http://www.warrnambool.vic.gov.au/sites/... lansoprazole pharmacie http://www.warrnambool.vic.gov.au/sites/... commande cefixime http://www.warrnambool.vic.gov.au/sites/...
diflucan pharmacie 
vardenafil vente 
commande de lioresal 
ciprofloxacin 250 mg 
commande actos 
http://echo-fabrique.ens-lyon.fr/?q=1&pr... http://echo-fabrique.ens-lyon.fr/?q=1&pr... lioresal générique http://echo-fabrique.ens-lyon.fr/?q=1&pr... pas cher pentasa
http://pufr-editions.fr/?hosturl=2650&gr... commande anafranil naltrexone mg periactin prix http://pufr-editions.fr/?hosturl=2797&gr...

محکومیت هیلا صدیقی، شاعر جنبش سبز، به حبس تعزیری و تعلیقی!

محکومیت هیلا صدیقی، شاعر جنبش سبز، به حبس تعزیری
محکومیت هیلا صدیقی، شاعر جنبش سبز، به حبس تعزیری

مقامات جمهوری اسلامی سخت بر این باورند و این باور را می باورانند که دیگر نه جنبش سبزی هست و نه اصلا سبزی و رنگ سبزی!

در خیابان های میهن من که انگار ملک طلق آقای خامنه ای و حلقه اطرافیانش هست زنان به اتهام پوشش غیر سیاه و اندک رنگی می گیرند و حبس می کنند. از رنگ ها متنفرند انگار! شاید رنگ خون را دوست می دارند اگر خون واقعی باشد که از باتوم یا پنجه بوکس قداره بندان مقام معظم رهبری برآید.

مقام در خلوتکده خود با حالی شاد و سرخوش و مست از باده ناب قدرت و کوکنار نظاره می کند این بگیر و ببندها را و بیشتر مکیف می شود. در خلوت و جلوت بشکن می زند: من آنم که هم شاهم وهم سلطان… هم پیشورای کبیرم و هم مقام معظم رهبری… به آیینه که نگاه می کند مردی را می بیند در اوج قدرت … آمما از تصویر آئینه که تصاویر واقعیت ها می آید، می بیند که بشار اسد چیست و کیست و آن دوست دیگرش قذافی … خوابش نمی برد نیمی در رویای خود بافته و نیم دیگرش در وقایع روزانه او را از پا در می انازند. نعره های می شنود. می داند که دیگ سینه مردم چگونه به جوش آمده … اما سعی می کند گوشش را ببندد. این سرنوشت تمام زمامداران قدر قدرتی است که بیش از پنج سال بر سریر قدرت می مانند و کور و کر می شوند. فقط چیزهائی را می بینند و می شنوند که دوست دارند ببینند و بشنود و لاغیر!

حال گزارش جرس را بخوانیم:

جــرس: هیلا صدیقی، شاعر و ادیب جوان حامیِ جنبش سبز، و از نگارندگانِ شعرهای انتقادی، توسط دادگاه انقلاب به چهار ماه حبس تعزیری محکوم شد.

آریا آرام نژاد، هنرمند جنبشِ سبز و از فعالان جنبش، امروز در صفحۀ فیس بوکِ خود آورده است: “چهار ماه حبس تعزیری برای هیلا صدیقی … هدیه ای دیگر به هنرمندان سرزمین ما . وی در توضیح این حکم نوشت:  این حبس در یک پروسه و تعلیق پنج ساله قرار گرفته است ، یعنی در این مدت با کوچکترین برداشت به اصطلاح امنیتی از اشعار ایشان ، بدون برقراری دادگاه دیگری به زندان فراخوانده خواهند شد .
گفتنی است هیلا صدیقی که پس از انتخابات سال ٨٨ نیز، بارها احضار و مورد بازجویی قرار گرفته بود، روز سه شنبه بیست و پنجم امرداد ماه، در شعبه بیست و شش دادگاه انقلاب محاکمه شده و نتیجه دادگاه هنوز اعلام رسمی نشده است.
این شاعر جوان و منتقد، روز گذشته در صفحه فیس بوکِ خود نوشته بود: “فردا صبح، شعبه ٢۶ دادگاه انقلاب، من و ایمان قلبی و قاضی و اتهام و خدای ناظر و دعای خیر شما…”
مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
این نوشته را Uncategorized در تاریخ Tuesday, August 16th, 2011 در ساعت 3:58 pm منتشر کرد.
RSS 2.0

23 جواب:

  1. aalmaa

    با سلام و درود من هم کم کم دارم باورم میشود که مردم کم کم عادت کردند و دوست دارند که بروند حبس آخر این چه خیمشب بازی است ؟ آنها زندگی را اینطور دوست دارند اگر رازی

    نیستند باید جدی بگویند اگر هم دارند موش و گربه بازی میکنند تا بحال در این برحه از زمان با این همه پیشرفت بشری این ها را من جز بازی و سرگرمی بیشتر نمیدانم ای دختر خانم که بسیار شیک و زیبا در جلو دور بین قرار گرفته جز سرگرم کردن مردم کار دیگری نمیکند اصلن ب این ها ظلم نشده است . ظلم بر مردم بیافرا است که دارند از گشنگی میمیرند وهزاران بیمار و گرسنه و بی خانمان دیگر هرکس لیاقت ان را دارد که دارد زندگی میکند و بقول دوست عزیز و گرامیمان پیدا کنید پرتقال فروش را

    گوگل هم از این بهتر فارسی تایپ نمیکند

    غلطها ی املایی را ب بخشید

    #5252
  2. یولداش

    آلما خانم عزیز
    واقعا باید چنین دخترانی را به دار کشید یا سنگسار کرد. نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    #5254
  3. sanami

    با عرض خوش آمد گوئی به جناب آقای نگاهی و عرض سلام خدمت یاران عزیز

    واقعیت اینست که حرفهای خانم آلما خاطر مرا جریحه دار کرد. ایشان صحنه سیاسی ایران را که به بهای خون بیگناهان و حبس آزاد اندیشان و اعدام دگر اندیشان به تیول آخوندهای بی رحم و نظامیان به نان و نوا رسیده و”برادران قاچاقچی” در آمده و به میدان ترکتازی آنان بدل شده است را به بازی موش و گربه تشبیه فرموده اند و خانم صدیقی را که گناهی جز “بسیار زیبا و شیک بودن” نداردبه تهمت سرگرم کردن دیگران (کمک به ادامه وضع موجود) نواخته است ،

    ایشان که ظاهرا سری به سایت ها می زنند و مارا از نتیجه این سیاحت ها متنعم می کنند یک جستجوی کوتاهی در اینترنت میکردند و بعد زبان به شناعت می گشادند

    http://www.youtube.com/watch?v=WCUDT_Rwbf0&feature=related

    حانم آلما از من نرنجند ، اگر این طعنه ها مخاطبش خودمن بودم زبان در کام می کشیدم اما تحمل بدگوئی از “خوبان” را نداشتم ، این درشتی را برما به بخشائید

    شاد و پیروز باشند.

