردى” بودند و بعد جنابعالي براى اينكه اقرار به اشتباه(از نوع اشتباه فاحش!) نكنيد سعي كرديد كه با جمله پردازى اصل قضيه را گم و گور كنيد و سر و ته قضيه را يك جورى هم بياوريد(ماله كشي ناشيانه فرموديد!)…
شما متاسفانه احاطه كافي به مسايلي كه در آن اظهار نظر مي كنيد نداريد(بخصوص بحث هاى تاريخي) ولي از لحاظ نوشتارى قوى هستيد و فارسي شما خيلي خوب است و احتمالا با “لهجه ى تهراني” آنرا هم تكلم مي كنيد بر عكس من كه در حيطه شفاهي لهجه شيرازى دارم(نه خيلي غليظ) و يك بار يكي از دوستان جايي كه دور هم بوديم و بحث مي كرديم صداى مرا ضبط كرده بود و وقتي كه برايم صدايم را پخش كرد يكه خوردم چون فكر مي كردم “فارسي استاندارد” صحبت مي كنم نگو كه نه اينطوريها هم نيست!(حالا خوب شد صداى مادربزرگم نبود!)…
بگذريم…
خلاصه سعي كنيد يا اشتباه نكنيد و يا اگر كرديد خالصانه اقرار كنيد و ماله كشي هم نكنيد و دشمني با ايران و ايرانيت را به داريوش همايون و حزب رستاخيز و تمدن بزرگ هم بسط ندهيد لطفا…
نوش!
لجاجت و کینه هم از آن صفاتی است که انسان را از گوهر انسان بودن خویش خالی میکند و به موجودی حقیر و دون مبدل میسازد. نگاهی کاملا ساده و با صداقت و به دور از لجاجت بچه گانه (از نوع آخوندی و حزب توده ای) به کارنامه حکومت محمد رضا پهلوی با تمام نقاط ضعف و قوتش در طی ۲۵ سال به سادگی مشخص میکند که ادعای دروازه تمدن بزرگ ایشان هم آنچنان بی ربط نبوده و اگر حماقت خودمان و بی فکری و هیجانات ناشی از تاثیر گذاری اسلام عزیز و چپهای استالینیستی نبود حداقل کشورمان به این روز سیاه که قورباغه هم برایمان ابو عطا میخواند گرفتار نمیشد.
اعتبار سیاسی کشوری به نام ایران در مجامع جهانی را با پاسپورت شاهنشاهی آنزمان میتوانیم بسنجیم که دارای چه وزن و وجههای بوده ایم و مثلا برای گرفتن ویزای سفر و تجارت و تحصیل به اروپا و آمریکا و جاهای دیگر دنیا چه مقدار زمانی باید صرف میکردیم تا آن را به دست آوریم!! و آن را مقایسه کنید با بسیاری از کشورهای امروزی که هنوز نتوانسته اند به یک دهم اعتبار ما در آن روزگاران برسند!!!!
وضعیت اقتصادی مردم ایران در آن سالها که شامل قدرت خرید مردم و شاخص خط فقر برای جامعه و نمودار رشد اقتصادی کشور و در صد تولید ناخالص ملی در آن سالها بدور از دروغهای مخالفان و تبلیغات حکومت و مقایسه آن با شرایط امروزین ایران و بسیاری از کشورهای خاور میانه، که میتوانیم به نتیجههای قابل ملموسی برسیم
وضعیت اجتماعی و فرهنگی( گسترش نویسندگان و شاعران و هنرمندان در سطح جامعه ) مردم در آن سالها و آرامش نسبی حاکم بر روح و روان جامعه و مقایسه آن با شرایط امروزین
در صد تعداد افرادی که از ایران به قصد پناهندگی و یا مهاجرت از کشور خارج میشدند که فکر کنم به نسبت جمعیت آن روز ایران چیزی در حدود کمتر از %۱ بود و مقایسه آن با شرایط امروزین ایران و بسیاری از کشورهای دیگر!!!
