بخش نخست - “به پيشواز بدرقه ی جمهوری اسلامی” در قامت استنباطات و دريافت های يک جوان عمر بر باد رفته ی ايرانی از رنجی سی ساله…شیرازی اوغلو!!!
————————————————————————–”"”" جمهوری ناکامان “”"”——————————————–
—————————————————————————————————————————————————
برآنم که محترمانه ترين نامی که بتوان برای چيزی که جمهوری اسلامی ناميده می شود برگزيد و به فصلی از کتاب تاريخ که در آن به چنين روزگاری پرداخته می شود اطلاق کرد همانا “”"جمهوری ناکامان“”" است.
دوران سی ساله ی جمهوری اسلامی به يقين عصر ناکامی ها بود و عرصه ی ابراز وجود ناکامان. هر کس, گروه, نهاد, دسته و صنفی که دل در گرو وعده های تو خالی اين عفريت بزک کرده به وسمه ی دين داد مغموم و خسران ديده و سر گشته از تمنای خويش راهی بيابان سر گشتگی گرديد.
سوداگری در بازار مکاره جمهوری اسلامی نه تنها سود آور نبود بلکه دار و ندار و حتی ناموس و جان خوش خيالان منفعت جو را به دست باد فنا سپرد. تو گويی اين عفريت خطرناک دلی از سنگ خارا داشت و زلف پريشان کرده و سوار بر گردونه نيستی چرخ عرابه اش را قهقه زنان از روی روآنهای نژند و اجساد پراکنده در ميدان آرمان های احمقانه به حرکت در می اورد…
دوران جمهوری اسلامی فصل محک زدن آرزوها در بوته ی عمل و در دنيای حقيقت بود. يک به يک و چند به چند ثابت گرديد که در روی کره خاک مناسبات عللي و معلولی ارضی فرمان همی راند و “مجاز” هيچ وقت جای “حقيقت” را نگيرد.
بارزترين و تلخ ترين تجربت در اين وادی را جنگجويان سپاه اسلام در نبرد با عراقيان ديدند, جايی که فريادهای “الله اکبر” بر تانک های “تی هفتاد و دو” روسی عراق کارگر نمی افتاد و کليد های بهشت هم در دستان بچه های کم سال ايرانی عازم مسلخ بعيد است که آنان را به ديدار پری رويان بهشتی رسانده باشد…
آش انقلاب اسلامی با وعده های خوش پخته گرديد. هر کس و هر گروهی با توجه به خيال خام خود در به قوام آمدن آن نقش گرفت. عده ای نخود و لوبيای انقلاب شدند و عده ای ماش و عدس و لپه ی آن. بعضی ها هم کاسه حامل آن و عده ای هم “کاسه ی از آش داغ تر آن!”…
آش جمهوری اسلامی خوش خوراک و لب دوز از کار در نيامد. آشپزهای فراوان و دستورات طبخ مختلف از آن چيز هشلهفتی ساخت که به مزاج هيچ موجود دوپايی سازگاری نداشت و آتش گرسنه گي کس را اطفا نمي کرد و اميدواران به سيری از خوردن آن آش کذایی را به حالت تهو و رودل و اسهال کشاند…
آن آش هر چه که نداشت روغن داشت و گروه آشپزان شادروان خمينی برای ملت ايران چنان آشی پخت که “رويش چند وجب روغن داشت!”…آنهم روغن های گنديده در پستو خانه های تاريک چهار ده قرن گذشته…
حکومت داری الله توسط ملايان بر روی زمين به بشارت دهی مستصعفان بر پا شد. مستعضعفين بسياری نه تنها از چهار گوشه ی ايران دل در گرو کامروايی از تبعات دولت مستضعفان بستند, بلکه ايران تبديل به قبله ی آمال تمامی بخت برگشتگان جهان فانی گرديد…
ابتدا ياسر عرفات برای گرفتن ياری به ايران آمد و پول نفتش! را همراه با انگشترها و النگو های اهدايی زنان مسلمان ايرانی گرفت و بعد کم کمک شيعيان عراق و جهادگران افغانستان و حزب الله لبنان و مسلمانان فليپين و کشمير و سومالي هم جهت بخت گشايی پايشان به تهران باز گرديد…
اين سنت حاتم بخشی اسلامی از کيسه ی بيت المال! گرهی از کار فرو بسته ی کوران و کچلان ايران و جهان نگشود چون حتی به اندازه اين ضرب المثل چينی که می گويد “اگر به کسی يک ماهی بدهی او را برای امروز سير می کنی ولی اگر به او ماهی گيری ياد بدهی او را برای هميشه سير خواهی کرد” هم حکمت پشتوانه ی خود نداشت…
جمهوری اسلامی اهل فن و هنر نبود تا به مستضعفان مشتاق خود چيزی دنيا پسندانه ياد بدهد باشد که ايشان را از فقر برهاند, نه, نه تنها هنر و فن نداشت بلکه هنرداران و فن مداراران را هم از خود تاراند تا نبيندشان و نشنودشان…
بلی “هنر خوار شد, جادويی ارجمند(/شاهنامه داستان ضحاک)” و کام دل مستضعفين هم بر نيامد و همچنان مستضعف تر از گذشته گدايان ايران و جهان به طمع پول نفتی که قرار است سر سفره خيل عظيم محتاجان چشم بدست ريش داران صندوق دار گنج آورده شود نگهداشته شده است…
سری به سرای قدرت هم بزنيم…نظام پادشاهی سابق ايران نظامی احتکار گر بود و قدرت سياسی را به طرز وسواس گونه در احتکار خود نگه می داشت. قدرت سياسی را جويندگان از بهر طمع فساد اداری محصول آن جوييده اند بلکه با دستيابی به ان کامروايی دنيوی را بدست اورند.
سقوط پادشاهی در ايران خوان يغما را برای گرگ های گرسنه گسترد. در تهران اسلاميون و توده ای ها و کل اهل بيت چپ مسلکان به همراه مجاهدين خلق ابتدا پنجه خود را در دريدن خرخره ارتشيان بخته برگشته تيز نمودند. در اصل, اعلاميه بی طرفی امرای ارتش پادشاهی با آنکه حکايت از ضعف ارتش در مصاف با ملتش داشت ولی گوشه ی چشمی هم شايد به رافت اسلامی انقلابيون و يا طمع سهم گيری در آينده قدرت هم داشت, غافل از اينکه “و مکرو مکر الله و الله خیر الماکرین” و مکر اسلامی همه آنها را جلوی جوخه ی آتش قرار داد…
جويندگان قدرت هيچکدام به کام خود نرسيدند. صادق قطب زاده اعدام شد و حسن آيت و بهشتی و حزب قدرت جوی جمهوری اسلامی(احتکار کنندگان جديد قدرت) هم با ترور از بين رفتند. چپ ها و توده و غيره هم يا سر از زندان در آوردند يا ديدار خصوصی با جوخه های اعدام…
ناکام ترين و بخت بر گشته ترين گروه سينه چاکان کامجوی قدرت را مجاهدين خلق بخود اختصاص دادند تا ثابت کرده باشند که “”"دريای حماقت پهنايی بی کران دارد“”"…جايی که ناکامان تيره روز آنان در گوشه ای از بيابان عراق همچنان برای عملياتی جاويدان! و بردن مريم به تهران له له می زنند…
البته اسلاميون هم کامروا نشدند هرچند به زيور ماديات مزين شدند. خامنه ای عمريست که عليل يکدست است و هم او و هم رفسنجانی و ديگر سارقين در ترس مطلق و در بين خيل عظيم محافظين زندگی نيمه سگی خود را می گذرانند.
به تحقيق “نعمت آزادی” از “ترنمات دنيوی” در مقام بالاتری قرار می گيرد و آزادی چيزی نيست که اسلاميون محتکر قدرت از آن برخوردار باشند. ترس از بمب گذاری در محل های حضورشان و تير غيب امت عصبانی ايراني از بر باد رفتن آرزو هايشان, خواب راحت را از آنان گرفته است و شبح “دار مکافات” ظلم های فرمانداری احمقانه شان هم سايه وار, حتی در رختخوابهايشان آنها را رها نمی کند…
نظام اسلامی ناکامی و فلاکت را به بطن جامعه برد. طبقه ی متوسط زمان پادشاهی را نابود کرد و نخبگان را از کشور فراری داد…
امرای جان به در برده نظام پادشاهی سر از شغل رستوران داری بلاد غرب در آوردند و متخصصان ايرانی هم عطای وطن شوم زده را به لقايش بخشيدند. در نبود نخبه گان ايرانی, کار به ادبار رفت و اقتصاد ملی در استانه فروپاشی قرار گرفت. ميليون ها جوان ايرانی بدون شغل و محل کسب معين ماندند و استطاعت مالی ازدواج را هم از دست دادند. اين پديده به ترويج فحشا و محروميت های عاطفی جنسی دامن زد و اکنون کشور ايران دارای رکورد “جوان ترين نسل افسرده” جوانان در مقياس جهانيست.
فقر مالي به پديده ی سخت گيری های اقتصادی مردم به يکديگر انجاميد و رحم از دل جامعه رفت. امروزه پديده “دستت رو روی کلاه خودت بگذار تا باد نبره!” جای بذل و بخشش و روزی رسانی به همنوعان را گرفته است.
دين نيز در حکومت دينی به کامی نرسيد و دکانش از رونق افتاد. سی سال توليد کالای بنجل دينی و اشباع جامعه از آن به رويگردانی ملت از مساجد و مراسم های مذهبی انجاميد و اگر نبود بذل و بخشش های کريمانه جمهوری اسلامی از کيسه ی در امد های نفتی, دولت اسلامی در جمع کردن عوام گشنه ی عربده کش هم در مراسم های دولتی دينی خود در می ماند…
جمهوری اسلامی ثابت کرد که وقتی سعدی می فرمايد “گر تو قرآن بدین نمط خوانی, ببری رونق مسلمانی” چه عمق ديدی داشته است…
بدن جمهوری اسلامی جسد گنديده ی ناکامی هاست. در همه جايش ناکامی و تيره روزی به چشم می خورد. نه تنها هواپيمای اش اسباب نکبت است و تابوت پرنده, بلکه تيم فوتبالش هم هميشه زمين ورزش را با سر افکندگی ترک می کند…
دارنده ی پاسپورت جمهوری اسلامی در جهان خفت می بيند و پولش هم ارزشی ندارد. نيروگاه اتميش پس از سالها هنوز به کار نيفتاده و برقش هم بعيد است که روزی به کام چراغ های منازل ايرانيان بنشيند.
اينترنت اسلامی هم کاربران اينترنتی را به جايی نمی رساند چون يا قطع و يا فيلتر شده است و يا با سرعت حلزونی می گردد.
آری همه جا سخن با سر افکندگی, شرمساری, بدبختی و ناکاميست. رژيم جمهوری اسلامی اهل کام دل دادن به کسی و يا چيزی نبود. بخت که از مردمش گريزان بود و بيچارگی هم در ان سرزمين پرچمی بر افراشته داشت…
اين گفتار ادامه خواهد يافت…
مطلب را به بالاترین بفرستید
مطلب را به فِیسبوک بفرستید
Share














درود دوستان يولداشکده…
من بدرقه ی جمهوری اسلامی را به پيشواز رفتم…
قبلا قول داده بودم که يک موضوع دنباله دار را به گفتگو بنشينيم و در گام اول من با نام محترمانه ی جمهوری اسلامی يعنی “”"جمهوری ناکامان”"” اغاز کردم…
البته مطلب کافی توی ذهن من در اين رابطه وجود دارد ولی چون ذهنم يکی از شلوغ ترين جاهای دنياست! و زندگی ام هم خيلی شلوغ تر! نمی دونم که بخش های بعديش را کی بتوانم بنويسم…
همچنين از همه ی شما سروران عزيز خواهش می کنم که ديدگاه های خود را از چاکر دريغ نفرماييد…
شيرازی اوغلوی خودتان…
نوش!
يک موسيقی زيبا و کوتاه برای همه ی دوستان
Carnival of the Animals - Fossils…
http://www.youtube.com/watch?v=bcAJpsWWuIY&feature=PlayList&p=97C84C596D392DD9&index=10
ایالات متحده در پی احقاق تحریمات بیشتر سازمان ملل علیه ج.ا. بدلیل ‘ادامه داشتن’ جاه طلبیهای اتمی آن حکومت است.
امروز گزارش شد که آمریکا بر این باور است که ارزیابی دستگاه اطلاعاتی اش مبنی بر متوقف بودن فعالیتهای تسلیحاتی اتمی ج.ا. غلط بوده و تهران دست اندرکار طراحی یک اسلحه اتمی است.
http://www.guardian.co.uk/world/2010/jan/03/us-intelligence-iran-nuclear-weapons
=====———————======
ازطرفی دیگر گویمتان ای نوشداران و نوش آفرینان که سرشار از امید سبزم…
اتفاقهای زیادی دارند خیلی سریع به وقوع می پیوندند و دنیا هم من مشنگ بیدار شده و دیدم که تعارف را کنار گذاشته و دارند آن را انقلاب میخوانند. نه چندان دیری پیش ما از شنیدن “انقلاب” منقلب میشدیم. انقلاب “ما را کرده بود!” و آخریش برای هفت جدمان و ده نواده مان بقول طنزنویسی بس بود!…
ولی کل اوضاع هنوز به لطف روزگار نسبتا خوب است و نحوه و سرعت انسجام گیری فعالیتهای سبز و همدسته شدن تفکرات و نیروهای سبز مرا در حیرت دلپذیری فرو برده است.
نوش…
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article////107/-bca8d74295.html
ولی البته حیرت من بیجاست چرا که ایرانیان سبز میخواهند در جامعه ای که در آن احترام به حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی شخص نهادینه است شهروند باشند. نه؟!…
پس متن دستورالعمل کلی این انقلاب سبز ایران همزمان با آغاز دوره مدرن بشر متفکر نوشته شده،
آقایان فکر نکنند که این چیزی است جدید که ناگهانی در ملک مبارکشان سبز شده!
هنوز هم دیر نیست و هیچ لزومی برای خشونت نیست.
بار قبل شاه که گفت صدای انقلابشان را شنیده است،
مردم دیگر گوششان را به او کاملا بسته بودند.
ولی در وطن سبزمان
مثل اکثر جاهای کره کوچک سبزمان
کوچکترین صداها شنیده میشوند،
چه برسد به ندای ندامت و لبیک سبز
آقای خامنه ای با مردم…
نوش…
======———======
بابا تو که کولاک کردی که
پسر خوب شیرازم!!!
نوشانوش که بدرقه ایست جانانه!…
http://balatarin.com/permlink/2010/1/4/1901133
آقای عزتالله سحابی نامهای خطاب به هموطنان خارج کشور نوشته اند که منعکس کنندهً قضاوت ایشان درمورد نحوهً برخورد وفعالیتهای این هموطنان است.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/20473/
این نامه بخاطر شخصیت نویسنده اش دارای اهمیت است و مسلماٌ بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی میهنمان چنانکه باید با تحسین و احترا م با آن برخورد خواهند کرد. فعالیتهای صادقانه و پیش کسوتی در مبارزه برای اعتلای میهن (صرف نظر از نتیجه مبارزات) قابل تقدیر است. از یولداشان عزیز چه پنهان، منهم اگر در جرگهً فعالان شناخته شده بودم و با نام و نشان خود مینوشتم بااین نامه بهمین ترتیب برخورد میکردم، نه بخاطر محتوایش بلکه بخاطر نویسنده اش که برایش احترام قائلم. ولی چون اسم و رسمی ندارم و نوشته ام تاًثیری در آبروواعتبار آقای سحابی ندارد میخواهم در این محفل دوستانه نظرم را بدون خودسانسوری و رودربایستی و گاز گرفتن زبان بنویسم، و امیدوارم دوستان آنرابه حرمت شکنی شخصیتی مثل آقای سحابی تعبیر نکنند.
من چون یک ایرانی خارج کشور هستم خود را مخاطب نامهٔ ایشان میدانم و بهمین دلیل مایلم بآن پاسخ دهم. در صداقت و حسن نیت ایشان تردید ندارم، ولی لحن پدرانه و نصیحت کنندهٔ نامه را دلیل اعتبار و صحت محتوایش نمیدانم. ایشان آنچنان هموطنان خود را مورد خطاب قرار داده اند که گویی با عدهای نو جوان خام و احساساتی و بدون منطق طرفند که کج را از راست تشخیص نمیدهند و ایشان در مقام پدربا درایتی که همه چیز را میداند و درست را از غلط تمیز میدهد در پی راهنمایی آنهاست.
