india pharmacy viagra buy cialis generic online levitra otc buy cheap levitra no prescription viagra sale viagra drugstore buy viagra visa priligy online kamagra australia levitra shop
purchase cialis online buy generic finasteride mg order cialis viagra overnight delivery us low cost levitra online finasteride cipla champix without a prescription dapoxetine canada kamagramg oral jelly sildenafil priligy sales

ملاقات رابعه در خانه عشق [ بقیه از منظومه بلند وحدت وجود ] – محمود سراجی م.س شاهد

rabee

تابلو رابعه

و حالا رسیدیم به طولانی ترین و بنظر من زیباترین قسمت شطحیات که در آن به قسمتی از سؤالات خود مان هم پاسخ میدهیم ، هر چند که بی جوابی معقول ترین راه انسان در باره ذات پاک واجب الوجود است ، یعنی تجسس و تفکر در باره ذات و کنه وجودی واجب الوجود …..
چون طبق قانون محاط و محیط و مجموعه و زیر مجموعه در علم و وجود خلاء و حجاب در انسان از نظر عرفان جوابی هرگز به سوالات خود نخواهیم یافت ما در این تابلو با زن قلندر عالم عرفان و معرفت یعنی رابعه که درون گرا و منزجر از رنگ و تعلق و دو گانگی بوده بر خورد و مصاحبه میکنیم ….
در باره این زن ده ها کتاب نوشته شده و کارهایش واقعا محیر القول بوده است از جمله عطار میگوید:

[ تو رها کن سر بسر این واقعه // مرد حق شو روز و شب چون رابعه ]

[ او نه یک زن بود بل ده مرد بود // از قدم تا فرق عین درد بود ]

و در تذکره اولیا در باره او آمده :

آن مخدره خدر خاص آن مستوره ستر اخلاص آن سوخته عشق و اشتیاق ، آن شیفته قرب و احتراق ، آن نایب مریم صفیه و آن مقبول رجال رابعه الا آخر …..

که در مقدمه معرفی او از عطار بجای مانده است میگویند فصل بهار بود و از دخمه تاریک خود بیرون نمی آمد روزی مستخدمه منزل او را مخاطب قرار داده و میگوید :

“یا سیده فصل ربیع است بدر ای تا صنع بینی … رابعه پاسخ میدهد ، تو به درون ای تا صانع بینی”

باز نقل است که یک روز چهار درم به کسی داد که گلیمی برایش بخرد آن شخص پرسید بچه رنگ باشد ؟؟؟ رابعه در دم درم بگرفت و به دجله انداخت که گلیم نیامده رنگ و دو گانگی پیدا شد و لسان الغیب حافظ در وصف این قلندر است که میفرماید:

[ غلام همت آنم که زیر چرخ کبود // زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ]

از او پرسیدند ، این مقام به چه یافتی ؟؟؟ گفت به آن چه همه یافته ها گم کردم در او و برای این که مطلب را کوتاه کنم به یک روایت اشاره میکنم تا به اصل شعر برسیم:

رسول اکرم را در خواب دید ، پیغمبر از او پرسید یا رابعه مرا دوست میداری ؟؟؟
جواب داد یا رسول الله ، محبت حق چنان مرا فرا گرفته که دوستی و دشمنی غیر او در دلم نمانده است و این دقیقا همان مطلبی است که شیخ ابوالحسن خرقانی به سلطان محمود گفت:

[ چنان در ا طیعو ا الله مستغرقم که از رسول خجالتها دارم چه رسد به ا ولوالامر منکم ]

این روایت بزودی در ذکر ابوالحسن خرقانی در همین رسانه خواهد آمد برویم سراغ نمایش این ملاقات در بهشت. یا حق…

