• http://www.cosfordcinema.com/index.php?s... acheter ibuprofen en ligne effexor sur le comptoir provera sur le comptoir anafranil prix
  • venta estradiol genérico http://www.cerphi.net/?cmJ=G2701&cmC=460... abilify sin receta http://www.cerphi.net/?cmJ=G2741&cmC=377... adalat barato
  • قصیده پیر خمار( باده عشق ) – محمود سراجی [م.س شاهد]

    فرا آیید، فرا آیید
    پایکوبان
    به میخانه چنان آیید
    ای همه مستان
    افتخار نشر اینترنتی قصیده « پیر خمار( باده عشق )» را شاعر نازنینمان آقای محمود سراجی [م.س شاهد] به میکده یولداش داده‌اند.
    زنده باشند و همیشه شاهد نور عشق. – مدیر
    ———–
    ———–
    m_s_shahed


    پیر خمار (باده عشق )

    شعر قصیده از محمود سراجی

    پیر خمار دنباله قصائد رابعه و حلاج است و ملاقات در خانه عشق

    توضیح :

    منظور از ذکر نام خمار تعظیم و تکریم به حضرت حکیم عمر خیام است
    [ م.س شاهد ]

    گم کرده نشان ز بی نشانی
    دنبال نشان بی نشانان

    از دیده خود گسسته پیوند
    واز باور خود بریده تکلان

    از خوانده و از شنیده نومید
    وا مانده از این و رانده از آن

    رفتم به سراغ پیر خمار
    در کوی جنان به کوچه جان

    لب تشنه و سینه چاک گویی
    افتاده به سینه داغ نیران

    تا تشنگی از دلم برآرم
    واز سکر روم به عمق نسیان

    جام از پی جام سر کشیدم
    لب تشنه مثال تشنه کامان

    من بر سر خم چنانکه گویی
    یک دیو گرسنه بر کفی نان

    صد بار پر و تهی شد از می
    جامم پی هم از این و از آن

    با اینهمه در نهایت امر
    من بودم و آن لبان عطشان

    *****

    خمار به طعنه گفت ای دوست
    خود را بشناس و قدر خود دان

    ارزان مفروش قدر خود را
    کارزان نخریده یی بدینسان

    *****

    گفتم که تو خود دلیل راهی
    در مکتب می خوران دوران

    در صدر رباعیات گفتی
    بی پرده و آشکار و عریان

    « چون در گذرم به باده شویید مرا »
    « تلقین به شراب ناب گویید مرا »
    «خواهید به روز حشر یابید مرا »
    « از خاک در میکده جویید مرا »

    *****

    خندید و به یک نگاه گویا
    مانند نگاه بر سفیهان

    گفتا که نخوانده ای اشارت
    زاین نامه بجز حروف و عنوان

    از باده ندیده یی بجز باد
    واز دانه نچیده یی بجز دان

    جز ساق نخوانده ای ز ساقی
    واز ساق بجز دو پای عریان

    خمخانه ندیده ای بجز خم
    واز خانه ندیده ای بجز خوان

    از می بجز آب تلخ انگور
    واز میکده جز فضای دکان

    خمخانه و ساغر و صراحی
    صهبا و سبو و کفر و ایمان

    میخانه و باده و می ناب
    انگور و شراب و زلف جانان

    ابزار کلام و قاب حرفند
    در شکل تعینات انسان

    گفتم که تمام عمر خود را
    بیهوده نبرده ام به خذلان

    گاهی به سجودم آنچنان مست
    کز مستی ام آسمان گدازان

    حیرت کند از نیایش من
    خاکم به دهن کمیل و سلمان

    با اینهمه سعی در تعبد
    واز دانش و فضل و علم و ایمان

    پای خردم نشسته بر گل
    در وصف جمال جان جانان

    نی دل شده رام من نه دلبر
    نی جان شده جان من نه جانان

    من‌هم به صفای مقدم می
    واز شورش اشتیاق شایان

    افسار و عقال خود بریدم
    تا وارهم از وثاق ایمان

    آن سان که نبینم افتراقی
    در آب حرام و آب حیوان

    *****

    گفتا که میان عشق و مستی
    آغاز گزیده ای نه پایان

    حد را بشکن احد ببینی
    در جام تهی می گساران

    در شان نزول عشق و مستی
    این بس که تویی اساس و بنیان

    مستی تو جام می بر افروخت
    کاتش کند آب مرده جوشان

    می با تو مثال جسم و جنید
    می جسم و تو جان خفته در آن

    می با تو می است ورنه بی تو
    چه باده چه آب تلخ قلیان

    از می چه برآید ار بریزد ؟؟؟
    بر نفس جماد و جسم بی جان ؟

    مستی خود اگر ز باده بودی
    خم مست و پیاله بود رقصان

    نوشت اگرت که می بنوشی
    هشدار که می ننوشدت هان !!!!!!