میفرمایند: “تقاضای بنده را بپذیرید و بر احساسات روحیات و دغدغههای فردی تان غلبه کرده و آنها را به نفع یک حرکت منطقی و تدریجی کنترل کنید”. اگر این حقیر یکی از مخاطبان ایشان باشم (که ظاهراٌ هستم) با عرض پوزش باید عرض کنم که لحن و محتوای نوشته شان را بسیار توهین آمیز میدانم. ایشان بدانند که من (نوعی) کاملا بر احساسات و روحیات خود مسلط هستم و دغدغهٔ فردی بنده هم نه بیشتر از ایشان است و نه در برخورد با مسایل میهنم دخالتی دارد. احتیاجی هم ندارم که کنترل اعمال و افکار و تشخیص “یک حرکت منطقی و تدریجی” را از ایشان بیآموزم. نه اینکه همه چیز را میدانم واز آموزگار بی نیازم، خیر، اتفاقاٌ بسیار هم به آموزگار نیازمندم، ولی آموزگار باصلاحیت. از نظر من کسی که خود راه را از چاه نشناخته، حتی اگر یک قدم بدون حسن نیت برنداشته باشد، نمیتواند درس حرکت سیاسی و اجتماعی بمردم بدهد.
لحن نامهٔ ایشان چنان است که گویا مخاطبانشان (یعنی جامعهً ایرانی خارج از ایران) جمعی عجول و تندرو هستند که خشونت را تشویق میکنند. یکی باید به ایشان یادآوری کند که اول این مفاهیم را تعریف کنند و بعد نشان دهند که چه کسی و کجا تند روی و خشونت کرده؟ کدام حرکت سبزها خشونت آمیز بوده؟ چه کسی حرکات خشونت آمیز را تشویق کرده؟ کدام گروه یا شخصیت قابل طرح در خارج کشور خواهان برخورد “تندش کن لنگش کن” بوده که ایشان ما را از آن منع میکنند؟ مگر غیر از اینست که امروز در ایران خشونت در انحصارحاکمیت است و بس؟ نهایت بی انصافیست که با مردمی که در مقابل سرکوب و خشونت عریان با رفتاری بغایت مدنی و متمدنانه برخورد کرده اند بگونه ای سخن گفت که انگار آنها خطاکارو خشونت طلبند. بنظر میرسد که آقای سحابی سناریوها و ساختههای ذهنی خود را به هموطنان خارج کشور تعمیم میدهند، وگرنه از شخص محترمی مثل ایشان بعید است که اینچنین کلی گویی کنند و بدون نشان دادن هیچ مورد مشخص، بخش عظیمی از هموطنان خود را بی دلیل و مدرک بطور ضمنی متهم به خشونت گرائی ورفتار تند وبی منطق و احساساتی کنند.
از همهٔ اینها گذشته، آنچه مرا بشدت رنج میدهد مشاهدهً ذهنیت عقب افتادهً فردی مانند آقای سحابیست. کسی که در نقش یکی از رهبران فکری جامعه مورد احترام بسیاری از ایرانیان است، هنگامی که ایرانیان خارج کشور را طبقه بندی میکند، جمعی را به شتابزدگی متهم میسازد و جمعی دیگر را به فرصت طلبیهای فردی، و در باره گروهی دیگر میگوید: “عدهای نیز هستند که به علت سوابق سلطنت طلبی و یا دیگر سوابق، عصبانیت و نفرت شدیدی از اصل انقلاب و یا از جمهوری اسلامی دارند.”
بسیار باعث تأسف است که آقای سحابی نیز همچون کیهانیان هر کس را که از اصل انقلاب و جمهوری اسلامی نفرت دارد دارای سوابق سلطنت طلبی یا “دیگر سوابق” ( لابد مثلا “منافقین” یا “بهائیت”!) میداند — بگذریم از اینکه کاربرد واژه “نفرت” در موارد سیاسی زائیدهٔ ذهنیت متحجرانه و انقلاباسلامی گونهٔ ایشان است. باید به عرضشان برسانم که وقتش رسیده که از خواب انقلابی بیدار شوند و ببینند که برای “عصبانیت” از اصل انقلاب (یعنی خط امام) و جمهوری اسلامی لزومی ندارد که کسی سلطنت طلب باشد یا “سوابق دیگر” داشته باشد. هر انسان آزاده ای که برای حقوق و آزادیهای انسانی و مدنی ارزش قائل است نظام جمهوری اسلامی را دشمن مدنیت میداند. بسیاری از هموطنانشان از پیر و جوان و خارج نشین و داخل نشین و فوج فوج جوانان ایرانی که هیچ گونه “سوابقی” هم ندارند، سالهاست از تفکرات اینچنینی عبور کرده اند، از اصل انقلاب و جمهوری اسلامی بریده اند، و به جهان متمدن وارد شده اند و میخواهند متمدنانه زندگی کنند. زیستن در ظل “اصل انقلاب” و جمهوری اسلامی برایشان زندان با اعمال شاقه است. آنها با ذهنیت زنده و پویا نه انقلاب و خشونت و جهاد و شهادت میخواهند، نه اسارت در چنگال ایدئولوژی را میپذیرند، و نه حاضرند در قالبهایی که پدران انقلابیشان به نام “مصلحت” و “ظرفیت نظام” و “حرکت تدریجی” و غیره برایشان میسازند بمانند تا بپوسند. آقای سحابی اگر میخواهند نصیحت کنند جوانان داخل ایران را مخاطب بگیرند که بمراتب از خارج نشینان جلوترند و مسلماٌ با پذیرش قدر و منزلت بزرگانی چون ایشان و در نهایت احترام بایشان نشان خواهند داد که حرکت آگاهانه و منطقی برای تحول بسمت دمکراسی و مدرنیته چگونه باید باشد، و چرا عدم خشونت بمعنای کوتاه آمدن از خواستهای اصولی و پذیرش زور وظلم و تحجر نیست.
مهناز بانوی عزیز و خوب…
واقعا… جانا … سخن از دل ما ما گفتی!
بانوی عزیز، هنوز در ایران کسانی به سبک ریش سپیدسالاری و “پدرانه” تفکر می کنند. می خواهند نصیحت کنند. آقای سحابی که انسان فرهیخته ای است انگار از اهالی امروز نیست!
البته به حساب آوردن ایرانیان خارج از کشور خود نکتهء مثبتی است!
در هر حال ما این مساله را داریم و خواهیم داشت. نگاه ایرانیان به ایرانیان خارج از کشور. نمونه مهم اش مثلا نوشته علی تبزیزلی عزیز بود خطاب به دکتد عباس میلانی. من که باور نمی کردیم کسی چون علی تبریریلی نوشته باشا
شیرازی اوغلوی گرامی
خوشحالم که سرانجام مطلب قول داده را برای دوستان یولذاش تدارک دیدیو
به گانم این این مبطلب هنوز سوراغ دارد برای بهینه کردنش باید دستی در گل و دستی در کل داشت..
من الانه در پالم اسپرینکس جادوئی هستم….
سر عقل که آمدم اندک خواهم نوشت….
یولداشلار عزیز
با سلام و احترام.
عزیزان مهناز بانو و یولداش نگاهی راجع به نامه جناب آقای “عزت الله سحابی” به ایرانیان خارج از کشور هر یک دیدگاه خود گفتند من هم نظرم در این مورد می گویم تا نظر شما در این باره چه باشد.
جناب سحابی مردی حدود 80 ساله به عنوان یک” برادر پیر” می نماید که “پایان عمر را نزدیک می بیند ” دارد از روی خیر خواهی “سخن آخری و یا آخرین سخنانی” را می گوید. این بیشتر به یک “وصیت نامه ” می ماند و در همین سطح هم قابل بررسی است.
من بر اساس تجربه های شخصی خودم به این گونه چیزها ارج می نهم.نه آنکه اتوماتیکی همه محتویات مثلا این نوشته یا هر نوشته ای این گونه را پذیرا بوده باشم . نه ابدا. اما معتقدم که باید سالخوردگان را تشویق کرد تا بیشتر از این چیزها بنویسند. اما اساس ادعای من چیست؟
در دنیای مطبوعات (روزنامه و شبنامه) و مقاله ها و کتب و فیلم و سینما به ما از همان قدیم هم چیزهائی گفته اند. بر اثر کثرت تکرار از سوی همه رقم منابع درجه چندم گونا گون چب و راست و میانه لاجرم پذیرفته ایم. اما خودمان در عملش نبوده ایم(رجوع به منابع در جه اول را هم که به قول جنوبی ها “قربونش برم”). مثلا سن ما اکثرا اجازه نمی دهد که “جنگ جهانی دوم” یا “واقعه آذربایجان” و یا “دوران شاد روان مصدق” و یا حتی “واقعه 15 خرداد سال 42″ را به یاد بیاوریم. یادمان نرفته است که امروزه اکثریت مردم کشورمان حتی انقلاب بهمن ماه 1357 را هم به لحاظ سنی نمی توانند به یاد آورند. معهذا اکثرا ما در باره اکثر این موضوعات عقایدی نسبتا قوی و ریشه داری داریم. من این ها را تئوری می دانم .
بعد برخوردیم و می خوریم به مردمان ساده ای که مثلا با آمریکائیان در ایران اواخر قاجار و اوائل پهلوی” سر و کار داشته اند. یا “دوران پیشه وری ” را دیده اند یا “مصدق” و سال 32 را به یاد دارند و … یا در انقلاب بهمن ماه شرکت داشته اند.
تا آنجا که یادم می آید بین آن چیزهائی که از راه تئوری آموختیم و آنچه که این شاهدان عینی می گویند اکثرا تفاوتی بسیار مشاهده می شود. این از بدیهیات است و مواردی زیادی هم قابل ذکر.
حال ادعا نمی کنم که همه “تئوری ” ها ی ما از دم نا را ست و دیده های شاهدان عینی همه سراپا راست است با بالعکس. این می شود به تعبیر “یولداش” به جای افتادن از این سوی بام از دیگر سوی بام افتادن. اما مشاهدات این شاهدان عینی به ما کمک می کند که برخی از ” چیزهای پذیرفته شده ” را ” کمی اتوماتیکی نپذیریم” و آن را به “چالش” بکشیم و به عبارتی ساده تر “نسبت به دانسته های خودمان کمی انتفادی(نقادانه) فکر کنیم”.
این مشاهدات تا حدی “آن میوه ممنوعه پرسیدن ” را وارد “بهشت پذیرش بی چون و چرای ” ما می کند که آن هم مقدمه “پژوهش” است که شاید این به قول حافظ همان “آسمان بار امانت نتوانست کشید “ی باشد که “قرعه فالش به نام ما “دیوانگان” و از “بهشت راندگان” زده شد”
” بت” های این و آن را شکستن نه دشواری که اصلا کلی لذت هم دارد اما وقتی پای شکستن “بت” های خود آدمی در میان می آید دیگر وارد مقولاتی می شویم که “آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها”
.
جناب سحابی از تجربیات خودشان در این و آن دوران گفتند. البته می توانستند کمی “دپیلماتیک” و “زیرکانه” تر یا حتی “نرم تر ” و”زیبا تر”بنویسند. اما هدفش “درد دل و وصیت و خواهش و تمناء “بود و چیزهائی در این مایه. باید تشویق کرد که این گونه افراد بیشتر از همین “تجربیات خودشان” بگویند.
چه عیبی دارد که گاه و گلفی هم کسی چند پیراهن بیشتر پاره کرده اندرز ی دهد که:
“اما در دوره دکتر مصدق، عدهای با تندروی و طرح شعار جمهوریت و یا پایین کشیدن مجسمههای شاه در برخی میادین و نظایر آن، جناح مقابل را متحد و عصبانی و مصمم کردند و یا نصایح بازرگان کمتر به گوش فعالان سیاسی آن روز نشست و در هر دو مورد نیز ما بهای سنگینی برای بیتوجهی به تجارب معقول و منطقی و تسلیم احساس شدن خود پرداختهایم”.
” اما خیلی حرفها ممکن است حق و «حقیقت» باشد، اما عمل سیاسی و استراتژیک نه صرفا بر اساس حقیقت بلکه بر اساس قدرت، مصلحت و تناسب قوای اجتماعی صورت میگیرد.” یا
” اما باید همان گونه که اخیرا در مصاحبهای اشاره کردم به همه دوستان و بویژه جوانان عزیز بگویم که همیشه ایثار و فداکاری این نیست که انسان آماده چوب خوردن و حتی گلوله خوردن در راه آزادی و استقلال و… باشد، اینها هم گاه لازم است، اما همه عزیزان باید بدانند که گاه تحمل حرکت تدریجی از گلوله خوردن هم سختتر است. گاه انسان در یک لحظه گلوله میخورد و از این اوضاع راحت می شود.. اما..”
خیر پیش
رهگذر
شیرازی اوغلوی دانا و توانای ما
با سلام و احترام.
انصاف را هم باید رعایت کرد. این “جمهوری ولایت فقیه” دیگر برای “حزب الله لبنان” و “حماس” و “جهاد اسلامی” که نا کامی نیاورد. کشورهای حوزه “دریای مازندران” نه تنها سهم 50 در صدی “شوروی سابق” را حفظ کردند بلکه حدود 30 یا 40 در صد از “سهم 50 در صدی تاریخی ایران” را هم به دست آوردند. آیا حق نیست که به جان این “بلای آسمانی” دعای خیری کنند. با نیم نگاهی به نقشه هر کسی می فهمد که خط لوله نفت ” باکو” از نظر اقتصادی به صرفه تر بود که از “ایران” بگذرد اما به یمن ایران از “جیحان” ترکیه گذشت.آیا ترکیه حق ندارد که “جمهوری نا کامی ها” را فرشته رحمت بداند. به لطف این “جمهوری ناکامان” مدتهاست چند دهه است که همه شده اند مشتری پر و پا قرص “اسلحه” حتی کشورهای عربی کوجک “خلیج فارس” . برای امپراطوری صنایع اسلحه “جمهوری نا کامان” حقا که کامروائی است. و..
جغد نر: «پس بيا خوش باشيم و دعا كنيم كه روزگار فرمانروايي اين شاه جوان دراز باد.» ( گویند بهرام گور در آغاز پادشاهی….)
http://hrmmm.mihanblog.com/post/archive/1388/3
از شوخی در رفته دست شما درد نکند حق مطلب را ادا کردید عالی بود.
خیر پیش
رهگذر
در بارهً توهم “خشونت گرائی” سبزها که این روزها اینطرف و آنطرف شنیده میشود و بعضی از محافظه کاران سابقاٌ انقلابی بر علیه آن “هشدار” میدهند، باید چشمهایمان را باز و حواسمان را جمع کنیم تا اجازه ندهیم که این “دلسوزان” که تمام کوششان در اینست که مردم از خواستهای مشروع و ابتدائی خود دست بردارند و به “ظرفیتهای نظام” تن دهند، کم کم این باور کاذب را جا بیندازند که هر نوع مبارزه علیه ظلم (حتی مدنی ترین آن) اگر از چهارچوب نظام عبور کند عین خشونت است، و مبارزان سبز را بخشونت طلبی متهم کنند. در رابطه با این موضوع علیرضا رضائی در وبلاگش چنین مینویسد:
http://alirezarezaee1.blogspot.com/2009/12/620.html
با درود فراوان بدوستان گرامی وعرض تبریک سال جدید با ارزوی تندرستی برای دوستان بالاخص علی تبریزی گرامی که اخیرا دچار حادثه شده است و آرزوی بهروزی استقامت برای جنبش سبز ایرانیان عرض می نمایم
چند روزی بعلت مسافرت به اینترنت دسترسی نداشتم. اکنون بعد از بازگشت مقالات رفقا را مطالعه میکنم و ازاحاطه اینان به موضوعات مطروحه لذت می برم. و از رشحات قلمی شان ذوق می برم . بویژه مقاله اخیر دوستمان شیراز اوغلی که قند ونمک را بهم آمیخته است. اگر ایشان راچنین ذوقی است ، نمی دانم چرا بیشتر بی مبالاتی ادبی می کنند و مارا محروم از ذوق سرشارشان می گذارند.