——————-

روزی ز سر شباب و مستی
واز شورش اشتیاق شایان

سر گشته وجد و محو مطلق
سرمست و خراب و نغمه خوانان

رفتم به طواف خانه عشق
در باغ جنان به کوچه جان

از صاحب خانه بود صد نقش
چون آینه در رواق ایوان

دل بود بجای گل حصارش
دیواره آن ز برگ ریحان

سقف از گل یاس و شاخه بید
درب از گل سرخ باغ رضوان

فرشش همه سنبل و بنفشه
سوسن به در سراچه دربان

حوضی به صفای نرگس مست
پاشویه در آن ز آب حیوان

دیدم دو هزار بت در آنجا
تسبیح بدست و ذکر گویان

ابدال و قلندران و اوتاد
بودند به کسوت خدایان

این یک به اناالحق از سر شوق
وآن یک به ترانه دامن افشان

از رابعه تا جنید و شبلی
واز بصری و بوسعید و صنعان

از پیر مغان بی خرابات [ منظور محی الدین ابن عربی است ]
تا شیخ رئیس و پیرخرقان

از شارح راز منطق الطیر
تا شمس شموس و پیر ترکان

[منظور از شارح راز منطق الطیر عطار است ،که از زبان پرندگان حرف میزند
هزاران پرنده به رهبری هد هد به قله قاف میروند تا با سیمرغ خدای پرندگان
ملاقات کنند ، در بین راه تعدادی تلف میشوند ، تعدادی با سفسطه بین پرندگان
نفاق می اندازند ، تعدادی خسته می شوند ، بالاخره سی تا از این مرغان به
قله قاف میرسند و از چیزی که می بینند به حیرت می افتند
"چون جز آن ۳۰ تا مرغ سیمرغ دیگری در کار نبود"
راز منطق الطیر همین است...
برویم به سراغ بقیه شعر]

از پادشهی که تخت و اورنگ
افکند به خاک پی رندان [ ابراهیم ادهم ]

از شاه بدون تاج بسطام [ منظور بایزید است ]
وآن تاج سر هزار سلطان

با عز و جلال و لطف و اکرم
بودند در این سراچه مهمان

خوشکام ز شهد باده وصل
گسترده بساط و بزم شاهان

قمری به ترانه مجلس آرا
بلبل به غزل کشیده الحان

زاهنگ رباب و بربط و چنگ
پر بود فضای هر شبستان

حلاج به روی چتری از گل
در زیر شکوفه های الوان

در بستری از پرند گلبرگ
خوابیده چو شبنم بهاران

دریاست به شکل قطره گویی
آرام پس از نشست طوفان

****

حافظ بکنار حوض نرگس
شوریده تر از هزار دستان

دستار گشوده بسته زنار
پیمانه به کف شکسته پیمان

لبیک به آرزوی رومی
در اوج غنا و پای کوبان

یک دست گرفته جام باده
دست دگرش به زلف جانان

شوری به میان فکنده از رقص
گویی به ترقص است میدان

از قالب تن رمیده چون روح
اسطوره شور و عشق و طغیان

فریاد “ادر ” “ادر ” و ناول
“کاسا ” سر حوریان و غلمان

[ باید توضیح بدهم که "الا یا ایهالساقی ادر کاسا و ناولها" مصرع دوم بیتی است که یزید ابن معاویه سروده و خواجه بر سبیل عاریه
و تضمین آنرا مقدم موخر کرده و آنرا شاه بیت اولین غزل دیوانش قرار میدهد. لازم به ذکر است که حافظ با آنهمه فضل و کمال و احاطه به دانش و قرآن مصرعی از شعر یزید را آنهم در اول دیوان و بجای بسم الله الرحمن الرحیم و نام خدا آورده بین محققین و شعرای اهل ذوق ایرانی مباحث مفصلی در گرفته که متاسفانه در حال حاضر بدلیل ضیق مجال جای بحث انحرا نداریم و فقط به نام آنها بسنده میکنیم:

۱- اهلی شیرازی که میگوید:
" چه حکمت دید در شعر یزید او // که در دفتر نخست از وی سراید "

۲- کاتبی نیشابوری که میگوید:
" اگر چه مال کافر بر مسلمان // حلال است ودر او قیلی نشآید"
"ولی بر شیر عیبی بس عظیم است // که لقمه از دهان سگ رباید"

