آیت الله منتظری یار و یاور نسل سبز… پارهشدن يک عکس و ملت هميشه بدهکار، فريبا داوودی مهاجر… نامه مهدی کروبی خطاب به مردم ایران درباره اظهارات اخیر صادق لاریجانی … محمد نوری زاد: نقدی بر سخنان لاریجانی

چند ساعت پیش، ساعت 12 نیمه شب، دوستی با افسوس و اندکی اضطراب، خبر درگذشت آیت الله منتظری را پشت تلفن برایم داد. مرگ البته پایان زندگی است ولی بعضی از مرگ ها از زندگی فراتر می رود و خود، زندگی آفرین می شود. به گمانم مرگ آیت الله منتظری از این نوع است. او بزرگ مردی بود که نخست با سادگی و صفای خاص مردم روستا (نجف آباد در آن هنگام روستائی بیش نبود) به صحنه سیاسی آمد و اندک اندک با دیدن وقایع و حقایق “پخته” شد و به هنگام کشتار عام زندانیان سیاسی با چند نامه به خمینی پشت پا به مقام قائم مقامی خود زد و … شد زبان برا و گویای مردمی که دیگ سینه شان از رنج جوش می زد. کم کم مانند فولاد آب دیده شد! آنگاه توسط نوقدرتمندان تحقیر شد و خانه اش زندانش. اما او بیکار ننشست. جزو معدود کسانی بود که به اشتباهاتش در زمان خمینی و حتی پیش از آن اعتراف کرد. در زندگی نامه پرباری که نوشت اسرار بسیار هویدا کرد. از جمله قتل عام سه تا چهار هزار زندانی سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی. آن بزرگ مرد هرچه از سوی دولتمردان تازه به قدرت رسیده و حریص تحقیر می شد، بیشتر در قلب مردم جای می گرفت. لطیفه هائی که مردم در آغاز تولد جمهوری اسلامی برای ساخته بودند کم کم رنگ باخت و از ذهن و ضمیر مردم بیرون رفت. صفا و صداقت او جای کاراکتر یا شخصیت “ساده لوح” لطیفه ها و جوک ها نشست و سخت مورد تحسین و مهر و محبت مردم قرار گرفت. در جنبش سبز به عنوان پیر یار و یاور نسل سبز شد.
یاد او همواره گرامی خواهد ماند و به عنوان مردی که به خمینی “نه” گفت و از تمام امتیازهای رهبری آتی چشم پوشید، در تاریخ جاودانه خواهد ماند.
یاران یولداش درگذشت او را تسلیت می کند و آرزو می کنم که مراسم تشییع جنازه و هفت او (مصادف با روز عاشورا) جرقه ای باشد برای تداوم بیشتر جنبش سبز.
———————————
مقدمه: پاره شدن تصویر آیت الله خمینی پی آمدهای مهمی داشت که خانم داوودی مهاجر به درستی آن ها را برشمرده است.
به نظر می رسد که اصلاح طلبان مذهبی از این ماجرا برای کوبیدن لائیک ها و سکولارها استفاده یا سوءاستفاده می کنند. چون اینان در سایت های شان حتی یک کلمه هم از موج “حجاب مردانی” در مخالفت با تحقیر مجید توکلی نشر نکردند. در صورتی که حجاب مردان حرکتی بسیار مدرن و کاملا آگاهانه بود که هم زن ستیزی حکومت را نفی می کرد و هم تحقیر مجید توکلی را. در هر حال، باید خیلی آگاه بود و به قول خانم داوودی مهاجر به چاله و چوله ها یا چاه های عمیق مهندسی شده حکومت سرنگون نشد! جنبش سبز مال هیچ گروهی نیست که آن را مصادره کنند و سکولارها را کنار بزنند.
امیدوارم دوستان این ستون -به ویژه خانم مهناز، صنمی، آمیرزا و رهگذر- بیشتر به این موضوع بپردازند. چون سیر جنبش سبز به یک چالش مهم رسیده است!
یولداش
پنجشنبه 26 آذر 1388
راه مقابله با اين کودتا رفتن به راهی نيست که از قبل برای شما مهندسی کردهاند. راه مقابله، کوبيدن بر همان طبلی نيست که صداوسيما آگاهانه آن را بهصدا درآوردهاست. شما میتوانستيد بهجای افتادن در مسير مهندسی شدهی آقايان، صادقانه اعلام کنيد که اساسا به دنبال حکومت و نظام و طرز تفکری هستيد که بتوان در آن آزادانه ولو عکس رهبر و رييس جمهور را پاره کرد و به زندان نرفت. میتوانستيد اعلام کنيد که اگر چه برای خودتان پارهکردن عکس را نمیپسنديد اما از حقوق همهی کسانی که به هر دليل عکس يک رهبر سياسی را پاره میکنند دفاع میکنيد
اين روزها بحث پاره کردن عکس آيت الله خمينی و برائت جستن از آن تمام موضوعات پيرامون کودتای انتخاباتی در ايران را تحت الشعاع قرار داده است وبرخی روشنفکران و رهبران جنبش سبز را خواسته يا ناخواسته در دام خود ميکشد .همه جا صحبت عبور از خط قرمزی است که معلوم نيست چرا خط قرمز است . آنچه بديهی است آيت الله خمينی پروردگار نبودند و همچنان که آيت الله منتظری تذکر دادند يک انسان معمولی وغير معصوم مثل همه ما بودند که معلوم نيست چرا پاره کردن عکس ايشان از سوی راست و چپ مانند گناه کبيره ای تلقی شده که همگی را از مسير اصلی حرکت جنبش سبز منحرف کرده است . آنهم جنبشی که پيام اول و آخرش تقدس زدايی از تمامی ارکان حکومت وسياست است جنبشی که می خواهد امکان نقد آزادانه از همه حاکمان و سياستها برای همه مردم فراهم آيد. اصولا مگر می شود سبز انديشيد و يک فرد و يک جريان را منزه از هر گونه انتقادی دانست و نزديک کردن چاقوی تيز نقد به آيت الله خمينی را خط قرمزی تلقی کرد که هرگز نبايد به آن نزديک شد. و اين در حالی است که همواره رعايت خط قرمزها دو سويه است.
جای شگفتی است در ميان اين همه هياهو هيچکس صحبت از شکسته شدن خط قرمزهای يک ملت در ۳۰ سال گذشته به وسيله رهبرانی که در هاله قدسی پيچيده شده اند به ميان نمی آورد .انگاری در همه اين ۳۰ سال اين رهبران هيچ نقشی در اتفاقات پيش آمده نداشتند . رهبرانی که با انواع و اقسام وسايل تنبيهی و تشويقی و تبليغی صاحب همه احترام و کرامت و بزرگی هستند و مردمی که پس از سالها که از انقلاب گذشته است هنوز بايد برای به دست آوردن کرامت و احترام و حقوق انسانی خود کشته بشوند و از جان خود و فرزندانشان مايه بگذارند.
مگر می شود خطوط قرمز يک ملت را از فردای پيروزی انقلاب شکست و از مردم انتظار هيچ انتقادو عکس العملی نداشت . مگر ميشود با مردم عهدی بست و به آنها وعده آزادی و برابری داد و در فردای نشستن بر اريکه قدرت آن عهد را شکست و از مردم خواست که هرگز درباره شکسته شدن اين عهد سخنی به ميان نياورند.
آنانی که امروز نقد به آيت الله خمينی را عملی ضد انقلابی می دانند ،عمل ايشان در پای بند نبودن به وعده هاو تعهداتشان به ملت را چه می نامند. عهدی که فردای روز پيروزی انقلاب به وسيله ايشان شکسته شد چه نام دارد؟
من آن روزها نوجوانی ۱۳ ساله بودم و در رويای تحقق آزادی به وسيله ايشان سير می کردم. به اينکه می گفتند بايد ملت آقای خودش باشد و از فردای پيروزی انقلاب خود را ولايت فقيه ناميدند. اينکه شاه را مانع آزادی بيان و انديشه و تظاهرات و مطبوعات می دانستند و فردای پيروزی هر گونه آزادی های عمومی که ملت برايش خون داده بود را در قانون اساسی منوط به حفظ مبانی اسلام و شرع کردند . اينکه شاه را مسئول پر بودن زندانها و ريخته شدن خون جوانان ناميدند و از فردای پيروزی حتی نيروهايی که در انقلاب نقش داشتند را فوج فوج به جوخه اعدام سپردند و در قبرستان های بی نام و نشان دفن کردند .من ديروز، امروز حق ندارم که ايشان را برای پای بند نبودن به و عده هايشان باز خواست کنم.
سوال من از همه آقايانی است که برای محکوم کردن پاره شدن عکس آيت الله خمينی در خواست راهپيمايی و تظاهرات کرده اند اين است شما که در همه اين سال ها از همه مواهب يک حکومت آپارتايد شيعی مردسالار برخوردار بوديد آيا احساس اقشاری را که از تبعيض در جامعه به خاطر سنی بودن، زن بودن، کرد و ترک بودن، دگرانديش بودن، دين ديگری داشتن و يا حتی کم حجاب و بی حجاب بودن را درک می کنيد و يا اساسا اين افراد را صاحب حق ميدانيد .و حتی اگر آنها را صاحب حق نمی دانيد می توانيد انکار کنيد که تمام اين تبعيض ها در حکومتی اعمال شده است که معمار آن آيت الله خمينی بوده است . حکومتی که من را نصف يک مرد ميداند .آنقدر ناقص العقل که نمی توانم قاضی يا رييس جمهورشوم .ديه و ارث و شهادتم نيم يک مرد است و مرد می تواند بر سرمن هوو بياورد و نفقه ام رادر مقابل اطاعت جنسی پرداخت کند .حکومتی که حتی سنگ گور های مخالفان خودش را تاب نمی آورد . آيا می توانيد انکار کنيد معمار چنين حکومتی آيت الله خمينی بوده است و شما هر کس که او را نقد کند ضد انقلاب می خوانيد . ما که در نوجوانی پياده نظام شما بوديم هرگز چنين برداشتی از انقلاب نداشتيم که فکر کنيم روزی برای مخالفت با چنين قوانين تبعيض آميزی ضد انقلاب می شويم . هرگز به مخيله ما در آن سنين نوجوانی نمی رسيد که روزی روزنامه نگاران اين مملکت را به نام حفظ انقلاب در زندان کنند . و به سر دانشجوی معترض چادر بکشند و به نشانه تحقير وتمسخر عکس چادری او را در سايت های دولتی چاپ کنند. هرگز فکر نميکرديم که نويسندگان را بربايند و در خانه هايشان آنها را کارد آجين کنند. زندانيان را شکنجه کنند و يا در تظاهرات مسالمت آميز آنها را به گلوله ببندند. هرگز به ذهنمان نمی رسيد که بانيان همين حکومت با همين قوانين تبعيض آميز را به بند بکشند و انها را آمريکايی و عامل بيگانه بخوانند و اساسا مگر ما چه بدهی به شخص آقای خمينی داشتيم که اگر امروز اعلام کنيم منش ايشان در حکمرانی را نمی پسنديم ضد انقلاب و گناه کار می شويم و بايد به آقايان کفاره بپردازيم و آقايان متکی به چماق و اسلحه و زندان برای ما شاخ شانه بکشند و بخواهند چنان گذشته به آنها سواری دهيم. ۳۰ سال پيش ارز ش های اين مردم که برای آن انقلاب کردند به لجن کشيده شد. حتی ارزش های اسلامی به بازی گرفته شد و دين به مثابه يک ابزار که می توان به نام آن نان خورد و به آب و نانی دست يافت و به مال و قدرت اضافه کرد در جامعه حراج شد و باورهای مردم را نابود کرد.
آقايانی که امروز خود را آماده راهپيمايی برای مخالفت با پاره کردن يک عکس ميکنيد . من همه دغدغه ها شما و ترفندها و نيرنگ های حکومت برای کودتای دوم را درک ميکنم . ولی راه مقابله با اين کودتا رفتن به راهی نيست که از قبل برای شما مهندسی کرده اند. راه مقابله کوبيدن بر همان طبلی نيست که صدا و سيما آگاهانه آن را به صدا در آورده است. شما می توانستيد به جای افتادن در مسير مهندسی شده آقايان صادقانه اعلام کنيد که اساسا به دنبال حکومت و نظام و طرز تفکری هستيد که بتوان در آن آزادانه ولو عکس رهبر و رييس جمهور را پاره کرد و به زندان نرفت. می توانستيد اعلام کنيد که اگر چه برای خودتان پاره کردن عکس را نمی پسنديد اما از حقوق همه کسانی که به هر دليل عکس يک رهبر سياسی را پاره می کنند دفاع می کنيد . نه آنکه شما هم آنها را ضد انقلاب و مستوجب عقوبت بخوانيد و تمام واژه هايی که در تمام اين سال ها برای ما يادآور حذف و خشونت و خودی و غير خودی است را ياد آوری کنيد.
ما بايد دست در دست هم دام هايی که مقابل جنبش سبز پهن می شود را به فرصت تبديل کنيم .فرصتی که روح جنبش سبز ايران را به سياست و حکومت تبيين کند و نگاه جنبش به ساختار سياسی کشور را آرام آرام تبيين کند . ساختاری که متکثر است .به همه آرا عقايد احترام می گذارد و به زعم آقای موسوی آنها را به رسميت می شناسد . در چنين نظامی حقوق همه انسان ها حفظ می شود و انسان ها می توانند در سايه انتخابات آزاد بر سرنوشت خود حاکم باشند و سبک زندگی خود را انتخاب کنند.
بنابر اين به نظر می رسد، به جای پرداختن به هياهوی طراحی شده بهتر است از نظر آقای منتظری تبعيت کنيم و مسايل پيش آمده را در بوق و کرنا نکرده و مردم را وادار به راهپيمايی نکنيم.
Published from gooya news {http://news.gooya.com}
————————-
سخنی با مردم در باب افاضات رئیس قوه قضائیه، نامه مهدی کروبی خطاب به مردم ایران درباره اظهارات اخیر صادق لاریجانی
بسم الله الرحمن الرحیم
مردم شریف و آزاده ایران
اینجانب پس از انتخابات پرحاشیه ریاست جمهوری اخیر نامه ای خطاب به ریاست قوه قضائیه آیت الله صادق لاریجانی نوشتم و برخی نکات و انتقادات را مصلحانه با ایشان در میان گذاشتم، باشد که اصلاحی صورتی بگیرد. متاسفانه اما آن نامه در بایگانی ماند و نه تنها هیچ تاثیری در روند حاکم بر کشور و عملکرد دستگاه قضایی نگذاشت که امروز می بینم آقای لاریجانی قضاوت را رها کرده و در کار سیاست شده و به جای رسیدگی به امور قضایی نطق های سیاسی ایراد می کند. اینچنین بود که تصمیم گرفتم با شما مردم شریف ایران سخن بگویم و نکاتی را در خصوص گفته های سیاسی رئیس قوه قضائیه بیان کنم؛ باشد که آقای لاریجانی گمان نکند که با این شاخ و شانه کشیدن ها مهدی کروبی به کنجی می خزد و از میدان به در می رود.
آیت الله صادق لاریجانی رئیس قوه قضا در ایران که باید سنجیده و مبتنی بر عدالت سخن بگوید بی توجه به جایگاه خود و بی محابا در بیاناتی جدید سخنانی بدیع بر زبان آورده و زبان به گفتار سیاسی گشوده و از پرونده سنگین سران فتنه سخن گفته و گویی که مهدی کروبی و میر حسین موسوی سران فتنه هستند، آنها را با منافقین اول انقلاب مقایسه کرده و سخنانی بی ارزش و لغو از این دست بر زبان آورده است. الله اکبر! که بر من بسیار سنگین امد مقامی قضایی سخنانی تا این حد سیاسی و بی پایه حقوقی بر زبان آورد و آبرو از دستگاه قضا در ایران ببرد. دستگاهی که جایگاهش نه همسطح با قوه مقننه و قوه مجریه که بسی بالاتر از آنهاست آنچنانکه تاسیس عدالتخانه اصلی مهم در تاریخ مبارزات سیاسی در ایران از عصر مشروطه بوده است و با وقوع انقلاب اسلامی نیز قانون نویسان اول بنا بر اهمیت این قوه مقرر کردند شورای عالی قضایی با ترکیبی پنج نفره شکل بگیرد که از آن میان نیز تنها دو نفر با انتخاب حضرت امام تعیین می شدند و انتخاب سه نفر دیگر بر عهده شورای قضات بود. امام نیز با توجه خاصی که به اهمیت این قوه داشتند چهره ای همچون آیت الله بهشتی را در راس این قوه قرار دادند که نسبت به دیگر روحانیون از جایگاهی ویژه برخوردار بود و همچنین مقاماتی را برای دستگاه قضایی معرفی کردند که چهره هایی ممتاز بودند آنچنانکه اکنون دو نفر از آنها مرجع تقلید به شمار می آیند.
اما دیروز کجا و امروز کجا؟ تاسف باید خورد که جایگاه و کیفیت دستگاه قضا در این مملکت به جای آنکه به مرور زمان سیری صعودی بیابد، سیری نزولی پیدا کرده تا بدانجا که امروز در راس این قوه فردی قرار گرفته است که صرفنظر از سواد علمی، نه سابقه ای اجرایی و قضایی در ایشان سراغ می توان گرفت و نه سابقه ای انقلابی. عجیب هم نیست. چه آنکه زمانی که امثال این حقیر در زندان بودند جناب آیت الله لاریجانی در دامان مادر مکرمه شان به شیر خوردن مشغول بودند و به هنگام انقلاب و خون دادن نیز ایشان سرشان در درس و کتاب دبیرستان بود. ما البته مخالف جوانگرایی نیستیم اما دستگاه قضا حساستر از آن است که گرفتار بی تجربگی شود. و البته ای کاش که سکان دستگاه قضایی در دستان همان کسانی بود که هم اکنون از پشت صحنه هدایت دستگاه قضا را برعهده دارند؛ چه آنکه آنها اگر خودشان به جای هدایت پنهانی، بر صندلی ریاست قوه قضا تکیه زده بودند، با سابقه ای که در امور قضایی دارند هیچگاه چنین سخنانی بر زبان نمی آوردند که آقای لاریجانی بر زبان می آورد.
آقای لاریجانی افاضه کرده اند که «کار شما کار منافقین اول انقلاب است همین کار را اول انقلاب انجام می دادند و دانشجویان را به خیابان ها می کشاندند». پسندیده تر آن بود که آقای لاریجانی به سراغ برادران بزرگترشان و داماد مکرمه شان آیت الله سید مصطفی محقق داماد می رفتند و از آنها سابقه و عملکرد منافقین را جویا می شدند تا سخنانی نگویند که مضحکه عام و خاص گردد. من اما بر خود می بینم که در مقام یک انقلابی شناسنامه دار، برای ایشان توضیح دهم که منافقین که بودند و ریشه آنها به لحاظ تاریخی در کجا بود تا دیگر بار شاهد سخنانی چنین بی پایه نباشیم.
و اما درس تاریخ: بچه مسلمان های انقلابی که از دل گروههایی اسلامی همچون موتلفه، نهضت آزادی، حزب ملل اسلامی و گروه ابوذر و روحانیون سیاسی بیرون آمده بودند گروهی به نام سازمان مجاهدین خلق را سامان دادند که این گروه نیز پس از مدتی به علت التقاط فکری و تلفیق اسلام و مارکسیسم دچار اختلاف گردید و بدینسان سه جریان از این سازمان منتج شدند. گروهی مارکسیست شدند، گروهی به کل از این سازمان جدا شدند و بعد از انقلاب نیز در خدمت نظام درآمدند و گروهی نیز همچنان التقاطی باقی ماندند و پس از انقلاب به دلیل رویارویی با مردم و جنگ مسلحانه و جمع آوری سلاح و تشکیل خانه تیمی و ترور بسیاری از مسئولین ، منافق نامیده شدند. آری پس از انقلاب در یکسو امام بود و یارانش و دولت و موج خروشان مردم و در سوی دیگر مسعود رجوی و موسی خیابانی و زرکش و یعقوبی و اعضای سازمان. حال تصویر سازی ناشیانه آقای صادق لاریجانی را ببینید که کروبی و موسوی و هاشمی و خاتمی و محمدعلی دستغیب و بیت حضرت امام و برخی مراجع تقلید را در جایگاه رجوی و خیابانی می نشاند و احمدی نژاد و مشایی و فاطمه رجبی و حسین شریعتمداری و رحیمیان و رسایی و جمعی سردار سپاه در مجلس را در جایگاه حضرت امام و یاران شهیدش همچون بهشتی و مطهری و محمد منتظری و رجایی و باهنر و بسیاری دیگر از نمایندگان و وزرا و شهدای محراب. جابجایی در تاریخ را ببینید و هنر آقای صادق لاریجانی را؟ چه کسی را با چه کسی مقایسه می کنیم؟ چه کسی را در جایگاه امام حسین و یارانش میگذاریم و چه کسی را در جایگاه یزید و سپاهیانش؟ چه کسی را در جایگاه منافقین قرار می دهیم و چه کسی را در جایگاه امام خمینی؟ آیا مضحکه آمیز نیست که دفتر نشر آثار امام را در جایگاه منافقین تصویر سازی کنیم و احمدی نژاد و یارانش که بعضا امام را از نزدیک نیز ندیده اند در جایگاه امام و یارانش؟ ما نیز البته مخالفان خود را با خوارج و منافقین و یزیدیان مقایسه نمی کنیم و به آنها چنین نسبت هایی نمی دهیم. و صرفا معتقدیم که جنگ قدرت است و آقایان چون از رای مردم کم آورده اند متوسل به زور و ارعاب و تهدید شده اند.
نه کسی منافق است و نه کسی یزیدی، مسئله بر سر سلامت یک انتخابات است و رعایت قانون و خواندن رای مردم چنان که هست، نه چنانکه باید و مبتنی بر دستور! آقای صادق لاریجانی اما ما را سران فتنه می خواند لابد به این دلیل که رعایت قانون را مطالبه می کنیم و از ضرورت اجرای همه اصول قانون اساسی از جمله اصول 9 و 32 و 38 و 27 و99 که بر حقوق سیاسی و آزادی های مدنی تاکید دارد، سخن می گوییم. امید دارم که برادران آقای لاریجانی به ایشان یادآوری کنند که چگونه وقتی فردی توسط منافقین به شهادت می رسید موج خروشان مردم در مقابل منافقین به حرکت درمی آمد و در مجلس ختم او شرکت می کرد ، تا آقای لاریجانی دیروز را با امروز که با شرکت کنندگان در مراسم سالگرد شهید بهشتی، چنان برخوردی خشن و بی سابقه می شود، مقایسه نکند.
آقای لاریجانی از سران فتنه سخن می گوید و آنها را با منافقین قیاس می گیرد. حال آنکه مگر می توان موج سه میلیونی معترضین در خیابانهای پایتخت که تنها شعارشان سکوت بود و صرفا به نتیجه انتخابات معترض و خواهان بازنگری بودند را منافق خواند؟ مگر می توان عملکرد چنین جنبش مدنی ای را که نسبتی با خشونت نداشت -اما از قضا بسیار خشونت دید- با عملکرد فرقه ای مقایسه کرد که کارش ترور و خون ریختن بود؟ عجبا که موج مردم را با اقلیتی منافق مقایسه می کنند و خودشان تجمع چند هزار نفری در حمایت از امام برگزار می کنند و اما مجوز تجمع به مخالفان نمی دهند تا در مقابل دوربین های رسانه ملی مشخص گردد که چه کسانی اقلیت هستند و چه کسانی اکثریت ؟ تجمع می گذارند و فرد بی شخصیت و ضعیف النفسی را می آورند و او برای مردم نطق می کند و حکم اعدام برای ما صادر می کند و بدینسان راه را برای ترور می گشایند و آنگاه منطق مسالمت جوی منتقدان خود را با منطق منافقین که فرقه ای اهل ترور بودند مقایسه می کنند. مردم را اقلیتی منافق می نامند اما برای مقابله با این اقلیت در روز 16 آذر با اتوبوس، دانشجویانی 15 ساله و 60 ساله و جمعیتی سازمان دهی شده به دانشگاه می برند. الله اعلم بالذات الامور!