در مقالات دوستان ما مطالبی بود که حق بود بدان ها پرداخت و تامل کرد. منجمله در مقاله دوستمان امیرزا که بحث مبسوطی در باره آزادگی و فرق آن با آزادیخواهی کرده بودند. چون وافی بمطلب نبود خواهش مندم معانی آلمانی یا فرنگی این دولغت را به نویسند تا مطلب معلومم گردد.
در باره اشاره ایشان به جمع دین و عقل که گویا از بیانات شیخ اشراق بوده باشد، مشتاقم بیشتر بدانم. اما آنچه که من میدانم اینست که میان “عقل” که مورد بحث فلاسفه ومتکلمان اسلامی است ، با “خرد” غربی یا “کانتی” و خردی که حکیمان ایران پیش از اسلام (حکمت خسروانی) از آن سخن گفته اند و میراث آن به حکیمان و عرفای ایرانی رسیده است فرق است . بر عکس ، اینان معتقدند انچه که مسلمانان عقل می نامند و ا زکلام قران اخذ کرده اند خود باعث جهل و سرگردانی مسلمانان شده است. اگرچه اینان یعنی متکلمین و فقها مقام والائی درجامعه دارند و عموم مردم حرف اینان را می پذیرند ولی عارف می داند که اینها هم خود را هم مردم را دست انداخته اند.
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند. جافظ
نقطه پرگار یعنی صفر یعنی هیچ اما با وجود این همه چیز دور این صفر میگردد ، همه فکر میکنند که عاقلانه رفتار می کنند. هرچه که درهستی وجود دارد بر دور این تفکری که در اصل صفر است و عددی نیست میگردد و بیان و تبیین میگردد. اما من که عاشقم (عاقل نیستم) میدانم که همه این متکلمین و مفسرین و علامه ها و فقها و آیات و حجج و ثقات در دایره هستی سرگردانند و ره بجائی نمی برند، عقل (اسلامی) آنها را بجائی نمی رساند.
آنان که محیط فضل و آداب شدند
درجمع زمانه شمع اصحاب شدند
ره زین ره تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و درخواب شدند/ خیام
آن کس که محیط فضل و آداب شده امروز اسمش “علامه” است . غوث الفقها والمجتهدین است ، ایت الله العظمی فی الارضین است. اینهمه القاب مطنطن دارد و روشن بخش محفل پیروان خودش است نسبت به هر زمان تاریخی (در جمع زمانه)، اما این شمع راهی را روشن نمی کند . آنها هم افسانه می سرایند و می میرند بی آنکه بیدار بوده باشند.
در ضمن حظ بردم از جوابیه کوتاه در باره ناقد آثار ارامش دوستدار منهم مانند شما ندانستم شان نزول این مقاله چه بود.
من در این ایام غیبت سخن خود را در باره منتظری (نوعی) بسط دادم اما آنرا نشر نمی دهم تا دوستان در باره گفته های شیراز اوغلی و رویدادهای عاشورا و تبعات بعدی آن بحث کنند. اگر دوستان علاقه داشته باشند می توانم آن مقاله را اینجا بگذارم
ای که در معنی زشب خامشتری
چند جوئی گفت خود را مشتری؟
شاد و فرهمند باشید.
روشنفکران دینی مخالف دولت
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100104_ad-saeedehstatement.shtml
یولداش صنمی عزیز
با سلام و احترام
امیدوارم که سفر خوش گذشته باشد. به عنوان یکی از “مشتریان و مشتاقان گفت” علاقه دارم که آن مقاله را بخوانم .
خیر پیش
رهگذر
پياله چی عزيزم درود بر تو…
از محبتت سپاسگزارم…
بالاخره با محبت تو منهم سر از بالاترين در اوردم…
متشکرم متشکرم…
نوش نوش نوش!
يار دانشور جناب اقای رهگذر عزيز درود…
از بنده نوازی ان بزرگوار سپاسگزارم…
از شوخی گذشته اين روحانيت هم سر سالم به خارج از ميدان سياست نخواهند برد…
من در جبين حضرات عمامه دار! “دار مکافات مدل دادگاه نورنبرگی” را می بينم…يک کم البته صبر می خواهد ولی اخرش بنظرم همينطوری بشود…
به سلامتی شخص شما
نوش!
يار دانشور ما جناب اقای صنمی عزيز درود…
خوشحالم که در جمع ماييد…
بنده نوازی شما را سپاس گفتن دشوار است. بسيار خوشحالم که نوشته ی بنده را قابل پيشکش به دوستان دانسته ايد. همچنين خواهشمندم که ان نوشته ای را که فرموديد از دوستان دريغ مداريد…
با سپاس فراوان و به سلامتی شما,
نوش!
يولداش عزيزم, ای صاحب خانه ی ما درود…
لطفا نظرات خود را در مواردی که اشارتی کوتاه داشتيد از حقير دريغ نفرماييد…
به سلامتی شما و البته مدير سايت که عمرش دراز باد…
نوش!
21 Nazi Chiefs Guilty, Nuremberg Trials 1946/10/8…
http://www.youtube.com/watch?v=xcudlm6tPa0
Nuremberg Trials…
http://en.wikipedia.org/wiki/Nuremberg_Trials
درود بر شما ياران و اقای سحابی در ايران…
بنظرم وقايع اجتماعی از اين نوع که درخيابان ديديم و باز هم خواهيم ديد از انواع چيزهايی است که به ان در زبان انگليسی “هپن(Happen)” می گويند و هپن شدن مثل عشق, سکس, شورش, بر هم کنش های اجتماعی و غيره…يعنی تابع شل کن و سفت کن و مديريت(Manage) نيست و فقط در حال “شدن” می باشد…
همچنين برای خبر دادن در مورد يک چنين چيزهايی(واقعه, رويداد) در انگليسی می گويند”Develop” که نظر به همان وقوع تنهای کار دارد و می گويد “دارد اينطوری می شود” و يا “ان طوری می شود” و يا “ان طوری نمی شود!” ولی هر چه هست مديريت(Manage) نمی شود که بشود و تا موقعی که انرژی جنبش اش(Momentum) را از دست ندهد همينطور مدام “هپن” می شود و داستانش هم “دولوپ” می کند و تندش نمی شود کرد و البته کندش هم نمی شود کرد!…
با درود فراوان به یولداشهای عزیز،
و تشکر از شیرازی اوغلوی نازنین که من این وجه شخصیتش را از همه آن وجوه دیگر بیشتر می پسندم، “جمهوری ناکامان” واقعا اسم با مسمایی است و من مشتاقانه منتظر بخشهای بعدی نوشته ایشان هستم.
می خواستم در باره بیانیه آقای سحابی چیزی بنویسم که دیدم باز هم مهناز بانو حق مطلب را به بهترین شکل ادا کرده اند و برای من چاره ای جز این نمی ماند که زیر نوشته ایشان را امضاء کنم.
دست مریزاد!
و اما ای “صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا”!
من هم مثل یولداش فرزانه مان جناب رهگذر که درود من بر ایشان باد، مشتاق خواندن مقاله شما هستم. مطلبی که در باره “آزادگی” و “آزادیخواهی” نوشتم، تراوشات آنی بود که قلمی شد و گویا وانفسای کمبود وقت مزید بر بیان الکن من شد و مطلب گنگ از آب درآمد.
در باره معدل فرنگی اصطلاحات آزاده و آزادیخواه مشکل کمی بزرگتر است. دلیل آنهم نگاه متفاوت انسان اروپائی و ایرانی به کلمه آزادی است و همانطور که شما هم بهتر از من می دانید، ترجمه کلمه به کلمه اصطلاحات زبان فارسی به یک زبان اروپائی مثل آلمانی و برعکس نه تنها همیشه ممکن نیست، بلکه گاهی بر ابهام مطلب می افزاید و ما را از مفهوم اصلی آن دور می کند. ببینید بر سر مفاهیمی مثل لائیسیته و سکولاریسم در مسلخ ترجمه چه بلایایی آمده است. یا سعی کنید معدلی برای کلمه آلمانی Dasein پیدا کنید!
این مسئله فقط شامل حال ما و روزگار ما نمی شود. در جنبش مشروطه هم همین مسئله مطرح بود، بطوری که مورخان سختگیر و عمق نگر امروز هنوز هم توافق ندارند که آیا مشروطه برگرفته از “شرط” عربی است یا از “شارت” فرانسوی و حتی بیاد دارم که در همان روزگاران یکی از معممین روشن اندیش به مستشارالدوله توصیه کرده بود که “کونستیتوسیون” را به فارسی ترجمه نکند، زیرا هر نوع ترجمه ای را منشأ گمراهی می دانست (این را از حافظه ام نوشتم، نمی دانم در کجا خوانده ام و حتی نمی دانم آیا مخاطب مستشارالدوله بوده است یا نه، ولی در اصالت مطلب شکی ندارم).
باری کلمه “آزاده” در زبان فارسی مفهومی فراتر از آزادی (فرایهایت[1]) در آلمانی دارد. مثلا فردوسی و بعضی از شاعران دیگر همعصر او اساسا کلمه “آزاده” را در مفهوم ملی-نژادی بکار می برند و از آن مطلق “ایرانی” را مراد می کنند و همچنین می دانیم که اعراب ایرانیان را بنواحرار می نامیدند که هیچ ارتباطی با کلمه فرایهایت در زبان آلمانی ندارد. خاطر یولداشهای عزیز هست که شما مطلب بسیار زیبائی در باره “سرو آزاده” نوشته بودید که در آنجا هم مسلما اضافه آزاده با کلمه آزادی یا فرایهایت آلمانی هیچ قرابت و خویشاوندی ندارد. وقتی که رودکی می نویسد:
چهار چیز مر آزاده را زغم بخرد / تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد
منظورش از “آزاده” چیست؟
این برداشت غلط از کلمه “آزادی” و “آزاد” آنقدر مشکل ساز است که برخی از مورخین اروپایی با خواندن کلمه “آزاتگان” که بخشی از ارتش ساسانی بودند، به این نتیجه رسیده بودند که ارتش ساسانی از دو بخش “آزادها” و “برده ها” تشکیل شده بوده است (این را هم بیست و هفت- هشت سال پیش در یکی از کتابهای ادوارد براون خواندم، ببخشید که امروز فقط به حافظه تکیه می کنم!). در صورتی که امروزه می دانیم آزاتگان پائینترین رده اشراف ساسانی بودند و اساسا نامگذاری آنها ربطی به آزاد و برده نداشت، زیرا اقتصاد ایران تا پیش از اسلام مبتنی بر برده داری نبود. ما در زبان آلمانی هم عنوان “فرای هِر[2]” را داریم که معنی کلمه به کلمه آن “سرور آزاد” است و تا سال 1919 نام یکی از طبقات اشراف آلمانی بود.
همچنین می خوانیم که در زبان عوام هم آنکه تن به جبر ندهد آزاده است و هم آنکه عیار و جوانمرد است. حافظ می فرماید:
غـــلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد “آزاد” است
این نوع آزادی مسلما با آزادی با مفهومی که ما امروز از آن استنباط می کنیم تفاوتی از زمین تا به آسمان دارد. “آزادی از تعلق” یک نوع نگاه به دنیا و مافیها است و همان است که من آزادگی را برایش بکار می برم. تا جایی که من می دانم و خوانده ام، ارتباط میان آزادگی (که از نظر من یک منش است) با آزادیخواهی (که یک گرایش سیاسی است) محصول جامعه مدرن است. یعنی “آزادیخواه” یک ترکیب مدرن است که گمان می کنم در عصر روشنگری و در سالهایی که مفاهیمی مثل “دسپوتیسم” وارد فرهنگ زبانی ما شدند، بوجود آمد و نقیضی بود بر “دسپوت”. من کلمه آزادیخواه را در ادبیات پیش از عصر ناصری ندیده ام، ولی کلمه آزاده همانطور که گفتم در همه اعصار بعد از اسلام با مفاهیمی کاملا متفاوت در ادبیات فارسی پیدا می شود. در ادبیات پیش از اسلام هم همانطور که گفتم کلمه آزاد یا آزات با مفهومی دیگر وجود دارد.
پس می بینیم که از نظر زبانشناسی “آزادگی” کلمه ای برای بیان یک مفهوم اخلاقی سنت دار در جامعه ایران است، ولی “آزادیخواهی” در کشاکش سنت و مدرنیته در جامعه ایران بوجود آمده است و ریشه تاریخی آن به 150 سال پیش برمی گردد.
و اما در باره ارتباط عقل با دین من نقل قولی از ابوعلاء معری را آورده بودم که اساسا این دو را جمع ناشدنی و عدم یکی را شرط وجود دیگری می داند. همینطور در ادامه نوشتم که شیخ اشراق “عقل” را یک مفهوم مطلق و بسیط نمی داند و بر آن آنواع قائل است و در ادامه از قول خودم گفتم که می توانم تصور کنم که نوعی از این عقل با دین جمع شدنی باشد. گویا این سوءتفاهم پیش آمده که نتیجه گیری اخیر از شیخ اشراق است. سهروردی در عقل سرخ می نویسد:
«… چون مدتی بر این برآمد قدری چشم من باز گشودند، بدان قدر چشم می نگریستم. چیز ها می دیدم که دیگر ندیده بودم و آن عجب می داشتم تا هر روز بتدریج قدری چشم من زیادت باز می کردند و من چیزها می دیدم که در آن شگفت می ماندم. عاقبت تمام چشم من باز کردند و جهانرا بدین صفت که هست به من نمودند. من در بند می نگریستم که بر من نهاده بودند و در موکلان، با خود می گفتم که گویی هرگز بود که این چهار بند مختلف از من بردارند و این موکلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود چنانک لحظه ای در هوا طیران کنم و از قید فارغ شوم؟»
پس آن ذهنی که از بند دین (ایمان) رها نشده، می تواند با چنگ زدن بر تیغ خرد اندک اندک چشم باز کند و “ببیند” به عبارت دیگر در اول کار که چشم هنوز فقط کمی باز شده است، “عقل” (خرد رهگشا) و “دین” (بندی بر معرفت) در یک تن واحد جمع شده اند و “خردمند” شدن لاجرم در گرو پاره کردن نهائی آن بند است.
در آن نوشته شتابزده مسلما فرصت این نبود که منظورم را از این مقایسه بیان کنم. این “دیدن” در فرهنگ شیخ اشراق چیزی نیست مگر مسلح شدن به ابزار “خرد” که “بندگُسَل” و “چشم گشا” است و درست همینجا است که بحث اصلی ما تازه شروع می شود. “خرد” نه در ادبیات باستانی ایرانی، نه در دین زرتشتی و نه در شاهنامه به هیچ وجه معادل “عقل” نیست. شیخ محمود شبستری در گلشن راز می نویسد:
تن تو ساحل و هستی چو دریاست / بخارش فیض و باران علم اسماست
“خرد” غـواص آن بحر عــــظیم است / که او را صد جـــــواهر در گلیم است
من در اینجا نمی خواهم بیشتر وارد بحث تعریف “خرد” بشوم، همین اندازه همه می دانیم که خرد در مفهوم “چشم بینا” رهاکننده آدمی از بندها است، در حالی که “عقل” در زبان عربی خود “بند” است، اسماعیل خوئی می گوید:
دانای واژگان را پرسیدم عقل؟
گفت بندی است بر پای شتر!
و می دانیم که “عقال” همان ریسمانی است که بر ساق شتر می بندند تا نگریزد و یا بر روی چفیه می بندند (چفیه عقال) تا نیفتد.
پس اگر در آن جواب معجل بطن مطلب قربانی شد، باشد که صنم این جمع منور بر من ببخشاید.
شب و روز بر همگی خوش
1. Freiheit
2. Freiherr
پسر عمو ی عزیزم،
تا دیروز اگر کسی از من می پرسید که آیا به آنچه در معانی
آزادی و آزاده
آزادیخواه و آزادگی
و عقل و خرد نهفته واقفم،
بی شک آن شخص از من نگاه “عاقل” اندر سفیه را به ملاحظه میگرفت!…
نوش!…
اما چه ندانسته هایی که به دانستن عموقلی نادانت ندادی…
کامیاب باشی میرزا.