با همه این قیل و قال ها گوته شاعر بزرگ آلمان و حافظ شناس و عاشق حافظ معتقد است که این کار حافظ
عمدی بوده ... زیرا در نظر یک عارف یزید و بایزید یکی است و هر چه است اوست و جز او هیچ نیست و هر چه هست خداست... برویم سراغ بقیه شعر:]

سحر…غزل… یزید… فاجر !!!!
پر کرده فضای باغ و بستان

من در عجب از خطای حافظ
با بنهمه فضل و علم و ایمان

کاندر صف اوصیای درگاه
واندر حرم و حریم جانان

همپای یزید گشته مسموم
واز باده طلب نموده درمان

***

از رابعه این شنیدم از دور
کای مرد پریش و غرق بحران

تا کی به برون به شک و تردید ؟؟؟
باز آ به درون و خود مرنجان

بیرون همه رنگ و فصل و ظن است
و اینجا همه اصل و وصل و عریان

اینجا من و ما و او نباشد !!!
معیار و عیار حق و بطلان

اینجا همه است هر چه بینی
اینجا چه خس و چه در و مرجان

***

گفتم که در این سرا چه زیبد ؟؟؟
اعمال خطا و هتک میزان ؟؟؟

این لهو و لعب نشان کفر است
در محضر پاک حق سبحان

مفهوم گناه و کفر هر کس
امریست به اعتبار جبران

گفتا که گناه و کفر هر کس
از رنگ تعلق است و عنوان

جبران گنه ز حق روا نیست
از حق که طلب نموده تاوان؟؟؟

گفتم که میان خالق و خلق
فرق است چو فرق حق و بطلان

گفتا که به حق رسیده باطل
گر بنگری اش بدیده جان

از خود بدرآ که حق ببینی
در زیر لباس حود نمایان

گفتم که ز عدل او بدور است
یکسانی کفر و شرک و ایمان

گفتا که از آن بتر همین است
کز خود ببری امید غفران

گفتم گنه اش ز حد فزون است
گفتا که فزون بود ز نقصان

گفتم به کتاب حق نوشته
از عاقبت گناه کاران

گفتا که سخن دو تاست ای دوست
در باب کتاب و صاحب آن

گفتم که به عقل من نگنجد
مفهوم سخن مرا نچرخان !!!!!!

گفتا که بچرخ تا ببینی
صد چرخه درون خویش چرخان !!!!

گفتم که دوباره مشکل من
از پاسخ تو نگشت آسان

گفتا نشود اگر نگشتی
بیگانه ز خویش و فارغ از آن

گفتم که چگونه باشد اینکار ؟؟؟
گفتا بدر آ ز قالب الان

گفتم که زجان بگو به قالب
گفتا چو گلاب و گل به اعیان

گفتم ز جهان و گفت پوچ است
گفتم ز جنان و گفت ارزان

گفتم ره حق کدام راه است ؟؟؟
گفتا ره عشق ، عشق سوزان

گفتم ره عشق و گفت طاقت
گفتم ره وصل و گفت هجران

گفتم ره حجر و گفت مردن
گفتم غم مرگ و گفت آسان

گفتم پس مرگ و گفت رجعت
گفتم پس از آن و گفت سلطان !!!!