ای کاش آیت الله لاریجانی به جای چنین سخنانی سخیف و سیاسی کمی به وضعیت قضا و عدالت در کشور می پرداخت و پرونده کهریزک را سامان می داد و مرگ مشکوک پزشک وظیفه را پیگیری می کرد که درباره مرگش از از همه نوع علتی از غذای مسموم تا خودکشی و مرگ طبیعی و سکته قلبی، سخن گفته شده است و مردم حیرانند. ای کاش به جای این سخنان ایشان تحقیق می کرد که در زندان های جمهوری اسلامی بازجوها از چه ادبیاتی در بازجویی های خود استفاده می کنند؛ ادبیاتی که تازه آزادشدگان از زندان، بازگو می کنند و من اما شرح مفصل آن را برای فرصتی دیگر می گذارم. طرح چنین دیدگاههایی از سوی رئیس قوه قضائیه تنها یک نتیجه در برخواهد داشت و آن نیز چنین است که اگر افراد صالحی در دستگاه قضایی و زندانها حضور داشته باشند و بخواهند شرح آنچه از بی قانونی دیده اند را به ایشان منتقل کنند، نیز دچار لکنت زبان خواهند شد و حقیقت را به حکم مصلحت از ایشان پنهان خواهند ساخت.
آقای لاریجانی در بخش دیگری از افاضات خود فرموده اند:«کسانی دختر فراری را فرزند شهید جلوه دادند و برایش مجلس ترحیم به پا کردند، همین سران فتنه بودند که پدر و مادر آن دختر را شهید اعلام کردند در حالی که اینگونه نبود….چیزهایی را به عنوان تجاوز در بازداشتگاهها مطرح کردند که کذب محض بود». جالب است که سعیده پورآقایی را در شیپور کرده اند و یک روز دادستان کل کشور ماجرای آن را بازگو می کند و یک روز رئیس قوه قضائیه و یک روز یک مقام دیگر و خلاصه این ماجرا را دست به دست می چرخانند. انگار که همه مستندات تجاوزها، سعیده پورآقایی بود و آن همه سندی که ما دادیم باد هوا بود و یک گوش آقایان در بود و یک گوش دیگرشان دروازه. و البته که ماجرای سعیده پورآقایی هم از آن ماجراها و صحنه سازی های مضحکی است که نمونه آن را در ماجرای قتل های زنجیره ای و ادعای بازداشت عده ای به اتهام طراحی انفجار حرم امام پیشتر دیده و تجربه کرده بودیم. خلافی می کنند و آن را می خواهند با خلافی دیگر پنهان کنند.
شرح ماجرای سعیده پور آقایی داستانی تکراری است که دوباره نمی خواهم شرح کامل آن را بازگو کنم. همین حد اما بگویم که این سند بر خلاف دیگر سندهایی که اینجانب به کمیته تحقیق ارائه کردم، سندی بود که صرفا به صورت شفاهی مطرح شد و قرار ما بر این بود که در جلسه بعدی اسناد مشخص آن ارائه شود؛ من اما از آنجایی که متوجه شدم این ماجرا بوی صحنه سازی و تله گذاری می دهد و خبر کشته شدن و نشان دادن جنازه نیز توسط یکی از اعضای نهاد ریاست جمهوری- که نمی خواهم نام او را ببرم- به خانواده پورآقایی منتقل شده است، به کنه ماجرا پی بردم و در جلسه بعدی کمیته، خود پیش از دیگران و در آغاز جلسه به سست بودن این ماجرا اشاره کردم. جالب آنکه خواهر سعیده پورآقایی نیز که در همان زمان پیگیر ماجرا شده بود اکنون در توصیف ان سناریوی ساختگی چنین ادعا کرده است:«به عمد اطلاعات غلط به مادر سعیده داده شده بود و ایشان با توجه به علایمی که روی جسد دیده بود تصور می کرد که دخترش کشته شده است…شماره ای هم به او داده و از او خواسته بودند که با آنها در تماس باشد و هروقت او با این شماره تماس می گرفته این آقایان که ظاهرا ماموران امنیتی بوده اند به او می گفته اند:سعیده را فراموش کن و زینب وار تحمل کن.. و زمانی که من داشتم تحقیقات ام را انجام می دادم، پیش از آنکه سعیده را به تلویزیون بیاورند از سوی وزارت اطلاعات مرا احضار کردند و به من گفتند که: باید موضع ات را مشخص کنی. چند روز دیگر سعیده پیدا می شود و این قضیه کاملا تمام می شود». خواهر سعیده که امروز از ترس جان خود – همچون ابراهیم شریفی و ابراهیم مهتری- از کشور خارج شده است اکنون توضیح می دهد که تحت چه شرایطی سعیده و مادرش را برای مصاحبه در تلویزیون آماده کردند و این ماجرا از ابتدا با چه دروغ ها و صحنه سازی هایی همراه بوده است. آری ماجرای سعیده پورآقایی را بهانه کرده اند تا آن همه پیراهن حیایی که دریده شد را در لوای آن پنهان کنند. غافل از آنکه مگر می شود پنهان کرد حقیقت را با انداختن پارچه و پوششی بر آن؟
مردم شریف ایران
آیت الله صادق لاریجانی بر این گمان است که جنبش مدنی و معترض امروز مردم ایران وابسته و قائم به شخص است و با حذف و کنار زدن مهدی کروبی یا میرحسین موسوی این حرکت می خوابد و سرکوب می شود. دیدیم که جمعی از خدمتگزاران این مملکت و انقلاب که سابقه وزارت و معاونت و نمایندگی مجلس در این کشور داشتند را نیز به همراه روزنامه نگاران و جمع زیادی از مردم با همین توهم، شبانه بازداشت کردند و به زندانها بردند و تحت فشار قرار دادند و دادگاه فرمایشی برگزار کردند و این جنبش اما نه تنها از حرکت بازنایستاد که بارورتر نیز شد. برای آنها گران است پذیرش این واقعیت که این جنبش، مبتنی بر حرکتی خودجوش است و بر اعتقاداتی راسخ شکل گرفته است. من نیز همیشه صرفا خدمتگزاری کوچک برای مردم بوده ام و خواهم بود و البته چنین سخنانی بی پایه و اساس، همچنانکه شما می دانید عزمم را در دفاع از حقوق مظلومان و کسانی که بر آنان ستم رفته است نه تنها سست ترنخواهد کرد که راسخ تر نیز خواهد کرد. صادق لاریجانی را ببین که گمان می کند با تهدید و ارعاب و سخن گفتن از پرونده در دستگاه قضایی، مهدی کروبی مرعوب می شود و از ترس زندان، تب می کند. خیر، مهدی کروبی بر سر پیمان خویش با مردم ایستاده است.
والسلام
مهدی کروبی
28 آذر 1388
—————
نقدی بر سخنان لاریجانی
سقوط قاضی القضات شهر !
جمعه ۲۷ آذرماه ۱۳۸۸
محمد نوری زاد
نمی دانم چرا رسانه های ما و رسانه های جهان خبر سقوط جناب صادق آملی لاریجانی را از آسمانخراش محل کارش منعکس نکردند .
درخصوص رسانه های داخلی ، می شود گفت : شاید به صلاح شان نبوده . و یا شاید برای شان خط و نشان کشیده اند که وای اگر جمله ای در این باره بنویسید . من به رسانه های خودمان حق می دهم . بجهت نانی که باید بخورند . و بجهت امنیت شغلی ای که در این ملک به طنز می ماند .
اما این دلیل نمی شود که خبر سقوط ایشان بی مشتری بماند و مردم ما از آن مطلع نباشند . خطای یک قاضی ، مثل خطای خلبان هلی کوپترو مثل خطای خلبان هواپیمای مسافربری ست . اولین خطای اینان ، اخرین خطای آنان است .
یک چند وقتی است که فواره پرشتاب جناب لاریجانی پخش زمین شده است. و من به یاد فرشته ا ی افتادم که دم گوش لقمان حکیم گفت : شما در انتخاب حکمت و رسالت مخیری ، خدای خوب هرکدام را که شما پسند کنی ، می پسندد . که لقمان دست به گزینش حکمت برد و گفت : مرا از رسالت هراس است . چرا ؟ چون اولین قدم عملی رسالت ، قضاوت است . و من ، هراس از تنگناهای قضاوت دارم .
در امرقضاوت ، یک قاضی ، به ناکجای جامعه نیز راه می برد ، چه برسد به قاضی القضاتی که باید محرم ترین فرد کشور برای آحاد جامعه باشد . قاضی القضات حتما می داند که هیچ احدالناسی نباید از گرایشات فردی وی با خبر باشد . چرا که لبخند وی ، بساط عیش جمعی را تضمین می کند و غضب وی ، بربساط جمعی دیگر مرز می کشد .
در این چند وقت اخیر ، سخنان نازل و غیر حقوقی و غضبناک و خبری و مطالعه نشده و جناحی و سطحی و غیرکارشناسانه و آشفته و عوامانه و تهدید آمیز آقای صادق رینه ای پردمه ای آملی لاریجانی که رو به ” سران فتنه ” ایراد کرده ، نشان می دهد که وی از همان صندلی اتاق کارش به دره ای عمیق و ژرف سقوط کرده است . دره ای که از قدیم الایام ، و تا قیام قیامت ، خدای متعال زیرپای قاضیان تعبیه کرده است .
قاضی نباید کودن باشد ، اما یک قاضی کودن هم می داند : الفاظی مثل : فتنه ، مدرک جرم ، جرم ، گناه ، متخاصم ، که هرکدام بارحقوقی خاصی با خود حمل می کنند ، زمانی برزبان یک قاضی رانده می شوند که منتسبین این الفاظ از مسیر محکمه ای ظریف و دقیق عبور کرده و تکلیف شاکی و متشاکی و متهم و مجرم و متخاصم روشن شده باشد .
اگر یک قاضی ، بویژه یک قاضی القضات ، بلحاظ سستی کلام ، و عدلی که در سخن سست او به زیر پا می افتد ، بجایی برسد که سخنان هردمبیل یک رهگذر سیاسی را واگویه کند ، همان بهتر که درخانه بماند و در کارهای خوب خانه به اهل منزل مدد رساند .
قاضی ، همان کسی باید باشد که مسلمان و یهودی و کافر ، آنگاه که به محکمه اش شتاب می کنند ، از شوق سلامت و اقتدار و انصاف و عدل و تقوی و استقلال و استحکام و عطوفت و صبوری و مدارا و جایگاه پدری او در پوست نگنجند .
این روزها ، نمی دانم آقای صادق لاریجانی آیا می داند که با چاقویی تیز بردیوار فهم مردمان کشورش یادگاری می نویسد . یادگاری حکاکی شده ای که مگر خدا به پاکسازی آن حریف شود .
مطلب را به فِیسبوک بفرستید
Share














والّا برای من هم قبول کردن برابری زن و مرد مشکل است.
چون اصلا گرچه از لحاظ حقوق مدنی و انسانی مطلقا زن و مرد نمیتوانند بجز مساوی باشند،
ولیکن با نظر به اینکه طاقت زنها برای تحمل درد بیشتر است،
و اینکه در فیزیولوژی زن ها مغزشان ذهنشان را با بازدهی برتری بکار میگیرد تا در مقایسه با مردها،
و اینکه این بدن زن است که بدن انسان دیگری را تولید میکند و دانشمندان اخیرا توانسته اند تخمک ماده را حتی بدون اسپرم به لقاح برسانند که آن خود بینیازی بشریت به وجود جنس مرد را در آینده بسیار نزدیکتر میکند،
موجود برتر پس همانا زن است و مرد ها همانطور که بوده اند و هستند،
نوکر زنها باقی خواهند ماند…
فلک حتما قابلییت زن بودن را در من ندید و مردم به دنیا آورد.
نوش…
.=.=.=.=.=.=.=.=.=.
مرتضی نازنینم دمت گرم از بابت مقاله بسیار عالی که با یولداشان به اشتراک گذاشتی.
عینهو مثل اینکه مهناز بانوی خودمان آنرا نوشته است!…
نوش…
جنبش سبز تاکنون استعداد فوق العاده ای را در تبدیل کردن چالشها و دامها بهِ فرصتها نشان داده.
نوش…
پس خوب شد که سر پاره شدن عکس یکی از بزرگترین و ثبت شده ترین چاخانگویان دنیا
ج.ا. خیط به اشتباه فراخواندن مردم به خیابانها برای محکوم کردنش داده.
حالا سبز ها میتوانند براحتی در روز تظاهرات دولتی در خانه بمانند،
تا دل من تحریمچی بایکوتباز یک کمی خنک شود
و عده کم پابیندان بیچاره دولت در خیابانها
و فوتوشاپهای رژیم در سایتها
باند خطرناک تبهکاران حاکم را هرچه بیشتر به اعماق بی آبرویی و عدم مشروعیت
فرو ببرد…
نوش…
و ها بله،
یک نوشانوش هم برای این عکس در ایرانیان دات کام:
http://www.iranian.com/main/image/90527

زیدآبادی برنده جایزه قلم زرین آزادی
احمد زیدآبادی روزنامه نگار زندانی و دبیرکل منتخب سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار دفتر تحکیم) از سوی “انجمن جهانی روزنامه ها و ناشران خبر” برنده جایزه قلم زرین آزادی سال 2010 اعلام شد.
…….
این دومین بار است که یک ایرانی برنده جایزه قلم زرین آزادی می شود.
قبلا اکبر گنجی روزنامه نگار در سال 2006 برنده این جایزه شده بود.
…..
این انجمن نماینده بیش از 18 هزار نشریه، 15 هزار وبسایت و 3 هزار کمپانی در 120 کشور جهان است.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091217_wmt-zeidabai-award.shtml
سخنراني شجاعانه مجيد توكلي 16آذر87 دانشگاه تهران
http://www.iranianuk.com/article.php?id=44716
این جوان شجاع در بخش های اول سخنرانی خود می گوید که من می خواستم به شخص رهبری خطاب کنم (تشویق حضار) اما دوستان “تحکیم” با توجه به شرایط سرکوب از من خواستند که نگویم. من از شما عذر می خواهم ما نمی خواهیم که خود سانسوری در جنبش دانشجوئی رویه حاکم شود اما با توجه به در خواست دوستان می پذیریم(نقل قول به معنی)
جنبش سبز از ما خارج نشین ها سالها بلکه دهها پیش است. این جوانان بلدند که چگونه خود را با هم هماهنگ کنند و همه با هم راه بروند. ما ها نه تنها این را یاد نگرفته ایم حتی می خواهیم بد آموزی های خودمان را به دیگران هم یاد دهیم مثلا به “جنبش سبز”.
مجید توکلی می خواهد چیزی را بگوید صدای هوا دارانی هم شنیده می شود که می خواهندش که بگوید. اما وی دارد به کل حرکت می اندیشد و صادقانه توضیح هم می دهد که “با خود سانسوری” مخالفیم اما در خواست دوستان خودمان را می پذیریم. جالب اینکه هواداران هم مثلا “هو و جنجال و اعتراضی” هم نمی کنند. اینان همه فهمیده اند که یک حرکت وقتی واقعا پیش می رود که “سستان و چستان” آن بتوانند با هم هماهنگ باشند.
وگرنه سفره دل گشودن و شعارهای تند دادن ممکن است دل این و آن (به ویژه دل من یکی را) کمی خنک کند اما کاری از پیش نمی برد.
خبر خوش آنکه حتی از همین سخترانی هم می توان فهمید که سخن علیه رهبری و صدیت با ولایتش یا کاملا جا افتاده است یا اقلا دارد به خوبی جا می افتد. این یعنی مقدمات تغییرات درست و حسابی. این همان نانی است که باید فکرش را کرد و “خمینی” آب است اگر نه سراب!. الان واقعا جای مطرح کردن مساله “خمینی” در درون میدان نیست که در بهترین حالات می توان بی موردش نامید. آن مال مراحل بعدی و بعدی تر است که به قول مهناز بانو رسیدن به دمکراسی بدون “تقدس زادائی” از وی ناممکن است.
دیگر اینکه این یولداش دانا و توانای ما “شیرازی اوغلو ” هم پیش از من این مقاله را آورده بودند من هم برای یاد آوری و هم برای این سخنرانی “مجید توکلی” دوباره این را می آورم با تشکر از “شیرازی اوغلوی” عزیز.
دمت گرم “پیاله چی” نازنین که من مخلص همیشگی شما و عمو زادگانت هستم-رهگذر
من جسارتا این مقاله جناب صنمی را در اینجا کپی می کنم . در باره کتاب 23 سال کمی چشم و گوش من یکی باز شد با تشکر از آقای صنمی - رهگذر
Sanami
December 17, 2009 at 5:46 pm
آقای دهقانی محترم،
بادرود فراوان و تشکر از زحماتی که می کشید. بسیار دوست داشتم تا صدای نتیجه (فرزند نوه) ستارخان را بشنوم و از مواضع ایشان در مورد جریان تجزیه طلب با خبر باشم. متاسفانه در نوشته شما لینکی ندیدیم. خواهشمندم با یک نوشته کوتاه این لینک ها را برای ما بگذارید که استفاده کنیم.
پیروز باشید.
آقای رهگذر گرامی ، ازمحبت های شما سپاسگزارم لطفا سلامهای دوستانه مرا به پذیرید.
یولداش گرامی آقای نگاهی ، ارزشمندترین چیزی که ما داریم جوانی ماست که تا کله چرخ دادیم رنود سیاست و دویدن های دنبال زخارف دنیوی از دست مات در ربودند، روی این اصل باید تحمل از دست دادن چیزهاو کسان ارزشمند دیگر را آسان تر داشته باشیم. من از حوادث تاثروتالم انگیزی که برای شما روی داده است ، متاسفم و برای تان آرزوی صبر و شکیبائی میکنم. نوشته شما مرا بر بال خیال بروزگاران گذشته برد>
سیما جان را در 17 سالگی خواندم. در جوانی از اینکه روزنامه کاوه تقی زاده دست عاصمی افتاده است دلخور بودم ، عجبا که خود آن روزنامه را ندیده بودم، اما تبلیغات توده ای ها چنان قوی بود که دیگران را هم بی آنکه تمایلی به شوروی و حزب توده داشته باشند ، تحت تاثیر قرار میداد. امابعد ازانقلاب شنیدم که کتاب بیست و سه سال دشتی را در گذشته (که انروزها گمان میکردیم علینقی منزوی نوشته اش باشد)، عاصمی نشر داده است . علتش هم این بود که درچاپ کتاب ازحروفاتی استفاده شده بودکه معمولا در کتب نشر نجف و بیروت از آن ستفاده میشد. شاید هم شگرد عاصمی برای ایز گم کردن بوده باشد. درثانی کسی فکر نمی کرد که سناتور دشتی چنین کتابی بنویسد.البته بعدها دانسته امد که خود کتاب 23 سال بیشتر اقتباس علی دشتی از اثر ایگناز گلدتسیهر آلمانی یهودی الاصل دانشمند اوایل قرن سابق است تا نتیجه تحقیقات و تتبعات خود وی . گلد تسیهر اعجوبه زمانش بود ، از طریق روانشاد سعیدی سیر جانی که قربانی جمهوری اسلامی شد ، دانستیم که دشتی استاد ایشان بوده است ، بدین دلیل هم او را پیرما می خواند. پس در اینکه دشتی این کتاب را نوشته باشد، شکی نکردیم . گویا این کتاب اولین بار با وساطت سید محمد علی جمالزاده توسط عاصمی چاپ شده است. اگر چنین باشد ، نشان میدهد که دارای روح آزاده ای بوده است، روانش شاد باد. من بیست و سه سال را در همان هیئت چاپ اول خواندم ، بعد از انقلاب اولین بار توسط گروهی که دیگران بدانها”سپهریون” می گفتند ولی فی الواقع “راسخیون” بودند، تجدید چاپ شد.
یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد.ایرج
شاد و پیروز باشید
#2851
با تشکر از رهگذر عزیز و صنمی گرامی …
پیرامون بیست و سه سال باید خاطرنشان سازم که نخستین حروفچینی آن کتاب در بیروت و با فانت های عربی چیده شده بود. گویا این امر توسط شادروان منزوی انجام گرفته بود که بسیاری کتاب بیست و سه سال را هم به نام او و نوشته او دانستند. من در کتابخانه ام این کتاب را با همان حروفچینی دارم و به نظرم کسی یا ناشری به خود زحمت نداده است که کتاب را با حروفی فارسی و با توضیح ها و نام نامه و غیره به سبک آبرومندی منتشر نماید. هرچند می دانم بسیاری از همان ناشران “زیرزمینی” این کتاب را “چورک آغاجی” (درخت نان یا درخت پول!) کردند و بسیار پول و ثروت درآوردند!
نمی دانم سپهریون یا راسخیون به خود زحمت دادند که کتاب را با حروفی متفاوت نشر دهند یا نه.
در هر حال روز یکشنبه در سن حوزه مراسمی خواهد بود برای بزرگ داشت محمد عاصمی. یادش همواره زنده باد!
http://www.youtube.com/watch?v=zaJVM7sCPZY&feature=player_embedded
majid.mpg
شعرزیبا ی این ویدو از استاد هادی خرسندیست ما غرق امیدیم - ما پیک نویدیم در حمله به دشمن - مردان رشیدیم با پوشش تازه - زن های جدیدیم ما جمله مجیدیم ! ما مرد جوانیم - همشکل زنانیم …. ما غرق امید
مجید و اسپارتاکوس!
جوان بامحبت وهموطن باذوقی صفا کرده روی شعر «ما جمله مجیدیم» روی یوتیوب یک کلیپ بیمزهای گذاشته و به من ایمیل زده که اگر دوست نداری برش دارم. جواب دادم دمت گرم و قربان دستت. چی بگم؟ اگر میگفتم برش دار شاید خیال میکرد چون روسری سر من کرده خوشم نیامده. (اتفاقاً تنها بخش بامزهاش همان عکس من بود!)
http://www.asgharagha.com/
آزادی آزادی آزادی…
ای رهگذر میکده گویم
در رهگذر میکده عاشق
سودایی جز از یار و پیاله به چه دارد؟
نوش…
اخلاص به شما اصلا و جمعا
شش دانگ از آن ابد ماست…
نوش…
با درود حضور یولداش عزیز و سایر دوستان ارجمند، خانم فریبا داوودی مهاجر طبق معمول حق مطلب را چنان دقیق و جامع ادا کرده اند که جائی برای بحث و کم و زیاد باقی نگذاشته اند، و بقول رهگذر گرامی فقط میتوانم امضای خود را پای نوشتهً ایشان بگذارم (گرچه با وجودیکه پیاله چی عزیز مرا شرمنده کرده هرگز نمیتوانم با فصاحت و جامعیت خانم مهاجر مسائل روز میهنمانرا تحلیل کنم). ولی بهرحال چون امر یولداش واجب الاجراست، نظر انتقادیم را در مورد یک نکتهً کوچک در مقالهً بسیار خوب ایشان در اینجا میآورم و از دوستان عزیز خواهش میکنم در باره اش نظر بدهند.