در آن افکار و در فکر تو بودم این صبح
در مسیر امرار معیشت
که رادیو را روشن کردم و این را می نواخت:
http://www.youtube.com/watch?v=WpPdLb69-qk
نوشانوش…
و به صنممان چه گویم آخر؟
که همه آنچه گفته ام و نه هنوز،
او می دانسته و می داند.
پرسید که بگوید آن مقوله را، یا نه؟
من پرسم که عنقا را بلند است آشيانه، یا نه؟
هزار بار بلی، هزار بار…
نوش…
در این ویدئو که از تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی ضبط شده بود، یک مقام جمهوری اسلامی ( آیت الله حائری شیرازی) از رسانه رسمی کشور، به اعدام بدون محاکمه ۳۰ نفر از مخالفین نظام پس از دستگیری اعتراف نمود و گفت این ۳۰ نفر را عصر بازداشت کردند و بدستور دادستان انقلاب، همان شب همگی اعدام شدند.همچنین در این خطابه تلویزیونی… وی دو بار صریحاً به مردم و به نیروی انتظامی دستور داد تا جائیکه می توانند معترضین را بکشند و هر چه بیشتر بکشند بنفع نظام است. وی نسبت به دستگیری مخالفین هشدار داد و بازداشت افراد را باعث عزیز شدن آنها دانسته و گفت که نباید با دستگیری معترضین سبب عزیز شدن آنها شوید، فقط آنها را بکشید، که در این اظهارات روی صحبت وی بخصوص در مورد رهبران جنبش سبز بود که صراحتاً از بلندگوی رسمی کشور، دستور قتل آنان را صادر کرد.
حذف ویدیو از یوتیوب
این ویدیو كه می تواند مورد استفاده و مدركی از سوی سازمانهای فعال حقوق بشر باشد و بعنوان سندی بر علیه نظام حكومت مذهبی جمهوری اسلامی در مجامع بین المللی قرار گیرد، پس از انتشار آن در یوتیوب توسط اشخاصی وابسته به حكومت و با تلاش فراوان توانستند سبب حذف این ویدئو از یوتیوب شوند و علت آنرا نقض کپی رایت گزارش کرده اند.
fcnn
http://www.iranchristian.com/component/content/article/51-politic-news/832-a-video-on-youtube-was-removed.html
آنچه واقعا در روز عاشوراي 88 تهران گذشت :
چكيده اي از تمامي ويديوهاي اينترنت به ترتيب زمان
http://www.iranianuk.com/article.php?id=45325
آیا
این انسانها بدنبال جدایی دین از سیاست هستند؟
ایا ب حقوق بشر احترام میگذارند و رعایت خواهند کرد
آیا ب دموکراسی و آزادی فردی واجتماعی مِتقدند؟
هرکس خودش جواب بده
25.12.2009
با درود فراوان و تشکر از عنایات دوستان گرامی منجمله آمیرزا (ادام الله افاضاته) رهگذر و مهناز و پیاله چی عزیز که ساغری نیست که در میانه ما به نوشا نوش او پر وخالی نشود. دیگر دوستان که نام نمی برم
من در مقاله قبلی شرح دادم که در عرصه هماوردی اندیشه ، صفات خصوصی اشخاص که این شجاع است و آن دیگری بزدل. این دین بدنیا نفروخت و آندیگری از دین وسیله و نردبانی ساخت برای ترقی ، ما را راه بجائی نمی برد، اینها وارد کردن احساسات بحیطه خرد است. در حیطه خرد ، ما با “ماقال” کار داریم نه با “من قال”. چونکه همین صفات که در یک نظام ارزشی معینی باارزش و مثبت و خوب معنی میدهند و در نظام ارزشی دیگر ممکن است بی ارزش و یا منفی باشد. مثلا در نظام ارزشی اسلامی مردی که نگذارد نا محرمان روی محارم او (یعنی زنان خانه اش) را به بیند، مرد خدا و با تقوا و مومن و متعهد به قوانین و فرامین خدا شناخته میشود ، هرچند این نوع تفکرات در یک جامعه دیگر(مثلا جوامع اروپائی ویا در پیش افراد آزاد اندیش جهان اسلام ) منفی و نا پسند شناخته شوند. پس ارزش دهی به صفات و رفتارها یک شخص تنها در سیستم ارزشی معینی معنی میدهد.
اما در یک جامعه افراد مختلف از ادیان و مذاهب و مشارب مختلف زندگی می کنند ، پس نمی شود ارزش های اخلاقی یک عده از جامعه را به همه افراد جامعه گسترش داد و از افراد جامعه را وادار به اطاعت از چنین ارزش هائی نمود. بعنوان مثال ، خوردن مشروبات الکلی در جوامع اسلامی یک امر نا پسند است و هر قدر پای بندی مردم به دین و گفته های رهبران دینی شان بیشتر باشد ، اکراه آنان از می نوشی و می نوشان بیشتر است. در صورتیکه در جوامع دیگر می نوشی یک امر غیراخلاقی نیست ، بلکه اگر کسانی بدان اعتراض داشته و یامخالفت کنند ، تنها می تواند بخاطر مضرات می نوشی از لحاظ تندرستی انسان باشد. . میدانیم که در جوامع غربی میلیونها نفر از مسلمانان و یا غیر مسلمانانی که از می نوشی اکراه دارند ، زندگی می کنند، اما می ننوشیدن اینان کاری به نظم جامعه غربی وارد نمی کند و می خوردن اینان از ایمان مسلمانان را کم نمی کند.
مشکل جائی پیدا میشود که عده ای بخاطر یک چند جلد کتاب که خوانده اند بر خود القاب منطنطن می گذارند و رسالتشان اینست که قوانین وارزش های مورد قبول خودشان را تبلیغ کنند. در شرایط فعلی کشور ما تنها گروهی که آزادی کامل برای تبلیغ افکار و اندیشه های خودش دارد گروه های دینی هستند (منهای اخوندهای مخالف دستگاه). کار انیها در نزد مردمان آزاد اندیش اشکالی ندارد. مردم آزاد اندیش می گویند ، بسیار خوب اینان یک افکاری دارند که بنظرشان درست و بسیاربا ارزش است ، زیرا سرچشمه این افکار بزعم اینان به آفریننده این جهان برمی گردد که توسط کسی که میگفت خداوند اورا به عنوان رسول خود بر گزیده (مصطفی) است برای زمینیان فرو فرستاده شده است. اما اینان فقط تبلیغ نمی کنند بلکه سلاح برای دیگری داشته و داردند بنام تکفیر! که چه در رژیم گذشته و چه رژیم فعلی فراوان بدان توسل جسته و خون بیگناهان زیادی را ریخته اند.
جامعه ما تا صد سال اخیر در چنبره افکاری که آخوند های سلف و اخلافشان مبلغ و ناشر آنها بودند گرفتار بودند. اما از سوی دیگر با بسط روابط سرمایه داری جهانی افکار دیگری وارد جوامع مسلمان منجمله جامعه ایران شد که بینان امتیازات و تفکر صاحبان چنین القاب مطنطن دینی را به خطرمی انداخت. در مقابل این پدیده جدید که میشود در مجموع آنرا “نفوذ افکار غربی” نا مید می شود با اندکی تسامح گفت که چهار نوع شیوه برخورد پیدا شد.
فکری که می گفت ما باید آموزه های دینی مان را با خواسته های دنیای مدرن همراه کنیم و یا تطبیق دهیم. صاحبان این شیوه برخورد هرچند اندک اند ، اما نتیجه کارهای آنان رفته رفته روشن میشود. از مهمترین اینان است ، نائینی ، کسروی ، شریعت سنگلجی ، راشد ، و کسانی دیگر که به شهرت و نام آوری اینان نمی رسند.
گروه دوم . گروهی بود که می گفت ما باید دین مردم را تقویت کنیم تا خودشان بتوانند در مقابل سیل عظیم افکار و اندیشه هائی که همراه و بموازات کالاهای غربی از خارج وارد ایران می شود ، ایستادگی کنند . این ها را علمای سنتی می نامند. که در راس آنان بروجردی و شریعتمداری گلپایگانی و امثالهم قرار داشتند.
گروه سوم ، گروهی بود که می گفت ، آنهائیکه راه اول را درپیش گرفته اند ، آخوندهای درباری اند آنها می خواهند در دین خدا بدعت بیاورند و باید طرد شوند. آنها مخالف هر نوع بدعت (تازگی ، بدیع بودن) در دین بودند بودند. بعد ادامه میدادند که کار گروه دوم عملا راه بجائی نبرده است ، مردم شهرنشین بخصوص جوانان از دین خدا دور می افتند و دنبال “ایسم های مختلف” میروند و باصطلاح لاابالی می شوند. راه نجات دین خدا، گرفتن قدرت دولتی در دست خود است. در این گروهند ، خمینی و منتظری ، غفاری ، سعیدی ، خامنه ای ، هاشمی رفسنجانی ، مشگینی ، صالحی نجف ابادی ، میلانی ، قاضی طباطبائی و صدها نفر کوچک و بزرگ.
گروه سوه توانست با طرد گروه اول و ارعاب وحذف خانه نشین ساختن گروه دوم خود را درراس جنبش آزادیخواهانه مردم ایران قراردهد و حکومت اسلامی را برپا دارد. از برکت این راه بلایا و مصائبی است که در عرض سی سال گذشته بر ایران و ایرانیان آمده است که نمونه کوچک آن جنگ هشت ساله با صدها هزار کشته و مجروح است. این گروه برای رسیدن به اهداف خود ، که همانا بر پا نگهداشتن حکومت اسلامی در ایران و برپائی حکومت جهانی اسلامی است (به نشان پرچم اینان نگاه کنید که بر روی کره خاک لفظ الله و بقرائئی لا اله الا الله با قبضه شمشیر (قهر نظامی و خون ریزی) قرار گرفته است) .
متاسفانه منتظری تا لحظه آخر جزو گروه سوم ماند. بعد از خلع ید از قدرت (نه استعفا و کناره گیری) مدت بیست سال فرصت مطالعاتی خوبی بود که ایشان بتواند بنیان های فکری تشیع را بچالش بکشاند ، اما کار او بچالش کشانیدن انحرافات سیاسی رقبای سیاسی اش شد. آقای منتظری در دوران ما زندگی می کرد و تا هفته پیش فعالیت سیاسی و باصطلاح خودشان “علمی” می کرد. می گویند از حافظه و احاطه فکری بزرگی برخوردار بوده است ، حتی این آقای دیباجی از کویت گفت که حکیم و فیلسوف بزرگی بوده است (مثلا در حد چه کسی؟ آثار حکمت و فلسفه اش کدام است؟) . اما دوستان عزیزما می دانند که مساله انسانها مساله انتخاب است. در میان این همه افکار و مکاتیب دنیا ایشان مکتب و اموزه ای را انتخاب کرده وبرایش زحمت کشیده و بزندان افتاده بودند بودند که در اس و اساس خود بر عبودیت (بردگی) انسان قرار داشت، مکتبی که آزادی اندیشه را از انسانها سلب می کند. متدینین را به دو دسته مقلدین و مراجع تقلید تقسیم می کند. ما در کار دین اندیشه نباید بکنیم ما باید از کسانی که می فهمند (فقیه اند) تقلید کنیم. اما چون شریعت اسلام بخصوص شیعه فقط مربوط به باورهای متافیزیکی انسانها نبوده ، بلکه بکلیه زمینه های زندگی و هستی دخالت میکند، پس ما اگر متشرع باشیم ، باید در همه امور زندکی باید تقلید کنیم . تقلید و قلاده از یک ریشه اند. یعنی باید قلاده ای گردنمان به بندیم بدهیم دست مراجع عالیقدرمان. پس وجود موسسه تقلید یعنی بردگی فکری، یعنی اینکه یک کسی بجای توتصمیم بگیرد (فتوی) و تو کارت اینست که بدین عمل کنی.
اگر آقای منتظری بعد از عزل از مقامات خود ، بدنبال گروه اول و دوم می رفت ، به نظر من راه درستی را پیموده بود اما ایشان به راه اصرار بر ماندن براه سوم اصرار ورزیدند. شگفتا کسانی که ظاهرا داعیه دارند که در جامعه ما باید نهاد دین از دولت جدا باشد ، روحانیان باید راه مسجد و عبادت و تبلیغ مبانی دینی خود را بگیرند ، کسی را که تا آخرین روز زندگی اش عوض اینکه این به این کارها به پردازد دخالت در سیاست کرد، بعنوان آزاده ونمونه مطلوب مجتهد شیعه معرفی می کنند. تا وقتی که روشنفکران ما راه آزادی ایران و ایرانیان را در چهارچوبه تفاسیرو قرائت های مختلف دینی به بیند ما ازاین چنبر لعنتی بیرون نخواهیم جست. عده ای در جنبش سبز شعار می دهند روحانی واقعی ، منتظری و صانعی . دوستان توجه نمی کنند که روحانی واقعی کسی است که بکار سیاست نپردازد بلکه بکار خدا و مسجد به پردازد. یک از عرفای ما وارد مسجدی شد و دید آخوندی به دیگران درس قران می آموزد، اورا ازاینکار منع کرد ، مریدان تعجب کردند ، عارف ما گفت که او با آموختن قران مردم را ازکار خدا باز می دارد! آری روحانی واقعی کسی است که دائما در کار خدا باشد. اما اینان چنین نیستند ، اینان از دین مستمسکی ساختند برای رسیدن به آلاف و علوف دنیوی یا بقدرت و حکومت . برای این کار حاضرند پوست همدیگر را بکنند. همین دم گوش منزل روحانیان واقعی دوستان از یک مرجع تقلیدبزرگ (شریعتمداری) هتک حرمت کردند حتی باو سیلی زدند. کدامیک از اینان باینکارها اعتراض داشتند؟
آقای عباس میلانی بدرستی می گوید که علت اصلی اختلاف بین خمینی و منتظری اعدام کارمند دفترش بود (به مقاله ایشان در نیوزویک و بنده در پست سابق مراجعه کنید) حال ما این اختلاف را به آزادی خواهی منتظری تسری ندهیم. منتظری از دنیای تنگ ما بیرون رفت . من کاری بکار ایشان ندارم. کارمن با مردم سکولاری است که خواهان کشوری هستند که در آن دین از دولت جدا باشد ولی عملشان عملا با اقشار مذهب زده فرقی ندارد. اینان با نوشتن تومار و نامه بروحانیان ازآنان می خواهند که درمقابل این رژیم قرار بگیرند ورهبریشان را دردست بگیرند. یا روحانیانی را که رگ سیاسی (جاه طلبی دنیوی) دارند ، را تشویق به حضور در صحنه سیاسی می کنند (یعنی آنها را ازکار خدا بازمی دارند!)
نا گفته نگذارم که ما آخوندها را از حقوق مدنی شان نمی خواهیم محروم کنیم . همانقدر که نظامیان در هیچ کشوری مادام که درلباس نظامی هستند ، اجازه ورود به حیطه سیاسی بصورت آکتیو ندارند ، روحانیان نیز چنین اند و یا باید باشند. ورود به صحنه سیاست ، ترک سپهر دین است هر روحانی که وارد صحنه سیاسی می شود در حقیقت خود از خود صفت روحانی بودن را خلع می کند. چنین کس یا کسانی از روحانیان که خود را وارد سیاست می کنند ، مردان دنیا هستند و شایسته نیست که ما آنها را مردان دین یا مردان خدا بشناسیم.
شاد و پیروز باشید.
,
پاسخ آقای موسوی به سؤالات آیت الله نوری همدانی بسی تأسف بار است.
http://www.mardomak.me/news/s/48444/
عجیب است که آقای موسوی هنوز نفهمیده که با تمسّک به ادبیات و نگرش متحجرانهٔ آخوندی و پشت کردن به اصول مدنیت و انسانگرایی و تبری از خواستهای بخش عظیمی از مردمی که با وجود مخالفت با تفکرات ایشان هنوز حمایتش میکنند، نخواهد توانست که مهر و محبت ولی فقیه و آیت اللههای ریز و درشت حکومتی را جلب کند. اگر کمی درایت و جهان بینی میداشت میتوانست بفهمد که اینگونه سخن گفتن او را از غضب “پیروان امام” نجات نخواهد داد و فقط از قافلهٔ تمدن و انسانیت عقب خواهد انداخت.