*************

گفتم که ره سفر ندانم
من نابلدم در این بیابان

در ظلمت عقل کاذب خویش
محتاج چراغم ای سخندان

گفتا که برای دیدن ماه
حاجت نبود به شمع لرزان

هر جا که نظر کنی به عالم
خواهی دل ذره خواه کیوان

جز جلوه حق نمیتوان یافت
در باطن آشکار و پنهان

*****

من مات کلام این قلندر
این سمبل و اسوه دلیران

چون قایق چوبی شکسته
طوفان زده و اسیر بحران

گفتم که دراین سراچه آیا
جایی نبود برای مهمان ؟؟؟

من خسته راه این و آنم
ما را برهان از این و از آن

من مرد غریب و بی پناهم
رسم است نوازش غریبان

گفتا که در این سراچه ای مرد
واندر حرم و حریم جانان

عشق است هر آنکه آید از در
جان است هر آنکه گشت مهمان

باز آ و به اصل خویش باز آ
ای پرتو ذات کنز پنهان

باز آ که تویی بهانه حق
در خلقت ماسوی و کیهان

باز آ که نیی غریبه باز آ
لو لاک لما خلقت رضوان

احساس لطیف این سمندر
این سوخته در فراق و هجران

بر بست لب و گشود چشمم
بگشود عقال و بست اعیان

رفتم به حریم خانه عشق
چون ذره بسوی نور رخشان

دیدم که یکی بود به صد نام
در پوشش صد لباس الوان

دیدم که میان ما و من نیست
جز ما و من احتجاب جانان

دیدم که ندانم از قرابت
من ، ما شده یا که ما ، من الان…

دیدم که به ذره ذره من
فریاد اناالحق است و سبحان …

دیدم که میان خالق و خلق
حرفیست مزید و ریشه یکسان

حرف الف ابتدای ارقام
سازنده صدهزار عنوان

دیدم که حروف فاعل از فعل
واز ریشه خود گرفته بنیان

دیدم که منم جهان کامل
چون مجمع کهکشان و کیهان

با اینهمه نقش ذره و من
بالقوه بود دو نقش همسان …

دیدم که کمال ذره صد بار
دارد به من نپخته رجحان

دریا بود اندرونم اما
بیرون چو سراب و سایه آن

غافل ز شکوه رجعت خویش
در بند عقال و عقل حیران

دیدم که توان دیدنم نیست
با اینهمه ترهات و هذیان

من کیستم ای تو رمز هر راز
من چیستم ای رحیم رحمان

من گمشده در وجود خویشم
یارب تو مرا بمن شناسان
—————
م.س شاهد

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
این نوشته را Uncategorized در تاریخ Wednesday, July 20th, 2011 در ساعت 9:36 am منتشر کرد.
RSS 2.0

17 جواب:

  1. aalmaa

    salaam

    in ham zibaa ast tghdim b hameh dustaan

    http://www.javad-maroufi.com/pageid=7.htm

    #5145
  2. شیرازی اوغلو!!!

    استاد سراجی عزيز درود و عرض ادب…
    وه که چه نظم آهنگينی از کلک زرين شما برون تابيده است…
    از شريک کردن ما در اين لذت معنوی صميمانه سپاسگزارم…
    شيرازی اوغلو!!!

    #5146
  3. mahmoud seraji

    من واقعا مفتخرم که با رسانه وزین یولداش پیوند خوردم و
    از هنر مثال زدنی جناب مدیر در تدوین لینکها بهره مند شدم
    از شما عزیزان و اظهار لطفتان هم سپاس گذارم
    محمود سراجی م.س شاهد

    #5147
  4. ali kaypour

    رابعه….

    آنكه محبوب رجال بود و دست رد به سينه پادشاهان ميزد
    چون او در دل خود خود با خدا وصلت كرده بود.
    ابراهيم ادهم پادشاه موسل به خواستگاري او امد
    وقتي پيشنهاد او را از زبان پدرش شنيدگفت”هيچ زني با دو مرد ازدواج نميكند
    من با خدا وصلت بسته ام.
    سپاس بي قياس ودرود نا محدود وثناي بي حد از دوست بهتر از جانم
    استاد محمود سراجي كه هر بيت از شعرش دفتري است همچنين از جناب مرتضي خان نگاهي كه در ترويج اين ترنم ها ميكوشند سپاسگزارم. علي كي پور

    #5148
  5. Maziar Sadri

    سپاس فراوان جناب نگاهی‌ عزیز

    #5149
  6. بهرام

    سلام همیشه بهترین اینجاست. توی قلب ما
    هزاران سپاس اری …

    سلامتی کسی که تلخ مینوشه و شیرین میگه.
    دوستتون دارم.
    بهرام ارسالی.