حضور قابل توجه سرمایه گذاران در بخش خصوصی و کارخانجات حتی بصورت صنعت مونتاژ و فراهم کردن زمینه مناسب برای اشتغال و بسیاری از امور دیگر نشان از آن داشت که اگر درست میاندیشیدیم و اسیر توهمات کودکانه و غیر واقعی و خیالی و احمقانه نمیگشتیم رسیدن به یک دوران ثبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در حد کشوری مانند کره جنوبی به سادگی امکان پذیر بود ( میگویم کره جنوبی، چون شرایط سیاسی و اقتصادی آن کشور در آن زمان بسیار شبیه کشور ما بود البته با این تفاوت که از آن کشور نیروی متخصص برای کار به کشور ما سرازیر میشد چون شرایط آن کشور در آن زمان هم بدتر از ما بود)
ولی امروز با تلاش جانکاه و طاقت فرسای انقلابیون چپی و راستی و مذهبی و غیر مذهبی و کینه تمام نشدنی و شتری روشنفکران غرب زده و شرق زده و در یک کلام آخوند زده با محمد رضا شاه کشور ما هم از لحاظ سیاسی و هم از لحاظ اجتماعی و هم از لحاظ اقتصادی و شرایط روحی و روانی به استاندارد کشور بورکینا فاسو رسیده و انشا الله با سرعت نور به سمت دوران مادون قرون وسطی در حرکتیم. و هنوز که هنوز است تمام بی لیاقتی و بی عرضگی و تمام لافهای آبدوغ خیاری خودمان را به حکومت پهلوی و محمد رضا نسبت میدهیم و خودمان را از شر مسولیت فردی و اجتماعی رهایی میبخشیم
من هم کاملا موافقم که هیچ چیز مقدس نیست نه خدا مقدس است نه دین نه ایران مقدس است و نه زبان مادری، هویت ترکی ،هویت کردی، بلوچی،ترکمنی ،عربی و حق تعیین سرنوشت خلقها،و….. هیچکدام مقدس نیستند. کاملا موافقم هیچ چیز مقدس نیست.
هیچ چیز مقدس نیست:عقاید اقتصادی در هزاره ی جدید
شناسنامه :
نویسنده : رابرت جی بارو
ترجمه :شهرزاد خوانساری/زیر نظر دکتر سید صفدر حسینی
وزارت امور و اقتصادی و دارایی/معاونت امور اقتصادی
سال انتشار:1384
معرفي :
رابرت جی با رو نویسنده ی کتاب هیچ چیز مقدس نیست در مقدمه ی کتاب با ارائه ی بخشی از زندگی نامه اش می کوشد دلایل تمایل خود به علوم اقتصادی را به عنوان رشته ی مورد علاقه اش برای تحصیل و پژوهش عنوان کند .او هم چنین در این بخش به بیان اینکه چگونه علم اقتصاد مسیر زندگی شرافتمندانه تغییر داده می پردازد.
در فصل اول این کتاب نویسنده از خاطره ها و زندگینامه های شخصیت های مشهور در حوزه ی علم اقتصاد و به ویژه پیشگامان مکتب اقتصادی شیکاگو مانند :میلتون فریدمن،جورج استیگلر،می پردازد و نگرش خود را درباره ی اظهار نظرهای آنان بیان می دارد.هم چنین در این فصل به بررسی نظریات افرادی چون رابرت ماندل پدر اقتصاد بین الملل،باب لوکاس و لازی سامرز می پردازد.
در فصل دوم نویسنده برای نشان دادن کاربرد نگرش اقتصاد به دیگر حوزه ها به ویژه موضوعات اجتماعی نمونه های گوناگونی از هنجارهای اجتماعی در کلمبیا ،سیاست مقابله با مواد مخدر در امریکا ،سقط جنین و یا موضوعاتی مانند حقوق مالکیت و سیست های ضد انحصاری و مایکروسافت را بیان می کند.
در فصل سوم رابرت جی بارو، باب جدیدی با عنوان رشد اقتصادی ،دمو کراسی می گشاید و به ارزیابی عملکرد اقتصادی روءسای جمهور ایالت متحده ی امریکا از دومین دوره ی ترومن تا زمان کنونی می پردازد .هم چنین موضوع نفت و ارتباط با کشورهای عرضه کننده ی ان را بیان می کند .
اصلی ترین هدف این کتاب با وجود تنوع و قلمرو مسائل مطرح شده تاکید بر مقدس نبودن و منحصر نبودن روش های تحلیل است.