بنظر من هر گونه باور، تفکر، و ایدئولوژی، که بدون چون و چرا پذیرفته شود و از حوزهً نقد خارج گردد، مانع عظیمی در مقابل نگرش مدرن و مترقی خواهد بود. حضور مقدسات در حوزهً مذهبی و اخلاقی و شخصیتی بحثی جداست، ولی در راه ترقی و پیشرفت اجتماعی و سیاسی نفس “تقدس” باید بچالش کشیده شود ومهم نیست که چه چیزی “مقدس” است. برای گذار از فرهنگ استبداد زده و قدم گذاردن در راه دمکراسی و مدنیت مدرن همهً مردم ایران باید با مقدسات نهادینه شدهً خود روبرو شوند و از آنها تقدس زدائی کنند. این چالش برای تک تک ما وجود دارد و مختص قشر خاصی نیست، فقط “مقدساتمان” با هم متفاوت است.
در حال حاضر مقدسات سیاسی مردم ایران را میتوان بچند دسته تقسیم کرد. برای بعضی شخص ولی فقیه مقدس است (یعنی میتوان دولت و رئیس جمهور را زیر سئوال برد ولی گذار از حریم مقدس “رهبر” ممنوع است). برای بعضی دیگر اصل قانون اساسی و ولایت فقیه مقدس است (یعنی میتوان شخص خامنه ای را زیر سئوال برد ولی گذار از حریم مقدس ” نهاد ولایت فقیه” ممنوع است). برای برخی دیگر “جمهوری اسلامی” و بنیانگذارش مقدس است (یعنی میتوان حتی قانون اساسی ونهاد ولایت فقیه را هم کمی دستکاری کرد وتغییرات اصلاحی در آنها ایجاد کرد ولی گذار از حریم مقدس خمینی و نظام جمهوری اسلامی ممنوع است). و بالاخره برای گروهی، از جمله بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی سکولار و مترقی، “انقلاب شکوهمند ملت ایران” مقدس است (یعنی میتوان خمینی و جمهوری اسلامی را از “انقلاب” جدا کرد و او را بعنوان کسی که انقلاب شکوهمند ما را به بیراهه کشاند محکوم نمود ولی گذار از حریم مقدس انقلاب مردم ممنوع است).
خانم مهاجر مینویسد: ” آنانی که امروز نقد به آيت الله خمينی را عملی ضد انقلابی می دانند ،عمل ايشان در پای بند نبودن به وعده هاو تعهداتشان به ملت را چه می نامند. عهدی که فردای روز پيروزی انقلاب به وسيله ايشان شکسته شد چه نام دارد؟”…..
در جای دیگر مینویسد: ” آيا می توانيد انکار کنيد معمار چنين حکومتی آيت الله خمينی بوده است و شما هر کس که او را نقد کند ضد انقلاب می خوانيد . ما که در نوجوانی پياده نظام شما بوديم هرگز چنين برداشتی از انقلاب نداشتيم که فکر کنيم روزی برای مخالفت با چنين قوانين تبعيض آميزی ضد انقلاب می شويم”.
یعنی ایشان انقلاب 57 را در جهت خواستهای مترقی خود میداند و خود را “ضد انقلاب” نمیداند. خمینی را معمار “حکومت” نامطلوب میداند، نه معمار انقلاب (که همچنان مقدس است). ایشان بیراهه رفتن انقلاب را کلاٌ در عهد شکنی خمینی با مردم میداند و همچنان معتقد است که راهی که مردم برگزیده بودند (یعنی ریشه کن ساختن نظام سیاسی موجود بدون هیچ برنامه ریزی جایگزینی وصرفاٌ با پیروی مطلق از یک رهبر متحجر مذهبی که افکار و نظراتش در رساله هایش بوضوح روشن بود) صحیح بود، و فقط اگر خمینی بزعم ایشان عهد شکنی نمیکرد ما اکنون بسر منزل مقصودی که در خیال خود ساخته بودیم رسیده بودیم.
خانم مهاجرکه با استادی و تبحر تضاد درونی مواضع همفکران موسوی و کروبی را برای خواننده ترسیم میکند متوجه تضاد درونی مواضع خودش نیست. ایشان بدرستی نشان میدهد که نمیتوان از فجایع حکومت اسلامی نالید ولی باعث وبانی و مسبب مستقیم این حکومت را در هالهً تقدیس پیچید و او را از همهً کجرویها مبرا دانست. ولی نمیگوید چگونه میتوان حرکتی را که بدون هیچگونه برنامه ریزی و ابزار مترقی و دمکراتیک شکل گرفت، کوچکترین دغدغه ای برای سازندگی نداشت، صرفاٌ با نیروی مخرب وشعارهای مجرد انقلابی و بی محتوا گسترش یافت، وافسار خود را بدست یک رهبر مذهبی با سابقه و افکار کاملاٌ آشکار سپرد؛ بصرف “مردمی” بودن پاک و منزه تصویر کرد. چطور میتوانیم انقلاب شکوهمندمان را از تنایج بنیان برکنش مبرا بدانیم و همهً پلیدیها را به رهبری که خود با چشم نیمه باز انتخاب کرده بودیم حواله دهیم؟ اگر نمیتوان نتایج 30 سال حکومت اسلامی را از خمینی جدا کرد، چگونه میتوان قدرت گرفتن و حاکمیت خمینی را از حرکتی که او را بقدرت رساند مجزا کرد؟ ما باید بدانیم که تا هنگامیکه خودمان دارای “تابو” هستیم نمیتوانیم تابوهای دیگران را بشکنیم، و تا هنگامیکه بخطای خود پی نبریم ومسئولیت اعمالمان را خود بعهده نگیریم قادر نخواهیم بود سرنوشتمانرا خود رقم بزنیم و همواره دیگری را مقصر خواهیم دانست (خواه این دیگری از بین خودمان برخاسته باشد، مثل خمینی، و خواه یک لولوی بیگانه باشد، مثل آمریکای جهانخوار یا انگلیس مکار یا “امپریالیسم غرب” یا “استبداد شرق” یا هر چیز دیگر).
شاید بگوئید نقد انقلاب مسئلهً امروز نیست چون نبرد فعلی ما با جمهوری اسلامیست. بله، همینطور است. عده ای هم میگویند نقد خمینی مسئلهً امروز ما نیست چون نبرد فعلی ما برای اجرای بدون تنازل قانون اساسی است. اینهم حرفیست. بعضی هم میگویند مطرح کردن جدائی دین از حکومت مسئلهً امروز ما نیست چون نبرد فعلی ما بزیر کشیدن خامنه ای است. اینهم نامعقول نیست. برخی هم میگویند نقد ولایت فقیه ساختار شکنیست و مسئلهً امروز ما نیست چون نبرد فعلی ما دفع شر احمدینژاد و بحاکمیت رساندن اصلاح طلبان است. که البته یادمان نرفته که تا همین چند ماه پیش این موضع غالب “دمکراسی خواهان سکولار” بود. مسلماٌ مواضع دیگری نیز در اینکه “مسئلهً فعلی ما” چه هست و چه نیست وجود دارند….
اینگونه برخورد مقطعی در یک جنبش اعتراضی را باید دردو زمینهً متفاوت ارزیابی کرد:
1- در زمینهً مبارزه و موضعگیری در مقابل نظام.
2- در زمینهً موضعگیری در مقابل گروههای ناراضی با گرایشات مختلف.
در زمینهً اول، بنابه تعریف هر نوع تغییر در جمهوری اسلامی مستلزم جابجائی خطوط قرمز است که بدون رضایت ولی فقیه امکان پذیر نیست. بنظرمن نظام جمهوری اسلامی مطلقاٌ انعطاف ناپذیر است و خطوط قرمزش قابلیت جابجائی ندارند (بخصوص بدون رضایت ولی فقیه). بنابراین مبارزه برای تغییر بهمراه تلاش برای عبور نکردن از خطوط قرمز، بمصداق “آش نخورده و دهان سوخته”، حرکتی فرسایشی و پرهزینه است که نتیجه ای جز سرکوب ندارد. اگر بجنبش چند ماههً اخیر نگاه کنیم میبینیم که تا همین جائی هم که نظام ضربه خورده و آسیب پذیر شده بخاطر اینست که مردم بحرف رهبران داخلی و سخنگویان خارج نشین گوش ندادند و پی در پی از خطوط قرمز رژیم عبور کردند و تابو ها را شکستند (وخوشبختانه رهبران جلوی آنها نایستادند). کسانیکه در تمام مراحل (از “مرگ بر دیکتاتور” گرفته تا “نه غزه نه لبنان” تا “جمهوری ایرانی” تا پائین کشیدن عکس رهبر) میخواستند جلوی مردم را بگیرند و آنها را درون خطوط قرمز نگه دارند باید کمی بخود آیند و فکر کنند که اگر مردم بآنها تاًسی کرده بودند و در شعار “ابطال انتخابات” درجا زده بودند اکنون کجا بودیم. غیر از اینستکه عده ای بیگناه بکام مرگ و زندان و شکنجه رفته بودند و جنبش هم فروکش کرده بود و احمدینژاد هم با اقتدار حکومت میکرد و خلاصه آنطور که کودتاچیان میگویند “فتنه” خاموش شده بود؟ پس از دید من در مقابله با جمهوری اسلامی نباید بدنبال “حد اقل مشترکات” یا کوتاه آمدن از اصول بود زیرا جمهوری اسلامی حد وسطی برای کسی نمیگذارد. این یک نظام تمامیت خواه است که یا باید کلیتش را پذیراشد یا از بیخ و بن با آن مبارزه کرد.
کسانیکه میگویند “شعارهای تند” سرکوب را گسترش میدهد هنوز جمهوری اسلامی را نشناخته اند! در جمهوری اسلامی هر حرکت و شعاری که برای تداوم و کنترل رژیم خطرناک تشخیص داده شود بشدت تمام سرکوب میشود، حتی اگر اصلاٌ هم “تند” نباشد. دیدیم که اصلاح طلبان حکومتی چگونه سرکوب شدند. امثال ابطحی کدام حرکت تند را انجام داده بودند؟ موج اول کشتار و زندان و شکنجه برای شعارهائی نظیر”راًی من کو” بود، مگر نه؟ جمهوری اسلامی برای سرکوب نیازی به بهانه ندارد و تندی و نرمی شعارها تاًًثیر گذار نیست. دو عامل در میزان گسترش و نحوهً سرکوبها موًثر است: بازتاب بین المللی و توزیع هرچه وسیعتر سرکوب بین اقشار مختلف. عامل دوم هم به تبلیغات و بازتاب بین المللی کمک میکند و هم در همبستگی گروهها موًثر است. در جریانات اخیر اگر اصلاح طلبان حکومتی سرکوب نشده بودند و در پرداخت این هزینهً سنگین با مردم عادی شریک نبودند شاید جنبش تابحال ازهم گسسته بود، چون متاًسفانه گروههای مختلف نشان داده اند که در مقابل سرکوب “دیگران” چندان حساس نیستند و تنها هنگامی به خشونت علیه مردم واکنش نشان میدهند که خودشان نیز هدف سرکوب باشند. بطور کلی تقسیم هزینه ها بین همهً اعضاء جنبش هم بهمبستگی بیشتر میانجامد و هم سرکوب را برای حکومت دشوارتر میکند. بسیار آسان است که مردم بیچارهً گمنام را در زندانهای مخوف دفن کرد و بفراموشی سپرد یا آنها را بی سروصدا کشت، ولی وقتی بعضی از این افراد سرشناسند یا سخنگویان سرشناس دارند کار حکومت سختتر است.
در زمینهً دوم، از دید من همبستگی بین گروههای ناراضی و گردآوری هرچه بیشتر آنها زیر یک چتر مبارزه بسیار مهم است و باید بآن اولویت داد، بشرط اینکه این همبستگی قدرت حرکت را از مجموعه نگیرد وباعث فلج شدن آن نگردد. من همواره معتقد بوده ام که در مبارزه برای دمکراسی ما باید هنر ائتلاف بر حد اقل مشترکات را یاد بگیریم و حاضر باشیم با حفظ هویت سیاسی خود برای رسیدن به اهداف مقطعی با دیگر گروههائی که مبانی دمکراسی و مبارزات مدنی را میپذیرند کناربیائیم. معمولاٌ در اینگونه مبارزات هدف اینست که افرادی از طیف مقابل را بسمت خود جذب کنیم (چنانکه میبینیم مواضع بسیاری از اصلاح طلبان حکومتی بسمت دمکراسی و سکولاریزم در حرکت است) و در عین حال بقواعد بازی دمکراتیک وفادار بمانیم. من بعنوان عضوی از طیف سکولار که نه شخص خمینی، بلکه تفکر خمینی گرا را هدف مبارزهً خود میدانم، معتقدم که شکستن تابوی خمینی یک اصل پایه ای مبارزه برای دمکراسیست و وقتش هم همین الان است (همانطور که شکستن تابوی رهبر وقتش همان زمانی بود که مردم تشخیص دادند). ولی شکستن این تابو میتواند و باید همراه یک حرکت استراتژیک برای حفظ پیوستگی جنبش باشد. در این مرحله که همبستگی حائز اهمیت است میتوان برای نگه داشتن طیف موسوی و کروبی در جنبش آنها را بخاطر وابستگی بخمینی بچالش نکشید و بجای آن تاًکید را بر آزادی زندانیان و مطبوعات و انتخابات آزاد گذارد. در مقابل از موسوی و کروبی هم انتظار میرود که وابستگیشان به خمینی را عمده نکنند و در صدد راندن جنبش سبز به “خط امام” نباشند که اگر چنین کنند خود را از بدنهً جنبش جدا خواهند کرد (ودر آغوش نظام هم جائی نخواهند یافت). من جداٌ امیدوارم که تقاضایشان برای راهپیمائی قبول نشود و آنها هم پی گیری نکنند و بگذارند قضیه منتفی گردد. چون اگر تقاضایشان پذیرفته شود راهپیمائیشان بسیار خلوت خواهد بود! هم اعتبار خودشان خدشه دار میشود و هم جنبش صدمه میبیند. در حال حاضر آیت الله منتظری با مسئلهً هتک حرمت به امام بهترین و منطقی ترین برخورد را داشته. امید است دیگرانهم باو تاًسی کنند.
شاد و سرفراز باشید.
در رابطه با موضوع این ستون محمد علی اصفهانی نیز مقالهً خوبی در اخبار روز دارد. بنظر میرسد که اگر فعالان سبز بدون شتابزدگی و با درایت با مسئلهً عکس خمینی روبرو شوند میتوانند از این جریان بهره برداری کنند و بجای ضربه دیدن از این سنگ بزرگی که حکومت بسمتشان پرتاپ کرده، آنرا به سکوئی برای پرش بسمت رهائی از آخرین بند جمهوری اسلامی یعنی “خط امام” تبدیل نمایند.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=25800
این مقاله آقای اصفهانی همچین چسبید که چاره ای جز از افزایشش به بالاترین نداشتم!
دستتان درد نکند مهناز یولداشمان، هم برای مقاله توپ بالا شما، که اگر درایتش را هم داشتم نمیتوانستم چیزی بدان اضافه کنم، و هم برای رهنمون کردنمان به مقاله روراست و بی تعارف آقای اصفهانی که حیرتم برد هنوز قبل از من کسی به بالاترینش نفرستاده بود.
http://balatarin.com/permlink/2009/12/19/1881583
نوش…
با سلامهای گرم از این اروپای سرد سرد سرد،
به همه یولداشهای عزیز!
می بینم که یولداشکده کم کم دارد حال و هوای شب چله را بخودش می گیرد و دوستان می آیند و می نویسند و چه زیبا و پربار هم می نویسند.
در باره امر واجب الاطاعت صاحبخانه گرامی در باره قضیه پاره شدن عکس خمینی گویا آمیرزا باز هم بنا بر سنت سنواتی دیر رسید و چیزی برای گفتن نماند. بخصوص نوشته پربار مهناز بانو که جایی برای کم و زیاد نمی گذارد و مسئله را بخوبی می شکافد.
بنظر من ما ایرانیان در حال گذر از یک مرحله حساس تاریخی هستیم که حساسیت آن پیش از اینکه ربطی به مسائل سیاسی و مخالفت با رژیم کودتا داشته باشد، مربوط به یک تطور عمیق فرهنگی در بین خود ما است. مسئله تقدس مسلما شاه کلید این تطور و تحول فرهنگی است. به نظر من ما - حداقل اگر این یولداشکده را نمونه کوچکی از جامعه ایران بدانیم – پیش از انتخابات هم به نوعی وارد یک گفتمان تکثرگرا شده بودیم که این هم مسلما از تأثیر تحولات درون ایران بدور نبود. اگر یولداشها یادشان باشد، پیش از انتخابات هم ما به دو دسته اصلی تقسیم شده بودیم و یک گروه شرکت در انتخابات را در جهت احقاق حقوق مردم و در مسیر رسیدن به دموکراسی می دانست و گروه دیگر از همان اول کار این انتخابات را نمایش می دانست و معتقد بود که نتیجه از پیش معلوم است و اصولا رأی مردم در نظام ولایت فقیهی محلی از اعراب ندارد. و اگر درست بیادم مانده باشد، اجماع ما بر سر این نکته بود که هر کسی بر اساس تفکر خودش عمل کند و یا آنطور که من معتقد بودم، تصمیمش را با “چشمان باز” بگیرد. این اختلاف واقعا عمیق در تاکتیکها، از آنجایی که استراتژی ما مشخص و در کل مشترک بود (اخقاق حقوق ملت، رسیدن به آزادی بیان و در نهایت دموکراسی) باعث نشد که ما از گفتمانهای سازنده فاصله بگیریم و در برابر هم صف آرایی کنیم و بر طبل دشمنی با هم بکوبیم. و اگر باز هم یادم مانده باشد، تنها خسارت مادی در این یولداشکده یک پیراهن شیک مارک آرمانی بود که یولداش به عموقلی نازنین من باخت. (البته آرمانی بودنش را من در اینجا نوشتم تا حق قوم و خویشی را در مورد عموزاده عزیزم بجا آورده باشم!).
امروز هم ما در یک وضعیت مشابه هستیم. یعنی با جنبشی روبروییم که خواسته های کمابیش مشخصی دارد ولی از طیفهای متنوع و گسترده تشکیل شده است. تفاوت عمده این جنبش با همه جنبشهای گذشته در این است که مسئله “رهبری” در آن بشکل هوشمندانه ای حل شده است و بر خلاف روزگار ما که “سانترالیسم دموکراتیک” (بخوان ولایت فقیه مارکسیستی) گفتمان غالب و بی چون و چرای فعالیت سیاسی بود، در این جنبش از سانترالیسم خبری نیست. یعنی هر کسی می تواند شعارهای خودش را در درون این جنبش مطرح کند و آنها را به قضاوت عمومی فعالین این جنبش بگذارد و مقبولیتش را امتحان کند. شعارها یا به اصطلاح “می گیرند” (مثل نه لبنان، نه غزه …) و یا نمی گیرند.
مسلما هر کسی چه در درون و چه در خارج از ایران محق است که در باره تأثیر این شعارها نظر بدهد و دیگران را از تندروی برحذر دارد و یا آنها را درست در جهت آن تشویق کند، آنچه که مسلم تر است، این است که شعارها نه در عرصه نظری، بلکه در عرصه عملی امتحان خودشان را پس می دهند.
در باره آتش زدن عکس خمینی هم قضیه همین است. بزرگترین اشتباه این است که هواداران جنبش سبز خودشان را پشت عکس ایشان پنهان کنند و از ترس واهی “بهانه سرکوب” ارزشهای پیش رویشان را زیر پا بگذارند. همانطور که مهناز عزیز بخوبی نوشته است، جمهوری اسلامی برای سرکوب دنبال بهانه نمی گردد و همه این نمایش هم از نظر من برای بجوش آوردن خون خودی های رژیم بود و ریشه در این توهم داشت که خمینی هنوز محبوب قلبهای اقشار گسترده مردم است. دیدیم که دولت و هوادارانش حتی باصرف هزینه های کلان نتوانستند جمعیتی بیشتر از چند هزار نفر را بخیابان بکشند و نمای در نهایت به طرز خفت باری به ضد خودش تبدیل شد و آبروی احمدی نژالد و رهبری را بیشتر از پیش برد.
از خصیصه های یک جنبش مدرن یکی هم این است که می تواند ابزارهای دشمن را با هوشمندی بر ضد خود او بکار ببرد، اینرا ما در تظاهرات روز قدس دیدیم، در ماجرای چادری که بزور بر سر مجید توکلی گذاشتند و بالاخره در نمایش ناشیانهی آتش زدن عکس خمینی. در هر سه مورد این دشمن بود که تحقیر شد و میدان را خالی کرد.
“سبز”ها در داخل ایران تا بحال جنبششان را بسیار هوشمندانه و مدبرانه راه برده اند و گسترش داده اند. مسلما این خرد جمعی احتیاجی به ترسهای موهوم و نگرانیهای بی مورد ما خارجه نشینان ندارد، همانطور که نصایح نخبگان محافظه کار درون ایران را به هیچ می گیرد.
پاره شدن عکس خمینی به خودی خود نه مثبت است و نه منفی، ولی برخورد جنبش سبز با این حرکت می تواند پایه گذار یک تابوشکنی بی سابقه در تاریخ جمهوری اسلامی باشد.
شب و روز بر همگی خوش …
انسان دانشگاهی
زندگی علمی بسیار سخت است – البته زندگی فرهنگی هم همین طور. ما در این زمینه همواره با مسئله مرگ و یا بقا روبرو هستیم، آدم ها دائما ناچارند از خود بپرسند آیا کارهایی که می کنند معنایی در بر دارند با نه و آیا اصولا این کارها به زحمتش می ارزد یا نه. بنابراین این زندگی آنقدر سخت است که به کار بردن نوعی خوداندیشی در آن، برای بسیاری ، آن را تحمل ناپذیر خواهد کرد. به همین دلیل است که افراد به یکدیگر این ندیدن ها را می بخشند.
تضاد میان اندیشه خود شیفته و اندیشه معطوف به یک عینیت بود. جمله ای از مارکس هست من بسیار دوست دارم در آن او نوع خاصی از اندیشیدن را با نوعی اندیشه خود ارضا کننده مقایسه می کند. در این شکل خاص از خوداندیشی خود ارضا کننده، مسئله آن است که کسی می خواهد به خودش لذت بدهد. در حالی که نوع دیگری از اندیشه هست که روی به سوی بیرون دارد و تلاش می کند خود و یا موقعیت گروه [خود] را تحلیل کند تا از این طریق بتواند به چیز تازه ای برسد، تغییری ایجاد کند و به وسیله موقعیت دچار دستکاری نشود به عبارت دیگر خود بدل به موضوعی برای موقعیت نشود. باید گفت که روشنفکران - در حالی که آنها باید آدم های حرفه ای اندیشیدن باشند- به محض آنکه به موضوع اینکه روشنفکر بودن یعنی چه و یا رروابط میان نظریه و عمل چیست، به نحو غریبی کم می اندیشند. در این حال آنها به صورتی خارق العاده از خود نوعی ساده لوحی نشان می دهند – و این را بدون هر گونه خود خواهی از جانب خودم می گویم- حال باید دید که چرا چنین می شود. این ساده انگاری پی آمدهای سنگینی در بر دارد زیرا روشنفکران مهم تر از آن چیزی هستند که فکر می کنند. برای نمونه من به شخصیتی چون لویی آلتوسر می اندیشم. او فردی بسیار پر نفوذ در فرانسه بود و برای من شگفت آور است که در سرگذشت زندگی او می بینیم که تا چه اندازه نسبت به خودش بی تفاوت بود. اینکه آدم ها چنین نه فقط نسبت به جهان اجتماعی بلکه نسبت به دنیای خودشان کور باشند به نظر من بسیار حاد است. در مورد هنرمندانی نیز که نسبت به علاقمندی های هنری خودشان کور هستند نیز وضعیت به همین منوال است. کور نسبت به آنچه نمی توانند بگویند. وقتی این هنرمندان از کنش هنری، از فعالیت هنری، رمز گشایی می کنند، با همین عمل خود نوعی کنش هنری دیگر می آفرینند. این بسیار مسئله حادی است زیرا اغلب ما با آدم هایی با نفوذ بسیار زیاد سروکار داریم. بنابراین فکر می کنم ما نمی توانیم بیش از اندازه خوداندیشی داشته باشیم. و منظورم البته در اینجا خوداندیشی خود ارضا کننده - که امری وحشتناک است- نیست. نه، منظور من نوعی خوداندیشی کارا و پر حاصل است اما نه برای آنکه ضربه بزند. مسئله حمله کردن نیست. در بسیاری از موارد من خود را می بینم که مشغول به نوعی خوداندیشی هستم برای نمونه وقتی در یک گروه می پرسم که وقعا داریم چه می کینیم. چنین پرسش هایی همه چیز را تغییر می دهد. این مثل آن است گه گروه خلاص شود. نوعی احساس راحتی ایجاد می شود و می توان صحبت کرد. گاه هم البته حالت پرخاش جویی پیش می آید.
http://anthropology.ir/node/1743
واژگان مردم شناسی شیعه
http://anthropology.ir/node/1411
کانت میگوید: ما برای اینکه بفهمیم، باید جهش کنیم.