    #5150
  7. مدیر

    درود باد به رندی که چون پیاله گرفت // نخست یاد حریفان خسته جان افتاد
    ——
    البته شعر بالا را در مایه “هئچ دخلی یوخدور” به نقل آوردم ها!
    ولیکن این سراپا تقصیر و اشتباه بدینوسیله میخواستم از شاهد عزیزمان از صمیم قلب عذرخواهی کنم چرا که آن متنی که اول از تابلوی رابعه منتشر کرده بودم آن متنی نبود که ایشان در نظر داشتند و امیدوارم خائن امانتشان به حسابشان نیامده باشم.
    باری، متنی که یاران هم اکنون به دیوار میکده ملاحظه می فرمایند آن است که باید می بود.
    فدا – مدیر

    #5151
  8. aalmaa

    صورت ومعنی ما آب وحباب خود که دارد این چنین جام و شراب

    ما ز دریائیم و دریا عین ماست می نماید موج ما ما را حجاب

    جز یکی در هر دوعالم هست نیست ورتو گوئی هست می بینی به خواب

    بسته رو بندی زنور روی خود آفتاب است او ولیکن مه نقاب

    جامی از می پر زمی بستان بنوش تا ببینی خوش حبابی پر زآب

    ساقی ار بخشد تو را خمخانه ای شادی او نوش میکن بی حساب

    در خرابات مغان دامن کشان نعمت الله میرود مست وخراب

    http://www.shahnematollah.blogfa.com/

    #5152
  9. aalmaa

    رابعۀ قزداری بلخی ازشاعران قرن چهارم هجری است

    که سخن او درلطافت و اشتمال بر معانی دل انگيز و درفصاحت کلام و حسن تأثير معروف است.

    شرح زندگانی وی افسانه آميز و همراه با خيالات و داستان سازی است. ميگويند که پدرش کعب از امارت جويان عرب بود و از بلخ تا سيستان و قندهار کامرانی داشت. بعد ازفوت کعب، پسرش حارث فرمانروای بلخ شد.

    کعب پيش ازمرگ، رابعه را به برادرش حارث سپرده و بالای وی دين گذاشت تا همواره از خواهرش مواظبت نموده و او را درسايۀ لطف و مهربانی دلسوزانۀ خويش قراردهد.

    دردوران فرمانروايی حارث، رابعه عاشق بکتاش غلام برادرميگردد. داستان ملال انگيزعشق نافرجام رابعه و بکتاش شهرۀ خاص و عام گرديده و قلم بدستان و داستان سرايان، به گونۀ احساس برانگيزی اين رويداد را ثبت تاريخ نموده، ارمغان ارزشمندی به شيفته گان، دل باختگان و عاشقان پاکباز اين مرزوبوم نثار نموده اند.

    درداستانهای شورانگيزاصيل آريايی، شرح داستان دردناک و تأثرآور رابعۀ بلخی قزداری و حقايق تلخ و شيرين مربوط به زندگی و مقام والای اين اسطورۀ مقاومت ووفاداری، جای خاصی را احرازنموده است.

    هرگاه به رموز اين داستانها عميقترگرديم، درمی يابيم که: رابعه دختر کعب اميربلخ با داشتن شمايل آراسته، لطايف و زيبايی و چشمان جادويی اش درنگاه اول قرار ازقلب وآرام ازدل می ربود. لبان مرجانی و نمکين و دندانهای صدف گونه اش، جهانی داشت که نميشد يک لحظه از چشم دوربماند. اوکه باتيرنگاهش دلها را شکار ميکرد، نه تنها هربيننده صيد نگاههای پرخمار او ميشد؛ بلکه نفس درراه رسيدن به دامان او، ناآگاهانه درقفس سينه زندانی ميگرديد . گويی طبيعت فقط يکباراستعداد شگفت آور و کلک هنرآفرين خود را درخلقت چهرۀ مهتاب گونه وسيمای پرفروغش آزموده و بکارگرفته است.

    رابعه چنان شيرين زبان و خوش گفتاربود که اشعارش ازحلاوت لبهايش حکايت ميکرد. پدر نيزچنان به دخترخوش سيرت و نيکو بيانش دل بسته بود که لحظه ای از خيالش فارغ نميگرديد و فکر آيندۀ دخترش، وی را همواره مشوش و نگران ميساخت.