    زان باده بنوش کز تو جوشد
    زان می که نخورده مستی از آن

    *******

    زان باده که از نگاه مستی
    ریزد به نگاه تشنه کامان

    زان باده که خیزد از سر شمع
    در خلوت بزم عشق بازان

    مستانه و بی قرار از عشق
    پروانه در آن چو شعله رقصان

    زان باده که بلبل و چکاوک
    از نشات آن گرفته الحان

    زان باده که از کرامت آن
    قمری شده این چنین غزلخوان

    زان باده که جام جان از او مست
    زان می که خمار از او گریزان

    زان باده که در لباس ترسا
    افتاد بجان شیخ صنعان

    زان باده کز او به زعم حلاج
    آسان شده درد سنگباران

    زان باده کز او برای فرهاد
    شیرین شده کار طاق بستان

    زان باده که بایزید بسطام
    یک جرعه چشید و گفت سبحان
    [اشاره به « سبحانی ما اعظم شانی ، فا عبد ونی بایزید بسطامی است »]

    زان باده که در دم مسیحا
    بنهاد شفای درد مندان

    زان باده که نوح و کشتی نوح
    ایمن شد از او بلای طوفان

    زان باده بنوش کز تو جوشد
    زان می که نخورده مستی از آن

    زان باده کز او اجاق نمرود
    بر جان خلیل شد گلستان

    زان باده که از کلیم و فرعون
    بگشود شکاف موج غلطان

    زان باده که نا چشیده هرگز
    یک قطره از آن لبان شیطان

    زان باده که از چشیدن آن
    آدم شده خلق و خوی حیوان

    زان باده که بوی یار دارد
    چون عطر نسیم صبحگاهان

    زان باده که شیر بیشه عشق
    در محشر نینوای سوزان

    لا جرعه به سر کشید و پر زد
    بر اوج حماسه های دوران

    زان با د ه که نام عشق دارد
    سر منشا هر کلام و عنوان

    ******

    گفتم که چرا نمی فروشند
    زاین باده ناب می فروشان ؟؟؟

    گفتا که به زر چرا فروشند
    اکسیر حیات مفت و ارزان ؟؟؟؟

    گفتم که به جرعه یی از این آب
    پروا نکنم بقیمت جان

    گفتا نرسی به آب حیوان
    تا خود نشوی چو چشمه جوشان

    گفتم که به سر روم در این راه
    گر در ظلمات باشد این شان

    گفتا که بدون سر توان رفت
    چون شمع به خلوت عزیزان

    هشدار چو سر شناسی از پا
    هرگز نرسی به گرد رندان

    گفتم بچه شان توان رسیدن ؟؟؟
    تا قافله های پیش تازان ؟؟؟

    گفتا که از این مقوله کم گو
    از پیش و پس و زیاد و نقصان

    صد منزل و یک قدم مساوی است
    نزدیکتر از زبان به دندان

    یار از تو جدا نبوده هرگز
    چون هسته بمیوه روح در جان

    تا کی به خیال جستن دوست ؟؟؟
    از خانه به خانه ، خوان تا خوان

    از خود بطلب هر آنچه خواهی
    ای دربدر حجاز و توران

    از کان خزف گهر چه جویی ؟؟؟
    در کان تو خفته در غلطان

    [ ادعونی ] اگر که یار خواهی .
    تا بشنوی استجب لکم هان

    تو چشمه باده حیاتی
    ای صاحب عله سر بجنبان

    از ذره ناتوان و بی جان
    بر گیر سراغ یار پنهان

    تا پرده ز رخ گشوده گوید
    بنگر رخ آفتاب تابان !!!!!