باید یک چیزهایی را از قبل فرض کنیم.
ما خود-محدودگر هستیم.
آگامبن در همین سمت و سو، با کنکاش در نوشتههای آنها که به طور علمی به ردهبندی مشغول بودند، میگوید: انسان، حیوانیست که باید خودش را انسان تشخیص بدهد تا انسان باشد.
اینجا آنچه میبینیم باز همان جهش است. در واقع آگامبن نتیجه میگیرد که هوموساپینس در واقع نه موجودیست که دقیقاً تعریف شده باشد و نه یک جور جوهرهست؛ بلکه یک نوعی از ماشین و دستگاهست برای تولید شناخت از انسان.
یک نوع ماشین نوریست که از مجموعهای از آینهها تشکیل شده تا از طریق آن انسان به خودش نگاه کند و خودش را به صورت بوزینهای تغییرشکلیافته ببینید. آنطور که در سیستمای لینه مرتباً میخوانیم هومو، انتروپومورفوس – شبیه انسان – است. این شبیه انسان باید خودش را اول غیرانسان تشخیص بدهد تا بتواند بعداً انسان باشد. دستگاه انسانشناختی کارش این است که جلوی دید ما را بگیرد تا نبینیم که تضاد وجود دارد. ما باید قبول کنیم آنچه که مثلاً حالا قانون و حق است، همیشه قانون و حق بوده. *****در حالیکه یکی از درخشانترین بخشهای توتم و تابوی فروید آنجاست که مینویسد آن کسی که قانون تابو را میشکند، خودش تابو میشود. انگار وجود قانون وابستهی تجاوز به قانون است. حکمران، استثناییست که استثناها را تعیین میکند. اما این موضوع همیشه در زمانهی مدرن از چشم ما دور نگه داشته شده. ما نباید ببینیم که قانونگذار، بزگترین قانونشکن است.
توضیحات آگامبن در بارهی ماشین انسانشناختی واقعاً خواندنیست و نشان میدهد که
این دستگاه چطور از آغاز پیداییش کار کرده. در یک نمونه او مینویسد که یکی از چیزهایی که انسان و حیوان را در فکر فلسفی/علمی غرب از هم جدا کرده، زبان است. امَا زبان – باز طبق همان فکر فلسفی – چیزی نیست که در ساختار روانی انسان از آغاز به عاریه گذاشته باشند. بلکه برعکس، محصولی تاریخیست که به این شکلش نه میتوان به انسان نسبتش داد و نه به حیوان. آگامبن مینویسد که به اینترتیب اگر این عنصر کنار گذاشته شود، تفاوت بین انسان و حیوان از بین میرود؛ مگر اینکه یک انسان غیرناطق – هومو اللوس – که بین انسان و حیوان پل میسازد، فرض کنیم. امَا شواهد میگویند که این موجود، خود محصول زبان است؛ پیشفرضِ انسان ناطق است که از طریق آن، آنچه به دست میآوریم از دو حال خارج نیست: حیوانسازی انسان (یک حیوان-انسان مثل بوزینه-انسان هئکل) یا انسانسازی حیوان (یک انسان-بوزینه). حیوان-انسان و انسان-حیوان دو سویهی یک چیز است که از هیچ طرف نمیتوان درستش کرد.
ماشین انسانشناختی – در هر دو نوع کهن و مدرنش – برای تولید انسان از طریق تضاد انسان/حیوان یا انسانی/غیرانسانی، باید یا از طریق کنارگذاری (که همیشه یک جور تسخیر بوده) یا از طریق دربرگیری (که همیشه در همان حال یک کنارگذاری بوده) عمل میکرده و دقیقاً به این خاطر که انسان همیشه از پیش فرض گرفته میشده، ماشین همیشه یک وضعیت استثنا تولید میکرده است؛ یک منطقهی تعییننشونده که در آن، خارج چیزی نیست جز کنارگذاری یک بخش داخلی و داخل به نحو معکوس، دربرگیری یک بخش خارجیست.
اگر به محصولاتشان نگاه کنیم میبینیم که ماشین انسانشناختی مدرن، یهودی را به عنوان حیوان-انسان تولید کرده و ماشین انسانشناختی کهن برده، خارجی یا بربر را به شکل متقارن به صورت انسان-حیوان. هر دو ماشین، توانایی عمل را با تأسیس یک منطقهی بیتفاوتی در مرکزشان به دست آوردهاند. در این ناحیه است که (درست مثل یک حلقهی گمشده که همیشه کم است چون همواره به شکل مجازی حاضرست) مفصلبندی بین انسان و حیوان، انسان و غیرانسان، موجود ناطق و موجود زنده، باید اتَفاق بیفتد.
کتاب “مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران” است که
نویسنده به وسیله آن به کوتاهترین شکل ممکن کتاب خود را به خواننده معرفی می کند. جمله ای که به شکلی کاملا منسجم و گویا، موضوع کتاب را شرح می دهد.
“مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران”، داستان تغییرها، تحولات و “شدن”هاییست که جامعه و فرهنگ ایران در گذار از جامعه کاملا سنتی دیروز به جامعه شاید مدرن فردا، امروز آن ها را تجربه می کند. داستان تطوراتی که به ما نشان می دهد “هست”هایی که امروز در اطراف خود می بینیم، حاصل “شدن”هاییست که هزار و یک عامل مختلف آن را رقم زده و “بودن”هایی را پشت سر گذاشته که شاید امروز تصور آنها نیز برای ما سخت است؛ همان طور که تصور “هست”های امروز برای مردمان دیروز سخت بوده. کتابی که سعی دارد به ما نشان دهد فرهنگ امری ایستا نیست و همیشه و همیشه در حال “شدن” است.
بخش های مختلف این کتاب، هر کدام به موضوعی از هزاران موضوع فرهنگ جامعه امروز ایران می پردازند که همه این موضوعات در یک چیز مشترکند: امروزی شدن.
نویسنده در کتاب “مدرن یا امروزی شدن فرهنگ ایران” پس از مقدمه ای که در آن به طور کلی مقصود خود را از امروزی شدن بیان می کند و به شکلی اجمالی دیدگاههای مختلف درباره مدرنیته و در نهایت سیمای مدرنیته ایرانی را شرح می دهد؛ در دو بخش کلی “ابداع مجدد سنت ها” و “رسانه ای و فناورانه شدن فرهنگ” به فرایند امروزی شدن در موضوعات مختلفی چون خانه، روستا، مسجد، باورهای عامیانه، نوروز، آموزش و پرورش و فوتبال می پردازد.
http://www.farhangshenasi.com/persian/node/686
عکس پارهی امام در ماه !
دیشب که خوب کردم من ماه را نظاره
عکس امام دیدم، در ماه گشته پاره
گفتم زیاد کردی روی زمین جنایت
این پارگی که داری بر آن بود اشاره
گفتا «ولی بجز تو کس این سخن نگوید
تعطیل شد برایش هم حوزه هم اداره
بنگر که میر و آیت، با آنهمه جنایت
پیوسته احترامم دارند آشکاره
بوسیدهاند دستم هرچند بوده خونین
آن فیلم دستبوسی را یوتیوب داره!
وردستهای خود را کردیم دانه دانه
با شغل و پست خوبی یک مدتی اجاره
پس راضی از بنیصدر تا احمدینژادیم
ما گوش بودهایم و اون عده گوشواره
نهضت اگر نخوابید اکبر مراقبش بود
انصاف نیست حالا اون باشه هیچکاره
گفتم هزارها تن کشتی تو از جوانان
گفتا نداشت راهی، خوب آمد استخاره!
لاکن ببین که هرکس همدست بوده با ما
حالا چه قهرمانیست با رأی بیشماره
این پس چرا بگوید حرفی از آن جنایات؟
دارد تف هوائی برگشتنی دوباره
باید که جمله حالا از پارگی بگویند!
اهل بخیّه دانند، اینست راه چاره
بیزینس ریا را دادهست بر رقیبان
یک لحظه گر بگیرد اینجا کسی کناره
در شهر نیسواران، باید سوار نی شد
ورنه توئی پیاده، آنها همه سواره
لاکن بنا نداریم ما چیز کنیم اینجا
معالأسف که کردیم یکخرده چیز، آره!»
این گفت و تکه ابری بر سر کشید و خوابید
من ماندم و نگاه یک عالمه ستاره ……
http://www.asgharagha.com/
دست بوسی آیت الله خمینی - dast boosiiii
http://www.youtube.com/watch?v=4rEdAj5uFbw
جناب دهقانی با درود،
من به شما اطمینان صد در صد می دهم که کلمات زشتی که در ستون کامنت های سایت شما به شما زیر اسم پیاله چی درج شده از او نیست .
ولی بسیار ممکن است از سایبرتروریستی بنام مسعود انتظار باشد که سایت تجزیه طلب بای بک را برای “تورک” ها سالهایست که تاسیس کرده و اتفاقا وقتی که مصاحبه خانم زیبا نادری با رادیو آزادگان پخش شد مسعود انتظار شدیدا او و آن مصاحبه را به انتقاد گرفت که آدرس کَش آن در گوگل این است:
http://74.125.47.132/search?q=cache:6cxcIpF9xg4J:www.baybak.com/Baybak/%3Fp%3D259+%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7+%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C+%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85+%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86+baybak&cd=1&hl=en&ct=clnk&gl=us
از بابت حمله های اشخاص مریض به انسان شریفی مثل شما بسیار متاسفم…
با احترام و ارادت،
مدیر
مدیر محترم، با اینکه نوشته ام ” من سال هاست که از حسن نیت شما آگاهم” ولی برایم غیر مترقبه بود چرا که من دمکراسی را از نوشته های پیشین شما آموخته ام و می دانم که این کار مدیری که من سال نوشته هایش را خوانده و خیلی چیز ها یاد گرفته ام، نیست. البته من از آن شخص ایمیل هائی نیز دریافت کرده ام و دعوت هائی نیز که اعلام کردم من به دمکراسی ایمان دارم چرا که از سنین نوجوانی آنرا در جوامع آزاد تجربه کرده ام. می گویند خانه لیلی آش نذری می دادند مجنون هم کاسه اش را بر داشت و رفت که آش بگیرد. لیلی همه ی آنهائی که در صف بودند آش داد، نوبت به مجنون که رسید کاسه اش را انداخت و شکست. مجنون که زیر نگاه های سنگین هاج و اج شده بود، یکهو لب به سخن گشود و گفت: “اگر با دیگرانش بود میلی/چرا ظرف مرا بشکست لیلی….
آیت الله منتظری درگذشت
http://ayandenews.com/news/16516/
این مصیبت را به همه آزادگان تسلیت می گویم.
روزی خواهد رسید که پرونده “کشتار تابستان 67″ کاملا گشوده شود و مرتکبین چه در پیشگاه تاریخ و چه در دادگاههای آینده محاکمه و طبق جرمشان هم مجازات شوند.در مورد خود خمینی هم که وای اگر از پس امروز بود فردائی. روزی خواهد رسید که ایرانی از هر مرام و مسلک و دین و تیره و نژادی همه با هم یک صدا بگویند که دیگر هرگز به هیج روی با هیچ دلیل و عذر و بهانه و توجیهی چیزی مانند “کشتار تابستان 67″ پذیرفتنی نیست و تکرار نباید شود و نخواهد شد. در آن روز مردم “منتظری” را از یاد نخواهند برد
روزی خواهد رسید که هم میهنان بهائی ما مرارت و مشقت های شهروند درجه چندم شدن خواهند رهید و روزی هم خواهد آمد که همه ما ملت از ذلت و ننگ “شهر وند درجه چندم” داشتن آزاد خواهیم شد. بی شک روزی می شود که همه شهروندان ایران از حقوق مدنی برابر در مقابل قانون برخوردار خواهند شد. در آن روز مردم “منتظری” را از یاد نخواند برد.
روزی خواهد رسید که مردم “خمینی” را همان گونه که بود نشناسند نه کمتر نه زیادتر. اما پیش از آن باید روزی برسد که از وی “تقدس زدائی” شود. در آن روز مردم “منتظری” را از یاد نخواهند برد.
آیت الله متنظری. به خاطر پایمردیت دررویاروئی با کشتار تابستان 67 و به خاطر دفاع از حقوق شهروندی هم میهنان بهائی و به ویژه به خاطر گفتن این حقیقت که “آیت الله خمینی معصوم نبوده اند” و به خاطر بسیاری از چیزهای دیگر من تازنده ام دوستت دارم و خواهم داشت . در قلب من تو نمرده ای و نخواهی مرد.-رهگذر
بزرگ مردی که اسیر قدرت نشد، علی کشتگر
درتاریخ سرشار ازقدرت پرستی ها و رقابت های حقیرانه بر سر قدرت، آنانکه گوهرانسانی خود را فراموش نمی کنند و در پاسداری از شرف خود به وسوسه های عجوزه دلربا و فریبکار قدرت نه می گویند بزرگانند. انسانهائی نادرهمچون الماس درخشان دردل انبوه سنگ ها و صخره ها.
آیت الله منتظری می توانست مصلحت گرایانه دربرابر قتل عام زندانیان سیاسی سکوت کند و به خمینی نگوید که جنایات شما روی رژیم شاه را سفید کرده است. می توانست سکوت کند با این توجیه که خمینی مبتلا به بیماری سرطان بزودی صحنه را ترک می کند و آنگاه او می تواند سکان کشتی جمهوری اسلامی را به همان سوئی که می خواهد هدایت کند. اما چنین نکرد. چرا که بدام این مصلحت اندیشی ها که اهریمن قدرت بر سر سیاست پیشگان پهن می کند و از آنان موجوداتی حقیر و اسیر قدرت همچون علی خامنه ای می سازد نیفتاد.
———————————
آیت الله منتظری برغم محدودیت ها وفشارهای دستگاه جبار خامنه ای، درهمه سالهای گذشته با شجاعت و درایت به نقد حاکمان فاسد و جبار ادامه داد و درکنار مردم ایستاد. دراین شش ماهه پس از کودتای 22 خرداد آیت الله منتظری از جنبش سبز مردم در برابر کودتاگران همه روزه دفاع کرد.
رفتار و گفتار او می تواند سر مشق فعالان و رهبران جنبش سبز باشد.
درگذشت این مرد بزرگ را به فرزندان، خانواده و همه دوستداران ایشان و به فعالان جنبش سبزتسلیت می گوئیم.
بیست و نهم آذر ماه 88
علی کشتگر
ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول
حقوق بشر در ایران
درود بر اهالی يولداشستان…
ايت الله حسين علی منتظری درگذشت…
خدايش او را رحمت کناد…
او انسانی ازاده بود و روحيه مردم دارانه داشت و از خشونت بی زار بود…
صفت ازادگی را با چشم پوشيدن از مقامات دنيوی و نوشتن سه نامه در جهت حفظ جان انسانهای در حال اعدام شدن به اقای خمينی نشان داد…
در يکی از نامه ها گويا حتی جهت “خريدن وقت” تا خشم ايت الله خمينی فروکش کند در خواست کرده بود که چون در ماههای حرام از لحاظ مذهبی هستيم حداقل تا اخر ماه دست نگهداريد(يعنی بيچاره تا حد التماس پيش رفته بوده!)…
خدايش بيامرزاد که خوشنام مرد و خوش ناميش را هم در حال حيات ديد…
روحش شاد…
از درگذشت آقای منتظری، بخصوص در این برهه حساس و خطیر وطن و جهان، اندوهگینم…
جنبش سبز طرفدار مهمی را از دست داد.
موج دیگری هم که اندی بر ساحل دنیا نقشی آفرید، مثل همه موجهای دگر به آغوش اقیانوس ازل بازپیوست…
روانش به سوی نور باد، چرا که حتی از پشت عینک سیاه و ضخیم اسلام میتوانست نور حق را ببیند و گرامی دارد و به دفاع حق بایستد.
به بازماندگان آقای منتظری و دوستدارانش صمیمانه تسلیت می گویم و با هم مقاله ای در باره او و وفاتش را از قلم یک رفیق کمونیست بخوانیم.
نوش…
.-.-.-.-.-.-.
آیا یک کمونیست می تواند در مرگ یک “فقیه عالیقدر” آهی بکشد؟
قبل از هر چیز باید اعتراف کنم که من یک کمونیست هستم و به آن کلام بزرگ کارل مارکس که “دین افیون مردم است” ، از ته دل و به همان معنایی که او می گوید ، باور دارم. این را همچون “اشهد” خودم دارم می گویم تا تکلیف خودم را با همه روشن کرده باشم. ولی همچنین باید اعتراف کنم که در مرگ آیت الله منتظری از ته دل عزادارم. و یادتان هم باشد که این اصطلاح “آیت الله” را هم عمداً به کار می گیرم.
حسینعلی منتظری فقط یک مسلمان سنتی معمولی نبود ، یکی از مدافعان فقه اسلامی و فراتر از همه اینها ، یکی از نظریه پردازان کلیدی ولایت فقیه بود : نظام حکومتی سرکوب گری که جهنمی واقعی در کشور ما به پا کرده است. البته او در این اواخر از مسؤولیت خود در پایه گذاری ولایت فقیه ابراز شرمندگی کرد ، ولی تا آخر بر این باور ماند که فقه اسلامی را می توان به شیوه ای انسانی اجراء کرد. و خودِ این باور نمودار محدودیت افق های نظری او بود. زیرا فقه اسلامی مجموعه ای است از قوانین یک جامعه عهد بوقی که اجرای شان در دنیای امروز ، بی ولایت فقیه یا با ولایت فقیه ، خواه ناخواه به فاجعه انسانی وحشتناکی می انجامد. من واقعاً نمی فهمم چگونه می توان مثلاً قوانینی را که زن را نصفِ مرد ، پدر را صاحبِ سرنوشتِ کودک ، برده را دارایی برده دار و از دین برگشته گان را محکوم به مرگ اعلام می کنند ، به شیوه ای انسانی اجراء کرد؟! بنابراین ، بی آن که قصد اسائه ادب داشته باشم ، معتقدم که او یک متفکر تاریک اندیش بود و تا آخر عمر هم چنین ماند.
ولی شاهکار همین حسینعلی منتظری این بود که به عنوان یک انسان ، حساسیت به رنج انسان های دیگر را از دست نداد و کوشید این حساسیت انسانی را به بهایی سنگین حفظ کند و حتی گاهی بر صغری و کبرایی که در فقه محبوبش می چینند ، مقدم بشمارد. او نشان داد که می توان این حساسیت را ( که خودش “رأفت اسلامی” می نامید ) حتی در عین پایبندی به تاریک ترین و خشن ترین جزم های فکری حفظ کرد. چند نفر را می شناسید که درست در یک قدمی قدرت به خاطر حساسیت انسانی اش از همه چیز بگذرد؟ او در سال ۱۳۶۷ در شرایطی به مخالفت با قتل عام زندانیان سیاسی برخاست و روی مخالفت خود پافشاری کرد که می دانست خمینی در آستانه مرگ است و او با دستیابی به مقامی با اختیارات نیمه خدایی می تواند خیلی چیزها را عوض کند. نمی شود و نباید فراموش کرد که او علی رغم همه اشتباهات قبلی اش ، به وسوسه سکوتِ مصلحت آمیز در مقابل آن فاجعه وحشتناک تن در نداد. همین جا لازم است یادآوری کنم که برخلاف ادعای کسانی که او را مدافع حقوق بشر می دانند ، او به حقوق بشر به معنای مدرن کلمه اعتقادی نداشت و با پای بندی به فقه نمی توانست هم اعتقاد داشته باشد. و تصادفاً اهمیت قضیه در همین جاست: او علی رغم حفظ باورهایش ، حساسیت انسانی خود را حفظ کرد و مهم تر از همه ، به خاطر این حساسیت بهای سنگینی پرداخت. به این خاطر است که او را “آیت الله” می نامم. “ایت الله” یعنی نشانه خدا. من به تبعیت از کارل مارکس که ( به تبعیت از باروخ اسپینوزا ) می گفت “انسان برای انسان خداست” ، حساسیت به رنج انسان ها را یک نشانه خدایی می دانم و به همین دلیل در مرگ آیت الله منتظری از ته دل عزادارم.
محمد رضا شالگونی – ۲۹ آذر ۱۳۸۸
عموقلی عزیزم با تشکر از درج نوشته آقای شالگونی،
یولداشها نظرات مرا در باره روحانیت و عقاید آقای منتظری فراموش نکرده اند، ولی من هم در برابر بزرگی روح ایشان تعظیم می کنم. تردیدی نیست که ما در بحث نظری هیچ تفاهم و تعاملی با آقای منتظری نداریم و راهی که ما برای سعادت مردم و جامعه انتخاب کرده ایم، با راه ایشان فرسنگها فاصله دارد. ولی در اینکه آن مرحوم واقعا و از صمیم قلب خواهان سعادت نوع بشر بود، شکی نیست. مهمتر از این خصیصه، خصلت آزادیخواهی ایشان بود و اینکه حقیقت را فدای مصلحت نکرد و تا به آخر از همه مقامات دنیوی چشم پوشید و جانب حق را گرفت.
شاید درگذشت این انسان که آزادگی اش حتی در زیر حجاب ضخیم فقه اسلامی هم پنهان شدنی نبود، محرکی باشد برای به جلو راندن هرچه سریعتر جنبش سبز،
هرچه هست، او در دم آخر زندگی و به هنگام بستن چشمهایش می دانست که همه خطاهایش را با موضعگیریهای درست و مردمی جبران کرده است و از “واضع” نظریه ولایت فقیه به “ناقض” آن تبدیل شده است.
روحش شاد و روانش جاودان
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
شب و روز بر همگی خوش
////////////////////////////////////
این سه مقاله هم از سایت ایران امروز خواندنی هستند:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/20255/
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/20256/
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/20273/
پيام تسليت شيرين عبادی در پی درگذشت آيتالله منتظری
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/20274/
«ترا پدر میخوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- ترا پدر میخوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم.»
انسانیت منتظری در مقابل قاطعیت خمینی
منتظری و دختر من
سهیلا وحدتی
……
….. که دخترم به طرف ما آمد. پرسید جریان چیست، چرا بابا ناراحت شده؟
برایش توضیح دادم که آیت الله منتظری درگذشت.