مقاله ای کوتاه از مسعود نقره کار که تیر را بقلب هدف زده:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=26332
بقول یولداش عزیزمان، جانا سخن از دل ما گفتی…
حدود بیست سال پس از درگذشت هایده، یک خواننده خوش صدا از جمهوری آذربایجان، از این ترانه بر اساس نسخه اصلی، اجرایی تازه ارائه کرده است
آن که بر در میکوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است.
به گمان من در این گذار تاریخی ایران درسهای زیادی گرفت و این استفا دادن حسینیان نشان از تفرقه در این گنگ حاکم در ایران را نشان میدهد و یولداش عزیز سخن از دل ما گفتی
http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=100319
ریس جمهور محترم کرسی شعر میفرمایند.
وفتی اجازه جاپ و نشر و ساخت فیلم و برپایی نمایشگاه و حتی اشائه معماری و تعیین ساختار برای معماری ایرانی را نمیدهند و دم از فرهنگ والا میزنند در صورتی که با پول بیت المال با هواپیما به تهران می اید و عقده گشای می کند و برمیگردد دروغ میگوید در کشتار مردم سهیم است نه…
فرهنگ با این موجود رابطه ندارد
انتقاد دکتر عباس میلانی از سیاست خارجی رهبران جنبش سبز
دوشنبه 2 آذر ماه سال 1388
…..
به نظر میرسد یکی از مهمترین سوالاتی که امروز پیشروی سیاستمداران غربی در مواجهه با جنبش سبز ایران قرار دارد، مسالهی سیاست خارجی این جنبش است. به نظر شما وجه تمایز سیاست خارجی جنبش سبز از سیاست خارجی دولت حاکم در ایران چیست؟
اولین نکتهای که به گمانم باید به آن توجه کرد این است که این جنبش دو خصوصیت کلی دارد. خصوصیت اول این است که جنبش سبز رهبر یا سخنگوی واحدی ندارد. خصوصیت دوم این است که کم و بیش در همهی موارد، رهبران جنبش از مردم عقبتر حرکت کردهاند. به عبارت دیگر، مواضع بدنهی جنبش سبز به مراتب مترقیتر، پیشروتر و خردمندانهتر از مواضع رهبران آن است. شاید تنها استثناء را باید آیت الله منتظری دانست که با شجاعت و درایتی به راستی ستودنی، حرف حق را میزند و واهمهای ندارد.
……..
…..
http://ourirna.blogsky.com/1388/09/02/post-209/
============================================
عزاداری برای منتظری
عباس ميلانی
……
منتظری زندگی خاصی داشت، مردی که تصميم گرفت از وسوسه قدرت به قيمت ساکت ماندن در برابر زيرپا گذاشتن ارزش های اوليه بشری چشم بپوشد
……..
تنش ميان خمينی و منتظری از زمانی آغاز شد، که يکی از کارکنان منتظری، معامله سری ميان ايران و ايالات متحده، موسوم به ايران- کنترا را برملا ساخت. خمينی با وجود اعتراضات منتظری، آن کارمند را اعدام کرد. چند ماه بعد، همزمان با آگاهی مردم از کسالت خمينی، منتظری از اعدام های فله ای مخالفان در زندان ها تحت فرمان خمينی مطلع شد. زندانيانی که در حال سپری کردن محکوميت های خود بودند، طی چند دقيقه محاکمه می شدند و درصورتيکه مشخص می شد مخالف رژيم هستند، اعدام می شدند. منتظری به جای آنکه سکوتی مصلحت انديشانه پيشه کند و در انتظار مرگ خمينی بماند، بر خلاف آنچه بسياری از مشاورانش توصيه می کردند، نامه ای تند به خمينی نوشت و دستورات وی را محکوم کرد. وی نوشت اين انقلابی نيست که آنها برايش جنگيده اند.
….
منتظری فتوائی صادر کرد که سعی می کرد به قوانين فعلی، رنگ و بوی بيشتری از دموکراسی بدهد. او اولين آيت اللهی بود که فتوا داد پيروان آيين بهائی بايد از حقوق معمول شهروندی ايران برخوردار شوند. اين مخالف نحوه رفتار وحشيانه رژيم عليه اقليت های دينی ايران بود.
…….
تاريخ ايران مملو از حاکمانی بوده که به اصول اخلاقی احترام نگذاشته اند، ندامت و پشيمانی را نشناخته اند و حاضر به شنيدن انتقاد از خود نشده اند. منتظری به آن عده معدود از رهبرانی خواهد پیوست که سعی کردند برای باقی ماندن در قدرت، همان ارزش های اخلاقی را رعايت کنند که مورد قبول مخالفان بود. وی به اقليت کوچکتری از زنان و مردانی متعلق بود که وسوسه های قدرت را فدای يک زندگی مملو از معيارهای اخلاقی، انتقاد پذيری نسبت به خود و شجاعت و رشادت کردند.
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2009/december/22//-0fa20299ba.html
داریوش همایون
جنبش های نافرجام ما
جنبشهای اجتماعی تاریخ ایران پس از انقلاب مشروطه که زود هنگام و دستخوش ابر قدرتهای استعماری بود و کامیاب نشد، به جائی که بایست نرسیدند زیرا به عنوان جنبش اجتماعی ناقص بودند.
در جریان یک سخنرانی درباره جنبش سبز این پرسش پیش آمد که چرا همه جنبشها در جامعه ایرانی ناکام ماندهاند و آیا جنبش سبز نیز چنان سرنوشتی خواهد داشت؟ این پرسش که یکی از مشکلات اصلی سیاسی ما را در خود دارد به بحثی انجامید که شاید نوری بر راه آینده ما بتاباند. ویژگی جنبشهای ملی ما چه بوده که آنها را نافرجام کرده است؟
بجز جنبش مشروطه خواهی که قربانی موقعیت بی امید بین المللی و ناآمادگی همه سویه جامعه ایرانی گردید، آنچه از جنبش اجتماعی و نه مذهبی در تاریخ ایران داریم در یک تن، در یک رهبر، پیشوا، خدایگان، خلاصه میشده است. اصلا همه نگرش تاریخی ما فرد محور است ــ پیروز میشدیم چون آن یک تن، که تا نیمه سده بیستم افسر پادشاهی بر سر داشت، ابرمرد تاریخ بود؛ و شکست میخوردیم چون او نادرست یا خوشگذران یا ناشایسته بود.
این درست است که شخصیتها نقشی انکار ناپذیر در تاریخ دارند (بهترین نشانهاش آنکه مارکسیستها که منکر نقش شخصیت در تاریخ هستند به بیشترین و زنندهترین جلوههای کیش شخصیت آلوده شدهاند.) ولی شخصیتها چنانکه مارکس میگفت ابزار تحولات اجتماعی هستند. شخصیتها را از جامعهای که میدان نقش آفرینی آنهاست جدا نمیتوان کرد. ما میبینیم که پیروزمندترین شخصیتهای تاریخی رهبرانی بودهاند که بهترین ویژگیها و بالاترین آرمانهای جامعه خود را در وجود خویش تجسم بخشیدهاند. به همین گونه بیزار کنندهترین شخصیتهای تاریخی، برجستهترین نمایندگان بیماریهای جامعه خویش بودهاند. کورش، جهان ایرانی زمان خویش را در برتری اخلاقی و شکفتاری آفرینندگی اش به بالاترین سطح انسانیت آن دوران رسانید. ناصرالدین شاه فرو رفته در گنداب سیاسی و فرهنگی ایران سده نوزدهم از مردمانی که بر آنها سلطنت میراند باز شناختنی نمیبود. آیا کورش یا ناصرالدین شاه میتوانستند جای خود را با هم عوض کنند؟
جنبشهای بزرگ جامعه ایرانی برخاسته از همین جامعه بودهاند و شخصیتهائی به رهبری آن جنبشها میرسیدند که بهتر میتوانستند مردم را گرد خود بیاورند زیرا طبیعت و آرزوهای جامعه را بهتر باز میتاباندند. اگر جنبشها شکست میخوردند ــ با همه نقش بسیار مهم بیگانگان در سدههای نوزدهم و بیستم ــ از نارسائی جامعه برمی خاست که وابستگی به رهبر و پیشوا یکی از جلوههای آن میبود. (آن بیگانگان نیز به دستیاری یا رضایت خود ایرانیان چنان فرمانروائی بر ما مییافتند). ما در اصراری که به تعارف کردن با خودمان داریم یا شاید از نداشتن شهامت روبرو شدن با خودمان، پیوسته مسئولیت را از دوش مردم بر میداریم. ولی خود ما مردم، در تحلیل آخر مسئول هر بد و نیک زندگانی شخصی و ملی خود هستیم. هر ملتی که نمونههای زندگانی شایسته را ببیند و زیر بار الزامات آن نرود مسئول شوربختی خویش است و این حال ما در این دو هزارهی بیشتر آلودهی نکبت بوده است.
در همه تاریخ ما هیچ چیز برای تودههای مردم و سرامدان طبیعیتر از این نمینمود که انتظار برآمدن رهبر یا فرماندهی را بکشند که به نیروی خود آنان گرهگاهها را بگشاید و راهها را هموار سازد. حتی جنبش مشروطه که بی یک رهبری مشخص و بیشتر بر گرد یک گفتمان تازه سر گرفت به زودی با برسازی ستار خان نیاز خود را به پیچیده شدن در یک شخصیت ناماور برآورد؛ تا همین اواخر، مشروطیت با ستار خان شناخته میشد. ستار خان یک چهره قهرمانی بود و نقشی بزرگ در پیروزی جنبش مشروطه و برجسته کردن ناسیونالیسم ایرانی دارد ولی مسلما همه لایههای پیچیده پدیدهای را که به جنبش مشروطه میشناسیم نمایندگی نمیکند. با اینهمه جنبش مشروطه خواهی کهاغاز بیداری ایرانیان از خواب هزارهای است نشان داد که جنبش اجتماعی که خود نخستین آن در تاریخ ما بود، نه تنها میتواند، بلکه ناگزیر و به طبیعت خود میباید، اجتماعی باشد و از افراد، حتی نامهای مشهور میگذرد.
* * *
جنبشی که نیروی برانگیزندهاش یک تن باشد با دو کاستی بنیادی روبروست. نخست، با تکیه بر او خود را از بهره گیری از بیشترینه انرژی تودههائی که جنبش را میسازند بی بهره میکند. مردمی که میخواهند رهبری شوند، نه آن گونه که میتوانند بلکه آن چنان که رهبر میخواهد حرکت میکنند. دوم، رهبر که اساسا از جنس همان مردمان است زیر باران ستایش و پرستش به تباهی ناگزیر میافتد. امکان ندارد موضوع پرستش، هر کس میخواهد باشد، همه چیز را در خود خلاصه نکند و خود و امری را که پیشتاز آن است به ویرانی نکشد. هیچ نیروئی در برابرش نیست که جلو اشتباهات ناگزیر را بگیرد و تنها تصحیح کنندهای که برایش میماند شکست است. تفاوت نمیکند که رهبر حقیقتا موضوع ستایش یا پرستش باشد، چنانکه مصدق و خمینی (و رضا شاه و محمد رضا شاه در دورههائی) بودند یا آن را تصور کند، چنانکه محمد رضا شاه در سالهای پایانی اش میپنداشت. پیش از عصر بیداری ایرانیان نیز پادشاهان بزرگ اگر خودشان زنده نماندند تا روند انحطاط را ببینند جانشینان شان بی استثنا با آن روبرو شدند.
اکنون به پاسخ آن پرسش میرسیم. جنبشهای اجتماعی تاریخ ایران پس از انقلاب مشروطه که زود هنگام و دستخوش ابر قدرتهای استعماری بود و کامیاب نشد، به جائی که بایست نرسیدند زیرا به عنوان جنبش اجتماعی ناقص بودند. جنبش نوسازندگی دوران پهلوی و جنبش ملی کردن نفت به اندازهای زیر سایه شخصیتها افتادند که کمترین کاستی اخلاقی یا انتلکتوئل آن شخصیتها ابعاد ویرانگر مییافت؛ و انقلاب خمینی اصلا جنبش اجتماعی نبود، عاشورائی بود که یک دهه طول کشید ــ با همان هیستری و از خود بی خودی که مردان را به قمه زنی و زنجیر زنی، تا زخمی کردن کودکان خود و زنان را تا «دیوانگان رقیه» میرساند. انقلابی که رهبرش امام بود و اساسا هر جنبش مذهبی را حتی اگر رنگ سیاسی داشته باشد میباید از مقوله جنبش اجتماعی بیرون برد.
جنبش سبز حتی اگر در کوتاه مدت به پیروزی نرسد نافرجام نخواهد ماند زیرا یک جنبش اجتماعی است به معنای لفظی اصطلاح؛ نقش عامل اجتماعی در آن به ریختن به خیابان و زنده باد و مرده باد گفتن جمعیت پایان نمییابد. این توده میاندیشد (شعارهای تظاهرات از بالا داده نمیشوند، خود مردم اند که به مناسبت شعارها را میسازند.) اجتماعی است که جنبش را از همان آغاز از آن خود داشته است (و این عامل تعیین کنندهای است)؛ نه در یک تن آب شدهاست، نه رهبر دارد نه هیچ نشانه ای از زیر بار رفتن در آن دیده میشود؛ گذشته از باورهای مذهبی بیشمارانی که جنبش را میسازند سراسر سیاسی است، هرچند با توجه به ضرورتها از نمادهای مذهبی و انقلاب اسلامی به فراوانی و به رغم رژیم بهره میگیرد. با آنکه ابعاد آن از انقلاب اسلا میبزرگتر است روانشناسی مشهور تودهها (چنانکهای گاست و کانه تی نشان دادهاند) بر آن چیرگی ندارد. سایهای هم از هیستری و خشونت در آن نیست. همین بس که سوگواران منتظری را با خمینی مقایسه کنیم. پدیدهای است ناشناخته برای همه و نا آسوده برای زندانیان گذشته. جامعه تازهای که دارد ساخته میشود جنبش خود را نیز در یک فرایند آموزشی-آفرینندگی (همان پراکسیس یونانی) شکل میدهد. تنها نگرانی از آیندهاش آن است که آیا این ویژگیها را نگه خواهد داشت و نه تنها پیروزی نهائی آن بلکه پگاه تازهای را در تاریخ ما تضمین خواهد کرد؟
http://www.kayhanpublishing.uk.com/Pages/archive/weekly/1289/Homayoun_1289.htm
این هم برای “آقای حمیدزاده”، که نگوید رسانههای بیگانه (بی بی سی و رادیو فردا)، جنگ روانی راه انداختهاند. این خبر را یکی از خبرگزاریهای حکومتی اذعان میکند:
“برداشت 3 میلیون بشکهای عمان از میدان هنگام / ایران در نقطه صفر!”
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1013409
در این خبر میخوانیم:
“بیش از 80 درصد میدان هنگام در آبهای ایران قرار گرفته …. که هم اکنون، سهم برداشت نفت ایران از این میدان کماکان “صفر” است.”
گزارش تصویری/ نخستین آزمون سراسری و متمرکز طلاب اهل سنت -1
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1013287
بدون شرح:
http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/01/503617_orig.jpg
به پویندگان راه “حسین” و
جویندگان “حق حسینی”
حسین ابن علی “عادل،”
همه ضجه کنان درد شهادت او،
بگویم:
آن حس که سد عواطف و اشکهایتان را
به هنگام شنفت زجر حسین و اهل بیتش،
به هنگام شهادتشان در کربلای پر بلا،
میشکست و میشکند،
و سیلاب اشک و رعشه های
روح همدردتان با حسین،
بی اختیار و با اختیار دردناک خود
جاری میشود،
نیروی منقلبگرش از آنجاست
ای گهر
که در قلب و بطنت راستی
و آن راستی
که همان نیکی وجودت است
حق داند و شناسد
که حق از آن همه است…
حتی تو…
و تو بشری.
پس حق داری و حقوق بشر هست.
پس اگر صحبت حقوق مردم است،
صحبت فقط یک مرد و یا یک زن،
در هر مرجع و منصبی که باشد،
اگر گم و کم نباشد،
در تحمیل نیت و اراده اش
بر ذهن و خواست جمع،
هرگز مثاب حکمش را نتواند داشت.
حکم جمع را پس حق،
دانی که این خواهد،
که جمع کند.
و جمع جامع،
حقوق برابر هر کس را
در بطن جمع محفوظ دارد.
آن ایثار حسین بود.