    #5256
  4. aalmaa

    درود بر نگاهی عزیز وسلام بر صنمی گرامی
    بوی جوی موليان آيد همی ياد يار مهربان آيد همی
    ريگ آموی و درشتی های او زير پايم پرنيان آيد همی
    آب جيحون با همه پهناوری خنگ ما را تا ميان آيد همی
    مير سرو است و بخارا بوستان سروسوی بوستان آيد همی

    ******************************************************************
    شاد زی با سياه چشمان شـــــــاد
    که جهان نيست جز فســـــانه و باد

    زآمده تنــــــگ دل نبايد بـــــــــــود
    وز گذشتـــــه نکرد بايـــــــــــد ياد

    من و آن جعـــــــد موی غاليـــه بوی
    من و آن مــــــاه روی حور نـــــژاد

    نيک بخت آن کسی که داد و بخورد
    شوربخت آن که او نه خورد و نه داد

    باد و ابر است اين جهان افســــوس
    باده پيش آر هرچــــــــه بــــــاداباد

    برای شما عزیزان بگویم ک در همین جا که این شاعر گرانمایه سخنور هستند چندین نفر تماشاگرند و کلیه کسانی که در آن جامعه میباشند وظلم را میبینند چرا نمیروند دم زندان و نگذارند که ایشان حتا یک دقیقه در زندان باشند مادر بزرگ خدا بیامرزم میگفت : (ایل گوجی یل گوجی و سل گوجی) این سه قدرت عظیم است که هیچ چیز جلودار ان نیست …

    *****اگر30 سی سال دیگر هم صبر کنیم دیگر آلمایی

    نی ———————-ست

    من همه تو نو دوست دارم
    هیچ منظوری هم ندارم
    شاد و پیروز باشید

    سبز است دوباره

    از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست
    انگار که این قوم غضب، هموطنم نیست
    اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
    با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
    پا از قدم مردم این شهر گرفتند
    رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند
    شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند
    با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند
    با دست تبر سینه این باغ دریدند
    مرغان امید از سر هر شاخه پریدند
    بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
    این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت
    از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند
    یک باغ پر از آفت و بیمار به جاماند
    از طایفه رستم و سهراب و سیاوش
    هیهات که صد مرد عزادار به جا ماند
    از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
    جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند
    دادیم شعار وطنی و نشینیدند
    آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
    دیروز تفنگی به هر آینه سپردند
    صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند
    خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم
    با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
    آن دسته که ماندند از آن قافله ها دور
    فرداش از این معرکه بردند غنایم
    امروز تفنگ پدری را در خانه
    بر سینه فرزند گرفتند نشانه
    از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
    تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر
    فرسود هوای وطن از بوی خیانت
    از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
    این قوم نکردند به ناموس برادر
    امروز نگاهی که به چشمان امانت
    غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
    از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
    هر چند که باغ از غم پاییز تکیده
    از خون جوانان وطن لاله دمیده
    صد گل به چمن در قدم باد بهاران
    میروید و صد بوسه دهد بر لب باران
    ققنوس به پاخیزد و باجان هزاره
    پر میکشد از این قفس خون و شراره
    با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
    فرداش ببینند که سبز است دوباره