پرسید آیت الله منتظری کی بود، چه مقامی در کشور داشت؟
توضیح دادم: کسی بود که قرار بود رهبر ایران شود، ولی چون جان بابا را نجات داد و نگذاشت اعدام شود، در خانه ی خودش زندانی شد.
…..
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/hright/more/20276/
-=====================================
به بهانه درگذشت آیتالله منتظری
به گیتی نماند بجز نام و ننگ …
مزدک بامدادان
…….
… هنگامی که یک آیت الله شیعه به پشتیبانی از حق شهروندی هم میهنان بهائی برمی خیزد، باید از جای برخاست و در برابر او سر به کرنش خم کرد. بی گمان برای همچو منی که نه شیعه ام و نه مسلمان و نه حتا دین باور، پایفشاری بر حقوق شهروندی بهائیان هنری نیست، ولی باید نخست جایگاه اندیشگی و دینی منتظری را دریافت و آنگاه در باره او به داوری نشست و دید که ساختارشکنیهای او زهره شیر میطلبند.
…
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/20273/
این لینک اخیر یکی از سه لینکی است که آمیرزای بزرگوار در اختیار ما نهاده اند با تشکر از ایشان.آمیرزای عزیز اگر این کمترین موضع شجاعانه و منصفانه شما در باره آن بزرگ مرد را به روشنی و خوبی به یاد داشته باشد دور از انتظار خواهد بود که سایر سروران آن را فراموش کرده باشند.
آن نوشتار آقای کاخسار در باره زنده یادان “طالقانی” و “منتظری” بسیار زیبا و آموزنده بود. این شاد روانان نشان دادند که انسانیت برتر از هر مرام و مسلک و دینی است. لذا در ابتدای پیدایش این بلای آسمانی(جمهوری اسلامی) هر ستمدیده ایی راه خانه شادروان”طالقانی” را می شناخت و می گرفت
و وی هم تا حد امکان به داد همه می رسید. آیا او نمی دانست که بیشتر این ستمدیدگان از هر چه آخوند و ملا بیزارند؟ البته که می دانست اما چون انسان بود به وظیفه انسانی خویش عمل می کرد. یا وقتی که شادروان “منتظری” به خاطر نجات جان عزیزان زندانی ما در شهریور 67 به قول یولداش “شیرازی اوغلو” تا حد التماس و “از این ستون به آن ستون فرج” است هم پیش می رود آیا نمی دانست که شاید اکثریت همین زندانیان از مخالفین عقیدتی و سیاسی اویند شاید هم برخی تشنه به خون وی. اما او انسان است و انسانی عمل می کند.
مرحوم منتظری بنا به باور دینی خود با دیانت بهائی مبارزات سابقه دار داشت که چه بخواهیم و چه نخواهیم مذهب شیعه و حتی شاخه شیخیه آن با “دیانت بهائی” نا سازگار است. که اتفاقا من بدین رویه “آیت الله منتظری” و سایر شیعیان” اعتراضی هم ندارم جز آنکه باید “بهائیون ” هم امکان حمله متقابل به ” حمله کنندگان خود” و فرصت دفاع از دیانت خود را داشته باشند که شور بختانه ندارند و فقط مانند کیسه بوکس باید ضربه بخورند و بسوزند و بسازند. معهذا ایشان از حقوق شهر وندی “بهائیون” دفاع کردند. البته ما به عنوان انسان و ایرانی و جنبش سبز قدر این مهم را می دانیم . اما زاویه دیگر ی هم هست. روزی که مساله اصلاحات دین جدا عملی شود فتوی ایشان یکی از اسناد تاریخی در این مورد خواهد بود.این مساله راه خود را به سایر کشورهای اسلامی هم خواهد گشود چه پیروان دیانت بهائی در سایر بلدان اسلامی هم تحت ستمند و مرجع تقلید شیعی در سایر کشورها هم مقلدانی دارند.
وی در زمینه “مهدور الدم نبودن مرتدین” هم فتوی شجاعانه ای صادر کرده بودند. ما به عنوان انسان می دانیم که اصلا کسی به جهت داشتن یا نداشتن یا بر گشتن و باز نگشتن از عقیده ای نباید که ستم و آزاری ببند. اما ایشان در دل آن سهمگین کوهستان سنت دینی تونلی را گشودند که اگر روزی اسلام و مسلمین خود را با دنیای امروز سازگار کردند بی شک باید به آن فتوی تاریخی ایشان مرهون و ممنون باشند.
روزی خواهد آمد که “خمینی” زیر تور حقیقت گرفته شود و به حساب از وی “تقدس زدائی” صورت گیرد که در نهایت بدون رد شدن از چنین کوچه و پس کوچه هائی نمی توان به “دمکراسی” رسید(که مهناز بانو توضیحش را تمام و کمال دادند). آن زنده نام از دو راه عملا آن “تقدس زادئی” را پی گرفت . یکی آنکه ایشان از شاگردان وفادار “آیت الله خمینی” بودند و درست در همان زمانها که “امام راحل” “یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت” از اولین خریدارانش همین خود ایشان بوده اند. پس سابقه ارادتی بود. بعد هم ایشان جانشین مقام معظم رهبری بوده اند. ولی از همه مهمتر “آیت الله خمینی” در اوچ قدرت بوده اند هم نقاب مقام دینی و حوزوی و کاریزما و پایگاه مردمی داشته اند و هم چنگ و دندان و سلاح و ابراز سرکوب دنیوی. با تمام این احوال و تفاصیل “منتظری” رو در روی ارادت و سابقه و مقام و ابهت و … ایستاد.و بهایش را هم پرداخت. او جرئت کرد به خمینی “نه” بگوید آنهم در آن شرایط. آقای “خمینی” عادتا به موضع بالا و قدرت که می رسیده اند به همه “نه” می گفته اند و باری به هر جهت “بت شکن” نامیده شده اند. اما از موضع “پائین ” و “صرفا از روی اصول” “نه” گفتن را کسی از آقای خمینی یا کس دیگری در این نظام ندیده است. “منتظری” این کار را کرد. حال بت شکن واقعی کیست؟
دیگر آنکه ایشان در روزهای آخر حیات خود صراحتا گفتند که “آقای خمینی علیرغم مرد برزگی بودن معصوم نبوده اند و اشتباهاتی دشته اند”. امروزه که سرعت اخبار مارا مشغول کرده است شاید ما متوجه اهمیت این کلام نشویم.لابد این هم خبری بود مانند همه خبرهای دیگر. اما تاریخ روزی به این سخن “جایگاه واقعی” آن را خواهد داد و در آن روز “تقدس زادئی” از خمینی توده ها ایرانی خواهند گفت که “منتظری متشکریم” -رهگذر
مهدی ع.
December 18, 2009 at 3:08 pm
می خواستم اشاره کنم که حسن رجب نژاد نيز در مورد محمد عاصمی نوشته و در آنجا از آشنا شدنش با محمد عاصمی در خانه شما (مرتضی نگاهی) هم ياد کرده:
http://gilehmards.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html
#2861
“گیله مرد ” می گوید:”…. دو سالی نگذشته بود که عاصمی را در سانفرانسیسکو دیدم . در خانه دوستم مرتضی نگاهی .”. نوشته این قلمزن شجاع هم در این باره خواندنی است. با تشکر از یولداش “مهدی (ع)”-رهگذر
خلاصه یکروز هم همین مصطفی پورمحمدی و بالأخره دادستان و آن قاضی اوین، حسینعلی نقیعلی و اینها را من احضار کردم. گفتم الان محرم است. تا الان برفرض اعدام کردید، دیگر احترام محرم را حفظ کنید و اقلاً نکشید.
بعد یکی از این آقایان گفت ما هفتصد نفر را الان مهیا کردیم برای اعدام. اجازه بدهید این هفتصد نفر را اعدام کنیم، بعد آنوقت حرف شما. من گفتم، یعنی چی؟ من میگویم محرم است، نکنید آخر. کشتن که واجب نیست. این چه حرفی است آخر. مخصوصاً اینهایی که حالا مخالف ما هستند، خب باشند. اینها پسر من را هم کشتند. اما معذالک این سبب نمیشود که ما بیاییم تجاوز کنیم به حقوق دیگران.
….
http://zamaaneh.com/special/2009/12/post_1008.html
مطلب کوتاه داریوش همایون بسیار بدل من نشست، و بخصوص یک جملهً آن برایم تاًمل برانگیز است. مینویسد: ” زنان و مردانی از جنس آیت الله منتظری در این چرخشگاه بزرگ تاریخی که همه چیز زیر بازنگری است نشان می دهند که برای رستگاری ملت ما صفات افراد بیش از عقاید آنان اهمیت دارد”.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=25855
ارج نهادن به انسان و درد کشیدن از مشاهدهً ظلم و ستم ربطی به اعتقادات ما ندارد. آیت الله منتظری بلحاظ نظری با خمینی همراه بود و مثل او میاندیشید، ولی برعکس خمینی، نخواست و نتوانست جنایت را بر اساس اعتقاداتش توجیه کند و بپذیرد. از مقام و قدرتی که طبق معتقداتش در حد تقدس و بالاترین رتبهً ممکن بود گذشت، عزت ولایت فقیه را که خود در ساختنش نقش داشت و بآن باورمند بود واگذاشت، و حاضر نشد چشم برجنایت بپوشد. این نشان دهندهً شخصیتی عظیم است که کمتر کسی از آن برخوردار است (بخصوص در اوج قدرت و عزت).
برای من مواضع و فتاوی منتظری، گرچه در مقابله با جمهوری اسلامی بسیار پر اهمیت اند، بعنوان نظریه و الگوی حقوق فردی و اجتماعی چندان قابل تقدیر نیستند چون مفاهیم شناخته شدهً حقوق بشری از آنها والاترند. ولی شخصیت منتظری بعنوان یک انسان آزاده الگوئی برای انسانیت است. او دقیقاٌ بمن نشان میدهد که معتقدات ما اصل نیستند و میتوان در اعتقادات متفاوت بود ولی در انسانیت مشترک. روانش شاد.
البته قابلی نداره، ولیکن متن فارسی خبر تهدید عراق را بنده دیشب از ترجمه خود در بالاترین منتشر کردم:
http://balatarin.com/permlink/2009/12/21/1883720
و بعد از آن چند سایت وزین منجمله “ایران گلوبال” عینا آنرا در سایتهای خود درج کردند بدون اشاره به منبع فلکزده متن فارسی اش…
به سلامتی این رسم معرفت هم!…
نوش…
Roohangiz - Begoo be Baran
http://www.youtube.com/watch?v=nshxJQB1HME
http://www.youtube.com/watch?v=xKEDT9UYx4A&feature=player_embedded
http://www.youtube.com/watch?v=nmDo0EeFL3Y&feature=related
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماه تاب و از خواب
روانه در شط نور و گرما
ترانه ای بر لبان بادیم
به تن همه شرم و شوق ماندن
به جان جویان
روان پویان بامدادیم
ندانم از دور و دور دستان
نسیم لرزان بال مرغی ست
و یا پیام از ستاره ای دور
که می کشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را
دراین خموشی و پرده پوشی
به گوش آفاق می رساند
طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی
که واژه های برهنه امشب
نوشته بر خاک و خون و خارا
چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا
دراین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری
تو دانی آری
دلم ازاین تنگنا گرفتست
چو رود ، جنونه بگسل
که پای در بند
بهانه بهر خدا گرفته ست
***
- به کجا چنین شتابان؟
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
: دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان ؟
- همه آرزویم اما
چه کنم؟ چه کنم که بسته پایم!
: به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد!
به جز این سرا ,سرایم
- سفرت به خیر اما!
تو و دوستی خدارا
گر از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا !
***
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
(شفیعی کدکنی)
http://www.youtube.com/user/tvnoor#p/a/u/1/PFh5DmmGMR8
http://www.google.com/hostednews/ap/article/ALeqM5iRqjZV1Meppj40hTs8IBOv4DdsQwD9COD09G3
Ahmadinejad dismisses US deadline for nuclear deal
Sanami
21.12.2009
درگذشت فقیه مذهب شیعه آقای منتظری را بدوستان و دوستداران او تسلیت عرض می کنم. مرگ در کمین هر کسی خفته است. در این سایت محترم متداوما خبر درگذشت ها و جدائی ها مطرح میشود که مایه تاسف همگان منجمله این کمترین است.
ما د راین سایت بهمت دوستان گرامی از مقالاتی که توسط خودشان نوشته شده و یا از راه لینک هائی که در اینجا میگذارند بهره مند میشویم . همگان همه چیز را گفته اند. اکنون اگر من بیایم گفته هارا تکرار کنم که چنین مرد شجاعی که در مقابل رژیم حاکم در ایران ایستاده و بعد ازانقلاب از قربانیان این رژیم دفاع کرد اکنون ازمیان ما رفته است مثلا ملت ایران و ازادیخواهان ایرانی را عزا دار کرده است ، چیز تازه ای نگفته ام.
چنین به نظر می رسد که اگر کسانی از منتظری ذکر خیر می کنند و از تجلیل وتکریم او کوتاهی ندارند، بخاطر صفات حمیده ای باشد که در ایشان به ظهور رسیده است ، مانند دفاع ایشان از زندانیان دربند، ایستادگی در مقابل قدرتمندان و پایبندی به عقیده و اعتقاد و گفته های پیشین خود.
فکر کنم کانت باشد ، درجائی نوشته بود که انسان اندیشمند دو وجه دارد یکی وجه انسانی اوست که همانند سایر انسانها درد و رنج و غم و اضطراب یا شادی و ارامش دارد و یک وجه اجتماعی . در این وجه اجتماعی دیگر او یک انسان معمولی نیست و ما با او همانند انسانهای معمولی برخورد نمی کنیم و به ضعفها و قوت های جنبه های انسانی او نمی رسیم (یعنی به صفات ظاهرا برجسته و یا پست او کاری نداریم ) بلکه ما با فکر او کار داریم. این حرف حرف درستی است. ما نمی دانیم حافظ در زندگی خصوصی و اجتماعی اش چکونه بود و چه رفتارهای اجتماعی داشت بدانیم هم برای ما مهم نیست آنچه که مورد نظر ماست ، وجه فلسفی و اندیشه های اوست. تا وقتی که جامعه با اندیشه کار ندارد ،بلکه سنجه او ایستارها (موضع گیری ها) و رفتار (حرکت) های سیاسی اشخاص کار دارد ، هنوز مدرن فکر نمی کند ورفتار افکاردوران پیشا مدرن (فئودالی عشیرتی) دارد. در این نوع جوامع (یا محافل در حد ما) امر مقدس پا برجا می ماند ، چه بسا مقدسین جای خود را عوض کنند ، خمینی عکس اش پاره میشود ، عکس دیگری جای اورا میگیرد.
به نظر من منتظری بیش از آنکه مرد دین و اندیشه باشد ، مرد سیاست آنهم از نوع اسلامی اش بود. آنطوریکه من آموخته ام، دین یعنی آموزه ای که از طریق آن بتوان آنهائی را که معتقدند دنیائی ورای این عالم مادی قرار دارد (عالم غیب ، عالم قدسی ، خداوند و فرشتگان و زندگی بعد از مرگ که درمجموع بدان ماوراء طبیعت یا متا فیزیک گفته میشود) با این عالم مانوس ساخت یا کسانی را که چنین اعتقاداتی ندارند را بسوی این اعتقادات کشانید همانگونه که پیامبران بنی اسرائیل و پیامبر اسلام اگرچه خود از بنی اسرائیل نبود ولی نسب خود را به ابراهیم میرسانید (نگاه کنید حیوه القلوب مجلسی ) بهمان شیوه سابقون که او آنهارا انبیاء و رسل می نامید ، به تبلیغ پرداخت و گفت” لیس (او ما) للرسول الا بلاغ”. کار رسول (آپوستل) جز از رسانید پیام نیست. اما آقای منتظری سراسر عمر خود را برای بقدرت رسیدن اسلام (ملایان شیعه) کوشیده است و زندگی بعد ازخلع و عزل از قدرت او نیز برای جلوگیری و مبارزه از انحراف از حکومت اسلامی گذشته است ، همانطوریکه نگره شیعه علت وجودی اش مبارزه با انحرافی است که در صدر اسلام گویا در دین محمدی پیدا شده بود.
میدانیم که رشد سرمایه داری و ایده ئولوژی بورژوازی که منجر به انقلاب فرانسه شد ، درنطفه خود پیام برابری و آزادی و برابری (درمقابل قانون) را دارد و اصولا پدیده مدرنی است ، از بدو پیدایش لفظ آزادی کلیه قوای دنیای کهن ما قبل سرمایه داری را بر علیه او بسیج شدند، زیرا دنیای کهن دنیای امتیازات طبقاتی ، تفاوت های اجتماعی و تبعیضات بین زن و مرد ، برده دار و برده ارباب و رعیت ، خود و نا خود ، مسلمان و کافر ، سنی و شیعه ، مرجع تقلید و مقلدین است . روشن است کسانی که دارای امتیاز باشند ، بخواهند درمقابل افکار و اراء و پدیده هائی که این امیتازات را بخطر بیندازد ، بایستند و مبارزه کند. از آنجائیکه اسلام درکل و بالاخص مذهب شیعه نتوانسته است از لحاظ نظری خودر را با شرایط دنیای سرمایه داری (مدرن) که جهان را زیر سلطه خود دارد وفق دهد بعبارت دیگر با تغییر و رفرم در اصول خود ، خود را باشرایط جدید وفق دهد (همانطوریکه متدینین اروپائی کردند) ، بخش بزرگی از روحانیت شیعه پس از یک دوره پنجاه شصت ساله عقب نشینی ، تنها راه نجات “اسلام و مسلمین” یعنی جلوگیری از بسط شعار ازادی را در گرفتن قدرت سیاسی از طریق بسیج توده عوام (مقلدین) از طریق دادن فتواهای شرعی برای اعتصاب و اعتراض و تجمعات ، با وام گیری از ادبیات چپ شورویستی دانست و بالاخره توانست قدرت سیاسی را درایران بدست گیرد. پس “ولایت فقیه” پاسخ جامعه کهن به رشد جامعه مدرن از دل خویش است. آما از آنجائیکه هیچ اندیشه ای در انبان فکری اینان نیست ، اینان کاری جز استبداد نمی توانند بکنند. کار اینان کشتن اندیشه و اندیشه ورزان است. پس انقلاب اسلامی را معماران آن برای آن پدید آورده که جلو آزادی فکر و حرکت آزادنه مردم در زندگی خود را بگیرند ، شگفتا که بعد از سی سال و تجربه هر نوع مرارت و استبداد و قصابی های سیاسی هنوز عده ای معتقدند که اسلام و روحانی دینی می تواند پیام آور آزادی باشد. من از نویسنده بسیار ارجمندی که ازکارهایش لذت (فقط لذت) برده ام در عجبم که نوشته است منتظری آزادترین آزادگان بود. عجبا کسی که مجتهد در دینی است که انسان هاراعبد معبودی بنام الله می داند و عبد یعنی برده و غلام ، چگونه می تواند آزاد باشد تازه آزدا ترین آزادگان هم باشد.
آقای منتظری از همان روزهای جوانی که بر کتاب “شهید جاوید”صالحی نجف آبادی (همشهری خودش) همراه مشکینی (اوهم رئیس خبرگان شدو منتظری را ولیعهد خمینی قرارداد) مقدمه ای نوشت بدنیال برپاداشتن حکومت اسلامی بود. این حکومت اسلامی در ایران و این بختک استبداد بر سر ایرانیان از آسمان نیامده بلکه مردانی مصمم برای ایجاد آن کار کرده اند و زحمت ها کشیده اند و بزندان ها افتاده اند. اما هرچه بودند و هر کاری هم کردند این کارها رابرای آزادی انسانها نمی کردند و نمی کنند(همانطوریکه چپ های شورویستی مدعی شدند و اکنون برخی از سبز ها می کنند ) بلکه برای رضای خدائی که خود متصور بودند وجلوگیری از رشد افکار آزادیخواهانه (غربی) در جامعه می کردند که دین (اعتقادات مردم همانطوریکه اینان یادشان داده بودند) را بخطر انداخته و موقعیت و امتیازات طبقاتی خود اینان که آخوند ها و مراجع فکری آنان باشند را متزلزل ساخته بود.
دوست ما رهگذر در سه مورد نو آوری های فقاهتی ایشان را یاد آوری شده اند. که نوعا درست است، اما مورد بحث باید قرار گیرد. اما باید بدانیم که کسانی همانند اقای منتظری و دیگران تا زمانی در صحنه سیاسی و عرصه فکر و اندیشه ایران نقش بازی میکنند که این رژیم بر سر پاست ، اگر روزی این رژیم از این کشور برچیده شود ، خواهیم دید که چه مردانی با نامهای بزرگ اما با اندیشه های حقیر بر تاریخ و سرنوشت این کشور تاثیر گذاشته اند و بازندگی و عمر میلیونها نفر بازی کرده اند.
شکی نیست که آقای منتظری در مقام مخالفت با کسانی که دور خمینی را به مرکزیت احمد گرفته بودند و یا بر عکس مخالفت کسانی که دور منتظری را گرفته بودندودر مرکز آنان مهدی هاشمی، برادر داماد ایشان قرار داشت ، که خود نقشه تسلط بر ایران را در سر می پروراند ، بااطرافیون احمد ، کار را بجائی رسانید که ایشان از مقام “امید امام و امت” به فقیه ساده لوحی تنزل یابد و تمام مقامات خود را منجمله ولایت عهدی خمینی را ازدست بدهد.
عده ای هم اظهار میدارند، باوجود اینکه ایشان از بیماری خمینی مطلع بودند ، می توانستند سکوت کنند تا نوبت رهبری بدیشان برسد ، اما از انجائیکه ایشان مرد آزاده ای بودند، سکوت را جائز ندیدند ، پس به مخالفت با آن کار زشت بر خاستند فلذا از چشم خمینی افتاده و کنار گذاشته شدند. ظاهرا چنین بود اما واقعیت امر چیست.
واقعیت این بود که عده بمرکزیت هاشمی رفسنجانی و علی خامنه ای خود را مستحق قبضه کردن قدرت بعداز مرگ خمینی میدانستند ، اما آنان میدانستند که باوجود منتظری ، از آنجائیکه ایشان رسما بعنوان جانشین رهبر انتخاب شده بود ، این امر نا ممکن می بود ، روی این اصل احمد را باخود همراه کردند که جا دارد بعداز خمینی جانشینش تو باشی ، ولی این بلافاصله ممکن نیست ، باید اندکی صبر کنی تا موانع از سر راه برداشته شوند ، اولین مانع همین منتظری است که باید در زمان حیات پدرت اورا کنار بزنی والا اکنون پنجاه و چند ساله است و بعد ا زمرگ پدر ممکن است ایشان سی سال دیگر زنده باشند (همینطوری هم شد!) پس غیرت کن و در حیله های ما شراکت کن که تاج شاهی را باید از میان شیران درنده درربود. این بود احمد وارد داستان شد وازقول پدرش نامه هائی جعل کرد تا اینکه این “سه یار دبستانی (پر خمینی ) توانستند منتظری را ساقط کنند و خامنه ای را بجایش بنشانند. اما این دو بعد ازمرگ خمینی به قدرت بلامنازع (رهبری جمهوری اسلامی و اکبرشاهی) دست یافته بودند ، چون لئیم بودند بوعده شان وفا نکردند پس نه تنها احمد را دست خالی گذاشتند بلکه صلاح دیدند اورا واقعا از میان بردارند احمد بعد از مرگ از تمام مال دنیا صاحب اتوبانی در تهران شد بنام یادگار امام ، توگوئی ازاینکه هرروز از مسیری عبور کنند و اسم اورا برسر خیابانی به بینند برخود شرم داشتند ، پس چه بهتر که نامش یادگار امام باشد ، مانند یادگارهای دیگر ، مثل عبا و عمامه و … غیره. ما ندیدیم جائی ، موسسه ای، دانشگاهی حوزه ای یا بیمارستانی و فرودگاهی را بنام احمد کنند!