    زمانی که لحظات مرگش فرارسيد، پسرخود حارث را نزد خود بخواند و دلبند شيرين خويش را بوی سپرده چنين ياد آورگرديد: چه شهريارانی که اين در گرانمايه را ازمن طلبيدند و من هيچ کسی را برابربا او نيافتم. اما تو چون کسی را شايستۀ وی دريافتی، خود دانی تا به هر راهی که خواهی روزگارش را خرم و زندگی اش را پر ازنعم سازی.

    پسر گفته های پدر را پذيرفت و پس از آنکه برتخت شاهی نشست، خواهرش را چون جان گرامی داشت؛ اما روزگار بازی ديگری را در پيش آورد.

    روزی حارث بمناسبت جلوسش برتخت شاهی، جشن خجسته ای برپا نمود. بساط عيش درباغ با شکوهی که ازطراوت و پاکی و صفا و دلاويزی بهشت برين را مانند بود؛ گسترده شده بود. آب زلال و روشن ازنهرپوشيده ازگل ميگذشت و ازادب سربرنمی آورد تابر بساط جشن نگهی افگند.

    تخت شاه برايوان بلندی قرارگرفته وحارث چون خورشيدی به آن سکوی قرار گرفته بود. خادمان ومهتران چون سلسله بندی اطراف وی را حلقه زده و درنهايت ادب ، کمرخدمت بسته بودند. همه سرافراز و دلير و بلند قامت ونيکوچهر، اما ازميان همه جوان خوش اندام و جسور که چون ماهی درميان ستارگان ميدرخشيد، همۀ بيننده ها را به تحسين واميداشت. او نگهبان شاه بود و بکتاش نام داشت.

    اشراف و خواص و نجباء وبزرگان، برای تهنيت شاه درجشن حضور يافتند و ازشادی و سرورسرمست گرديدند. چون رابعه ازشکوه جشن خبر يافت، ازنردبان قصرببام آمد تا آن همه سرور وشادی و رقص و پايکوبی را تماشا نمايد. لحظه ای به هرطرف نظاره نمود تا ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که همچون ساقی صراحی بدست، دربرابر شاه ايستاده و درجام وی می ميريزد. بکتاش باچهرۀ گلگون ازمستی ميگساری مينمود ؛ گاه رباب مينواخت و گاه آوازخوش سرميداد.

    رابعه که بکتاش را با آنهمه جلوه گری، دلفريبی و شمع افروزی اش ديد؛ آتشی ازعشق درجانش شعله ورگرديد وسراپا|ش را فراگرفت.

    ازآن پس خواب و آرام و قرار و راحت، ازوجودش رخت بربست و جذبه و طوفانی دروجودش پديدارشد. ديدگانش چون ابرميگريست و قلبش چون شمع ميسوخت.

    پس از يک سال شور و نوايی را که عشق دروجودش گداخته بود، چنان ناتوانش کرد که او را يکباره ازپا درآورد و بربستربيماری اش افگند.

    رابعه دايه ای داشت دلسوز و غمخوار و زيرک و کاردان، که با نرمی و گرمی و شيرينی و چرب زبانی، پردۀ شرم ازچهرۀ او برافگند وقفل دهانش را گشاد، تاسرانجام دخترداستان عشقش را با بکتاش، به دايۀ مهربان هويدانمود وچنين گفت

    http://sapidadam.com/index.php?mod=article&cat=%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86&article=4218&page_order=1&act=print

    #5155
  10. aalmaa

    http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/4/45/Rabia_al-Adawiyya.jpg

    رابعة العدویة القیسیة یا رابعه عدویه ملقب به تاج‌الرجال متولد ۹۵ هجری قمری[۱] برابر با ۹۳ هجری شمسی در بصره و درگذشته در سال ۱۳۵ هجری قمری[۲] برابر با ۱۳۲ هجری شمسی در بیت‌المقدس از متصوفان اولیه بود.او دختر «اسماعیل عدوی قیسی» و کنیه‌اش ام‌الخیر بود.نام او را از این جهت رابعه گذاشتند که فرزند چهارم خانواده بود.[۳] رابعه یکی از کسانی است که فریدالدین عطار در کتاب تذکره الاولیایش از او یاد کرده است.

    وی با صوفیانی چون حسن بصری، سفیان ثوری و مالک دینار هم‌دوره بود.