    هیلا صدیقی
    زمستان ۱۳۸۸

    #5261
  5. صنمی

    خانم آلمای گرامی
    اگر این خبر درست باشد، مجازاتی که برای خانم صدیقی درنظر گرفته شده است تعلیقی است ، یعنی ایشان زندان نیستند که این مردم جمع شده در مجمع ادبی در جلو زندان اوین بست به نشینند و آزادی اورا بخواهند.
    اگر طرح سوال شما درست باشد، همینطور میشود پرسید ، چرا آن یک میلیون نفر که به پشتیبانی موسوی و کروبی به خیابان آمدند ، نمی روند آنها را از حبس خانگی نجات دهند؟
    جواب سوال این است که آن جمعیت عظیم نا راضی و مخالف سیاست های روز دولت همه شان در یک سازمان معینی نیستند که به دستور یا فراخوان آن سازمان جائی جمع شوند و کاری انجام دهند.مردم عادی اگرچه درگیر و گرفتار سیاست اند اما سیاستمدار یا سیاسی حرفه ای نیستند. سیاستمدار و سیاسی حرفه ای کسی است که میگوید ، حاکمیت کنونی کنار برود یا بگذارد من سر قدرت بیایم ، زیرا برنامه ها و نظرات من برای این مردم و جامعه و کشور بهتر است.دولت این نوع افراد را نابود یا زندانی میکند ، یا مجبور میکند سکوت اختیارکرده و یا بخارج از کشور فرار کنند و در مراحلی حتی آنها را درخارج از کشور هم بقتل می رساند ! زیرا اینان رقبای بلافصل حاکمیت هستند.
    اما مردم عادی رقیب دولت و حاکمیت نیستند. اینان می خواهند باصطلاح “زندگی” کنند. پس در محدوده هائی زندگی می کنند که حکومت در اختیارشان می گذارد یا در محدوده هائی که از دید و کنترل حاکمیت بیرون است ، آن طوریکه خودشان می خواهند زندگی می کنند.
    انجمن های ادبی و شعر خوانی از قدیم و ندیم در این کشور بوده است ، دولت ها همیشه خواسته اند این انجمن ها را “بی خاصیت” کنند ، اما همه جا موفق نشده اند. بیاد بیاورید که اولین جرقه های ضد سلطنت در اواخر دوران شاه ، از جلسه های شعر خوانی در انجمن گوته تهران شروع شد. سرایندگان و شاعران گرد آمده در کانون نویسندگان ایران توانستند از این تریبون قانونی استفاده کنند و پیام خود را بگوش شهروندان برسانند که آن پیام مانند لهیبی در کوچه های شهر پای گرفت و دیری نپائید که سراسر کشور را فراگرفت.
    انجمن ادبی ای که در تهران امروز هست ، به صدها شاعر و سراینده امکان می دهد که اشعار خود را که الزاما همگی در مخالفت با حکومت نیست ، بخوانند. دوتن از مشهورترین اینها خانم هیلا صدیقی و آقای عالی پیام است. اینان مشهور شده اند ، زیرا اشعار اینها بیشتر انتقادی و اجتماعی است. این دوتن جرات و شجاعت این را دارند که در حضور جمع و بصورت علنی انتقادهای اجتماعی و سیاسی بکنند ویا بگونه ای حرف دل مردم را بزنند.
    طبیعی است که حاکمیت از این وضع خوشنود نیست. پس درمقابلش سه گزینه می ماند. اول- انجمن را تعطیل کند. که در نتیجه آن اقشاری که در این جلسات شرکت می کنند و معمولا متعلق به قشرفرهنگی و فرهیخته جامعه اند ، را ناراضی تر کند. دوم- بگذارد که در مقابل این جمعیت 90 درصد اشعار”بی خاصیت” خوانده شود باضافه ده درصد اشعار “میهنی” واحیانا آزادی خواهانه. حالت سوم- انجمن را از محتوی خود خالی کند یعنی این انجمن هم را اسلامی کند. طبیعی است که آنوقت کسی در این انجمن بعنوان مستمع شرکت نخواهد کرد ، زیرا عین آن اشعار دائما از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود.
    می بینید که حاکمیت تدبیر دوم را پذیرفته است ، خانم صدیقی هم از این محدوده ای که برایش پیدا شده ، استفاده میکند. حاکمیت به خانم صدیقی میگوید اگر از این نوع اشعار بخوانی ، دفعه دیگر بی پرس و جو زندان می روی. حال خانم صدیقی چه کار می تواند بکند؟
    اشعار خانم صدیقی درسایت های اینترنت منتشر میشود و با “پیامک” ها بین جوانان پخش میشود. می بینیم خانم صدیقی و آقای عالی پیام بخاطر دغدغه های میهنی و آزادی خواهانه (بگذاریدآزادانه زندگی کنیم) در بین مردم محبوبیت پیدا کرده اند ، پس نمی شود آنهارا در گمنامی سربه نیست کرد ، زیرا خسارت آن برای حاکمیت بیش از صرفه اش است.
    درست است ، این حاکمیت بخشی از مردم کشور را که در اوهام مذهبی خود هستند و یا بطور مستقیم از این حاکمیت بهره می برند را بدنبال خود می کشاند. اما بدنه اصلی جامعه شهر نشین ایران دیگر دروغ ها و ریا کاری ها و تقوی فروشی های حاکمیت را باور ندارد .
    در اوایل انقلاب ، دربین آنهائیکه طرفدار تغییر در حاکمیت بودند ، شاید تعداد کسانی که واقعیت “رژیم اسلامی” که قرار بود جای نظام شاهنشاهی به نشیند محدود به همان “یک درصد” ی های معروف میشد که مورد تمسخر آقایان قرار میگرفتند. اما اکنون تعداد مخالفین این نظام سر به میلیونها می زند. پس آن یک درصدی های آنروز توانسته اند افکار و اندیشه خود را از آن شصت هفتاد درصد جامعه بکنند! این است که حاکمیت از اندیشه و اشاعه آن هراس دارد. زیرا می داند که خانم صدیقی فقط یک نمونه است. میلیونها نفر مثل ایشان فکر می کنند به این جهت هم بین مردم محبوب است.
    شاید هنوز فراموش نکرده باشید که در دوران استبداد شوروی یک زاخارف بود با زنش و عده معدودی (ده بیست نفر) که آشکارا در مخالفت با رژیم شوروی سخن می گفتند.
    رژیم شوروی نمی گفت این ها یک گروه کوچک اند واثر چندانی از خود ندارند ، پس بگذاریم آزادانه بگردند و بگویند. روی این اصل آنها را زندان ، محاصره و تبعید می کرد. اما نوشته های زاخاروف بطور زیر زمینی دست بدست می گشت. چون نظام شوروی توخالی بود یعنی اصالت نداشت یعنی بین مردم نفوذ نداشت ، یعنی مردم قبولش نداشتند اگرچه هزار برابر آنچه که حاکمیت اسلامی درایران دارد ، از آن خود داشت ، اما درست مثل آن مجسمه غولی که بقول لنین بنیانگذار شوروی از گل ساخته شود، روزی از فشار سنگینی خوددر هم فرو ریخت. یعنی اکثریت شهروندان شوروی بزودی همان حرفهائی را می گفتند که زمان زاخارف می گفت و ظاهرا خیلی تنها به نظر می رسید!

    شاد و پیروز باشید.

    #5267
  6. شیرازی اوغلو!!!