این سه یارهمراه و متحد از نقطه ضعف بزرگی که منتظری داشت استفاده کردند و انهم حضور برادر دامادش در ستاد مرکزی منتظری که دستش به خون بیگناهان از جمله یک روحانی سرشناسی بنام شمس آبادی که با دارو دسته اینان همراهی نمیکرد و درسال 1349 بدست اینان کشته شده آلوده شده بود.
آنهائیکه اهل سیاستند ، می توانند از مرگ منتظری و موضع گیری های سیاسی او به نفع جناح خود (فعلا باند نمی گویم) استفاده کنند. ما اهل سیاست نیستیم ، کار ما نقد اندیشه است ، متاسفانه در افکار واندیشه های آقای منتظری عناصری نمی بینیم که در جوهر خود با اندیشه های معلم و رهبر فکری خود (خمینی) فرق داشته باشد. کسی منکر موضع گیری های ایشان علیه حکومت جمهوری اسلامی نیست . لکن انتقاد ایشان به مجریان قوانین اسلامی درجامعه است نه اساس این قوانین که این همه ظلم و تبعید از آن بر می خیزد. اصلاحات در دین وقتی روی میدهد که خود این قوانین مورد بحث و طرد قرار گیرند نه اینکه ایراد به مجری گرفته شود که مثلا این رهبر جامع الشرایط و اعلم نیست. من اقای منتظری را مصلح دینی نمی دانم. ایشان بسط دهنده ایده ولایت فقیه اند و ولایت فقیه تنها راه حفظ شیعه ازبلای گسترش اندیشه آزادی است و غیر ازطریق اعمال استبداد ممکن نیست. آنانکه همیشه این سئوال را مطرح می کنند که چراآقایان رهبران اپوزیسیون روزیکه خود بر اریکه قدرت سوار بودند یاد اصلاحات نمی افتادند باید بدانند که دین مبین فقط از طریق استبداد حفظ میشود بمحض اینکه آزادی در جامعه مستقر باشد افکار و عقاید اینان همانند برف زمستانی در آفتاب تموز ذوب خواهد شد. بیاد بیاوریم که قبل از کشتار زندانیان سیاسی که آقای منتظری بدرستی بدان معترض شدند اعدامهائ کثیرو غیر انسانی ، حق کشی ها و غارت های فراوانی در عرفه انقلاب ایران اتفاق افتاد که اتفاقا قضات آن محاکم منصوب مقام قائم مقام رهبری بودند.
هرچند این سخنان بر دوستان ما دشخوار خواهد آمد اما ، ما قصد توهین بکسی نداریم و منتظری را کوچک تر ازآنکه هست نشان نمی دهیم ، بار دیگر درگذشت آیت الله را بدوستان و دوستداران و مقلدین قدیمی و تازه نفس ایشان تسلیت می گویم . اما سال نوی درراه است و روزهای خوش بامید آنروز
شاد و پیروز باشید.
یولداشهای عزیز،
همین الان در بخش کامنتها نوشته یولداشمان علی تبریزلی نازنین را دیدم که در پست قبلی بود و من به اینجا منتقلش می کنم، با امید شفای هرچه زودتر ایشان، امیدوارم که سانحه وارده اثرات سوء بجا نگذارد، بقول ما نصفه ترکها: “گئچمیش اولسون!”
همچنین امیدوارم که غیبت یولداشهای دیگرمان مثل بلود و مارالان عزیز و همه آن دیگرانی که میهمان یولداشکده بودند و هستند علت خیر داشته باشد و به هر حال برای همه حاظرین و غایبین این مجلس آرزوی تندرستی و احوال خوش دارم، یا بقول مرحوم مادرم:
«خدا چهار ستون بدن همه را از بلایا حفظ کند!»
رهگذر گرامی و عزیز
خیلی ممنون. والله، بنده همین چند هفته پیش به خاطر یک حادثه ای سه روز در بیمارستان بودم. ماجرا از این قرار بود که طبق معمول روز های آخر هفته، مشغول اسب سواری بودیم و اسبی که کاملا رام و اهلی است بر اثر پاگذاشتن در لانه زنبور های وحشی که شکم اش را گزیدند، رم کرد و بنده را در حال دویدن (در حدود 20-30 مایل در ساعت) به زمین انداخت. بازوی چپ را از 6 جا و 6 تا از مهره های ستون فقرات را شکستیم و در یک جراحی 3 ساعته و نسب یک ورقه فلزی و ده دوازده تا پیج و مهره برای وصله کردن 6 قطعه استخوان بازوی اینجانب، مدت سه روز در بیمارستان بودم و فعلا مشغول physical therapy هستم که قدرت و حرکت قبلی دست و بازو را سر جایش بیاوریم. تایپ کردن هم بدک نیست ولی سخت است و فقط با یک دست میشود تایپ کرد. به هر حال، بنده هم جای دوستان را خالی میدیدم. امیدوارم که همه کریسمس خوبی داشته باشند و صلح و صفای آرزوی مسیح برآورده شود و دنیا از شر بیداد و ظلم و ستم رهائی یابد و آزادی به ایران ما برگردد. فعلا بنده به این جنبش امیدوار هستم و معتقدم که ملت به هر بهانه ای، اعم از عاشورا، تاسوعا، هفتم وفات منتظری و این و آن، خود را به خیابان ها خواهد کشاند. این روزها بیشتر شبیه زمان 1357 است. خیلی شباهت دارد. به امید رهائی ایران.
نوش
دوستان، مطلب زیر را در سایت “زنانه ها” (http://zananeha.com/) خواندم ولی نمیدانم چطور بآن لینک بدهم، بنابراین متنش را در اینجا درج میکنم:
راستی فکر کرده اید که اگر تقلب نمیشد و موسوی در انتخابات پیروز می شد چه شده بود ؟
امروز احتمالا همه ی ما سر جاهایمان بودیم ، موسوی هم انتقال پیدا کرده بود به کاخ ریاست جمهوری و رهنورد هم رل بانوی اول را بازی میکرد. ما هم هی نق میزدیم و غر می زدیم که این چه رئیس جمهور بی عرضه ای است و چرا هیچ کاری از دستش بر نمی آید و رهنورد هم احتمالا در جمع زنان شرکت میکرد و قول و قرار پیوستن به کنوانسیون زنان را میداد اما هفته ی بعدش می دیدی که لایحه تصویب نشد و باز غر می زدیم که اینها که کاری ازشان بر نمی آید چرا استعفا نمیدهند و نمیروند خانه نمی نشینند که نقاشی شان را بکشند ؟
احتمالا کروبی شده بود وزیری چیزی ، و ابطحی هم همینطور ، و ما همچنان ابطحی را تربچه نقلی صدا می زدیم و کروبی را آخوند بی عرضه می نامیدیم .
احتمالا هر از چند وقت این آقایان را در حال دیدار با خامنه ای می دیدیم که گل می گفتند و گل می شنفتند و اوقاتمان تلخ تر می شد .
احتمالا موسوی هر از چند از امام ره اش یاد میکرد و یاد روزهای خوب گذشته را می کرد باز هم کار دیگری نمیکرد.
همه از گرانی و بیکاری می نالیدند و موسوی هم تقصیر ها را به گردن دوره ی قبل و نیز بحران اقتصادی جهانی می انداخت.
انرزی هسته ای همچنان حق مسلم ما می بود و موسوی سعی میکرد به آمریکا قول بدهد که انرژی صلح آمیز طلب می کند.
مجید توکلی احتمالا دوباره زندانی میشد به جرم اعتراضی در جایی ، ولی چادر سرش نمی کردند و هیچ انگیزه ای برای اعتراض دیگر مردان به حجاب اجباری به وجود نمی آمد.
زندگی گوسفندانه در جریان بود . برای چهار سال یا هشت سال دیگر .
کسی در پی شکستن تابو ها نبود. کسی عکس خمینی را پاره نمی کرد .کسی در پی چیزی نبود. دانشجوهایی بودند که می رفتند و ستاره می گرفتند و کتک می خوردند و دانشجوهایی بودند که می رفتند تا لیسانس بگیرند و بیایند بیرون و پول دار بشوند.
همه با خود می گفتند که دوره ی بعد دیگر به اصلاح طلبای بیعرضه رای نخواهیم داد ، فایده اش چیست که بیایند و هیچ غلطی هم نکنند…
دپرشن اجتماعی ادامه می داشت. و همه بر این باور می بودند که اینها را توپ هم از جا تکان نمیدهد
این حرکت ، در عرض یک ماه و دو ماه به انجام نمیرسد ، این را امروز دیگر همه ی ما می دانیم . و هر قدر که پیش میرود ، شفاف تر میشود. رادیکال تر می شود ، توهم های بیشتری را پشت سر می گذارد و خواسته ها مشخص تر می شوند .
این جنبش زنانه است و مردانه است و انسانی است. این جنبش به ما زن بودن و مرد بودن و انسان بودن را می آموزد .
در این جنبش ، هر روز که می گذرد هشیار تر و بیدار تر ، جسور تر و گستاخ تر می شویم . دختران کاراته کا ی تیم ملی در آلمان حجاب از سر بر می دارند و به تشک مسابقه می روند و مردان ما حجاب بر سر می گذارند و به حجاب اعتراض می کنند و عکس بت های جدید در اینجا و آنجا پاره می شود تا به همه گان نشان دهیم که تنها آزادی است که سر تعظیم در مقابلش خم می کنیم !
این جنبش زیباتر و اندیشمندانه تر از حرکت 1357 راه خود را در گیر و دار حادثه پیدا میکند. زن و مرد در کنار یکدیگر ، و در حمایت از یکدیگر به پا می خیزند . این حرکت ما را آموزش می دهد و آبدیده می کند . آزمون هایمان بیشتر است و خطاهایمان کمتر ، و یاد میگیریم که انسانهای بهتری باشیم.
همه ی اینها را به خاطر جنبش اعتراضی ، جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران داریم . جنبشی که آن را سبز نامیده اند .
و در انتها ، در کنار تمام عکسهایی که از مردان میهنم در اعتراض به تحقیر زنان ، در اعتراض به اجبار زنان به پوششی که انتخابش نکرده اند دیدم ، عکس مرد نازنین و همیشه در صحنه ی کارزار مبارزه با جهل و نابرابری ، دکتر ناصر پاکدامن عزیز ، اشک به چشمم آورد و باور کردم که در این حرکت دیگر شکست معنی ای نخواهد داشت !
باور کنیم که این جنبش ، هر اسمی که رویش بگذاریم ، رنگین کمانش بخوانیم یا جنبش سبز یا جنبش آزادی خواهی یا جنبش اعتراضی یا دموکراسی خواهی ، آغازی است بر پایان سی سال ظلم و ستم دینی بر مردم ما.
کناره نگیریم ، کنار نایستیم ، این جنبش از آن ماست . از آن تمامی ما که خود را ایرانی میدانیم و آزادی و سربلندی کشورمان را آرزو داریم !
با این جنبش همراه باشیم ، کودک نوپایی است که تازه ایستادن را یاد گرفته است ، با هم باشیم تا بتواند بدود
نقدش کنیم و تلاش کنیم در یافتن راه حلی برای کج و مج شدن هایش. و راستی هایش را ارج بگذاریم .
ندا ، سهراب ، کیانوش ، امیر و ده ها تن دیگر جان بر سر این حنبش نهادند ، ده ها تن هر روز در گوشه های زندان ها سر به گریبان می برند و در خلوت خود آرزوی پیروزی این جنبش را می کنند. آرزوی آزادی خود و آزادی ایران .
انسانیم و انسان دشواری وظیفه است .
تک تک ما ، در پیشبرد این حرکت نقش داریم ، بمانیم و بجنگیم ، نه با شعار همه با هم ، بلکه با شعار همیاری و پیگیری .
همراه شویم و این قایق را به ساحل برسانیم . همراه شویم و تلاش کنیم برای روزهای بهتر ، برای روزهای روشن .
این را به نداها ، به سهراب ها ، به امیر ها و کیانوش ها و …. ها ، به زید آبادی ها ، به توکلی ها ، و به خودمان بدهکاریم !!!
دوستان عزیز، در مورد مجید توکلی و جنبش مردان روسری پوش، این نظریه از خانم فاطمه صادقی برایم تازگی داشت. هنوز کاملا آنرا هضم نکردهام و نمیتوانم نظر بدهم. ولی چون با برخوردهای دیگر متفاوت است و چالش مسائل جنسیتی در ایران را مطرح میکند برایم جالب است.
http://www.autnews.de//node/5219
یولداش عزیزمان
آمیرزای بزرگوار بسیار ممنونم که این کامنت یولداش “علی تبریزلی” نازنینمان را که از وجود آن مطلع نبودم در اینجا نهادید.
علی تبریزلی عزیز
از این پیشامد ناگوار بسیار متاسفم. البته همواره باید از دوا و دکتر اطاعت کامل کرد اما من علاو ه بر آن به قدرت درونی و روحیه مبارز شما هم ایمان دارم و بر این اساس مطمئنم شما بر این وضع به بهترین وجه ممکن فائق خواهی آمد.
راست می گوئید اوضاع کمی شبیه سال 1357 است با این تقاوت که این بار جوانان امروز به مراتب هشیارتر از جوانان آن دوران هستند. از بدیختی در آن دوران عصا کشان ما هم از خود ما بیشتر و بهتر نمی دیده اند اما از خوشبختی امروز این جوانان ما هستند که دارند به “پیران و ریش سفیدان و رهبران” راه و چاه نشان می دهند. ایکاش این همه برخی از روشنفکران ما ( که اتفاقا اکثرا هم کم یا زیاد از نسل امثال خود منند!) این همه نکوشند که به قول شاعر بزرگ لبنان و جهان “خلیل چبران” این جوانان را مانند خودشان کنند و کمی هم بکوشند که خودشان مانند این “جوانان سبز ” ما شوند. این بچه در ایران با هم هفت شهر وحدت عملی را طی کرد ه اند و ارتجاع را به زانو در آورد ه اند اما روشنفکران خارج کشوری هنوز که هنوز است نتوانسته اند ایرانیان گوناگون را در خم کوچه ای هقته ای و ماه و سالی حتی در قهوه خانه ای گرد هم آورند که وحدت سیاسی هم پیشکش اقلا با هم چند تا چائی بنوشیم و کمی گل بگویئم و بشنویم. حال این به آن می خواهد بگوید که “تو چه بکن”.
به هر حال در ایران آینده به امثال شما نیاز خواهد بود پس همه باهم دعا می کینم که شما سلامت خودتان را باز یابید. سال نو میلادی را به خانواده و دیوید و شما تبریک می گویم.
من هم از خداوند می خواهم که ما را از دست این ایدئولوژی زدگی برهاند و در مقابل عشق و محبت را در ما زیادتر کند. فردا ما شما هاست.
ارادتمند
رهگذر
دوست عزیز ما و من
یولداش صنمی
با سلام و احترام
همواره نوشته هایتان پر محتوی و الهام بخش است. طبعا طبق یکی از راهنمائی های گذشته شما اگر در چیزی دیدگاههای گوناگون و احیانا مخالف زیاد باشد احتمال یاد گیری بیشتر خواهد شد.. البته اینکه شما راجع به آن مرحوم از دریچه دیگری مساله را بر رسی کرده اید کاری ارزنده است. من هم سعی می کنم که دیدگاه خودم را در باره آقای منتظری کمی روشن تر کنم.
یک باز یک آمریکائی از ایالات جنوبی با من درد دل می کرد که این همه مردمان “نیویورک” و “کالفرنیا” از آزادی و برابری نژاد ها می گویند و دم از لیبرالیستی و برابری .. می زنند و ما “جنوبی ” به متعصب و پیشداور و بسته بودن در قبال سیاهان و غیره متهم می کنند. در حالیکه اگر به زندگی ما ها دقیق شوید اکثر ما جنوبی ها هر کدام با چندین دوست سیاهپوست و خانواده های آنان حشر و نشر داریم درحالیکه آن “لیبرال” نیو یورکی یا کالیفرنیائی را اگر نکو بنگری در عمرش حتی یک بار با یک “سیاهپوست” به یک ماهیگیری ساده هم نرفته است.
در خود اردوگاه “آشوویتس” بودند “نازی”هائی که به یهودیان کمک می کردند که تا حتی الامکان اینها را برهانند. همچنین در همان اردوگاه “یهودیانی” بودند که علیه “یهودیان” به “نازیها” حدمت می کرده اند.( به نقل از نوشته های “ویکتور فرانکل” و سایر ین”
بین دیدگاه “آزادیخواهانه” داشتن و “آزادیخواه” بودن فرق است و همچنین بین “سخن” و “عمل”. به هر حال من یاد ندارم که در این یولداشکده کسی دنباله روی فکری “شاد روان” منتظری بوده باشد.
آقای منتظری لااقل تا 30 یا 40 سالگی فقط فقه و دروس حوزوی خواند . مثلا مانند زنده یاد “طا لقانی” با مکاتب سیاسی و ایدئولوژی های گوناگون طرف نبودو لذا آن گونه مطالعات هم نداشت و بیشتر فرآورده یک محیط بسته بود که بعد از “آیت لله بروجردی” هم معلمش شد “امام راحل”(تقریبا مشابه این دیدگاه را از آقازاده مرحوم شریعتمداری هم شنیده ایم). در همان چیزها هم نسبتا نابغه ای بود هم در عالم شیعه و هم تا حدی در عالم اسلام. حافظه اش عالی بود و روحیه تحقیق داشت. در برخورد با مثلا کمونیست ها یا محالفین یا .. اگر چه شاید آن روشن بینی “طالقانی” را نداشت اما در نوع خود سعه صدری داشت ( اشاره من به مقاله ایست از “ناصر کاخسار” که آمیرزای بزرگوار مهمانمان کرده بودندش). هر کس را باید با امکانات و محدودیت و شرایط تاریخی خودش سنجید( به قول مزدک بامدادن در باره آقای منتظری).
من کار ندارم که فقه ارتجاعی است یا نه چه اول باید این چیزها یک چند هزار سال نوری از “نهاد حکومت” فاصله بگیرد بعد آنان که این کار ه اند بروند دنبال آن. من خودم اصلاح طلب دینی نیسم. برای من دو مساله مهم است .
اول آنکه در بزنگاه هائی تاریخی هر جا که پای مردم در برابر چیزهای دیگر پیش آمد آن زنده یاد طرف مردم را گرفتند. کشتار شهریور در سال 67 اتفاق افتاد اما نامه های آقای منتظری به “شیطان بزرگ یا امام راحل ” از سالهای 65 در این باره موجود است. در مورد فتاوی ایشان هم برای من حقوق شهروندی هم میهنان “بهائی” و “مرتد” عمده است. اقلا ایشان هواداران و پیروان خود را در این باره روشن کرده اند. که ای بسا مقلدان سایر علما ء و مراجع هم همین چیزها را از آنان بطلبند. و کلا هر کسی که یک قدم به این سو آید من استفبال می کنم.” ما برای وصل کردن آمدیم”.
دوم آنکه پس از آنکه “نهاد دین” از حکومت چند هزار سال نوری فاصله گرفت که باید سر همین سر سوزنی سازش نکرد. این حق طبیعی شهروندان مسلمان است که از هر راهی که می دانند یا دیدگاه خود از دین یا خود دین را با دنیای امروز سازگار کنند. این هم “اصلاح طلبی دینی” است که البته مدتها ست که شروع شده است . اسلام هم مانند “یهودیت” و “مسیحیت” باید به “اصلاحات” تن در دهد. اگر اسلام استعداد “اصلاح پذیری” دارد که به عقیده من دارد این دین هم خواهد ماند و پویا تر خواهد شد اگر هم ندارد که “پیروان آن ” خود راهی خواهند یافت. به هر حال فتوا های مرحوم منتظری از این جهت مهم است که وی آخوند ی سنتی بود و مدارک فتوی وی نیز همین منابع سنتی است. مثلا وی از “کارل مارکس” “پوپر” و … نقل قول نمی آورد. بر اساس فتوی “منتظری” یک مسلمان ( چه شیعی چه سنی) غیر مقلد هم خواهد توانست از مرجع تفلید خودش مدرک بطلبند که اصلا “چرا حکم مرتد مهدور الدم” است؟ چرا “بهائی” باید از همه چیز محروم باشد؟ این مقدمه “رفرمی ” جدی خواهد بود. چون اکثریت شهروندان ما باری به هر جهت با این دین و مذهب یا معتقدند یا به نحوی مربوط پس “رفرم در این دین و مذهب” برای ما مساله پر اهمیتی است. چه سکولاریزم فقط شرط لازم است اما کافی نیست.
فراموش نکنیم که آیت الله منتظری مثلا “دکتر شریعنی” یا ” عبدالکریم سروش” یا “اکبر گنجی” نیست بلکه یک “مرجع تقلید” است در فقه کسی است که شخصی مانند آیت الله خویئ که یک ابر مرد این رشته است ایشان را به بزرگی در این رشته تائید کرده بود( به نقل از آیت الله دیباجی)( خود امام راحل هم در اواخر قبل از عزل ایشان اکثر مراجعین را به فتاوی منتظری ارجاع می داد-متونش موجود است). سخن وی در این میدان پر وزن است و فتاوی وی در این مورد به اسناد ارزنده دینی مبدل خواهد شد.
عرض کردم من نه اصلاح طلبم نه مجتهد نه مقلد(نه به کسر ونه به فتح لام). به قول “فیل شهر فصه” من هم یادم رفت که دیگر چه هستم. اما همین و فقط همین که یک گروه از مردم پیرو “نکشتن” و “اعطای حقوق شهروندی ” کسانی شوند همین برای من جای پایکوبی دارد.
خیر پیش
رهگذر
مدیر عزیز و گرامی و خوب…
من می خواهم کامنت جدیدی بنویسم ولی می ترسم که نوشته های نغز دوستانی چون مهناز و صنمی و آمیرزا و… فدا بشوند!
ما ترکان مثلی داشتیم به این شرح که: گاندی گاندی الدو گاندی! خمینی گانمادی اولمادی گاندی! (گاندی فهمید شد گاندی! خمینی نفهمید نشد گاندی!) البته در زبان ترکی گاندی و قانماق (فهمیدن) بسیار زیبا هستند.
اما… اما … منتظری فهمید و شاید شد گاندی یا می تواند بشود گاندی!
زیبائی او در انسان بودن اوست. پیرامون بهائیان و زنان و ترکان و … سخنان نغز بسیار دارد.
انسان بود و زیبا بود و زیبا زیست و زیبا مرد…
زنده یاد منتظری…
یولداش عزیز و دانشمند، جناب صنمی با تشکر از نوشته مثل همیشه پربار شما
من معتقدم باید دو مسئله را در اینجا از هم جدا کرد.
1. عقاید منتظری
2. شخصیت منتظری
در باره عقاید منتظری به گمانم بحثی با هم نداشته باشیم، من یکبار چند ماه پیش در اینجا نوشتم که ایشان عقایدی بغایت ارتجاعی در مورد بانوان و بهائیان دارد، که مورد اعتراض یولداشها واقع شد و برخی هم فتاوای ایشان را به رخ من کشیدند.