،-،-،-،-،-،-،-،-،-،
هر چه در ساغر است،
بیاورش ای صنم…
که ما تشنه لبان مردیم…
نوش…
Gods of Poetry
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=9
SpicyNews: Ashura Special Report
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=29
Molanapoly
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=18
Mohlek
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=6
Mystic Whispers
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=15
درود درود درود…
اينو از دست نديد که اخر طنزه…
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=17
والله من هم شيرازيم و هم اريايی! و البته بدنی پر مو دارم(مثل قوم و خويش های جنگلی ام که تکامل پيدا نکردن!) ولی به افتخار حضور مجدد مارلان خودمان بدم نمياد يه کم سر به سر هويت گرايان اينطرفکی(اريا گرايان) بگذاريم…
خودتان ببينيد…
http://www.spicyjihad.com/?page=video&video_id=8
دمکراسی یا مردم سالاری
در پی پیش آمد های چند ماه گذشته ، به نظر می رسد که ایرانیان برآنند تا برای سومین بار در یک قرن ، فرصت تجدید نظر در ساختار حکومت را بدست آورند و بار دیگر دانش و تجربه ی خود را در برپائی یک حکومت سازگار با خواست و اندیشه ی ایرانیان بکار گیرند.
خوب است در فرصت باقی مانده یکبار آزموده های گذشته را باز نگری کنیم تا دگر بار در دام حکومت های خود سر و خود ستا نیفتیم. اگر امروز از این فرصت تاریخی بهره نبریم و گفتگو های بنیانی را در فضای دوستانه پیش نبریم فردا گرفتار درگیری و نزاع خیابانی می شویم تا نظر مان را به یک دیگر تحمیل کنیم.
بیشتر روشنفکران سیاسی و اجتماعی ، جنبش سبز را گذار به دمکراسی تعبیر می کنند و بر این باورند که پس از این حکومت ، مردم راه دمکراسی و انتخابات آزاد را برمی گزینند و البته چندان روشن نیست که روشنفکران این تعبیر را براساس شناخت از جامعه ی ایرانی بدست آورده اند و یا تنها آرزوی خود را بیان می کنند.؟ یادمان هست که در این سی سال رهبران جمهوری اسلامی درخواست های ملی و مدنی مردم را نادیده گرفتند و بارها و بارها گوشزد کردند که قیام ملت صرفا برای اعتلای اسلام بوده است.
این نوشته تنها تلاشی است در راستای شناخت تفکر جامعه ی ایران در مورد حکومت و انتظاری که مردم از حکومت دارند تا بر ین اساس بتوانیم شالوده ی یک حکومت سازگار ب اندیشه ی ایرانیان را تدوین نمائیم.
حکومت نه امری الهی است و نه یک واقعیت علمی ، بلکه یک پدیده ی اجتماعی است که بر پایه ی فرهنگ و دانش مردم می تواند از جامعه ای به جامعه ی دیگر و حتی از زمانی به زمان دیگر تغییر کند . مکتب های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و حتی اخلاقی (دین و مذهب) نیز فرزند اجتماع خود هستند و برای پاسخ گویی به نیاز جامعه ی خود بوجود آمده اند. حتی اگر باور کنیم بینش الهی و یا علمی این مکاتب توانائی گسترش به سایر جامعه ها رادارد بایستی در بکارگیری این مکاتب و اندیشه ها ، اصل سازگار سازی را به خاطر داشته باشیم . چرا که حتی اگر با بینش فلسفی و یا علمی دین الهی و یا مکتب انسان ساخته موافق باشیم ، احکام و دستورالعمل ها را باید براساس درک و فرهنگ جامعه ی دیگر دوباره تدوین کنیم چرا که حکم ها ماهیت اجتماعی دارند و بایستی با ارزش ها و دانش مردم همان اجتماع منطبق باشد در غیر این صورت باعث بوجود آمدن تناقض در جامعه می شود و فضای جامعه را ملتهب می سازد . مردم دچار سرگردانی می شوند و با پذیرش احکام جدید ، احساس عدم رضایت وجودشان را پر می کند. اعتماد به نفس را از ایشان می گیرد و شک و دودلی مانند خوره به جانشان می افتد و توانائی هایشان را به ضعف مبدل می سازد. شاید بتوان این ناسازگاری و دوگانگی که بین احکام وارداتی و فرهنگ و دانش عمومی به وجود می آید را بزرگترین علت عقب ماندگی یک ملت نامید.
زمان مشروطه برخی از روشنفکران متوجه این عدم تطبیق شدند و تلاش کردند راهی برای گفتگو در این زمینه باز کنند که البته توفیقی نیافتند مرحوم دهخدا در یکی از مقالاتش در روزنامه ی صوراسرافیل می نویسد ” من از روز اول فهمیده بودم که مشروطه؛ یعنی عدالت، مشروطه؛ یعنی رفع ظلم، مشروطه؛ یعنی آسایش رعیت، مشروطه؛ یعنی آبادی مملکت. من اینها را فهمیده بودم؛ یعنی آقایان و فرنگیمآبها این مطلب را به من حالی کرده بودند. اما از همان روزی که دست خط از شاه مرحوم گرفتند و دیدم که مردم میگویند که حالا دیگر باید وکیل تعیین کرد، یک دفعه انگار میکنیم یک کاسۀ آب داغ ریختند به سر من، یک دفعه سیوسه بندم به تکان افتاد. یک دفعه چشمم سیاهی رفت. یک دفعه سرم چرخ زد. گفتم بابا نکنید. جانم نکنید، به دست خودتان برای خودتان مدعی نتراشید. گفتند: «به! از جاپن گرفته تا ته پتل پرت، همه ی مملکتها وکیل دارند.»
گفتم: «بابا والله من مرده و شماها زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید، مگر همان مشروطه خالی چطور است؟»
گفتند: «برو پیکارت، سواد نداری حرف نزن. مشروطه هم بیوکیل میشود؟» ”
اگرچه ممکن است قصد دهخدا صرفا انتقاد از وکلای انتخاب شده باشد اما نوشته در ذات خود از یک ناسازگاری سخن می گوید که مردم ایران آمادگی این مجلس و این انتخابات را نداشتند و یا شاید از ابتدا هم چنین چیزی منظورشان نبود .
پس از تجربه ی مشروطیت ، اکنون دوباره سخن از دمکراسی است . دمکراسی به عنوان روشی از حکومت که مورد پذیرش قریب به اتفاق روشنفکران عصر حاضر است ، شاخص های زیر را دنبال می کند:
انسان ها را برابر می داند و به حقوق بشر ایمان دارد
حقوق اقلیت ها را به رسمیت می شناسد
تکثر در جامعه را برسمیت می شناسد
به دین و آئین دیگران احترام می گذارد
همگان را در برابر قانون برابر می داند
آزادی بیان را محترم می دارد
انتخابات آزاد و دوره ای را به عنوان راهکار می پذیرد و حکومت را حق اکثریت می داند به شرط آنکه حقوق اقلیت رعایت شود.
این حکومت بناست که در جامعه نظم ، امنیت و عدالت بوجود آورد و ما بایستی باور کنیم برای رسیدن به این اهداف نیاز به یک دولت مرکزی قدرتمند ، در چارچوب دمکراسی ، داریم .
در این گفتار بنا نداریم اهمیت اندیشه ی دمکراسی را به عنوان تجربه ی بشریت زیر سوال ببریم بلکه می خواهیم ببینیم آیا این ساز و کاری که از آن سخن می گوئیم با خواست و نیت مردم ما سازگار است ؟ آیا نیازهای ملی و مدنی ما را تامین می کند ؟ و آیا دمکراسی به تنهائی مردم را به مدینه ی فاضله ای که در ذهن روشنفکران است رهنمون می کند؟
آنچه در نظر روشنفکران امروز اظهر من الشمس است دیروز در نظر آخوندها و برخی روشنفکران مذهبی که در رهبری انقلاب سهیم بودند ، اظهر من الشمس بود و گمان داشتند که مردم صرفا برای اسلام قیام کردند و همین قدر که باور کنند حکومت اسلامی است راضی می شوند و حاضرند از بقیه ی درخواست های خو صرف نظر کنند. ولی نتیجه ی سی سال تجربه ی جمهوری اسلامی نشان داد که اگر به بحث سازگاری احکام مکتبی و فرهنگ ملی توجه نشود ، مردم اگرچه در آغاز همراهی نشان می دهد اما رفته رفته پی فرهنگ و خواسته های خود می روند و تناقض ها به کشمکش منجر می شود .
برخی از روشنفکران گاهی به احکام اسلام در مورد برده داری و مسئله ی زنان و…. این ایراد را وارد می کنند که ما هیچگاه مثل اعراب زمان پیامبر نبودیم و بسیاری از این احکام در مورد ما کاربرد ندارد و یا در برخی موارد احکام ما بعضا مترقی تر از احکامی است که رسول خدا برای اعراب آن روز آورده است که سخن درستی است
مراجع و مجتهدین نیز معتقدند که احکام می تواند بر اساس نیاز روز جامعه تغییر کند ، اگرچه این قدم بزرگی است که می تواند احکام را با فرهنگ و نوع زندگی جامعه های مختلف سازگار کند . اما این تغییرات در بسیاری موارد با مقاومت سرسختانه ی متعصبینی مواجه شد که مکتب را نه در بینش و روش بلکه در احکام می دیدند. و در برخی موارد مراجعی که شجاعانه در این ره قدم برداشتند از طرف آخوند هی سنتی طرد شده اند.
تند روها در جمهوری اسلامی بجای اسلامی کردن کشور از نظر بینش ها و روش ها ، دست بکار جایگزینی فرهنگ ایرانی با فرهنگ عربی ، که به گمان ایشان فرهنگ اسلامی است، شدند و تقریبا در همه ی موارد ناکام ماندند.
ایرانیان به مرور نشان دادند که بر سنت های فرهنگی خود ، که بر اثر تجربه ی هزاران ساله ی یک ملت بدست آمده همچنان پای فشردند.
نوروز برای ایرانیان یک مراسم ساده ی سنتی تلقی نمی شود که از آن به سادگی بگذرند بلکه بینشی است که به آن ها روش زندگی می دهد. مخالفت پیدا و پنهان با نوروز از ابتدای تشکیل جمهوری اسلامی زمزمه شد ولی هیچگاه توان رشد و نمو نیافت حتی مراسم چهارشنبه سوری و سیزده بدر ، که از اهمیت نوروز نزد ایرانیان برخوردار نیست ، علی رغم مخالفت بسیار ، نهایتا وسط جمهوری اسلامی پذیرفته شد.
ازدواج موقت و یا مجدد موضوعی است که هر از چند گاه در جامعه مطرح می شود و تند رو های متعصب برای آنکه به قول خودشان احکام خدا زمین نماند تمام تلاش خود را برای نهادینه کردن آن بکار می بندند .اگرچه مقاومت های جانانه ای از طرف زنان و روشنفکران در جامعه و در برابر تصویب این گونه قانون ها صورت گرفت ولی توفیق هائی هم بدست آوردند چرا که برخی مردان ، چندان هم از داشتن چنین مجوز هائی ناراضی به نظر نمی آیند و بازار صیغه رواج پیدا کرد. و نتیجه اش شش میلیون ، یعنی یک چهارم ، زن مطلقه در کشور شد .
سرنوشت بانک داری بدون بهره به یکی از بالاترین بهره های بانکی در جهان انجامید.
بخشی از احکام قصاص با حساسیت بسیار زیاد مردم مواجه شد تا جائیکه برخی از این احکام متوقف ماند.
در خصوص حجاب نیز نتوانستند جمعیتی ر ا که نود و هشت درصد آن به جمهوری سلامی رای داده بود و به قول رهبران جمهوری سلامی همگی اسلام را می خواستند ، قانع کنند به حجاب اسلامی تن دردهند . و حالا خودشان برای آن که حکومت را مردمی نشان دهند از خانم های ، به قول خودشان ، بد حجاب تاییدیه می گیرند که نشان می دهد به وضعیت موجود جامعه تن دردادند.
با توجه به مثال های فوق اگر اهداف دمکراسی را مورد بررسی قرار دهیم ممکن است کسانی بگویند آن چه را دمکراسی می خواهد به عنوان حکم حکومتی در جامعه ی ما نهادینه کند از پیش در فرهنگ ما وجود داشته است . و نیازی نیست که حکومت بخواهد آن را در چارچوب قانون در جامعه جاری سازد در حالیکه هنوز ریشه های نژاد پرستی و برتری جوئی در جامعه های غربی خشک نشده است.
ایرانیان هیچگاه برده داری را تجربه نکردند و برتری جوئی نژادی در تاریخ ایران سابقه ندارد . اقلیت های نژادی ، زبانی و دینی همواره در بین ایرانیان محترم بوده اند.
کشور ایران از زمان کوروش بزرگ ، ملک مشاع ایرانیان بوده است و هر ایرانی می توانسته در هر گوشه ی این سرزمین زندگی کند و کسی مزاحمش نشود ایران کشوری است با اقوام مختلف که با همکاری و تلاش همگانی فرهنگ مشترک این سرزمین را رقم زده اند ، هنر ایرانیان به خوبی این فرهنگ مشترک را نمایندگی می کند . و این درهم آمیختگی فرهنگی به حدی است که ایرانیان را به درک مشترک در زمینه های مختلف رسانده است . یک ایرانی را دیگر نمی توان اختصاصا متعلق به یکی از این اقوام دانست چرا که در مردم هر قوم دلبستگی های فرهنگی و هنری به سایر اقوام به وفور دیده می شود. نوای موسیقی اقوام مختلف به عنوان موسیقی ملی در تمام ایران با استقبال روبرو می شود و فرش ایرانی که با ترکیب رنگ ها و نقش هایش سمبل تکثر گرائی ایرانیان است ، به سادگی در چهار گوشه ی کشور حرکت می کند و در انحصار یک قوم نمی ماند .
فرهنگ مشترک مرزهای زبانی اقوام را هم درهم می نوردد و حتی مرزهای حکومت ساخته را پشت سر می گذارد و نسبت به مردم هم فرهنگ در ماورای مرزهای کشور احساس نزدیکی شگرفی به وجود می آورد به طوری که هردو طرف در ارتباط فرهنگی با یکدیگر ، نیمه ی گمشده ی خودشان را جستجو می کنند.
شاید برخی معتقد باشند که دولت قوی و دمکراتیک ضامن حفظ این حقوق در کشور است ولی بد بختانه دولت هائی که در ایران شکل گرفته است درست برخلاف این فرهنگ تلاش کرده اند که برای اثبات نیاز به آنها ، جامعه را دچار اختلاف کنند و مردم را مقابل یکدیگر قرار دهند. و نه تنها نظم و امنیتی را بوجود نیاوردند بلکه با ایجاد بی عدالتی و آپارتاید مذهبی و قومی ، امنیت ذاتی جامعه را نیز مختل کرده اند.
در بخش اقتصادی نیز دخالت دولت بیش از آنکه به رشد و توسعه ی اقتصادی کمک کند ، مردم را به حاشیه رانده و فرصت های سرمایه گذاری را از ایشان سلب نموده است .
برای تعیین چارچوب و ساختار سازمان اداره ی کشور خوب است که به فرهنگ خودمان باز گردیم و از جائی شروع کنیم که به بیراهه رفتیم .از تجربه ی دیگران استفاده کنیم ولی به سازگاری این تجربیات به فرهنگ عمومی مردم نیز توجه کنیم و با استفاده از نقاط مثبتی که در فرهنگ ما وجود دارد شالوده ی سازمانی را بریزیم که به قول فردوسی از باد و باران نیابد گزند .
مردم سالاری ایرانی
ایرانی ها دمکراسی را مردم سالاری می گویند که ترجمه ی این لغت نیست ولی با نگاه ایرانیان به حکومت سازگار است. دمکراسی به نوع حکومتی اشاره می کند که با اراده ی مردم ایجاد می شود و در مقابل مردم پاسخگو است ولی مردم سالاری پا را از این هم فراتر می گذارد و از واگذاری امور مردم به خود آنها سخن می گوید مردم سالاری تنها به دنبال پاسخگو کردن حکومت نیست بلکه در پی محدود کردن آن است و اعتقاد دارد در اموری که مردم در چارچوب فرهنگ و دانش خود درک می کنند و عمل می کنند نیاز به حکومت نیست .