    #5156
  11. آرمین

    محمود عزیز؛ دوست دانشمند و با ذوقم. اشعار شما مجموعه ی کاملی از اساطیر و معنائیست. بنظرم از این حیث اشعار شما کم نظیر و تافته ای جدا بافته ست. علم و هنر تار و پود مجموعه ای شده است بنام؛ دیوان “مزامیر عشق”! شما می توانید با خواندن هر قسمت ار این دیوان عظیم، راحیه این دو عنصر زیبا(علم و هنر) را در مخیله تان استشمام کنید . درود بر شما.
    جان فدا – آرمین

    اگر آن تُرکِ شیرازی، به دست آرد دل ما را
    به خالِ هندویش بخشم، سمرقند و بُخارا را
    بده ساقی میِ باقی که در جنّت نخواهی یافت
    کنارِ آبِ رکن آباد و گُلگَشتِ مُصلّا را
    فِغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهرآشوب
    چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوانِ یَغما را
    ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی‌است
    به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟
    من از آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم
    که عشق، از پرده‌ی عِصمت، برون آرد زلیخا را
    اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
    جواب تلخ می‌زیبد لبِ لعلِ شکرخا را!
    نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند
    جوانانِ سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را:
    «حدیث از مطرب و می گو و رازِ دَهر کمتر جو!
    که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را»
    غزل گفتی و دُرّ سُفتی! بیا و خوش بخوان حافظ
    که بر نظم تو اَفشانَد فَلَک عِقدِ ثُریّا را

    #5159
  12. M.Dehgani

    Dear …..,

    You may have heard the fantastic news about Azerbaijani newspaper editor Eynulla Fatullayev. He’d been imprisoned since April 2007 in an attempt to silence his critical reporting of the government, but was released on 26 May after a presidential pardon. Thank you for being one of those who called loudly for Eynulla’s freedom. Find out more about his release and read a letter of thanks from Eynulla

    However, even while we celebrate, I urge you to continue to speak out against the continuing clampdown on dissent in Azerbaijan. In particular, about the case of 19 year old Jabbar Savalan, who has been targeted for calling for protests against the government on Facebook.

    On 4 February 2011 Jabbar posted on the social networking site calling for a ‘Day of Rage’ inspired by protests in the Middle East and North Africa. He was arrested the next evening and sentenced on 4 May to two and a half years in prison on fabricated drugs charges. We believe the real reason he was convicted was to punish him for exercising his right to freedom of expression.

    Call for his immediate and unconditional release

    ‘Nowadays many people in Azerbaijan are offered an alternative: freedom or bread. Those who choose bread lose freedom very soon. I have chosen freedom in spite of knowing that I would be thrown into jail. That will not break my will. I will continue struggle for freedom and we will win in this struggle’. Jabbar Savalan

    Jabbar Savalan is a prisoner of conscience. Please email the President of Azerbaijan about his case now

    Thank you again for your support,

    Ruth Dawson
    Campaigner, Individuals at Risk Programme

    #5169
  13. aalmaa

    در نهایـــــــــــــــت جملــــــــــــــــــــــ ه آغاز اســـــــــــت عشــــــــــــــــــــــق
    هیچ میدانی ز درد من هنوز
    از درون گرم و سرد من هنوز
    هیچ میدانی چه تنها مانده ام
    چون صدف در عمق دریا مانده ام
    هیچ میبینی زوال برگ را
    ابتدا و انتهای مرگ را
    هیچ می بینی نهاد و ریشه را
    یاد داری لذت اندیشه را
    هیچ می بینی چه سبز است این درخت
    شاخه ای می چینی از اشجار بخت

    هیچ باران را تما شا میکنی
    چشمه ساران را تماشا میکنی
    میزنی دستی به گیتاری هنوز
    میدمد از پنجه ات باری هنوز
    هیچ سازی در صدایت میخزد
    نقش پروازی ز پایت میخزد
    هیچ میدانی زبان من چه بود
    لحن این و لفظ آن من چه بود
    گوئیا بشکسته بالم در سخن
    شمع بی رنگ زوالم در بدن