مسلم است که برای یک انسان سکولار و مدرن عقاید آقای منتظری حتی کف مطالبات حقوق بشری هم نیستند (و من در عجبم که خانم عبادی ایشان را پدر حقوق بشر در ایران می نامد). ولی این مواضع مربوط به عقاید ایشان هستند که می شود بر سر آنها بحث کرد و مسلما کسانی هم در ایران و هم در خارج از ایران بنا بر بضاعت فکری خودشان از این مواضع به شعف می آیند و آنها را مثل ده فرمان موسی سفینه نجات و مصباح هدایت می دانند. ما را با این مواضع کاری نیست، همانطور که گفتم “عقاید” ایشان بغایت ارتجاعی است.
شخصیت منتظری ولی یک شخصیت مثبت است. یعنی اگر آقایان خمینی و خامنه ای نظریه ولایت فقیه ایشان را گرفتند و “مطلقه”اش کردند، تا تسمه از گرده مردم بکشند، ایشان از دین هیچوقت یک ابزار نساخت و بر چهارسوق آن دکانی باز نکرد. این مربوط می شود به شخصیت یک فرد. یعنی من حدس می زنم (به ضرس قاطع نمی شود گفت، چرا که ما شهودی بر عوالم درونی ایشان نداریم) که ایشان از صمیم قلب و در کمال صداقت اجرای قرآن و شریعت را مایه سعادت بشر می دانسته است و اسلام را تنها صراط مستقیم به جامعه ای انسانی. اینه آیا حق با ایشان است یا نه، مربوط می شود به “عقاید”، ولی اگر سؤال این باشد که آیا ایشان واقعا به این عقاید باور دارد و در ابراز آنها صادق است، مسئله “شخصیت” است.
پس ما نمی توانیم برای ابراز نظر ایشان در مورد حقوق بهائیان (این یک مورد از طرف اکثر کسانی که در باره ایشان نوشته اند برجسته شده است) به هوا بپریم و هورا بکشیم. آنچیزی که ایشان برسمیت می شناسد حتی یک صدم آنچه که ما می خواهیم نیست. ولی همانطور که گفتم، بحث بر سر شخصیت است و من معتقدم که ایشان در این مورد “آزاده” است. شاید یک توضیح کوچک در اینباره بی ضرر باشد:
آزادگی با آزادیخواهی زمین تا آسمان فرق دارد. آزادیخواهی یک عقیده است، آزادگی یک خصیصه اخلاقی. یعنی هر آزاده ای آزادیخواه نیست و هر آزادیخواهی هم آزاده نیست. آقای منتظری همانطور که شما بدرستی اشاره کرده اید، نمی توانست یک آزادیخواه باشد، زیرا که دینداری (بخصوص نوع اسلامی آن) با آزادی در تضاد است. ریشه و پایه و اُس و اساس دین اسلام “تعبد” است و “تسلیم”، که متضاد عربی آن “حریت” و “بغی” باشد. یعنی فرهنگی که از انسان تعبد محض و تسلیم بی شرط می طلبد نمی توادن در ذات خود قرابتی با آزادی داشته باشد.ولی من ایشان را یک انسان آزاده می دانم، زیرا که ایشان خودش را از قید و بندهایی که سنت و اجتماع بر دست و پای یک مرجع با نفوذ شیعه می بندند “آزاد” کرده بود و بر خلاف آموخته های خودش نظر می داد. ای بسا که یکی از آرزوهای ایشان ریشه کن شدن آئین بهاءالله از ایران بوده باشد، ولی او این آزادگی را داشت که ورای این آرزوی قلبی از حقوق همان شهروندان مؤمن به بهاءالله دفاع کند.
در مورد ماجرای سال 67 باید بگویم که دوست بسیار نازنینی که آنروزها 4-23 ساله بود و در لیست اعدامیان قرار داشت، بدست هیئت اعزامی ایشان از اعدام نجات پیدا کرد و امروز در اروپا است و درس خوانده است و ازدواج کرده است و دو فرزند دارد. پسر دائی من این شانس را نداشت. او در تابستان 67 از اوین به گوهردشت منتقل شد و بعد از قطع ملاقات یکماهه، در سن 25 سالگی اعدام شد. دوست نازنین من زندگیش را مدیون آن اقدامات آقای منتظری است و باور کنید که نه او و نه همسر و نه دو فرزندش، هیچ اهمیتی به این نمی دهند که انگیزه آقای منتظری از دخالت در این ماجرا چه بود و پشت پرده کثیف سیاست در آن سالها چه می گذشت، آنها فقط می دانند که خوشبختی این جمع کوچک چهار نفره بدون این اقدام ممکن نبود.
منتظری در عرصه اندیشه و فکر حتی می تواند دشمن ما باشد، زیرا تصور او از جامعه ایده آل 180 درجه با آرمانهای ما متفاوت است. ولی هنر یک انسان مدرن این است که بتواند پدیده ها را تجزیه کند و با هر بخش از آنها از منظر دیگری برخورد کند،
نه خصائل اخلاقی منتظری می توانند دلیلی بر قبول عقاید ارتجاعی او باشند،
و نه رذائل فکری ایشان مانعی است بر به رسمیت شناختن شخصیت والای انسانی که علی رغم تربت سنتی و جهانبینی به غایت تنگ اسلامی اش سعی می کرد دنیا را جور دیگر ببیند.
شب و روز بر همگی خوش
آمیرزای بزرگوار
با سلام و احترام
با تشکر از صنمی دانشمند و خود شما که امثال من را به تقکر وا می دارید. در باره پسر دائی شما بسیار متاسفم. حد اقل کاری که برای شهدایمان می توان کرد این است که کشتار تابستان 67 باید در تاریخ معاصر ایران نقطه عطفی شود تا در آینده کسی یا دستگاهی نتواند تحت هیچ عذر و بهانه ای به خود حتی اجازه فکر تکرار چنین چیزی را دهد. بر اثر مدارک به جا مانده از شادروان منتظری خود امام راحل مسوول مستفیم این جنایت است و این در آینده در “تقدس زادئی” از این “شیطان اکبر” بسیار سودمند خواهد بود.(گرچه بعدها نوارهای دیگری در این باره از خود این دژخیم یافت شد )
من با این دیدگاه که یک آزادیخواه لزوما باید تابع و یا معتقد دین و مذهب و مسلک معینی نبوده (یا بوده) باشد مشکل دارم . نخست آنکه این دیدگاه با فاکت های موجود در تاریخ ایران و دنیا نا سازگار است. دوم آنکه این رویه در جای خود “خودی و غیر خودی” ایجاد خواهد کرد که البته “خودی و غیر خودی ” در موارد خاص (همچون حزب و دسته و گروه و ادیان …) جای درست خود را دارد اما در مسائل عام مربوط به “آزادیخواهی” مسلما جائی ندارد.
کسی آزادیخواه محسوب می شود که جهت گیری و اعمال وی همسوی با آزایخواهی باشد حال وی ممکن است که به دیدگاه وبینش و جهان بینی پیشرفته ای هم مسلح بوده باشد با نباشد.
یک رهگذر فرضا می تواند در عالم شخصی خودش به هر رقم دیو و غول و جن و پری و دایناسوری معتقد باشد. اصلا فرض هم کنیم که وی “جن گیر و رمال” هم هست و از این راه نان می خورد. تا اینجا مساله شخصی است. ربط دیگران به رهگذر نوعی بر سر چیست؟ فرض کنیم که بر سر حقوق زن و بهائی و … بوده باشد. . آیا وی موافق حقوق زن هست یا نه؟ آیا در این راه حاضر است له زنان بجنگد یا علیه آنان؟ اگر یلی در این مورد مشخص او آزادیخواه است. حال شاید در خلوت خودش هم راجع به رابطه زن با ابالیس و شیاطین و اجنه برای خودش قانتری هائی داشته باشد.. که می شود با آن برخورد عقیدتی و یا آکادمیکی کرد اگر عمومی شد یا نکرد اگر خصوصی ماند. هکذا در مورد حقوق بهائی. گیریم رهگذر فرضی هم روزی صد رقم “جادو و جنبل” می زند که این “فلان فلان شده ها از دار دنیا محو و نابود شوند” این به خودش مربوط است. آیا وی از نظر احتماعی یعنی چیزی که وی را به اجتماع مربوط می کند با حقوق شهروند ی “بهائیان موافق است یا نه؟ آیا له حقوق آنا ن می جنگد با علیه آن؟ اگر بلی پس در این مورد هم او آزادیخواه است .
حال مواردی هم هست که رهگذر نوعی شاید با آزادیخواهان همسوئی ندارد اما مانعی هم ایجاد نمی کند در این صورت هم رویه درست در زمان صلح چنین است که “هر کس علیه ما نیست پس با ماست”.
رهگذر نوعی اما نسبت به مسائلی اصلا شاید موضع خصمانه و یسته ای دارد. در این صورت می توان گفت که وی در این “مورد مشخص” دیدگاهش مثلا ارتجاعی است.
پس هم باید جهت کلی حرکت یک رهگذر را (که دیدگاه شخصی وی ما فبل تاریخی است) بررسی کرد و هم مورد به مورد آن را. اگر مجموعا کفه به این سو چربید وی “آزادیخواه” است و اگر به آن سو که داستان منتفی است. آدمی می تواند در یک کلاس در چند درس تجدید هم شود اما رفوزه نشود. بلاخره نمی شود گفت که فقط شاگرد اول ها حق رفتن به کلاس بالاتر را دارند. برخی ها دو کلاس یکی می کنند و برخی ها هم دوسال یک کلاس. حتی خیلی ها ناپلئونی قبول می شوند. بلاخره در کل مسیر رو به بالاست.
حال اصلا چه حکمتی است که کسی دیدگاه شخصی مرتجعانه داشته باشد و لی دیدگاه اجتماعی مترقی؟ در این صورت به عالم “بشری” خوش آمدیم. این چیزها پاسخ روشنی نداشت و ندارد و حالا حالا ها هم نخواهد داشت. این بر می گردد به “سرشت اسرار آمیز و شاید پر تناقض پدیده ای به نام انسان”. روی این اصل است که “مردمان بخرداندر هر زمان” چیزهائی را به نام “حریم شخصی” به رسمیت شناخته اند. امور شخصی یعنی همین که کسی نه می تواند و نه باید که بداند که در سر و دل و قلب و.. و … یک آدم دیگر چه می گذرد . دین و اعتقادات و باورهای آدمی هم در “حیطه امور شخصی” هستند. به قول شیخ سعدی:
“نگفته ندارد کسی با تو کار
ولکن چو گفتی دلیلش بیار”.
اگر رهگذر نوعی معتقد است که “افتصاد مثلا جن گیری و رمالی وی عالیترین نوع افتصاد هاست” به خودش مربوط است. اما به مجرد ادعا کردن در مراکز تصمیم گیری باید دلیل طلبید و برخورد درست کرد که یا ادعایش را پس بگیرد یا هم افشاء شود . هیچ چیز شخصی در این میان نداریم. به قول “دون کلیوونی” در “پدر خوانده” :” این “بیزینس است و شخصی نیست”
در مورد فتاوی آن شاد روان در مورد “مساله زن” و “حقوق شهروندی بهائیان” و .. البته اگر در شرایط آزمایشگاهی و آکادمیکی و دانشکاهی و … به سر می بردیم که این ها چیزی نیست. نقل قولی هم از “مزدک بامدادان” که لینکش را شما نهاده بودید در همین مورد آورده بودیم . د رآمریکا و اروپا هم که اینها مساله مثلا دویست سال پیش بوده است. اما اگر پای ما بر زمین و دنیای سخت و واقعی ایران است و در هر قدم هم با سهمگین کوهستان سنت های دینی بر خورد می کنیم که آن بزرگمرد کاری کرده است کارستان. که به احساسات و شور و شعف این و آن ربطی ندارد.
تا اینجا خواستم که بحث عام در این باره را بگشایم.
در مورد خاص “منتظری” یا “طالفانی” معتقدم که انسانیت ورای هر نوع مرام و مسلکی است. یک انسان که جنبه انسانیت خود را در خویش پرورانده باشد تحت هر شرایط در فقس و قلاده هر مرام و مکتب باز دارنده ای هم که اسیر باشد بلاخره “انسانیت” دیگران را هر چند به غریزه هم که شد خواهد شناخت و به داد سایرین خواهد شتافت. شادروانان “طالقانی” و “منتطری”اهل عشق و محبت و زیبائی بوده اند که علیرغم بینش نسبتا باز اما رادیکالی و انقلابی و ای بسا مخربانه یکی و دیدگاه نسبتا بسته و سنتی و فشری و ای بسا مخربانه دیگری هر جا که پای منافع مردم و جان و کرامت انسان در میان آمد این دو نه طرف “ایدئولوژی و مرام” بلکه طرف “انسانیت” را گرفتند. عزیزان این داستان انسانیت و انسانهاست. اگر انسانیت با فرمول هایمان نا مانوس از آب در آمد بهتر است که درس خودمان را باز آموزی کنیم.
بانو مهناز هم در این باره چیز تامل بر انگیزی دارند که چون از دل بر آمد لاجرم بر دل هم می نشیند:
مطلب کوتاه داریوش همایون بسیار بدل من نشست، و بخصوص یک جملهً آن برایم تاًمل برانگیز است. مینویسد: ” زنان و مردانی از جنس آیت الله منتظری در این چرخشگاه بزرگ تاریخی که همه چیز زیر بازنگری است نشان می دهند که برای رستگاری ملت ما صفات افراد بیش از عقاید آنان اهمیت دارد”.
من روی فتاوی ایشان هم دیدگاههائی مطرح کرده ام که اگر کسی نادرستی های آن را نشانم دهد ممنون می شوم.
خیر پیش
رهگذر
سه شنبه ۱ دى ۱۳۸۸
مقاله نيورپابليک
عزاداری برای منتظری
عباس ميلانی
آيت الله حسينعلی منتظری عالی ترين روحانی شيعه در ايران و صدای رسای مخالفان دردودهه گذشته، روز گذشته در اثر آنچه خانواده اش حمله قلبی خواندند، درگذشت. مراسم يادبود او مانند هر مناسبت ديگری، فرصتی را برای مردم ايران در ابراز انزجار از رژيم فعلی فراهم می کند. هزاران نفر از مردم کشور به شهر قم، محل زندگی و درگذشت آيت الله سرازير شدند تا در مراسم تشييع جنازه وی شرکت کنند. مخالفان نيز يک روز را به عنوان عزای عمومی اعلام کردند.
منتظری زندگی خاصی داشت، مردی که تصميم گرفت از وسوسه قدرت به قيمت ساکت ماندن در برابر زيرپا گذاشتن ارزش های اوليه بشری چشم بپوشد.
منتظری در سال 1922 در خانواده ای فقير اما فرهيخته چشم به دنيا گشود و نه تنها در محضر آيت الله خمينی، بلکه آيت الله العظمی بروجردی، عالی ترين مرجع شيعيان در آن دوره، تحصيل کرد. در سلسله مراتب مذهبی شيعه، سطح استاد، معيار مهمی برای تعيين سطح شاگرد است. شجره نامه تحصيلی منتظری از جهت ترکيب شدن غيرهمگن فضل و دانش بروجردی با شهامت و تهور سياسی خمينی، منحصر به فرد است. علاوه بر آن، منتظری برای مبارزه در رکاب پيشوای خود، زمانی که وی در دهه 60 و 70 در تبعيد به سر می برد، کوششی مثال زدنی کرد. پس از پيروری انقلاب، او آشکارا به مرد قدرتمند دوم ايران تبديل شد. تصميمی که در سال 1986 برای تعيين وی به عنوان جانشين خمينی گرفته شد، به آنچه در عمل وجود داشت، صورت قانونی بخشيد.
تنش ميان خمينی و منتظری از زمانی آغاز شد، که يکی از کارکنان منتظری، معامله سری ميان ايران و ايالات متحده، موسوم به ايران- کنترا را برملا ساخت. خمينی با وجود اعتراضات منتظری، آن کارمند را اعدام کرد. چند ماه بعد، همزمان با آگاهی مردم از کسالت خمينی، منتظری از اعدام های فله ای مخالفان در زندان ها تحت فرمان خمينی مطلع شد. زندانيانی که در حال سپری کردن محکوميت های خود بودند، طی چند دقيقه محاکمه می شدند و درصورتيکه مشخص می شد مخالف رژيم هستند، اعدام می شدند. منتظری به جای آنکه سکوتی مصلحت انديشانه پيشه کند و در انتظار مرگ خمينی بماند، بر خلاف آنچه بسياری از مشاورانش توصيه می کردند، نامه ای تند به خمينی نوشت و دستورات وی را محکوم کرد. وی نوشت اين انقلابی نيست که آنها برايش جنگيده اند.
اين بار، بهای اعتراض به قتل و زير پا گذاشتن اخلاقيات، خشم و غضب مستقيم خمينی بود. منتظری نه تنها از مقامش کنار گذاشته شد، بلکه از سوی بسياری افراد از جمله پسر خمينی، به عنوان ساده لوح، نادان و «آلت دست دشمنان اسلام» خوانده شد. رسانه ها دست به کار ترور شخصيت وی شدند، مردی که خمينی تا همان چند وقت پيش، «ثمره زندگی خود» و «ستون اسلام» می خواند. او موضوع لطيفه ها و آزارها شد و حتی برخی روحانيون وفادار به خمينی، پيشنهاد کردند وی بايد خلع لباس شود. منتظری را به مدت پنج سال تحت بازداشت خانگی قرار دادند و از آن پس، همواره تحت نظر قرار داشت. ملاقات با او معمولاً سبب وارد آمدن تهمت های رژيم به افراد می شد.
شخصيت اخلاقی، اعتبار روحانی و پايگاه مردمی وی، عليرغم تمام حملات رسانه ای، رو به افزايش گذاشت. او هر چه بيشتر به صدای چالش اخلاقی در برابر رفتار مضموم رژيم تبديل می شد. منتظری فتوائی صادر کرد که سعی می کرد به قوانين فعلی، رنگ و بوی بيشتری از دموکراسی بدهد. او اولين آيت اللهی بود که فتوا داد پيروان آيين بهائی بايد از حقوق معمول شهروندی ايران برخوردار شوند. اين مخالف نحوه رفتار وحشيانه رژيم عليه اقليت های دينی ايران بود.
منتظری اخيراً در اقدامی بارز و آشکارتر نسبت به هر آيت الله ديگری، يک فتوا صادر کرد که به موجب آن، توسعه، اجرا و سرمايه گذاری در برنامه توليد بمب هسته ای بر خلاف اسلام و بشريت است. همين رويکرد، او را به بزرگترين مخالف داخلی در برابر توليد يک بمب هسته ای تبديل کرد. او آشکارا نسبت به اقدام رژيم در اشغال سفارت آمريکا در تهران، هنگاميکه يکی از رهبران کشور بوده، عذرخواهی کرد.
سرانجام اينکه، او در مناسبت های متعدد به دليل تحميل نظريه ولايت فقيه به ملت عذرخواهی کرده است. وی رئيس مجلسی بود که پيش نويس قانون اساسی کشور را تهيه کرد و مسؤول وارد کردن مفهوم ناشناخته ولايت فقيه به داخل اين قانون بود. او به جز معذرت خواهی کلامی، سعی کرد اين مفهوم را با بحث ها و ساير ابزارهای موجود، به يک نقش تنها نظارتی و نه اجرئی تبديل کند. از آن مهمتر، وی پيشنهاد کرد رهبر عالی موقعيت خود را تنها درصورتی بدست آورد که از پشتيبانی و رضايت مردم برخوردار باشد، حضور او در رأس قدرت از نظر زمانی محدود باشد و قدرت او از رأی مردمی نشأت بگيرد. به زبان ديگر، او نااميدانه سعی می کرد صورت دموکرات تری به مفهومی بدهد که ظرف 30 سال گذشته، مهمترين مانع در برابر دموکراسی در ايران بوده است.
تاريخ ايران مملو از حاکمانی بوده که به اصول اخلاقی احترام نگذاشته اند، ندامت و پشيمانی را نشناخته اند و حاضر به شنيدن انتقاد از خود نشده اند. منتظری به آن عده معدود از رهبرانی خواهد پیوست که سعی کردند برای باقی ماندن در قدرت، همان ارزش های اخلاقی را رعايت کنند که مورد قبول مخالفان بود. وی به اقليت کوچکتری از زنان و مردانی متعلق بود که وسوسه های قدرت را فدای يک زندگی مملو از معيارهای اخلاقی، انتقاد پذيری نسبت به خود و شجاعت و رشادت کردند.
منبع: نيو رپابليک- 21 دسامبر
جهانــــــي ستايند خيام را
كه اسرار مي را به حكمت گشود
نترسيده رنـــــدانه ميزد قدم
به دنيا و ديــن اعتقادش نبود
پسنديد هر چــــــيز خوب جهان
جهاني به شعرش گــــل آرا نمود
ولي من از آن ميپرستـــم كه او
دلش هر چه فرمود، آن را سرود!
شعر خانه دوست سروده « فريدون مشيري »
(پاسخ شعر نشاني اثر سهراب سپهري)
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
سوال سهراب:
خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت
به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهي پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد
در صميمت سيال فضا، خش خشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهي نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست؟
نتیجه نامه مهم ۱۶ دی۱۳۶۶ از طرف امام به آقای خامنه ای بود. به نظر من اگر به این نامه توجه می شد خیلی از مشکلات بعدی در کشور بوجود نمی آمد. هنوز هم معتقدم این نامه اگر به خوبی برای مردم تشریح شود، خیلی از ابهامات برطرف و مردم تکلیف خود را متوجه می شوند. متن نامه به قرار زیر است:
http://dahe60.blogfa.com/post-92.aspx
از دوستان اندیشمند صنمی، آمیرزا، و رهگذر سپاسگزارم که بحثی عمیق و بسیار پر اهمیت را گشوده اند و لااقل در مورد شخص من باعث شده اند که افکار خود را بچالش بکشم. چنانکه قبلا هم عرض کردم تفکیک دو مقولهً “عقاید” و “شخصیت” افراد که داریوش همایون به آن اشاره کرده بود و آمیرزای عزیز بزیبائی بسط دادند، بنظرم امریست پایه ای ولی هرچه بیشتر فکر میکنم بنظرم میرسد که این تفکیک کاربردی محدود دارد و برای قضات کلی و سازنده در مورد نقش اجتماعی و سیاسی افراد کافی نیست.
در حال حاضربه این نتیجه رسیدهام که بزرگترین تاًثیر “شخصیت” در زمینهً فرهنگ سازی و تحول فرهنگی جامعه است (که یکی از اساسیترین عوامل پیشرفت و ترقی است). ولی وقتی به تحول سیاسی میرسیم (که عامل دیگر پیشرفت است) عقاید افراد پر اهمیت تر میشوند. افرادی نظیر منتظری، طالقانی، و مثلا بازرگان، و سایرینی که شخصیتی انسانی داشتند و به همین دلیل هم مورد احترام مردم بودند، در جایگاه رهبری فکری و اخلاقی جامعه میتوانستند نقشی بسیار مثبت ایفا کنند، و همانطور که آقای منتظری نشان داد تابوهای متحجر نهادینه شده در جامعه را بشکنند. شاید فتاوی منتظری در مورد زنان و بخصوص بهائیان بیشترین تاثیر را در ارتقای سطح آزاد اندیشی و انسان گرایی جامعه مذهبی ما داشته باشد. ولی همین آقای منتظری وقتی در مقام یک فعال سیاسی و طراح نظام حکومتی ایفای نقش میکند، به خاطر معتقداتش، و علیرغم شخصیت انسانیش، نظامی را پایه ریزی میکند که اصولش با آزادی و برابری انسانها در تضاد است. او در نقش یک رهبر دینی و مصلح اجتماعی میتواند فتوا دهد که بهاییان باید از حقوق شهروندی برخوردار باشند، چون این یک فتوای نظریست که در واقع “انسان” بودن بهاییان را میپذیرد (که در فرهنگی که آنها را موجوداتی مهدورالدم میشناسد قدم کوچکی نیست)، ولی یک فتوای عملی نیست. همین شخص بزرگوار اگر قرار بود در مقام ولی فقیه نظام جمهوری اسلامی برای بهاییان حکم صادر کند نمیتوانست بدون تبعیض حقوق آنها را مساوی با مسلمانان قرار دهد، زیرا در اینجا معتقداتش (و نه شخصیتش) نقش اصلی را در قضاوت و تصمیمش بازی میکند. طبق معتقداتش یک فرد بهایی در ظل حاکمیت اسلام نمیتواند با یک مسلمان در همهً حقوق مساوی باشد.