با توجه به فرهنگ ایرانیان و آنچه از گفت و شنود های روزمره ی مردم و حتی داستان ها و حکایت ها بر می آید . ایرانیان اساسا به حکومت مرکزی که بر تمام شئونات زندگی آنان مسلط باشد اعتقاد ندارند و این باور ، مربوط به قرون اخیر و یا حتی این چهارده قرنی که از حضور اسلام در کشور می گذرد نیست بلکه ریشه در تاریخ ایرانیان دارد.
داریوش کبیر در وصیت خود به فرزندش خشایارشا میگوید: ” جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعا ئر آنان را محترم شمرد .”
این ویژگی مردم ایران نیز از آن دست خصوصیاتی است که هرگز واکاوی نشده است . سبک و سیاق مدیریت ایرانیان نیز کم و بیش همین طرز تفکر را دنبال می کند و هرگز به عنوان یک سبک مورد بررسی قرر نگرفته است.
مردم ایران به سخنان و پیشنهادهای افراد مورد علاقه و اطمینان شان بیشتر از حکومت اهمیت می دهد و به نظر ایشان هرکس به دولت نزدیکتر بشد از مردم دور تر است. برای همین است که حکومت برای مشروعیت بخشیدن به رفتارش تلاش می کند که به شخصیت های مردمی نزدیک شود و از مقابله با این افراد بپرهیزد .
مردم هیچگاه مصوبات دولت و یا مجلس را جدی نمی گیرند و احساس می کنند که در عمل راه حل مناسب را برای هر کاری پیدا می کنند چون نهایتا این مردم هستند که رودرو قرار می گیرند و زبان یکدیگر را بخوبی درک می کنند.بنابراین چندان نگران مصوبات نیستند.
متاسفانه از دوره ی مشروطه که تجربه ی کشورهای غربی به عنوان الگوی موفق به جامعه پیشنهاد شد . ما در راهی پای نهادیم که با ساخت فکری و فرهنگی ما سازگاری نداشت . و یک صد سال دائما حول نقطه ی صفر چرخیدیم و به جائی نرسیدیم . در طول یک صد سال تلاش کردیم دولت را در کشور تقویت کنیم و با ایجاد سازما ن های متمرکز قدرت را به مرکز انتقال دهیم. و نتوانستیم شراکت مردم در توسعه ی کشور را افزایش دهیم . سخن از این نیست که سازمان های برنامه ریز کشوری را نابود کنیم و دولت را به استان ها ببریم تا مردم شهر ها و روستا ها حضور دولت را حس کنند. متاسفانه دولت نهم با چنین شعاری ، نهادهای برنامه ریزی و نظارتی کشور را نابود کرد تا حاکمیت دولت را به سطح روستا ها افزایش دهد و حاضر نشد بخشی از قدرت را به خود مردم و یا حتی استاندار منتصب خودش واگذار کند. سخن این است که سازمان برنامه ریز کشوری برآیند نهاد های برنامه ریز شهری و بخشی و استانی باشد . که از داخل خود مردم جوشیده است و توسط خود مردم اداره می شود . اگر قرار است مردم سالاری سخن به حقی باشد پس نباید از اینکه مردم شهر و روستا برای خودشان تصمیم بگیرند هراس داشته باشیم.
دولت ها بحث حاکمیت ملی را مطرح می کنند و قوانین یکسان و یا حتی زبان واحد را ضامن بقای حاکمیت ملی و امنیت ملی می دانند تا حضور پر رنگشان را برخلاف خواست ملت توجیه می کنند . در حالیکه این نوع حکومت مربوط به یک صد سال گذشته است ولی این کشور قرن هاست که با همه ی اقوامش ،حول فرهنگ مشترک متحد باقی مانده و باقی خواهد ماند.
با این همه تلاش برای تمرکز مور در دست دولت ، حضور حکومت در امور مردم تنها در پایتخت و شهرهای بزرگ چشمگیر و ملموس است و در شهرهای کوچک تر که مردم به هم نزدیکتر هستند حضور دولت در فضای زندگی مردم چندان ملموس نیست ودر آنجا دولتی های محلی نیز رنگ مردمی به خود می گیرند و روابط اجتماعی به قانون ترجیح داده می شود.
در بعد اقتصادی رابطه ی مردم و حکومت را می توان بطور ملموس تری بررسی کرد زیرا آمار های اقتصادی این رفتار را به صورت کمی نشان می دهد. سرمایه گذاری بخش خصوصی در کشور در سال های پس از انقلاب به دلائل متعدد کاهش یافت که مهمترین آن را می توان دخالت دولت در حوزه ی بخش خصوصی دانست که بسیاری از صنایع ملی شد و دولت در اجرای پروژه ها از روش امانی حمایت می کرد .
پس از جنگ با روی کار آمدن دولت سازندگی ، بخش خصوصی امیدوارانه سرمایه گذاری خود را شدت بخشید و تا سال هفتاد ، میزان سرمایه گذاری بخش خصوصی به سالهای 55و 56 نزدیک می شد . اما سیاست دولت سازندگی در باز گذاشتن دست دولتی ها و سازمان های نظامی در ورود به بازار کسب و کار باعث عقب نشینی شدید بخش خصوصی شد بطوریکه در سال های 72 تا 74 میزان سرمایه گذاری بخش خصوصی از دوران جنگ هم کمتر شد و حتی برای اولین بار در تاریخ (صرف نظر از سال 57 که اقتصاد متوقف شده بود) میزان سرمایه گذاری بخش خصوصی از بخش دولتی هم کمتر شد .و نتیجه ی این سیاست رسیدن به تورم 50 درصدی بود که در زمان جنگ هم تجربه نشده بود.
از سال 75 دولت تصمیم گرفت که در سیاست خود در قبال بخش خصوصی جدید نظر کند و بخش دولتی را محدود تر سازد و در نتیجه بخش خصوصی به آرامی سرمایه گذاری خود را افزایش داد این روند با ورود دولت اصلاحات ، که با شعار مردم سالاری پا به عرصه گذاشته بود و با ایجاد شوراها ، امید به بازگشت مردم سالاری را به مردم برگردانده بود ، شدت گرفت به طوری که سرمایه گذاری بخش خصوصی در دوره ی اصلاحات تقریبا به دوبرابر افزایش یافت و تورم به آرامی کاهش یافت . ولی با آمدن دولت نهم و تکیه بر سرمایه گذاری دولتی و ورود سازمان های نظامی و دولتی به عرصه ی کسب وکار ، رشد سرمایه گذاری بخش خصوصی به شدت کاهش یافت تا جایی که پرداخت وام های سهل الوصول دولت به صنایع زود بازده هم نتوانست این کمبود را ، حداقل در بخش آماری ، جبران کند و در نتییجه تورم افزایش یافت.
اگر چه عدم تمایل بخش خصوصی را نمی توان تنها عمل رشد تورم دانست ، اما بررسی آماری اقتصاد ایران بعد از انقلاب بخوبی ارتباط معنا دار تورم و عدم سرمایه گذاری بخش خصوصی را بخوبی نشان می دهد.
بنابر آنچه ذکر بهترین روش اداره ی کشور برای ایرانیان روشی است که تصمیم گیری ها توسط خود مردم و یا معتمدین آنها انجام شود .و برای رسیدن به این هدف باید نهادهای مدنی به سرعت تشکیل شود . نهادهائی که خودشان را برای پذیرفتن مسئولیت و و تهیه و تدوین سازو کار مناسب برای پیشبرد اهدافشان آماده کنند. نهاد های مدنی محلی نیز برای تبادل تجارب و نزدیکی روش ها بایستی نهادهای استانی و نهایتا کشوری را تشکیل دهند . چنین سبکی از اداره ی جامعه برای ایرانیان قابل درک است و اعتماد و مسئولیت اجتماعی آنان را افزایش می دهد.
شوراهای محلی واستانی و کشوری با هدف قانون گذاری ها و نظارت های محلی ، استانی و کشوری تشکیل شود و ضرورتی ندارد که این شوراها مستقیما از طرف مردم انتخاب شوند بلکه نهاد های مدنی که مردم را نمایندگی می کنند بایستی در تشکیل این شورا ها نقش اساسی را ایفا کنند.
این روش که از مردم بخواهیم در حوزه ی دانش و فعالیت خودشان در جامعه مسئول باشند بسیار عقلانی تر و پیشرفته تر از روشی است که از مردم بخواهیم برای انتخاب کسی مشارکت کنند که حتی نمی دانند شرح وظایفش چیست؟
به عنوان یک روش آزادیخواهانه پیشنهاد می کنم که مردم در حوزه ی فعالیت خودشان ، نهاد های مدنی را هرچه زودتر تشکیل دهند و خود را برای پذیرش مسئولیت در آن حوزه ، آماده کنند .
دلیلی ندارد که نهاد های مدنی با اهداف سیاسی تشکیل شوند چرا که تشکیل هر نهاد مدنی ، حتی در شهرهای بسیار کوچک ، خود یک قدم بزرگ به سوی مردمسالاری است ، حتی اگر ظاهر سیاسی هم نداشته باشد.
ما نباید برای تشکیل نهاد مدنی منتظر دستورالعمل از دولت بمانیم و یا به نحوی پای دولت را به نهاد مدنی باز کنیم که ما را جدی بگیرند . فراموش نکنیم که دولت را ما برای خدمت به ملت تعیین می کنیم و دلیلی ندارد که مشروعیت نهاد مدنی را از دولت درخواست کنیم بلکه باید این مشروعیت را از اعضای صنف خودمان و در واقع مردم بخواهیم.
نهاد های مدنی بایستی ارتباط خود را با هم استانی ها و سایر استان ها تقویت کنند تا از تجارب و کمک یکدیگر در آبادانی کشور استفاده کنند .حتی بسیاری از مسایل محلی می تواند از طریق مذاکره بین دو یا سه نهاد مدنی محلی مرتفع شود و نیازی به ارجاع مسئله به مرکز استان و یا مرکز کشور نمی باشد.
همه ی نهاد های مدنی که تاکنون در کشور تشکیل شده است هم امروز نقش مهمی در دفاع از حقوق ملت ایفا می کنند .هدف ما از شعارهای سیاسی رسیدن به جامعه ی سالم است که به شکوفا شدن استعداد ها و سعادتمند شدن مرم بیانجامد وقتی تشکیل نهاد های مدنی می تواند این اهداف را تامین کند دیگر ضرورتی به سیاست زدگی نیست.
مهدی کروبی محافظان خود را مرخص کرد
سایت خبری سحام نیوز، پایگاه رسمی حزب اعتماد ملی، روز شنبه (۱۹ دی ۱۳۸۸) خبر داد که مهدی کروبی، دبیرکل حزب و از رهبران مخالف دولت ایران، محافظان خود را مرخص کرده است.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100109_l26_ir_karrubi_guards.shtml
=============================================================
برخورد با معترضان و شکاف تازه بین اصولگرایان
…….
آقای مطهری با اشاره به این که آقای حسینیان علاقه خاصی به اعدام دارد گفته بود: “زمانی که ایشان قاضی بود، حکم های اعدام بسیاری صادر می کرد.”
…..
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100109_l19_coservatives_reaction.shtml
شیرازی اوغلوی گرامی،
واقعا گل کاشتی با این نوشتار. حرف دل مارا گفتی.
مورتوز خان گرامی،
خیلی ممنون. فقط حرف دل خود را زدم.
مهناز خانم گرامی،
پاسخ موسوی به چهار سئوال آن آیت الله واقعا تأسف آور است که چه عرض کنم، بلکه دست این شیاد را رو کرد که مردم بفهمند این بشر و آن پنج تن آل عبا که گنجی هم جزوش است، از خروش مردم به ترس آمده اند و دنبال نجات جمهوری اسلامی و خط امام منحوس سیزدهم هستند. موسوی، بی موسوی. منتظری، بی منتظری. کروبی، بی کروبی. خاتمی، بی خاتمی. مردم به راه خود ادامه خواهند داد. همانطوریکه صنمی گرامی گفتند، ما باید از توسل به روحانیت (درست مثل توسل به ارتش) خودداری کرده و هر کسی را که از خط امام و اسلام و روحانیت سوء استفاده میکند و سعی در فریب مردم دارد، طرد کنیم. اگر موسوی به قول خودش، وصیت خودرا کرده و کفن اش را هم پوشیده، از چه چیزی هراس دارد؟ آیا خواهان براندازی این رژیم جنایتکار است یا خواهان حفظ آن و احیای خط امام است. به قول شیرازی که به درستی اشاره کرد، این موسوی هم جزو همان گروهی است که عقیده دارد “انقلاب را دزدیدند”. نه جانم، انقلاب را ندزدیدند. انقلاب اصلا ارزش دزدی نداشت. خاک بر سر کسی که فکر کند که این انقلاب یک تحفه ای بود که حالا کسی بیاید و از دست دیگری قاپ اش بزند و بدزدد. مسئله سر قدرت بود. و کسانی که به این غائله کمک کردند، مثل مجاهدین و توده ای ها و چریک ها و جبهه ملی ها و نهضت آزادی ها و دیگر مصدق السلطنه ای ها، دیدیم که چه پاداشی گرفتند. نوش جانشان باد که دیگر از این غلط ها نکنند.
عزت الله سحابی را هم که همه تا حالا شناخته اند. امثال او و سنجابی ها و بقیه تخم و ترکه های جبهه ملی و نهضت آزادی و مصدق السلطنه قاجار بودند که ایران را به این روز انداختند.من واقعا ایمان دارم که جنبش مردم ایران از این مزخرفات عبور کرده و تقدس شکنی را از همان خمینی منحوس گرفته تا خامنه ای و دیگر شیادان شروع کرده اند. این را از لابلای شعار ها مردم به خوبی میشود فهمید.
حرف من این است:
ما سبز را نمیخواهیم اگر با سرخ و سفید و ایران همراه نباشد.
جنبش مردم ایران
نوش
فرمانده آمریکایی: تاسیسات هستهای ایران قابل بمباران کردن است
ژنرال دیوید پتریوس، فرمانده عملیات نظامی آمریکا در خاورمیانه و آسیای مرکزی در گفتگو با شبکه تلویزیونی ‘سی ان ان’ از وجود برنامهای برای حمله احتمالی به تاسیسات هستهای ایران خبر داد.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100110_l08_petraeus_iran_bombing.shtml
==============================================
گفت و گو با هوشنگ حسن یاری، استاد کالج نظامی سلطنتی کانادا در باره اظهار امکان بمباران تاسیسات هسته ای ایران از سوی ژنرال دیوید پتریوس
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/01/100110_petaeus.shtml
سلام با تشکر
از نگاهی عزیز
مدیر گرامی،صنمی عزیز.مهنازخانوم،علیتبریزی پیاله چی ک در ر ِوشنگری وروشننگری تلاششان را انجامداده اند،امیرزا شیرازاوغلو و همه وهمه ِعزیزان …وعاشیق منم با امید ایرانی سر فراز و همیشه برقرار از مهر و انسانیت پاینده ایران و مردمانش
رهگذر عزیزم، نوش…
گفتم قبل از اینکه زیاد پریشان بشوم بروم ببینم این جناب پتریوس چه گفته!…
دیدم که چیز جدیدی بر طبق دکترین سیاسی بارها بیان شده آمریکا که متحمل اتمی شدن بازوی نظامی ایران نخواهد بود، نگفته!…
منتها من شخصا و خصوصا چنین دریافته ام که این جناب سپهبد شاید یک مسئله ای شخصی مانند! با ایران دارد بدین دلیل که بار ها اخیرا در گفتارهایش اگرچه دکترای سیاست دارد و به حساسیت ناسیونالیستی ایرانیان نسبت به خلیج فارس واقف است، آنرا خلیج عرب میخواند - اخیرا تخفیف داده اند و فقط خلیج میگویند!… - و حالا هم برداشته و می گوید به فیگور و عضله گرفتن من نگاه نکنید! بیخیال! همانطور که میدانید هروقت لازم بدانم دو بامبی میزنم تو سرتان…راحت بیخیال!!!…
ای عجب!!…
بله ایشان مسئله دارند که امیدوارم چیزی به سادگی جرعه ای معرفت آنرا رفع کند…
نوش…
دیگر اینکه برداشت من از عرف سیاسی این بوده است که اگر قرار است اشاره لفظی مستقیم به استفاده از نیروی قهری علیه کشور دیگری شود، آیا آن نباید از طریق فرمانده کل قوا یعنی آقای رءیس جمهور انجام گیرد؟!…
در کاخ سفید چه خبر است؟!