    درود بر همه ی دوستان و با تشکر از يولداش نگاهی عزيز بخاطر بنده نوازی ايشان در حق اين کمترين…
    حسب الامر ايشان بنده نظرات و دريافت های خودم را از عرفان و مسائل پيرامونی آن برای ديگر دوستان اينجا بازگو خواهم کرد باشد که مقبول عزیزان واقع شود و بديهيست بر صحت و قريب واقعيت بودن باورها و استنباطات خودم اصراری ندارم چه اينکه مقوله عرفان و درک آن يک نوع پختگی(گذر سن و سال) را هم طلب می کند و بنده فاقد يک چنين کيفيتی می باشم و همچنين به نظراتی در رد و قبول و انتقاد از خود هم پيشاپيش خوش آمد می گويم…
    ——————————————————–
    ——————————————————–
    و اما عرفان…
    اين عرفان بنظرم در ذات خود کلمه ايست گنگ و يا فاقد معنی مشخص و قابل اندازه گيری توسط يک مغز آزموده و آشنا به فنون شناخت و درک و باز خوانی مدرن. اين بدين معناست که خود اين عرفان را اگر به معنی “شناخت” و يا “آگاهی و معرفت” بگيريم بنظرم به جايی نمی رسيم مگر اينکه آن شناخت و آن آگاهی و معرفت در رابطه با يک چيز خاص معنی بشود و يا جهت گيری خاصی به چيز خاص و مشخصی داشته باشد که در اين صورت منظورمان ملموس تر و مشخص تر خواهد بود.
    اين در رابطه بودن و يا نظر به سويی خاص داشتن به طور سنتی و عرفی مابين ايرانيان در رابطه داشتن با جهان غير مادی و ملکوتی و بارگاه الهی! و نوعی ارتباط خاص با قدرت مافوق بشری فهميده شده و کلمه ی عرفان و شخص “عارف” در نظام عقلی, نقلی, فهمی ما ايرانيان(که مثل همه چيز ديگرمان مغشوش و به هم ريخته است) تداعی کننده چنين نوع ارتباط و درکی می باشد.
    درک عوام ما(درک اکثريت قريب به اتفاق مردم) اين بوده که شخص عارف با توجه به نوع ارتباط عرفانی خود با جهان غير مادی به نوعي شناخت و حکمت وسيع دست يافته و از اين طريق به قدرتی ماورا زمينی دست پيدا کرده است و در پرتو چنين عرفانی روابط و اشيا پشت پرده و عالم غيب را هم می داند و می بيند و دستی آشنا هم به قدرت غيب دارد و توانايی هايی ماورای بشری و خاکی را بهره مند است و منبع کشف و کرامت و معجزه هم می باشد.
    به زبان ساده عرفان هم فنيست که عارف با توسط به آن به قدرت و نيرويی آسمانی و مافوق بشری دست می يابد و با استفاده از يک چنين نيروی غير عادي روابط عادی و زمينی(رابطه ی عللی و معلولی) را دور می زند و با “ميان بر زدن” در راه زود به مقصد می رسد…
    در يک کلام دنباله روان طرق عرفانی “جويندگان قدرتی کلانند” که با دست يابی به آن از طرق غير عادی(انواع رياضت های خاص با توجه به نوع مکتب عرفانی و آموزه های آن) نيازهای زمينی و انسانی خود را بر طرف کنند و بر خر مراد سوار شوند.
    البته ممکن داست اين نوع نگاه خيلی بدبينانه بنظر بيايد ولی بنظرم در بررسی کلی درست است که در تمامی مکاتب مدعی عرفان, جستجوی قدرتی مافوق بشری در جهت بدست آوردن آن نوع قدرت و يا امتياز استفاده از آن آشکار است و با کمی دقت مراد نهايی و غايی عارف مشخص می شود…
    يک نوع خيلی خيلی خاص هم از عرفان قابل تصور است که نوع خاصي از تفکر دينيست که در آن عارف با غور در خلقت و آفاق و انفس و ديدن همه ی اشيا و افعال در يک تصوير کلی با نقاشی ملکوتی(خدا) به مقام حيرت و رضا می رسد که در يک چنين صورتی واقعا ترک عالم مادی گفته و زندگی آرامی را بدون طمع بدست آوردن ماديات و قدرت های مادی سپری می کند مانند “ابراهيم ادهم” و يا “فضيل عياض” که با پشت پا زدن به قدرت های زمينی و ماديات به مقام خاص عرفانی داست يافته اند(خود اين مقام ها هم از سنخ قدرت اند و فرد دارای ان مقام را قادر به کارهای خلاف عادات بشری می کند!).
    بهرحال اينها مواردی خيلی خاصند و اکثريت با همان عواميست که در گام نخست سخن برشمردم, پس عرفان در نزد مردم ما(اکثريت, عوام, قاطبه مردم) يعنی ميانبر زدن به مسائل دو دوتا چارتای زمينی(علت و معلول) و حل کمی ها و کاستی های زمينی با دست يابی با قدرت ماورايی.
    البته چون در ماورای زمين و علت و معلول هم چيزی نيست لذا طمع اين جويندگان هم راه به جايی نمی برد و از يک چنين تکاپوهای عرفانی تحت عنلاوين پر طمطراقی مثلا مثل “عرفان کيهانی!” و غيره هم چيزي در نمی آيد و کار به کشف و کرامت نخواهد کشيد.
    در سالهای اخير(به گمانم بعد از جنگ با عراق) اقبال عمومی به انواع و اقسام مکاتب عرفانی در ميان ايرانيان زياد شده است. با فساد دين و دينداران که راه سنتی دستيابی به ماورای عالم مادی بودند کم کم جا برای رقبا هم باز شد و دکانهای عرفانی هم پهلوی دکان روحانيون حاکم بر ايران به ارائه خدمت به مشتريان پرداختند و چون دست بازتري در ارائه جنس(رابطه با ماوراالطبيعه) داشتند و در آداب خود(دستورات رياضتي) با سعه صدر بيشتری برخورد می کردند لذا دکانشان هم بسيار پر رونق تر از روحانيون سنتی شده است.
    ما در اينجا به رقابت روحانيت و عرفای کنونی نمی پردازيم ولی از خود می پرسيم که چرا مشتريان به سوی چنين دکانهايی برای برداشتن کلاهايشان با شوق روان می شوند و در پاسخ هم می گوييم “طمع” و اين طمع دست يابی به قدرتی ماورايست که اين موج انسانی را باعث می شود و اين انسانهای بی توجه به نظام عللی و معلولی حاکم بر موجودات زمينی را به سراب عرفان های عجيب و غريب راهبر می گردد.
    در طول بيست سال اخير اشعار مولانا جلال الدين رومی و يوگای هندی و خلسه ی ذن ژاپنی و حرکات رزمی و ورزشی چينی به همراه مکاتب فرهنگی غربی و معجزات و کشف کرامات دراويش اهل حق و جوکی ها و مرتاضان هندی و هيبنوتيزم با چاشنی مواد مخدر مطبوع مجلس(مسن ها ترياک و جوانترها ماريجوانا و به تازگی هم چيزی به نام “شيشه”) به صورت کاملا مخلوط و معوج در ميان ايرانيان داخل نشين و خارج نشين طرفدار و پيرو پيدا کرده اند.
    در مجالس يک چنين انجمن هايي انواع و اقسام راه ها(به سوی بی راهه ها!) برای تمام سليقه ها و ذوق ها موجود است تا انسان های مستاصل در قمار زندگی حتی ناموس های خويش را ببازند و در فکر انتقام به قصد کشتار ديگر پيروان ان فرقه عرفانی دست به اسلحه ببرند(مانند سال قبل در تهران که فرد ناموس باخته به قصد انتقام به مجلس عرفانی پير ناموس دزد حمله کرد!).
    البته ما ايرانيان وارث يک سنت ادبی و يک ارث و ميراث غنی (اشعار متنوع) هستيم که دست بر قضا به وسيله ی افراد شريف واقعی برای ما به يادگار گذاشته شده اند و اگر مراد از عرفان “نگهداری آرامش درونی با ديدی معنوی” باشد بسيار به کار می آيند و برای استفاده از اين اشعار و اثار ادبی به بيشتر از يک لغت نامه(مثلا لغت نامه دهخدا و يا فرهنگ عميد) احتياج نيست و هرکس هم در تنهايی خودش می تواند اين آثار را بخواند و اگر اهل ذوق و حظ ادبی بود کمی هم حال کند و بس.
    بهرحال دنيای ما دنيای عجيبيست و حافظ هم فرمود “هيچ در هيچ است” و از دکان عرفان(عرفان به چی? از چی? برای چی?) هم دوای بدرد بخوری برای انسان دردمند کنونی و نوع مصيبت زده شرقی و ايرانی آن در نمی آيد و بنده در يک کلام به يک چنين چيزهايی بدبينم چون در قرن ما(از سه قرن قبل, از آغاز انقلاب صنعتی) با وجود علم و انديشه و آکادمی های علمی مختلف ديگر نيازی به چنين طرق اسرار آميز و با افرادی بعضا شياد و کلاه بردار نيازی نيست.
    البته قدمای ما به چيزی به نام “مرد خدا(انسان پاک و خداگرا)” اعتقاد داشتند که با کلاه برداری روحانيون همه ی اديان های مختلف دروغ و پوچ بودن آنهم ثابت شده است پس ديگر نيازی به قطب, پير, مراد, شيخ, پيشوا, امام و غيره نيست…
    بطور کلی در نگاه به انسان بايد بدبين بود و در مورد چيزهايی با تمايل به سوق به سوی اسرار آميزی و ابهام بايد نهايت بدبينی را داشت تا اگر هم کامياب نشديم لااقل کلاه سرمان نرود!..
    و
    نوش!