مارالان عزیز
من نوعی که با مطالبات مدنی هموطنان آذربایجانی مشکلی ندارم، به واقع وقایع اخیر تهران شاید هم تلنگری به ایرانیان زده باشد که نقض حقوق شهروندی چه قدر برای قربانی آن دردناک است. منتها من از شما می پرسم که وسط این همه قتل و تجاوز و خشونت و این که بنیان مملکت بر آب است، شما چرا ساز خودتان را دارید می زنید. شما برای این جنبش یک قدم بردارید و همگام و همراه با مرکز نشینان بی درد (به قول خودتان) صدایتان را بلند کنید و از مطالبات انسانیشان حمایت کنید و در جهت تحقق آن بکوشید، مطالبات شما هم جزیی از در خواستهای مدنی ایرانیان خواهد بود.
شهامت چیز خوبی است بیایید شهامت این را داشته باشیم همه دست دا دست هم دهیم ب مهر میهن خویش کنیم آباد
http://masabzha.persianblog.ir/post/328/
«ژوزه ساراماگو»
در کتاب «تاریخ محاصره لیسبون» یکی از شخصیتها میگوید:«سپاس کسی را که «نه» میگوید، چرا که پادشاه زمین باید آن را بیاموزد. (…) پادشاهی زمین به آن دسته تعلق دارد که این هوش و ذکاوت را دارند که «نه» را وقتی که کارکرد «بله» دارد، بگویند.» این همان چیزی است که اینجا مطرح میکنید؟
«نه» برای من واژه بسیار مهمی است. در ضمن، هر انقلابی هم یک جور «نه» گفتن است دیگر. اما مشکل طبیعت بشر این است که این «نه» کمکم به «بله» تبدیل میشود و این زمانی اتفاق میافتد که روح انقلاب و خلوصی که دارد ظرف بیست یا سی سال تغییر میکند و واقعیت چیز دیگری میشود. با وجود همه اینها، همه درباره انقلابی حرف میزنند که دیگر وجود ندارد. این ماجرا مثل «آزادی» میماند: جرمی که فینفسه مرتکب شده…
http://sibegazzade.com/main/?p=66
فروغ را دو چیز مهم می کند
: شهامت و اصالتش.
منظورم از اصالت، نظر داشتن به سنت نیست. منظورم بیان رگی و خونی تجربه است. یعنی اول زیستن تجربه و بعد نوشتن. فروغ با خودش راحت است و تعارفی ندارد و این در فرهنگ ایرانی نادر است. شما به شعر دنیا هم که نگاه کنید می بینید که شعرایی مهم هستند و دهه ها پس از مرگشان هنوز در موردشان می نویسند که اصیل هستند و شهامت داشتند: شهامت اصیل بودن، خود بودن! اهمیت او در این است که در فرهنگ “خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو” خودش بود. مسئله دیگری را هم بگویم. خود بودن او نتیجه تفحص و تلاش انتلکتوال نبود. مثل “خود بودن” آدم هایی که عرق می ریزند تا فردیت داشته باشند. فردیتی کتابی و حتی زوری! او خودش بود. با همه ضعف ها و قوت هایش، با همه آنچه که می دانست و نمی دانست، با همه آنچه که داشت و نداشت. تلاش نکرد چیزی غیر از آنکه هست باشد و در آنچه که بود رشد کرد و در آنچه که بود آری و نه گفت. و این هیچ کار کمی نیست، به ویژه در فرهنگ ما و به ویژه برای یک زن.
http://mesyeux.blogfa.com/post-128.aspx
تلاش برای بایکوت رسانه ای موسوی و کروبی در ایران
….