کنترل دست کی است؟…
اینکه هرکسی که دلش خواست دهانش را باز میکند و هرجوری که دلش خواست حرف میزند آخر کار دست ارباب خواهد داد ها!
یا اینکه آن جناب طبق خواست و با اجازه جناب اوباما چنان صحبت کرد. که در آن لحاظ این سؤال برایم پیش می آید که آیا کمبود و یا عدم جربزه باعث شد که عنان گفتار به جناب سپهبد سپرده شود؟!
من که هنوز در عجبم!…
Sanami
11.1.2010
راستی رای من کو؟
این جنبش که برگرد شعار “رای من کو ؟” یا “موسوی کروبی ، رای مرا پس بگیر” فراز آمده بود ، بدلیل اینکه ، اراده حاکمیت بر استوار نگهداشتن احمدی نژاد برمسند ریاست قرار گرفته و هسته سخت رژیم اصولا تصور هر نوع اصلاحات را مساوی با فروپاشی یا مرگ خود میدانست ، نتوانست پیروز شود، زیرا آنکس که قرار بود ، رای ها را پس بدهد ، رای دهندگان را عده ای خس و خاشاک می دانست و اکنون معلم اخلاق او خس و خاشاک را به مرتبه بزغاله و گوساله ترقی داده است .”از نما مردم زحیوان سرزدم!”. اصولا رای و دموکراسی درکشورو جامعه ای معنی دارد که حاکمان حد اقل مخالفین را انسان بدانند! تا ما از مرحله “حیوان” به مرحله “مردم” برسیم هزار سال کار داریم و اصولا در سیستم تفکر اسلامی جائی برای چنین اندیشه ای نیست ، قبل ها هم از زبان کتاب مرجع اینان فرازی آورده بودم که “العوام کالانعام بل هم اذل” عموم مردم (اکثریت ) مانند حیوانات بلکه پست تر از آنان اند ! فراموش نکنید این گفتمان (نه گفته) برای سراسر دورانها و تاریخ است ، بیدار باشید و کور کورانه دموکراسی و رای مردم را به ناف اسلام نبندید . همین اقای منتظری رحمه الله علیه که تازه بهترین این جماعت بود ، روزی که در قدرت بود گفت اگر رای سی و پنج میلیون ایرانی (آنموقع ایران 35 میلیون جمعیت داشت) بر یک نفر قرار بگیرد ولی ولی فقیه آنرا تصویب وآن شخص منصوب نکند آن آراء پشیزی ارزش ندارد.(نقل به مضمون از حافظه) و واقعا هم اینطور است. این ها ما را گول نمی زنند این ها حقیقت ایده ئولوژی خودرا بما می گویند (پس درود بر آنان) ، اما این ما هستیم که خود راگول می زنیم و فکر می کنیم از کارخانه اسلام کالای دموکراسی در می آید. وقتی آقای موسوی حالا که می گوید دولت فعلی از راه امام و انقلاب منحرف شده است و می خواهد دولت و جامعه را بشرایط دوران امام بر گرداند. این ما هستیم که فکر می کنیم چیز دیگری می گوید. او راست می گوید (پس درود براو وآل او باد!) این ما هستیم که خود راگول می زنیم (پس شرم و بعدها نفرین برما باد) و فکر می کنیم میگوید که می خواهد مارا به دموکراسی و حقوق بشر به رساند.
پس مردم که در تهران و برخی از شهرستانها بدنبال اصلاح طلبان برای اصلاح این رژیم بخیابان آمده و جان خود را درکف دست گذاشته بودند ، بزودی فهمیدند که این رژیم اصلاح پذیر نیست ، روی این اصل به شعارهای “ساختارشکنانه” یعنی شعارهائی که خواستار شکستن سازه و ساختمان و ساختار این رژیم قرون وسطائی است شدند. پس می گوید “جمهوری ایرانی” و مرگ بر دیکتاتور!” این برخی از آقایان هستند که از شعارهای ساختار شکنانه وحشت می کنند. می گویند بگذار این ساختار بماند تا ما بیائیم اصلاحش کنیم. کسی نمی گوید این چشم کور را با وسمه بر ابرو نمی شود بینا ساخت.
خود موسوی هم دیگر نمی خواهد رای ما را پس بگیرد، بلکه می خواهد در چهارچوبه همین رژیم انتخابات آزاد برگزار کنند (مگر ممکن است ؟ ایا مردم را دنبال نخود سیاه نمی فرستند؟) اگر ممکن بود ، زمانیکه اصلاح طلبان و یا موسوی بر سر قدرت بودند انجام می دادند) .او می گوید مقدمتا زندانیان و مطبوعات آزاد شوند و چند درخواست برحق ولی رویائی (از این رژیم) دارد که مروجین شان می گویند که کف خواسته های مردم است ولی گفته ایشان از طرف منقدین و گروهی از اصولگرایان رقیب احمد نژاد مانند رضائی بعنوان عقب نشینی ارزیابی می شود ، که عقب نشینی هم بود.
جنبش سبز که در اول کارظاهرا رهبر نداشت و بقول همین آقایان مروجین هرکس برای خودش رهبر بود ، بزودی از طرف پنج تن مدعیان محترم خارج از کشور ، دارای سه رهبر شد بنام های موسوی و کروبی و خاتمی و یک رهبر معنوی هم پیدا کرد “مرجعیت سبز، پدر معنوی سبز ها ، منتظری که اکنون از میان ما رفته است.”
امروز هم آقای کروبی یک اعلامیه برای خروج از بحران داده اند. که می فرماید ظالمان عذرخواهی کنند ، مردم ما آنها را می بخشند. بعد بگذارید من بیایم با هرکس که شما بگوئید مباحثه کنم، تا مردم بدانند حق با کیست.
راستی آقایان محترم رای ما چه شد؟ هر دوی این آقایان در اعلامیه هایشان راه حل هائی برای خروج از بحران نشان داده اند. اما نمی گویند ، بحران متوجه کیست. چه کسی بحران دارد. آیا مردم ایران دچار بحران شده اند یا حاکمیت جمهوری اسلامی ؟. اگر حاکمیت دچار بحران شده است ، چرا می خواهیم اورا از بحران نجات دهیم؟ جواب این سوال بسیار آسان است. چون این آقایان بخشی از حاکمیت هستند یا هنوز هم حس می کنند در یک قدمی حاکمیت هستند ، طیبعی است که بحران حاکمیت را بحران خودشان بدانند و بخواهند از بحران رهائی بیابند.
مردم ما در خیابانها نشان داده اند که امیدی با صلاح پذیری این رژیم ندارند. آن کسی که باید اصلاح پذیرد نه رژیم که خود اصلاح طلبانند! حاکمیت پانصد تن از اینان را بزندان انداخته و در محاکمات استالینی بخشی از سران اینان را به توبه و انابه وا داشته است روزی نیست که جنازه های جوانان مارا از خیابانها به گورستانهای گمنام نبردند و وقیحانه ادعا نکنند که اینان خودشان خودشان را کشتند! یا خودرا از ارتفاعات به پائین انداختند. اما هنوز هم اینان معتقدند که در چهارچوبه این رژیم می شود به اصلاحات دست یافت و بقول اینان قانون اساسی اسلامی هنوز ظرفیت دارد! آقایان کی می خواهید به پذیرید این رژیم قابل اصلاح نیست. اگر قابل اصلاح بود هشت سال قویه مجریه و مقننه دست شما بود چرا نتوانستید اصلاحش کنید. “از طلا گشتن پشیمان گشته ایم …. مرحمت فرموده ما را مس کنید!”
این کمترین معتقد است ، سخنگویان جنبش سبز و آنهائیکه بنام رهبران آن نامیده میشوند ، ازشعاراولیه و ساده مردم د “رای من کو؟” عدول کرده اند. حاکمیت آرام آرام بسوی بر اورده کردن خواست ها و یا “پیشنهادات سازنده ” آقایان گام بر می دارد. متهم ساختن مرتضوی و استعفای حسینیان و برچیده شدن کهریزک جزو این اقدامات است.
به نظر من رهبران اولیه جنبش بخصوص موسوی و خاتمی با در پیش گرفتن سیاست شدیدا توهم زده و آلوده به امام و مذهب و نپرداختن به مسائل واقعی مردم حاشیه ها (مردمان فقیر و اقلیت های قومی و مذهبی) و جدا نکردن خود از “انقلاب و امام” و عدم انتقاد ازگذشته خود (حتی در حد منتظری) باعث تضعیف نیروها شدند. نه تنها نتوانستند توده های فقیر را به مبارزه بکشانند بلکه در حاشیه ها هم با شکست فاحشی روبرو شدند.
اگر رهبران ادعائی جنبش سبز واقعا معتقدند که بیست و سه میلیون نفر پشت سر اینانند ، لازم نیست مردم را در روزهای مذهبی بخیابانها بکشانند که معلوم نیست سود آن بکیسه کدام شیاد سیاسی خواهد رفت و برای این کار منتظر اجازه رسمی دولت نباشند. همین قدر کافی است که فرمان یک نا فرمانی مدنی ساده را به مردم بدهند. آنوقت خواهند دید که مردم چقدر دنبال اینانند.
جوانان ما که جان برکف در خیابانهای تهران بپا خاسته اند دیر یا زود خواهند فهمید که تظاهرات 22 بهمن 1388 اینان بحساب امام و انقلاب و پاسداری از انقلاب شکوهمند واریزخواهد شد. همانطوریکه تظاهرات هفت دی آنان بحساب امام حسین و “حماسه آفرینان” کربلا نوشته شد. جوانان ما صبورباشند تا بتوانند آتش چهارشنبه سوری را که ربطی بامام و انقلاب و موسوی و کروبی ندارد بر دل “بهمن” زنند. آنروزایران نشان خواهد داد که چقدر سبز است و چقدر سرخ! ” سرخی تو ازمن ، سبزی من با تو! جنبشی که برای جدائی مذهب از دولت و برای جمهوری ایرانی کشته می دهد نمی تواند نمادهای مذهبی و شعارهای “یا حسین میرحسین” بدهد. این جنبش باید نمادها و سمبل ها و رهبران خود را پیدا کند. اگر نمی تواند پیدا کند خود را قربانی بقدرت رساندن این جناح و آن جناح رژیم خود کامه نکند. البته انسانها د رانتخاب خودشان آزادند . ملت ما بخصوص روشنفکران ما منهای عده واقعا معدودی یک باراسلام و جمهوری آنرا انتخاب کردند ، بعد دیدند انتخاب درستی نبوده است. جنبش سبز به نقط عطف خود در چهارشنبه سوری امسال نزدیک می شود. پس شایسته باد این جشن فرخنده!
شاد وپیروز باشید.
تبريزلی عزيزم درود…
اقا ما خيلی چاکريم…
خوشحالم که نوشته ی من را قابل توجه دانسته ای…
به سلامتی شخص تو…
نوش!
پیاله چی عزیزم
شما عمو زادگان که واقعا گل کاشتید. چه خوشحال کننده است که باز هم مانند سابق بزرگان و پیشکسوتان این “یولداشکده ” باز هم زیر یک سقف گرد آمده اند. “غربتی” ها هر کار که بکنند به قول شما از “اخته کردن اخوت” عاجز خواهند بود. و با تبریک سال جدید . با تشکر از کوشندگی های شما.
درست می گوئید سخن تازه ای نیست. ولی نحوه گفتنش قدر کنجکاوی بر انگیر است.
معقول است که “نظام ولایت فقیه” با درس فراگیری از بمب باران نیروگاه اوسیراک ( که عراقی ها بدان تموز گویند) در عراق توسط اسرائیل در ژوئن سال 1981 تاسیسات خود را نه متمرکز در یکی دو نقطه بلکه در نقاط گوناگون پراکنده کرده باشد. بنا براین یک عملیات ترو تمیزی چون فقط زدن تاسیسات و در رفتن تقریبا محال خواهد بود. لذا “کارت اتمی شدن” تا مدتی در دست “این نظام” خواهد بود و همین هم بدو نوعی اجازه مانور می دهد.
ادعای “دیوید پتریوس” می تواند تلویحا یا تصریحا این مفهوم را برساند که آمریکا و دنیای غرب و اسرائیل تمام آن نقاط را شناسائی کرده اند. لذا “جمهوری ولایت فقیه” در این مورد آن امنیتی را که می پنداشت ندارد وبا زدن “آن تاسیسات” دیگر کارتی برا بازی کردن نخواهد نماند تا بشود با آن بازی کرد و بهتر است که عاقل شود و مانند همه کشورهای دیگر دنیا رفتار کند.
البته “دیوید پترویوس” به عنوان سربازی بزرگ فقط در چهار چوب اطلاعات نظامی خود می تواند بر آوردی کندو حق تعیین سیاست خارجی و این چیزها را ندار(که یولداش فرزانه ما صنمی در باره رابطه نهاد ارتش و نهاد حکومت د ر مقاله اشان به خوبی و درستی حق مطلب را گفتند) . اگر ادعایش درست باشد که این مساله بسیار مهمی است. در واقع این هم نوعی باز دارندگی از راه قدرت است که “ریگان” در برابر “اتحاد جماهیر شوروی سابق” به کار گرفت و “محمد رضا شاه پهلوی” هم در برابر “رژیم بعثی عراق” که اتقاقا مرد تعیین کننده و قدرتمند پشت صحنه آن روز کسی جز “وزیر وقت امور خارجه عراق” یعنی همین “صدام حسین تکریتی “نبود. احتمالا یا یک چند دوری این چیزها در برابر کنگره گفته شد ه است که نمی دانم چرا مطبوعات بدان نپرداخته اند اگر هم گفته نشد “کنگره” حتما از”دیوید پترویوس” توضیح خواهد خواست و او باید آنان را به درستی برآوردش متقاعد کند.
اما اگر ادعای ایشان توخالی باشد و یک بلوف معمولی قطعا از یک سو وی به اعتباربزرگ نظامی خودش لطمه زده است و از سوی دیگر احتمالا در منطقه خاورمیانه برای کشورش بی آبروئی خریده و در برابر برای “حکام تهران” کلی هم وجه و اعتبار “غیر ضروری” ساخته است. اصولا اینجا را باید به “جان مک کین” حق داد که یکسال و دو ماه پیش در مناظره با “اوباما” از کسی نقل قول آورده بود که اگر ” به روی کسی اسلحه می گیری بهتر است که توان شلیک کردن را هم داشته باشی” (چیزی نزدیک به این ).
“دیوید پترویوس” سرباز درخشانی است اما برای کشور خودش نه برای “ایران”. اگر “خلیج فارس” را به هر نام دیگری خواند کار نا درستی کرده است. اگر با ایرانیان مساله دارد قطعا از نکات منفی وی باید محسوبش کرد.
قاعدتا کشوری با دیپلوماسی قوی و سیاستی خارجی معتبر باید به این گونه عبارات دور از نزاکت و ناپذیرفتنی و ساخته دوران “جمال عبدالناصر” شدیدا اعتراض می کرد که شوربختانه “جمهوری ولایت فقیه ” واجد هیچکدام آنان نیست. از آن هم بدتر وقتی این حکومت در مجامع بین المللی دهان باز می کند منافع ملی ما که پیشکش بلکه عموما “آبروی و حیثت” ساده و معمولی ما را هم بر باد می دهد.باید یک چیزی هم به اینان دستی داد که این “کلید در گنچ صاحب هنر” خودشان را باز نکنند. ما را به خیر اینان امید نیست اقلا دیگر شر نرسانند.
عزیز او به حقوق ما در “خلیج قارس” و “دریای مازندران” چه کاری دارد؟. درد تو و من که درد او نیست.دغدغه این ها “حماس” و “جهاد اسلامی” و “حزب الله” و “هووگو چاورز” .. است.
“دیوید پتریوس” هم که نمی تواند و نباید دایه مهربان تر از مادر باشد. کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
هما ن به که جنبش سبز موفق شود که هم ما از دست اینان رها شویم و هم اینان ریش های خود را چند تیغه بتراشند و با تغییر و تبدیل لباس و با ثروت های افسانه ای خود از دست ما به گوشه و کنار دنیا پناه ببرند.
فقط نمی دانم که تکلیف رفسنجانی چه می شود که نه مثل صدام توان ریش نهادن دارد و نه مانند خامنه ای توان ریش تراشیدن.
خیر پیش
رهگذر