    #5270
  7. شیرازی اوغلو!!!

    هيچ در هيچ است…..

    مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
    گرت مدام میسر شود زهی توفیق
    جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
    هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
    دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
    که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
    به مامنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
    که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
    بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
    حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
    اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
    خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
    حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
    به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
    اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
    که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
    به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
    ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

    #5271
  8. شیرازی اوغلو!!!

    درود دوستان…
    به اين لينک برويد و عکس های اين پير زن بدبخت را ببينيد…
    واقعا که سردمداران جمهوری اسلامی بايد خجالت بکشند(البته اگر رگ غيرت را داشته باشند!)…

    http://agahi-rahaei.blogspot.com/2011/08/blog-post_21.html

    #5275
  9. پیاله‌چی

    درود بر تو پسر خوب و با معرفت شیرازم…
    نوش…
    واللا صحبت عرفان را من اینجور دیده و میبینم:

    بالاخره دیر یا زود، یک زمانی پس از تولدش، آدم به اون نقطه که زنده یاد دکارت گفته بود میرسه.
    به خودش میگه که «من پندارگرم، پس هستم».
    مرحله بعدیش، که فکر میکنم اکثر اوقات بلافاصله است، اینه که از خودش میپرسه خب که چی، چرا هستم؟ که اون هم بدون استثنا با انواع سوالات ازقبیل چرا اینجا هستم، چجوری به بودن رسیدم، چرا و چجوری همه چیز به بودن رسیده و قس علیهذا. دنبال میشه…
    حالا با مراحل بعدیش کار ندارم. توجه من به همون لحظه و سوال اوله چون عرفان از همونجا شروع میشه…
    نوش…
    عرفان یعنی دربدر گشتن برای تعریف وجودی…
    یعنی پویش و سلوک ابدی در پیدا کردن و درک جواب اون سوال که انسان خودشو پس از پرسیدنش بدبخت میکنه،
    چون دیگه باید بدونه، چاره‌ای نداره اگر آدمه (نه انسان آدم نما!) و مخی داره…
    و عارف اونیه که داره دنبال اون تعریف میگرده.
    در اون راه خیلی کمک ها هم هست.
    گرچه جوابی کسی نخواهد داشت و در جایی نوشته نخواهد بود.
    ولی عالم پر از اشاره ها و نشانه ها و مرشدان واقعی با پندهایشان برای یک عارف است…
    نوش…

    ولی به تو بگویم ای همشهری خوب حافظ شیرازم:

    تعریف وجودی مان در درون خودمان است، چرا که آنجاست که وجود داریم.
    و اندرون که جایگه ذهن ماست و با سفینه پندار وسعتش را میپیماییم
    همانقدر لایتناهی است که جهان هستی برون ما…
    پس به حیطه کامل عرف وجودی و تعریفش رسیدن همان قدر ممکن است
    که خالی کردن دریا با پیاله…
    نوش…

    #5276
  10. یولداش

    وای چه روز و شبی بود امروز و امشب!!!!
    مردم لیبی داشتند خونه ی دیوا رو داغون می کردند و ابله مردی که دعوی خدائی می کرد و نامش قذافی بود، از تختش پائین می آوردند و پسران او بر خلاف پسران صدام که خونخوارتر بودند، خود را تسلیم کردند و مردم در میدان سبز که نامش را به میدان شهدا تغییر دادند جمع شدند و هورا کشیدند و زدند و رقصیدند… گفته می شود از دیشب تا به حال هزار و چهارصد نفر کشته شده اند.
    این معمر القذافی از آن دیوانه های دبش بود که با هیبت چه گوارا چهل و دو سال پیش با یک کودتای غیر خونین ملک ادریس را بر افکند با میلیون اهن و تولوب خود به تخت رهبری نشست و شد مقام معظم رهبری. گفت که من آنم از نوادگان پیامبر اسلام و رنگ سبز را کرد سمبل اسلام خود. در برابر کتاب سرخ مائو کتاب سبز نوشت و رنگ سبز را اجباری کرد! چون از دوشیزگان خوشگل و خوش هیکل خوشش می آمد چند دوجین دخیر خوش قد و قواره به عنوان بادی گارد و پرستار استخدام کرد که آقا را خوب مشت و مال بدهند. یک شب خواب دید که باید حکومت عدل اسلامی را برپا کند. ناگهان دستور داد که پول ملی لیبی از گردونه خارج شود و خود برای هر شهروند لیبیائی سی هزار پول جدید هدیه داد که عدالت برقرار شود. (که البته نشد) چون خیلی از امپریالیسم بدش می آمد دستور داد که یکی از هواپیماهای پان آمریکن روی شهر لاکربی سرنگون شود. چند صد نفری مردند. بعد آقا را یابو برداشت و برد و برد و برد و برد … تا امروز که هنوز یعنی تا همین لحظه که نیمه شبی است در سانفریسیسکو و هوا خنک و خوب، معلوم نیست که چه بر سر رهبر آمده است.
    امشب شاید خوش بخوابم! یک دیکتاتور کم که می شود من نشئه می شوم!!
    نوش!

    #5277
  11. یولداش

    چه زیبا نوشتی و گفتی شیرازی اوغلوی عزیز
    من به عنوان یک فرد – که ایمانم به فردیت است – با هیچ نوع مکتب عرفانی و غیر عرفانی سر و کاری ندارم. دوستان عزیزی را هم که گرایش هایی به انواع عرفان دارند محترم می شمارم. این به جای خود.
    اما یا آمما به قول خودمان، هستند کسانی که در همین چند مایلی سانفرانسیسکو مقبری ای برای پیر خود ساخته اند که بسیار زیبا و خوش نقش و نگار است. این مقبره حالا شده محل زیارت و البته خرید و فروش مقبره هم برای خانه آخرت بسیار پر رونق است. هستند کسانی که از نیویورک و ایالت های دورتر به زیارت این مقبره می آیند و برای آخرت خود قبری می خرند و …. اما باور می کنی شیرازی اوغلوی نازنین، در این مقبره باشکوه هیچ جسدی نیست! مقبره خالی از جنازه و جسد است. چون پیری که چند سال پیش درگذشت تکلیف جسد خود را گویا تعیین نکرده بود. همسرش می گوید بنا به قوانین آمریکا جنازه مال همسر است و پسرش که لقب “شاه” برای خود تدارک دیده ادعا می کند که بر مبنای قوانین شریعت اسلام جسد به پسر ارشد تعلق دارد. حالا بیچاره جسد در سردخانه ای در شهر نپا – که تاکستان های معرکه دارد و شرابش بسیار خوشخوراک است – به امانت گذاشته شده است.
    این هم حکایتی است!