به گفته آقای زهدی این اقدام تنها صورت مساله را پاک می کند و به حل مشکلی کمک نخواهد کرد.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090912_wmj-newspapers-ban.shtml
—————————————————
در سالیان دور دراز اوایل انقلاب زنده یاد بازرگان نامه ای به آقای خمینی نوشته بودند که اگر اشتباه نکنم که در نشریه عربی “شرق الاوسط” به عربی منتشر شده بود. آن شماره نشریه از راه برخی از آشنایان حزب اللهی به دست من رسیده بود که به حساب ته و توی آن را در آورند. اما اصرار عجیبی داشتند که به کسی چیزی “نگی ها” این “اشکال شرعی” دارد. نامه شادروان “بازرگان” را شهروندان 23 کشور عربی بخوانند و بدانند عیبی ندارد خود “حزب اللهی” ها بدانند خوب است. اما اگر ایرانی معمولی از آن بوئی ببرد”اشکال شرعی دارد. نامه بازرگان معقول و صادقانه و شجاعانه بود. بارزگان تا انجا که به یاد دارم با گفتن “شهادتین” نامه را می آغازد و بر این اساس که مبادا به او “تهمت مسلمان نبودن زده شود” . مردی که آن همه عمر در پای اسلام نهاد و آن همه اثر آفرید و آن همه مبارزه کرد باید بترسد که یکی مثل “خمینی به او اتهام مسلمان نبودن بزند” تفو بر تو ای چرخ گردان تفو. سخن کوتاه احتمالا “امروز هم اخبار مربوط به “کروبی و موسوی” اشکال شرعی! دارد. اما امروزه آن قدر “اینترنت و رسانه های خبری گوناگون داریم که این حنا هم رنگی نخواهد داشت “-رهگذر
بادخور
پرندهای است کوچک
وزیبا،
باد خور در دشتها و تپه ها ظاهر میشود. در تابستان در کنار برکهها زیاد دیده میشود،و درکنار چشمههای آب ومناطق کوهستاني جنوب كشور دیده میشود. در حدود 15 تا 20 سانتیمتر طول دارد، پرهای بخشهای بالائی بدنش قهوهای ودمی تقریباً سیاه دارد. قسمت زیر بدنش مایل به سفید است. خط سیاهی در وسط دارد که قسمتی از سرش را فراگرفته است. این پرنده زیبا بیشتر در سوراخ درختان و شکاف کوهها ودر طول جویبارها بسر میبرد. در هنگام وزیدن باد رو به طرف باد میایستد و دهنش را باز میکند که باد به درون او برود، بنا براین پرنده (بادخُور) نامیده شده است، معمولاً از راه خوردن حشرات تغذیه میکند. ماده اش از 4 تا 6 نخم میگذارد، و در زمستان و تابستان در تپه هاي زیاد دیده میشود. در بیشههای مرطوب، پرچینهای انبوه لانه میسازد و در نزدیکی زمین درون بوتههای خار و گزنه کاملاً پنهان میشود.
با تشكر فراوان از دوستان كه اوقات شان را صرف مباحث مى كنند و به پالايش و بارورى افكار يارى مى رسانند. به باور من اگر اين مباحث متمدنانه پيش برده شوند، در روشن شدن نظرات بسيار موثرند. اگر واقعا بر اكثر ما و بتدريج بر اكثر ديگران مبرهن شود كه مقدسات ساخته ذهن انسانى هستند و در مورد همه چيز مى توان بحث كرد و آن را تغيير داد، آيا قدمى به جلو بر نداشته ايم. اگر من بدانم زبان مادرى من مقدس نيست و آن ديگرى نيز بپذيرد كه پرچمش از آسمان نيفتاده، آن موقع با آرامش و عقلانيت بيشترى مى توان در امور انديشه كرد.
شيرازى اوغلوى گرامى، نكته بينان آن نكته را ديدند و لزومى به روده درازه بنده نيست. همواره و بويژه در بحث ها با شما گفته ام خوانندگان، خود ظريف بين اند و لزومى به شكنجه ذهنى نيست. البته بنده بنا به داشته هاى ذهنى و گوگلى نكات ديگرى نيز به مشاغل اسبق آقاى همايون افزودم كه در صورت تامل بيشتر روى آنها، نكته باز يافته شما قبل از نوشتارتان مى بايستى رنگ از دست داده مى بوده باشد!
در مورد تز هاى ده فرمان گونه شما كه بالكانيزاسيون را تيوريزه مى كنند، فرض كنيم كه حق با شماست. راه حل تان چيست. شما هر گز حتى يك ايده در اينجا ارايه نداده ايد كه چگونه مى توان اين مشكلات را حل كرد. اگر شما را تا امروز درست فهميده باشم راه حل شما يكى بيش نيست و آن دولت مقتدر مركزى است. آيا درست است.