    خسته ام از باور و نا باوری
    می نخواهم ارتفاع دیگری
    عمق تبدار زمینم آرزوست
    یا شبی در مسلخ تاریک دوست
    سینه ام پر بار و بارم از صداست
    نیک اگر بینی همه مقصد تراست
    رنگ تدبیر جهان من تویی
    برگ سبز استخوان من تویی
    خواب میبینم هنوز از شانه ات
    خانه میگیرم درون خانه ات

    دردم از اندیشه ام بیدار تر
    نفس حیوانی به چشمم خوارتر
    در سکوت خود اعیان می بینمت
    اوج طغیان بیان میبینمت
    من جهان را بر دو عالم داده ام
    از درون خود جهانی زاده ام
    این جهان جای زوال عشق نیست
    جای حیوان در روال عشق نیست
    جای درد بی زبان درد هاست
    جای تکمیل مزامیر صداست

    جای تذهیب فلات سینه است
    جای ترویج حق آئینه است
    گر چه تو با این جهان بیگانه ای
    گر چه دور از ذهن سبز خانه ای
    لیک من با عشق پایت میدهم
    در جهان خویش جایت میدهم
    تو دگر چیزی به جز من نیستی
    من تو هستم تو به جز من کیستی
    آشنایی با همه زیرو بمم
    گر چه پنداری که در هستی کمم

    آه من را از درون من مگیر
    نور را از قطره خون من مگیر
    خیمه های عشق را ویران مکن
    سینه ام را خالی از ایمان مکن
    آفتابیم و به خود تابیده ایم
    هر چه عالم بود آنرا دیده ایم
    پس جهان را در جهان من بدان
    زهد کاذب را ز طرح دل بران
    من جهان را در ته شب یافتم
    از سیاهی آفتابی یافتم

    آفتاب من تویی در عمق شب
    بس که تابیدی به من مردم ز تب
    از تب مرگ است این گفتارها
    ریشه ها و پودها و تارها
    ما پر از جوش و خروش مقصدیم
    فکر پرواز نود اندر صدیم
    از سخن چون عشق میماند ز ما
    پس رها کن خویش را در صدا
    چون صدا عشق است و پرواز است عشق
    در نهایت جمله آغاز است عشق

    عشق جان است و جهانی در سخن
    وآن جهان آکنده از گفتار من
    من همه ذرات نورم در شتاب
    خود دلیلم بر وجود آفتاب
    لیک در من جز غمی بیدار نیست
    این سخن هم انتهای کار نیست
    ***************************
    http://www.iranian.com/main/2011/jul/fereydoun-farrokhzad-10-days-death

    #5170
  14. aalmaa

    http://www.youtube.com/watch?v=sSZNo-Y7Uss&feature=player_embedded#at=27

    و آن روز که گل آدم را سرشت

    به او میل به جاودانگی بخشید ، و خود جاودانه ترین بود

    به او میل به زیبایی و نیکی داد و خود خیر و زیبایی مطلق بود

    و از زمانی که آدم به زمین هبوط کرد

    بنی آدم در هجر آن خیر و زیبایی و کمال مطلق بی قرار شد

    و از آن هنگام در میان بنی آدم آنان که حقیقت هجران را یافتند مشتاقانه بر در هستی میکوبند

    #5171
  15. Marjan

    دوست فرهیخته ام .. نازنین پدرم محمود عزیز
    در حیرتم از اینهمه عظمت و شیوایی کلام!! سر تعظیم فرود میاورم. همه گلهای هستی نثار
    اندیشه والایتان که اینچنین جان کلام را ادا نمودید و سرشک از دیده ام افشاندید.

    من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
    سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست!

    دستان پر مهرتان را می بوسم

    #5172
  16. fatemeh

    آشنایی با جناب سراجی و آثارشان

    تنها یک جمله میتوانم بگویم

    …………………..

    مرده بودم زنده شدم

    …………………..

    دستان پر مهرتان را می‌بوسم

    #5177
  17. mohammad

    batashakar az zahamateton kheyla]i khob bod

    #7025

نظر شما


2 + = four