    #5278
  12. شیرازی اوغلو!!!

    يولداش نگاهی عزيز و پياله چی عزيز درود…
    از محبت شما به خودم بسيار سپاسگزارم…
    راسيآتش (راستش به زبان شيرازی!) توی اين فکرم که توی انتخابات بعدی واسه ی رياست جمهوری خودم رو کانديد کنم چون هم از احمدی نژاد خوش تيپ ترم و هم اينشاالله آيت الله جنتی هم تا ان موقع مرده و رد صلاحيت نمی شم و اگر کارها به همين خوبی که ميخام پيش رفت گآس هم(گآس به زبان شيرازی يعنی شايد) نمرديم و الکی الکی شديم رئيس جمهور و يا نماينده مجلس(چرا که نه? با اين مملکت هپلی هپويی که ما داريم!)…
    بهرحال شما اگر همينطور منو تشويق کنين شايد پی کار رو گرفتم!!!
    خلاصه خيلی چاکريم…
    فدای شما
    نوش!

    #5282
  13. یولداش

    برای آلمای عزیز که می خواهد سی سال دیگر باشد ولی نه با ما!
    بنابراین خواهش من اینست که به نام سیب بنویسید!
    خواهر عزیزیم: دختری به نام هیلا صدیقی که شاعری است درخور و خوب، شعرهائی نوشته و خوانده…. نه؟
    حکومتی به نام جمهوری اسلامی که معرف حضورتان هست او را برنتافته…. که در خصلت و طینت این حکومت است. نه؟
    من و صنمی و دیگر دوستان از هیلا صدیقی دفاع کردیم. یعنی به عنوان یک انسان شهروند که حق دارد و باید داشته باشد که سخن بگوید. نه؟
    اما به قول هدایت دست برقضا ایشان – یعنی هیلا صدیقی زیبارو هست و خوش لباس- نه؟
    شما گفتید که:
    من هم کم کم دارم باورم میشود که مردم کم کم عادت کردند و دوست دارند که بروند حبس آخر این چه خیمشب بازی است ؟ آنها زندگی را اینطور دوست دارند اگر رازی

    نیستند باید جدی بگویند اگر هم دارند موش و گربه بازی میکنند تا بحال در این برحه از زمان با این همه پیشرفت بشری این ها را من جز بازی و سرگرمی بیشتر نمیدانم ای دختر خانم که بسیار شیک و زیبا در جلو دور بین قرار گرفته جز سرگرم کردن مردم کار دیگری نمیکند اصلن ب این ها ظلم نشده است . ظلم بر مردم بیافرا است که دارند از گشنگی میمیرند وهزاران بیمار و گرسنه و بی خانمان دیگر هرکس لیاقت ان را دارد که دارد زندگی میکند و بقول دوست عزیز و گرامیمان پیدا کنید پرتقال فروش را…
    که یعنی این خانم جز سرگرم کردن مردم کار دیگری نمیکند اصلن ب این ها ظلم نشده است….
    (عین جملات شماست)
    ….
    پس من پرتقال فروش را پیدا کردم!
    زنده و پاینده باشید!

    #5283
  14. صنمی

    دوستان بسیار عزیز آقای نگاهی و شیرازی و پیاله‌چی ،
    با درود فراوان در مورد نکات و مطالب و مطایباتی که در مورد عرفان ابراز شد خالی از سود ندانستم که به دو نکته اشاره کنم.
    این نکته را میدانید که از آغاز تمدن که آنهم ابتدا در شرق پدیدار شده است ، از آنجمله در میانرودان ، ایران، هند ، چین .. ذهن بشری که بدنبال اعتلاء فکری و مآلا زندگی بوده ، از همان ابتدا متوجه حالات درون بوده است. نه بیرون. ازاینروست که می بینید ادیان مانند زرتشتیگری ، یهود و مسیحیت و اسلام (که این هرسه در حقیقت سه تفسیر از یک مطلب واحدند) و شاخه های مختلف آن با فرقه های قدیم و جدیدش . چه ادیان غیر ابراهیمی مانند هندویسیم ، بودیسم ، جین و شینتو که بهتر است اینها را آئین نه دین بنامیم ،همه از مشرق زمین آمده اند. همه این کوشش ها برای تغییر انسان از درون بوده که جهان بیرونشان بهتر بشود.
    برخلاف مغرب زمین که مخصوصا در دوسه صد سال گذشته فکر اندیشمندانش بیشتر متوجه کشف و تغییر بیرون انسان بوده است . که از این راه جهان پیرامونشان تغییر کند تا خودشان هم تغییر یابند.
    منی که ازهستی ام نا راضی ام یعنی آن چیزهائیکه می خواهم (یعنی آن چیزی هائی که رنج مرا کمتر و لذت مرا از زندگی بیشتر کند) ندارم (که از آن جمله است آرامش ، آزادی ، عدالت (برخورداری از فرصت های مساوی و ….) و آنچه که نمی خواهم بسیار فراوان دارم (استرس ، فقر و جنگ و ظلم و استبداد و تحقیر) چه می توانم بکنم.؟
    اندیشمند شرقی گفته است که دنیای پیرامون تو و همه مسائل و مشکلاتی که داری نتیجه و تبلور تفکرات تو است ، اگر می خواهی جهانت تغییر یابد باید خودت را از درون تغییر بدهی. عرفان ( میستیک) هم یک نوع تفکر شرقی است.
    اندیشمند غربی گفته است که اگر دنیای بیرون (ابژکت) را کشف و تغییر بدهی به همان چیزهائیکه که نداری و می خواهی داشته باشی میرسی. پس اینان شروع کرده اند به تغییر مادی دنیای پیرامونشان که رسیده اند بدینجا که هستند. این دست آوردها می تواند برای خیلی ها ایده آل باشد ، اما کم نیستند اندیشمندان نقادی که میگویند غایت هستی بوجود آوردن و پرستش قدرت و ثروت نیست که نتیجه اش کلنیالیزم ، فاشیسم و نازیسم و شورویسم و هیروشیما و یا تخریب محیط زیست (لایه اوزون ؛ سونامی و فوکوشیما) و جنگ های دائمی بین قدرت ها و کشورها ، فقر روز افزون در جهان سوم و سایر بدبختی ها که بحران اخیر سرمایه داری و ورشکستگی دولت های بزرگ با بیلیون ها بدهی از نمونه های آن است.
    انسان شرقی بویژه در جوامع اسلامی در دوران جدید وارد یک برهوت فرهنگی شده است ، او عموما نه دنبال اندیشه شرقی که از قدیم داشته است یعنی تغییر از درون است و نه مثل غربیان اراده و اسباب و اقتدار تغییر محیط پیرامونش را دارد. پس دچار یک یاس فلسفی شده و پرخاشگرانه به دنیا می نگرد و بیشتر بدنبال فراموش کردن و یا تخریب هستی پیرامون اش است . نگاهش به گذشته فرهنگی اش نوستالژیک است ورنه خود بیش از غربیان حرص داشتن مال و قدرت را می خورد.
    ما که طرفدار آزادی هستیم ، مردم را در انتخاب روش های زندگی آزاد می دانیم. و نمی خواهیم خود را وارد درست یا غلط بودن این روش ها بنمائیم.