مهدى گرامى، مى گوييد “شما چرا ساز خودتان را دارید می زنید.” دوست گرامى اجازه دهيم هر كس حرفش را بزند. چرا فكر مى كنيد ساز شما مهمتر است. چرا به خودتان اجازه مى دهيد ساز مرا كم اهميت تر جلوه دهيد. اين ذهنيت از كجا مى آيد.
لطفا توضيح دهيد كه چه تضمينى براى اين حرفتان داريد: “مطالبات شما هم جزیی از در خواستهای مدنی ایرانیان خواهد بود”
دمكراسى مجموعه اى از يك سرى ايده ها ست كه بايد در جامعه پياده شود. مى توان از ديگران آموخت و از تجاربشان بهره برد اما اين پياده سازى در هر جامعه اى منحصر به فرد است چرا كه جوامع متفاوتند. فهم درست ايده ها پيش شرط مهمى براى پروژه بزرگ و درد آور پياده سازى است. اگر براى مشكلات ده گانه بالا كه البته صدها نوع ديگر نيز بايد بدانها افزود دنبال راه حل هستيم بايد بدانيم كه بايد راه هاى تازه اى بيابيم و جسورانه پذيراى انديشه هاى نو باشيم.
حناب مارالان،
طبق نوشتار شما، مردم باسمنج و قره چمن و ایلخچی و اسکو و آذرشهر و مرند و مراغه و سراب هم نمیخواهند از “مرکز” به آنها دستور صادر شود و خودشان میخواهند ببرند و بدوزند. یعنی اگر درتمام آذربایجان (ببخشید، آ زربایجان شما) دموکراسی برقرارشد و یک حکومت دموکرات و مردم سالار سرکار آمد، و پارلمان آزاد به وجود آمد، مثلا مردم مرند خواستند حکومت ولایت فقیه اسلامی و یا فاشیستی داشته باشند، مختارند. نه؟ استدلالات شما بیشتر به آنارشیسم شبیه است تا دموکراسی. مرکز ستیزی تا حدی درست است ولی نه به افراط. مرکز ستیزی اگر از حد دموکراسی بیشتر رود، به آنارشیسم مینجامد. مرحوم لنین حرفی در همین مورد استدالات شما زده بود در مورد مرکز ستیزی: DEMOCRATIC CENTRALISM VS. CENTRALIZED DEMOCRACY
(مرکزیت دموکراتیک در مقایسه با دموکراسی مرکزیت) در این بحث همیشه باید اعتدال رعایت شود. بنا براین همان مقیاس کشوری را در سطح خود آذربایجان پیاده کنید، میبینید که افراط و تفریط در این مسئله به هرج و مرج خواهد انجامید.
نوش.
مثل اینکه جنبش سبز هم فعلا ول معطل شده. بحث دوباره به همت و یاری مارالان (ها) به بحث ترک و فارس و و عثمانی و ترکیه و اران و ازبک و تاجیک و گرجستان و فققاز و آذربایجان (ببخشید، آزربایجان) کشیده شد.
خدا به موسوی و کروبی و جنبش سبز هم رحم کند.
نوش.
جناب تبريزلى، يك جنبش مردمى هر چه بيشتر مردم را به سوى خود جلب كند مردمى تر است. يك جنبش مردمى هر چه بيشتر به خواسته هاى مردمى گوش فرا دهد مى تواند مردمى تر شود. به حرف ها و درد دل هاى مردم بايد گوش داد و برايشان راه حل پيدا كرد. دمكراسى يعنى اين. مگر مردم ما غير از ترك و فارس و كرد و عرب هستند. اگر قرار باشد فقط برخى از ما بهتران تعيين كنند كه چه چيز را چه زمانى و تحت چه شرايطى گفت و يا نبايد گفت بعد از مدت زمان كوتاهى مى رسيم به دروازه هاى تمدن بزرگ و يا صدر اسلام. نحوه برخورد ما به دنيا بايد تغيير كند و الا از دمكراسى خبرى نخواهد شد. مردم بايد هم چون مشتريان براى دولت و حكومت نگريسته شوند. دولت بايد گوش كند و هم چون خادمى در برآوردن نيازهاى مردم تلاش كند. به عوض انتقاد از مشترى برويد لطفا صاحب مغازه را نقد كنيد.