    از دیده خود حجاب بردار
    تا به نگری جما ل جانان

    آن دیده جان که حق ببیند
    در بتکده ها به نقش او ثان

    آن دیده که روی یار بیند
    در نم نم قطره های باران

    آن دیده جان که آب دریا
    بیند به ثیاب ابر نیسان

    آن دیده که در درون هسته
    بیند دو هزار باغ و بستان

    آن گوش که بشنود اناالحق
    از چه چه و نغمه هزاران

    گوشی که نوای نی نیوشد
    از تک تک ساقه در نیستان

    آن دیده جان که خط بخواند
    از نامه نا نوشته اینسان

    آن دیده که از قلم ببیند
    صد مثنوی و هزار دستان

    خود نامه نا نوشته یی تو
    ای نامه نانوشته خود خوان

    تفسیر تو از صحیفه سهل است
    تفسیر وجود خود کن الان

    لو لاک لما خلقت الافلاک
    در وصف تو نازل است و تبیان

    بیگانه کن از تصور خویش
    زیبایی این و زشتی آن

    تا خار و گل و کلاغ و بلبل
    یکسان نگری در این گلستان

    *******

    من محو کلام ناب خمار
    دیوانه و مست و مات و حیران

    دیدم که در این دو روزه عمر
    چون نقش خیال نی سواران

    بازیچه لحظه های خویشم
    همسان کفی به آب غلطان

    من کیستم ای تو رمز هر راز
    من چیستم ای رحیم رحمان

    من گمشده در وجود خویشم
    یارب تو مرا بمن شناسان

    **********

    بشنو سخن نگفته از خاک
    با رمز زبان بی زبانان

    گوید که من و تو هر دو خاکیم
    هر یک به ظرافتی نمایان

    تو ذره خاک و بنده شاه
    من تاج سر هزار سلطان

    تو ذره و همنشین خورشید
    من خاک گل سم حماران

    کو دیده که در ورای ظاهر
    یکسان شمرد همین و هم آن ؟؟؟

    دیدم که در این دو روزه عمر
    چون نقش خیال نی سواران

    بازیچه لحظه های خویشم
    همسان کفی به آب غلطان

    **********

    من خانه بدوش خوش نشینم
    هر چند به قالبی نمایان

    هستی همه امر اعتباریست
    مانند ظهور ابر نیسان

    [ رفتن بجز آمدن نباشد ]
    زاین تن به تن دگر رود جان

    در قالب تن گزیده مسکن
    در بعد مکان گرفته اسکان

    این خانه خشت خام و خاکی
    آباد شود چو گشت ویران

    ویرانه خانه تن من
    واین قالب ناتوان و لرزان

    معمور شود دوباره از پی
    ویرانه شود دلیل عمران

    مستاجر خویش و موجر خویش
    در خانه خود دو روزه مهمان

    ****

    چندی به درون سنگ خارا
    چندی به نگین پادشاهان

    چندی به تن نحیف موری
    چندی به سلاح جنگجویان

    چندی علفی به پهنه دشت
    چندی چو گلی به شاخساران

    چندی به خورشت سفره شاه
    چندی سر سفره گدایان

    چندی سر طره نگاری
    چندی گره دم حماران

    چندی گل پای برده نیل
    چندی به شمایل صدیقان

    چندی به صلابت کواکب
    چندی به درون ذره حیران

    چندی به حجاب کثرت خویش
    در قالب احتجاب حیوان

    چندی به تجلی از دم عشق
    آیینه صفت ز عکس جانان

    افتاده جدا زبحر وحدت
    یک [ قطره ] به شکل و جسم انسان

    سر گشته درون محبس عقل
    من باشم و صد حجاب الوان

    دلخسته و عاصی از تلون
    در قالب این و قالب آن

    مانند کفی به روی امواج
    گاهی به سکون و گه خروشان

    من هستم و ما و من به کثرت
    غافل ز کران و ختم طوفان

    طوفان چو نشست و باد برخاست
    امواج رسد به ساحل جان

    تا ساحل و موج و قطره و کف
    بر خیزد و وحدت آید از آن

    تا قطره شود به عینه دریا
    واین ما و منی رسد به پایان

    یکبار دگر به چرخه کون
    گَه این شوم اینچنین و گَه آن

    ای منشاء کون و صدر اعلاء
    وی چرخه ذره تا به کیهان

    این گردش و این تناسخ از چیست ؟؟؟
    در کنه وجود من کماکان ؟؟؟

    دیدم که توان پاسخم نیست
    با اینهمه ترهات و هذیان

    محمود سراجی م.س شاهد

    مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
    این نوشته را Uncategorized در تاریخ Wednesday, July 6th, 2011 در ساعت 4:52 pm منتشر کرد.
    RSS 2.0

    11 جواب:

    1. mahmoud seraji

      در هفتادو هفت سال عمر خود اشعار من در رسانه های مختلف نوشتاری و گفتاری و حتی در جراید دانشگاهی منتشر شده اما هرگز این چنین تدوین و ویرایش نشده بودند
      من با کمال افتخار و خوش حالی منبعد آ ثار خود را برای انتشار در اختیار این رسانه وزین اینترنتی قرار خواهم داد
      منظومه بعدی راجع به ملاقات و مصاحبه من با رابعه
      در خانه عشق [ بهشت ] خواهد بود ، امید که مقبول افتد لازم میدانم از جناب مدیر که با مدد عشق با چنین تدوینی کلمات شعر مرا جان بخشیدند سپاسگزاری کنم ..
      محمود سراجی م.س شاهد
      ———–
      ای شاهد عزیز،
      افتخارش همه با ما است
      قدمتان روی چشم نابینایم.
      بی صبرانه منتظریم. – مدیر