    اما نکته دوم: اگر دکارت گفته است “می اندیشم پس هستم” کاملا درست است و تائید آن تفکری است که می گوید هستی تو نتیجه اندیشه توست از یک سو. و آنچه که در پیرامونت آفریده ای نتیجه فعالیت های فکری (ذهن) توست ، از سوی دیگر و نتیجه می گیرد: اگر از هستی خود و پیرامونت راضی هستی ادامه بده ، اشکالی ندارد! لکن ا اگر دنبال یافتن بهشت گمشده ات هستی به آن از راه اندیشه (استدلال) نمی رسی بلکه از راه شهود (مشاهده و دیدن) خواهی رسید. زیرا اگر نیک بنگری ، در مییابی که ذهن بشر در حال تفکر یا در گذشته است (از آن جمله است حسرت روزهای خوش از دست رفته ، جوانی و سلامتی ، کودکی و بی خیالی ، پشیمانی مسیرهائی که بغلط طی شده و مارا بدینجا رسانیده ) یا اینکه متوجه آینده است ( اوهام و آرزوها و برنامه هائی که آدمی دارد ترس بیماری و و مرگ و و آرزوی هائی که خواست تحققش را دارد) ولی اگرتو در زندگی حضور داشته باشی یعنی هستی را آنطوریکه هست دریابی ، از اسباب فکر استفاده نمی کنی . کسی که در حال یعنی در همین لحظه زندگی می کند ، ذهنش خالی از فکر است ، و همه حواسش جذب و متوجه این لحظه است و کاری که در حال انجام دادن آن .
    انسان متفکر “هشیار” به گذشته و آینده اش هست . اما عارف نمی خواهد “هشیار” لاجرم در رنج گذشته و آرزوی آینده باشد. او حال (مستی) را می خواهد اینست که دفتر شعرش در مدح شراب و ساقی و ساغر است. .برایش هستی (کل کائنات منجمله خودش) جلوه ای از خداست اما او بعنوان انسان اندیشنده (بقول دکارت) این حقیقت را نمی شناسد زیرا وسیله ای که برای درک هستی انتخاب کرده است فکر (تفکر و استدلال فلسفی) است .بس کنم

    هست هشیاری زیاد مامضی
    ماضی و مستقبلت پرده خدا
    آتش اندر زن به هردو تا بکی
    پر گره باشی از این هر دو چو نی (مولانا دفتر اول ، از بیت 2201 به بعد)

    ترجمه این اشعار بزبان بیزبان ما چنین است
    یعنی تو ازیاد انچه که گذشته است (مامضی) هشیار میشوی و از غوص در لحظه (مستی عارفانه) در می آئی
    این فکر گذشته و آینده است که نمی گذارد خدا را به بینی
    چرا نمی خواهی به گذشته و آینده ات آتش بزنی (یعنی اسباب فکر را کنار بگذاری که یا اسیر گذشته است یا در بند آینده یعنی چرا نمی خواهی آن حالت عدم اندیشه یعنی بودن در این لحظه قرار بگیری ؟)
    تا به کی می خواهی مانند نی از غم و اندوه ناله کنی و زندگی ات پر از گرههای نا گشوده بماند؟.

    شاد و پیروز باشید.

    #5286
  15. یولداش

    سپاسگزار جناب صنمی عزیز هستم.
    تا آمدم بنویسم زمین تکان خورد. به گمان زمین لرزه ای هم در این سانفرانسیسکو به ساعت 11.38 شب داشتیم. هرچند کوچک!
    دوستان خوب یولداش، من همان طور که نوشتم نه مخالف عرفان هستم و نه البته عارفم! نیز هرکسی هم با هر نوع عقیده ای می تواند در یولداش باشد. حقیقتش را بخواهید من هم این راه را اندکی رفتم ولی جز جرقه هائی اندک و حتی شهاب هائی نورانی (خب منظورم شیخ اشراق است) حاصلم نشد که اقیانوسی بود این بحر تفکر.
    اما دکان دارانی را نیز دیدم و بسیار دیدم که قبرهای بی جسد و جنازه را امامزاده می کنند و زمین های اطراف آن را می فروشند! این دیگر ربطی به عرفان ندارد. دکان داری و کلاهبرداری است که متاسفانه اتفاق می افتد!
    ای کاش می توانستم شادی خود را از وقایع لیبی می نوشتم. فعلا می گویم زنده باد مردم لیبی… سپس مردم سوریه و بعد شاید و انشاء الله مردم ایران!
    به شادی شهری که شیخ و شاه ندارد!
    نوش!

    #5287
  16. شیرازی اوغلو!!!

    يار دانشور ما جناب صنمی عزيز درود…
    با سپاس از نوشته ی پر بار شما و مخصوصا مقايسه ديدگاه شرقی و غربی در کنار هم دلم می خواهد حالا که در اين فضا سير می کنيم از حضرتعالی خواهش کنم که از قضا و قدر و جبر و اختيار در زندگی ما آدميان هم بنويسيد و درک و استنباطات خودتان را هم با ما اهالی يولداشکده شريک شويد…
    مثلا دوست دارم که بپرسم آيا شما حقيقتی در قضا و قدر و جبر و اختيار می بينيد و يا تمامی اين مضامين زايده توهمات و تخيلات ما آدميانيست که در جهت آرامش درونی خويش آنها را خلق کرده ايم?…
    بطور شخصی اگر بخواهم مطرح کنم چندين واقعه در زندگی خودم را نمی توانم بجز قضا و قدر و جبر چيز ديگری بنامم چرا که علی رغم پيمودن تمامی راه های زمينی و در نظر داشتن تمامی جزئيات نتيجه های آن تجربيات شخصی به طرز اسرار اميزی برعکس از آب در آمد و “روغن بادام خشکی می نمود” و “سرک انگبين هايی را هم که به حلق آن شرايط می ريختم فقط صفرا نامرادی می افزود و هنوز که هنوز هست هر جور که محاسبه می کنم(مرور مجدد وقايع) دوباره به نتیجه گيريی می رسم که هميشه رسيده ام که “قضا رفت و اين بودنی کار بود”…
    خلاصه دوست دارم که از کلام دلنشين شما هم بهرمند شوم که به آرامش درونی ام بی گمان کمک خواهد کرد…
    صميمانه متشکرم…
    چاکر
    شيرازی اوغلو!!!

    #5290
  17. aalmaa

    سلام

    بر صنمی گرامی شما با حروف گل میکارید همچون باغبان که گلها را ب ثمرمیرسا ند زیبا نگاشتید یاد میگیریم

    عمر دو بار بایدت این روزگار************** بایکی تجربه آموختن با************** دیگری تجربه اید بکار

    #5289
  18. آمیرزا

    بار فراغ دوستان، بس که نشسته بر دلم ///// می روم و نمی رود، ناقه بزیر مــحملم
    بار بیـــفکند شتر، گر برسد به منزلی ///// بار دلــست همچنان، ور به هزار منزلم

    دوستان عزیز، یولداش نازنین
    بالاخره دوران دربدری چندین ماهه ما هم بسر و آمد و این سر حیران عاقبت به سامان رسید، بخصوص که میهمان عزیزتر از جانی اینروزها فضای خانه ما را بوجودش منور و و هوای کلبه ما را به حضورش معطر کرده است. صحبت از عزیزی است که در کوران دستگیریها و اعدامهای دهه شصت بدون اینکه لحظه ای به فکر و خود و فرزندانش باشد، مرا پناه داد و نگذاشت که من هم امروز زیر تلی از خاک در خاوران تهران خوابیده باشم، عزیز است و هر قدمش مبارک بر دو چشم …

    و اما عزیز دیگری هم در دیار ما بود که جز یک صحبت کوتاه و لی صمیمی با او دست نداد و بسوزد پدر آوارگی که نگذاشت دست کم پیاله ای برایش بگردانم و نان و پنیری در کنارش به کامم بگذارم، حرف یولداش نازنین مان است که در اوج درگیری کاری و خصوصی من به آلمان آمد و بخت بد امان نداد که دیداری حاصل شود، همین اندازه بود که بگویم صدایش هم از نوشته ها و هم از حکسش صمیمیتر و یولداشتر است و ترکی حرف زدنش زیبا و روان و مخملین (بر عکس من که خواندن و نوشتنم شاید خوب باشد، ولی حرف زدنم زمخت است و زِبر!)و القصه بعد از ظهری بود و من به همکارم در اتوبان 5 رانندگی می کردیم و صدای خسته یولداش بود و کلام پر مهرش. حالا دیگر این تکه از اتوبان 5 برای من مسیر یولداش است و یادگار یک گفتگوی کوتاه که به جادوی اینترنت و افسون هزاره سوم حاصل دوستیهای مجازی است که در عین بی شکلی رنگ یکرنگی دارند.

    سپاسی هم باید نثار دوست فرزانه و فرهمندمان جناب صنمی کنم که باز مثل همیشه حق مطلب را ادا کرده است و مرا تحریک، یا شاید تحریص به اینکه مطلبی در این باب قلمی کنم و در برابر چشم نقاد یولداشها بگذارم. امیدوارم که همین امشب یا فردا شب فرصت کوتاهی دست بدهد.

    و دیگر اینکه دو عموزاده نازنینم را که نمی گذارند چراغ میکده خاموش شود در آغوش می گیرم و به آلما خانم هم سلامهای بلند می رسانم، چشمم از خواندن نوشته های پسر شیرازی مان روشن می شود و همیشه بیاد همه غایبان محضر از رهگذر و مهناز بانو و علی تبریزلی و بولود و آیدین (ها) و یورغون و …. هستم و برایشان در هر جای ربع مسکون که باشند، آرزوی تندرستی و شادی می کنم.

    شب و روز بر همگی خوش

    #5291
  19. علی تبریزلی

    به به
    مصر که قشنگ به دامن اخوان المسلمین افتاد. قربان این دموکراسی برم.
    همین الان هم قانون اساسی شورشیان لیبی را از تلویزیون پخش کردند:
    “مذهب رسمی لیبی اسلام است و قانون لیبی بر پایهء شرع اسلامی بنا شده.”
    رهبر شورشیان لیبی هم با القاعده ارتباطاتی دارد و چند سال پیش در افغانستان “جنگیده” و تعلیم دیده.
    قربان این انقلابات خرکی دموکراسی باید رفت.
    به نظر میرسد که این کشور هائی که به دامن اسلام “عزیز” اوباما میفتند، فوری هواپیما های جنگنده به یاری شورشیان میشتابند و دیکتاتور های خاورمیانه را مجبور به برکناری میکنند. ولی، موقعی که مردم میخواهند از شر اسلام “عزیز” خلاص شوند (ایران)، “او با ما” نیست. و کاری به کار ملت آزادیخواه ندارد.
    نوش.

    #5292
  20. قارقا

    رفتن تو زندون اونم زندون اوین دل شیر می خواد جگر پلنگ . اونی که خودشو واسه فهموندن ما به خطر میندازه حتما ً این دوتا رو داره ، حالا دختر باشه یا پسر ، مرد باشه یا زن ، فرقی نمی کنه . در هر حال خودشو واسه پرداخت هزینه گزافی آماده کره که شاید تا آخر عمرش کابوس های اون هزینه راحتش نذارن .
    آره آلمای عزیز خانم هیلا چیزی رو داره که من و تو نداشتیم . یکی مون رفتیم دیار غربت و اون یکی مونم خزیدیم گوشه امن و جیکمونم در نمی یاد . هچیزی که مُد بشه ، این یکی دیگه مُد بردار نیست ….

    #5322
  21. بهلول

    شاعری که جهان را فسانه و باد بیند تاًثیرش و شهرتش در جامعه نیز فسانه و باد خواهد بود.

    اما بیاد داشته باشیم که پیش شرط عبور از مراحل پیچیده و ظلم وستم و خفقان و استبداد دینی و هر گونه استبداد دیگری ..، سرنگونی دیکتاتور و باز کردن راه رشد و آگاهی مردم در جهت آزادی و استقرار دموکراسی هست .
    این آیه های یاًس که دست به ما نزنید ایران تجریه می شود و یا ایران مصر و سوریه می شود را خود نظام و اطلاعات جمهوری اسلامی ایران تولید و تبلیغ و به خورد مردم ایران می دهد. معلوم هست که دموکراسی در یک شبه و یک سال بدست نمی آید پیش شرط آن آزادی و باز بودن روند رشد سیاسی جامعه هست و اگر مردم از تجربیات خود خوب درس بگیرند و به موقع از آن استفاده کنند مسلماً استقرار دموکراسی آسان و ثبات سیاسی و اجتماعی نیز آسان خواهد گشت. به نظر من دموکراسی مانند کودکی است که نیاز به تعلیم و تربیت و پرورش و حمایت دارد تا بتواند روی پای خود استوار و متکی باشد.به امید روزی که جنبش مردم ایران از رنگها و نژادها و قومها و زبانها … عبور کرده و ملی و قوی گردد. درود بر خانم هیلا صدیقی و تمامی شاعران آزادیخواه و آزاده.
    بهلول
    تبریز

    #6265

نظر شما


5 + one =