      #5106
    2. mina

      دلنشین و زیبا ،،،،،،،،،،
      از دیده خود حجاب بردار
      تا به نگری جما ل جانان

      آن دیده جان که حق ببیند
      در بتکده ها به نقش او ثان

      آن دیده که روی یار بیند
      در نم نم قطره های باران

      آن دیده جان که آب دریا
      بیند به ثیاب ابر نیسان

      #5109
    3. fatemeh

      بسیار عمیق و دلنشین،،،،،

      من محو کلام ناب خمار
      دیوانه و مست و مات و حیران

      دیدم که در این دو روزه عمر
      چون نقش خیال نی سواران

      بازیچه لحظه های خویشم
      همسان کفی به آب غلطان

      من کیستم ای تو رمز هر راز
      من چیستم ای رحیم رحمان

      من گمشده در وجود خویشم
      یارب تو مرا بمن شناسان

      #5110
    4. كمال دستيارى

      سلام استاد سراجى و خسته نباشد. بسيار سروده نغز و مملو از معاف عرفانى است و باعث مفرح ذات شد. سرفراز باشيد. ارادتمند حضرتعالى……كمال دستيارى

      #5111
    5. ali kaypour

      علي كيپور

      هر چه بدنبال کلام گشتم بهتر و زیباتر ا ز کلام خود استاد نیافتم
      – بشنو سخن نگفته از خاک
      با رمز زبان بی زبانان
      گوید که من و تو هر دو خاکیم
      هر یک به ظرافتی نمایان
      تو ذره خاک و بنده شاه
      من تاج سر هزار سلطان
      ******
      من سالهاست که با اثار استاد زیسته ام و در مقدمه جلد اول دیوان مزامیر عشق ایشان
      نوشته ام که [ من او را مو لانای زمان میدانم ]
      از رسانه اینترنتی یولداش سپاسگزارم که با انتشار یک چنین آثاری از استاد سراجی به
      گسترش فرهنگ و آگاهی و علی الخصوص شناخت [ عرفان ] علاقمندان می افزایند
      با احترام علی کی پور از تهران

      #5112
    6. mahmoud seraji

      به صاحبدلان و فرهیختگان وادی عشق خیر مقدم عرض میکنم ممنون از همه عزیزان برای پی نوشت های ارزنده شان

      #5114
    7. پریدخت

      به به بسیار زیبا … مثل همیشه باده ی عشقی که دم به دم می چشانید جانبخش و روح افزاست … سپاس بیکران از شما استاد گرانقدر و مدیران آگاه و خوش سلیقه‌ی رسانه یولداش

      #5116
    8. جمیله‌

      زنده‌ و پاینده‌ باشید؛ استاد “شاهد” گرامی !!
      دست مریزد مدیر یولداش !

      #5118
    9. Elnaz

      استاد سراجی عزیز و گرامی*
      چه بی همتا، بی آلایش و بی دریغ آنچه را که حاصل عمر پرعزت و پر ثمرتان هست، در اختیار ما قرار می دهید* باشد که درس بگیریم و آنچه با خواندن اشعارتان از معنای عشق، زندگی، زنده بودن و زنده ماندن – درک می کنیم،مشعل راه پرپیچ و خم زندگیمان قرار دهیم* در این لحظه ی زیبا پس از خواندن غزل شما، ای کاش می شد اشک را نوشت…
      همیشه سلامت و پایدارباشید وسایتان بر سر همه ما دوستدارانتان باشد*
      کوچک شما- الناز
      ۱۳ جولای – وین

      #5119
    10. Farahmand

      اهل کجایی

      آن یال سپید بافتهٔ رنج کدام حماسه است؟

      از کدام هفت خان …رستمت باز مانده است؟

      هفت شهر عشق را سراج بودهی؟

      نسیم کلامت مرا از خواب هزاره رفت

      ای درویش جم این می هزار گونه را چگونه یافته ای؟

      این می همه را مست می‌کند باری ترا هوشیار

      من در وادی حیرت میگذرم بار دگر‌ای درویش

      تا تو باز گردی بر دگر با تمام اسرار.!

      #5126
    11. mahmoud seraji

      من نمیدانم به اینهمه لطف چگونه پاسخگو باشم ؟؟؟ امید وارم که مزامیر بعدی هم کام فرهیختگان و صاحبدلان را شیرین و ارضاء کند …. محمود سراجی

      #5133

    نظر شما


    1 + five =