نتیجه اینکه در مورد نقش آفرینان در سرنوشت سیاسی یک ملت جهان بینی و مبانی اعتقادی افراد از شخصیتشان مهم تر است، زیرا حتا اگر از نظر شخصیتی چندان معتبر و مورد احترام مردم نباشند میتوانند پایه ریز قوانین و اصول مترقی گردند. ولی آزادگی و شخصیت انسانی برای رهبران معنوی، اخلاقی، و فرهنگی جامعه اصلی ضروری است. ما به هر دو رهبری نیازمندیم چون پیشرفت و ترقی یک ملت منوط به حضور هر دو است.
http://www.iranian.com/main/2009/dec/christmas-card
Christmas Card
مهناز بانوی گرامی و عزیز
با سلام و احترام
با تشکر از عزیزانی چون یولداشان “صنمی و آمیرزا و خود شما” که در مورد بحث های مربوط به “حقوق شهر وندی” و مسائل مهم دیگر همواره سنگ زیرین آسیا بوده اید.
می کوشم که روی برخی از موصوعات مطروحه از سوی شما نظر خودم را بیان کنم.
فرضا زمانه با چرخشی جادوئی شاد روان “منتظری” را “ولی فقیه” این سیستم ارتجاعی می کرد و فرضا هم ایشان در فتاوی خود مسلمین را به بهائیان ارجحیت می داد ه اند. حال به خاطر بحث کلی برخی از جزئیات بسیار مهم را هم کنار می نهیم که اگر با جنبش سبز کسی “ولی فقیه” شد قاعدتا نمی تواند “ولی مطلقه” بوده باشد و یا اینکه اساسا آن مرحوم به “ولی فقیه ” نقش نظارتی قائل بود و نه اجرائی. می دانیم که کلا سیستم در همه اشکال آن ارتجاعی است و ما می خواهیم همین ر ا مرور کنیم.
نخست اگر ایشان در آن دوران فرضی در مو ارد مشخصی چنان فتاوی صادر کردند مسلما در همان مورد مشخص می توان به صراحت استنتاج کرد که “پس دیدگاه ایشان در این موارد معین آزادیخواهانه نیست و احیانا نا رسا و نا کافی است و بلکه هم ارتجاعی”. به عبارتی سیستم ارتجاعی است و رهبر هم دارد با آن همسوئی می کند.
دوم به رسمیت شناختن “حقوق شهروند ی” بهائیان بدان معنا نمی تواند بوده باشد که پس این داستان به خیری و خوشی پایان یافته است. نه عکس آن درست است این تازه آغاز راه است.
در همه دمکراسی های دنیا همواره چنین بوده است که ابتدا اصولی جا می افتاد و بعد مردم در طول ده و بیست و سی و بلکه 50 سال بعدی آن با مبارزات مدنی با مراجعه به منابع و مراجع قانونی و داد گاه ها و افکار عمومی و.. در مورد به مورد آن قدم به قدم پیش می رفته اند. اینکه مثلا سیاهان در دهه های 50 و 60 میلادر برای “حقوق مدنی” خود مبارزه می کرده اند اصل آن حقوق در “قانون اساسی” و “اعلامیه استقلال آمریکا” موجود بود ه است که “انسان ها برابر آفریده شده اند و همه “حقوق” آنان منجمله حق زندگی و آزادی فردی و سعادت جوئی از سوی “آفریدگار” به همه انسان ها اعطاء شده است و این حقوق هم قابل فسخ و لغو نیست”. امثال “دکتر مارتین لوتر کینگ”(پسر) بر اساس “آن اصول یاد شده” مصوبات و قوانین جاری مبتنی بر “تبعیض علیه سیاهپوستان” را غیر قانونی می دانسته اند. یا اگر به عقب تر بر گردیم با حکم “اعلامیه آزادی بردگان” توسط مرحوم “ابراهام لینکن” مسلما مساله برده داری اتوماتیکی لغو نشد( گو اینکه خلاف ادعاهائی که امروزه مد شده است این “حکم ریاست جمهوری” تاثیری آنی داشت اما همه کار را تمام نکرد چون همه کار تمام شدنی نبود). اما طبق این سند و با استناد بدان یک چهار چوبی قانونی مهیا شد که به مرور همه بردگان آزاد شدند.
کشورمان دارد در این مسیر حرکت می کند و حرکتش هم اگر نسبت به کشورهای منطقه پیشراوانه باشد حکما در سطح جهانی چیزیست کمی بالاتر از حد “جنینی”. پس باید در نظر گرفت که استاندارد ما چیست. کما اینکه پیش تر ها هم ذکر کردیم که خود “مشروطیت” با توجه به تاریخ و زمان و شرایط ایران آن روز “سندی سکولار و بسیار مترقی ” بود. اما اگر آن را با معیار مثلا “سوئد و دانمارک و کانادا و آمریکا” ی امروز بسنجیم شاید چیزی است مشکوک و در هم و برهم . فتوای مشخص آن زنده یاد در مورد “بر خورداری هم میهنان عزیز بهائی از حقوق مدنی ” نیز می تواند در کشوری که “قوه مقننه” آن بر اساس “فقه و فتوی و این گونه مصیبت ” هاست یک “چهار چوب قانونی باشد که تا امروز در این نظام موجود نبود. که تا بر اساس آن مبارزان حقوق مدنی ما( اهم از مسلمان و بهائی و دین داران دیگر و بی دینان و خدا نا باوران) بتوانند که در افکار عمومی و مجامع و دادگاههای آن در مورد به مورد برای احقاق حقوق شهروندی “هم میهنان بهائی” ما بکوشند و مبارزه کنند و موفق شوند. این باری است به مراتب سنگین تر از شانه یک یا دو یا صد فرد. پس نپنداریم که لابد منتظری می خواسته یا موظف بود ه است که مثلا برابری کامل “بهائیان و مسلمین” را به پا کند که این خواستش در زمان تصدی بر امر عملی نیست. نه این کار یک نفر نمی تواند باشد و او نیز فقط راهی را گشود که بقیه اش با ما شهروندان ایرانی است. و خود همین کاری است کارستان.
خیر پیش
رهگذر
شادباش يلدا
http://www.youtube.com/watch?v=UbL_vHXxkK8
يلدا، شب چله، ديگان، زايش خورشيد، کريسمس، و …
نقش يلدا در تعيين گاهشماري اصيل ايراني :
http://rouznamak.blogfa.com/post-200.aspx
حتا اگر خيامي وجود نميداشت تا نوروز بهاري را به ايرانيان بشناساند، امروز با کمک دانش کيهان شناسي نوروز طبيعت يافت ميشد و آنگاه ما ايرانيها آنرا آغاز سال ميدانستيم. يلدا درازترين شب سال است و دانش به آساني روشن ميکند که درازترين شب سال کدام شب است و ما آن شب را يلدا يا چله بزرگ ميگيريم که همان شامگاه 30 آذر است.
امير جان صبوري شب يلدا
http://www.youtube.com/watch?v=cZHMmzskOBo
درود دوستان…
نظام جمهوری اسلامی نظامی است که قائم به سليقه ئ کارگزاران ان است. سليقه ای که بر اساس حب و بغض کور و باور های عمدتا شفاهی(بر اساس شفاهی بودن ايرانيان) شکل می گيرد و هر کارگزار(هر سلطانک) در حيطه قلمرو خود بر اساس دلخواهی اش(هر جور که خوشش بيايد, بر اساس حب و بغضش, درک ناقص شفاهيش از اوضاع) تصميمی خلق الساعه و عمدتا غلط می گيرد و کار در سی سال گذشته همينطوری کشکی و الله بختکی پيش رفته است.
بديهيست که تحمل سليقه و ذوق مهندس بازرگان, طالقانی و منتظری به علت نيک نفسی ذاتی خودشان اسانتر می شد ولی چون ساختار و پی درست و حسابی نداشت با جايگزينی اولين شخص کژ سليقه بعدی همه ی رشته های تابيده دوباره از هم باز می شد…
يک نظام سياسی بايد شالوده و اساسش بر منطق و استدلال قابل چند و چون باشد تا ادامه داشته باشد (حرکتش ممتد باشد) وگرنه هر کور و کچل دون پايه ای اگر دست تقدير او را به جايگاهی هم برساند او را از سليقه اش(روش ادراکی اش از جهان) جدا نمی کند و می شود انچه که می بينيد يعنی اقای احمدی نژاد مثلا…
البته همين ميدان ظهور سليقه ها(کژ سليقه گی های زمامداران جمهوری اسلامی)دست مايه خنده و جوک هم هست اگر خوش سليقگی ذاتی ما ايرانيان را از ياد نبرده باشید و کلی هم می شوداز حضرات خنديد!…
نوش!
با سلامهای گرم از آلمان سرد 5 درجه زیر صفر به همه یولداشها،
عید محبت و تولد عیسی ناصری را به پیروان ایشان تبریک می گویم.
مهناز بانوی گرامی و یولداش فرزانه رهگذر عزیز،
می خواستم در رابطه با کامنت قبلی ام دو تکمله بگذارم تا موضوع را از منظر خودم کمی بازتر کرده باشم:
1. در رابطه با مطلب وزین مهناز بانو،
باید بگویم که من برای منتظری به هیچوجه نقش رهبری قائل نیستم و نه ایشان و نه هواداران جنبش سبز هم چنین ادعایی نداشتند، ایشان فقط یک نماد یا سمبل ، و بنوعی پشتیبان معنوی این جنبش بودند. آیت الله منتظری روز یکشنبه درگذشت و پرونده عمرش بسته شد و دست کم از طرف ایشان چیزی به آن اضافه نخواهد شد، پس می شود در باره او به قضاوت نشست. در مورد انسانهای زنده قضاوت سختتر است. برای مثال وقتی پای قضاوت در باره آقای میرحسین موسوی به میان می آید، ما مجبوریم هنوز صبر کنیم و ببینیم ایشان تا کجا همراه مردم خواهد ماند و در دفاع از حقوق ایشان تا بکجا پیش خواهد رفت، تا بتوانیم گذشته و حال او را در یک ترازو بگذاریم و ببینیم آیا می توان موقتا پرونده جنایات دهه 60 را که دست کم با اطلاع ایشان وقوع پیدا کرده مسکوت گذاشت یا نه (این فقط یک مثال بود). در مورد آقای منتظری ولی اینطور نیست، در باره ایشان می توان تا حدود زیادی قضاوت کرد و تا اندازه ای هم درست قضاوت کرد، چرا که پرونده بسته شده است و بقول وکلا “مهلت قانونی ارائه مدارک و شهود” هم تمام شده. پس ما می توانیم با همان جدیتی که عقاید عقب مانده ایشان را به نقد می کشیم، ازخصائل برجسته اخلاقی ایشان هم ستایش کنیم و نشان بدهیم که برای ما پرنسیپها مهم هستند و نه سمپاتی و آنتی پاتی ما به این یا آن شخص. در همین راستا برای من سخت است که شجاعت کروبی در افشای جنایتهای رژیم را تحسین نکنم، با اینکه هیچ نوع علاقه ای به شخصیت ایشان ندارم و احساسم بیشتر آنتی پاتی است تا سمپاتی، ولی شجاعت ایشان قابل تقدیر است و باید ارزش خودش را بخصوص از جانب ما دموکراتها بیابد. همه بحث من این بود که در قضاوت باید دست به تجزیه زد و شجاعت و انصاف بخرج داد.
2. یولداش فرزانه و عزیز جناب رهگذر،
من فکر می کنم که بحث ما حداقل در دو مورد “اصلاح پذیری اسلام” و “رابطه دینداری و آزادیخواهی” به این زودیها تمام نخواهد شد. واقعیت این است که من از بحث کردن با شما لذت بسیار می برم، زیرا که شما بدفعات نشان داده اید که بر خلاف سنت مألوف ما ایرانیان اهل “جدل” نیستید و هر وقت این ژنهای آباء و اجدادی در مغز آمیرزا فعال شده اند تا مباحثه را به مجادله بکشد، شما با خونسردی و فرزانگی تمام بحث را به راه درست برگردانده اید، از این بابت عمیقا از شما سپاسگزارم. دلیل دوم لذت بردن از بحث با شما این است که در چنین بحثهایی من گذشته از اینکه نظر شما را قبول کنم یا نکنم، به تفکر برانگیخته می شوم و این به نظر من مهمترین دستآورد یک بحث مدرن است. هدف ما پیش از آنکه یافتن جواب باشد، بوجود آوردن سؤال است.
همانطور که می دانید بحث تضاد میان دین و بخش بزرگی از خواسته های والای بشری بحث امروز نیست و من دوست دارم شرایطی بوجود بیاید که بتوانم در اینباره با شما مفصلا بحث کنم، تا هم به سؤالات، و هم به جوابهای بیشتری برسم. قدمت و عمق این بحث تا بدانجا است که ابوعلاء معری در قرن چهارم هجری می سراید:
«اَثنانُ اَهلِ الاَرضُ ذوعَقلَ بِلا دین - وَ آخِرُ الدیّنُ لا عَقلُ لَهُ»
«ساکنان خاک دو گروه اند: نخست آنان که عاقلند و دین ندارند و دومین گروه دین دارانند که از عقل بهرهای نبرده اند».
یعنی هزار سال پیش از پیدایش یولداشکده شاعری عرب در جنوب حلب در سوریه امروزی نه تنها تجانس آزادیخواهی و دین را، که اصولا تفاهم میان عقل و دین را زیر سؤال می برد و نداشتن یکی را شرط داشتن آندیگری می داند. البته من به این گفته ابوعلاء معتقد نیستم و معتقدم که مقوله عقل هم همانطور که شیخ اشراق در رساله اش آورده یک مفهوم بسیط نیست و ما انواع عقلها را داریم و طبعا نوع یا انواعی از این عقول می توانند با دین از در آشتی درآیند.
متأسفانه سرعت وقایع در ایران عزیزمان آنقدر زیاد است که فرصتی برای تعقل و تفکر در مسائل اصلی زندگی و “فلسفیدن” باقی نمی ماند. این کوتاه را هم برای آن نوشتم که مبادا خدای ناکرده منظورم بد فهمیده شود. به امید اینکه روزگار چنان بر مراد مردم ایران بگردد که ما با فراغ بال و آسودگی خیال در اینباره به هم گفتگو کنیم.
شب و روز بر همگی خوش.
با سپاس از جناب رهگذر و آمیرزای گرامی، فقط میخواهم یک نکتهٔ کوچک را در نوشتهٔ خود توضیح دهم، و آن اینکه منهم آقای منتظری را “رهبر” نمیدانم (نه برای خود و نه برای جنبش سبز)، ولی ایشان رهبر مذهبی کثیری از هم میهنان ما بودند، و در این مقام در نحوه برخورد مردم با مسائل اجتماعی نظیر حقوق غیر مسلمانان یا زنان، چه برای پیروان مستقیمشان و چه کسانیکه بنحوی ایشان را بعنوان رهبر معنوی پذیرفته اند، نقشی موثر داشته و خواهند داشت.
—————————–Merry Christmas to you all———————————-
———————————————————————————————
درود بر اهالی يولداشستان…
بنده هم به سهم خودم برای دوستان ارزومند روزهايی خوش در ايام کريسمس می باشم و سال نوی پر از موفقيتی را برای همگان از درگاه يگانه خواستارم…
شيرازی اوغلو!!!
http://www.youtube.com/watch?v=tpDffQJjm9c
در مراسم شب کریسمس که در واتیکان هر ساله توسط پاپ برگزار میشود٬ یک زن مهاجم در کلیسای پیتر درحالی که پاپ از جلوی او عبور میکرد٬ از بین جمعیت بیرون پرید و پاپ را به زمین کوبید. پاپ نیز بلند شد و به مراسم خود ادامه داد.
میزبان گرامی و مدیر عزیز و
همه یولداشان این یولداشکده به ویژه پیش کسوتان و سرورانی چون “مهنازبانو” “صنمی”و “آمیرزا” “شیرازی اوقلو” “صادق” “تبریزلی” و “مهدی” و..و دوستان دگر اندیش چون “بولود بی” و”مارالان” …و “صفری” و” ایراندوست” و مسلما “آلمای همیشه مهربان” که همه دوستش داریم.
با سلام و احترام
فرخنده زاد روز حضرت عیسی را به همه یولداشان به ویژه یولداش “علی تبریزلی” و حانواده ایشان تبریک می گویم.
پیام عیسی عشق بود و حتی بر سر چلیپا نیز روی همین ماند. آخرین سخنش هم در خواست بخشش برای کشندگان خود بود که “ای پدر اینان را ببخش چون نمی دانند که چه می کنند”.
خوش آنکه در زاد روز سمبل عشق و انساندوستی ما نیز دمی با آن “طبیب جمله علت های ما” و “اسطرلاب اسرار خدا” یکی شویم.
“بیا تا قدر همدیگر بدانیم” اما پیش از مرگ این یا آن عزیز. همدیگر را دوست داشته باشیم.
خیر پیش
رهگذر
عزیزان ایامتان خوش باد.
حالا میخواهد بهانه اش یلدا باشد، کریسمس باشد،
هرچه باشد…
نوش…
امروز خیلی خوش گذشت و از آن بابت شکرگزارم.
من و خانم و بچه هایم دور هم بوده ایم
غذاهای کریسمسی ناشیانه پخته و متبحرانه خورده ایم،
هدایا را رد و بدل کرده ایم،
و با هم هم امشب رفتیم فیلم “آواتار” را تماشا کردیم…
خیلی دیدنی بود!…
همچنین کنایه های سیاسی اش را واضح و آشکار یافتم!…
نوش…
و ای علی خوب تبریزم،
اولا بهبودی عاجلت را خواهانم و کریسمستان فرخنده باد،
و دیگر اینکه اگر آبجوی مردافکن خانه ای مینوشی،
سوار اسب مردافکن خانگی نشو!!..
نوش…
Iranian student protester Neda Soltan is Times Person of the Year
http://www.timesonline.co.uk/tol/news/world/middle_east/article6967927.ece
سلام درود بر یولداشهای گرامی
منهم فرارسیدن سال نو ۲۰۱۰را ب نگاهی عزیزو همه یولداشهای گرامی و مدیر محبوب تبریک میگویم ،ضمناَ یک خبر خوش*** رفتن ب آذربایجان ویزا نمیخواهد . دوطرفه شده است .
امید وارم تبریزلی نازنین هم هر چه زودترسلامتی اش را باز یابد
با تشکر از تمام یولداشلار که یادی از بنده کردند، به خصوص رهگذر گرامی و پیاله چی عزیز، عید میلاد مسیح را به همهء یولداشلار، چه مسلمان، چه غیر مسلمان، تبریک عرض میکنم. امیدوارم که سال آینده مسیحی، سالی پر از فراوانی و شادی و خوشبختی برای همه باشد. کریسمس امسال برای همه خانواده ما خوش گذشت. امیدوارم که همه شما هم در این روز های تعطیلی ایام خوشی داشتید.
بحث جدیدی که فعلا در مورد جنبش سبز و موسوی و کروبی و منتظری و اصلاح پذیری اسلام باز شده، خیلی جالب و تفکر بر انگیز است. بنده هم نظرات خودرا به عرض دوستان میرسانم (البته با این دست چپ شکسته و در حال بهبودی).
به نظر بنده، موسوی عبودیت خود را به امام و خط امام و کلیت حفظ نظام منحوس و فاشیستی اسلامی ابراز کرده است. او هم مثل گنجی، خواهان سرنگونی نظام نیست. بلکه، خواهان رفتن ولایت مطلقه فقیه است و شاید هم ولی فقیهی غیر از خامنه ای میخواهد. من ارادتی به آخوند جماعت ندارم. چه آزادیخواهش، چه فاشیست اش. اگر آخوندی صحبت از آزادی بکند، در حقیقت دورو است و بوقلمون صفت. چگونه میتوان متن صریح قران را که امر به قتل و کشتار یهودی و مسیحی و ناباور میدهد نادیده گرفت؟ اگر آخوند به قران ایمان دارد و برای بهائی و مسیحی و یهودی و ناباور تساوی قائل است، درحقیقت یا کفر میگوید و یا دوروئی میکند. مگر غیر از این است که منتظری ایمان دارد که میتوان در ظرف آبی که ابعادش سه وجب در سه وجب در سه وجب (آب کرّ) باشد، کار شماره اول! را کرد، و آن آب پاکیزه و مطهر است و میتوان با آن وضو گرفت و غسل کرد؟ ما جماعت که ادعای روشنفکری میکنیم و خود را تحصیل کرده و مدرن میدانیم، چگونه متوانیم عقل و خرد خود را با این مغلطه و خرافات آشتی دهیم. من بحثی ندارم که باید از این فتاوی منتظری و اعمال موسوی و کروبی استفاده و جنبش را تقویت کرد. ولی، همین مقاله عباس میلانی در بالا، همان کاری است که ما با خمینی کردیم. و آن مردک خرافهء آخوند متحجر را از مفعولیت در حوزه به “رهبر” و “امام” سیزدهم رساندیم. همین عباس میلانی ها بودند که ما را به این روز انداختند و دکتر ها و دانشمندانمان، عکس امام را در ماه دیدند و رئیس جمهور “دکتر” مان، پوشاندن موی زن را به طریق علمی و فیزیکی توجیه کرد. اشکال کار ما همین بود و هست. از زدو خورد در خیابان ها نمیشود حکومت متمدن به وجود آورد. جنبش باید اهداف و برنامه خود را داشته باشد. آن سلطنت طلب و مجاهد و مشروطه خواه و جمهوریخواه و دموکرات، موقعی که تظاهرات و زد و خورد های خیابانی به نتیجه برسد و این حکومت بیفتد، به جان همدیگر خواهند افتاد چون هیچ کس برنامه ای ندارد و گفتن اینکه “این حکومت برود و هر کی بیاید بهتر است”، همان کاری خواهد بود که ما با شاه کردیم و دیدیم که چه فلاکتی بر سرمان آمد. وقتی ما به انقلابات گذشته جهان نگاه میکنیم، میبینیم که هر کدام برنامه و هدف و استراتژی و پروگرامی داشتند. مثلا، انقلاب استقلال آمریکا، با نوشتن کانستیتیوشن و اعلامیه استقلال آمریکا به وجود آمد و یا انقلاب کبیر روسیه توسط لنین. دیگر انقلابات متمدن دنیا هم همینطور. دست موسوی به خون مردم آغشته است. درزمان کشتار های دههء شصت نخست وزیر بود و هنوز هم از ملت بخششی نخواسته است. این موسوی بود که کلید های پلاستیکی بهشت را به فرزندان 8-9 ساله میداد که از میدان های مین عبور کنند و تکه پاره شوند و کمک به امر به اعدام ناباوران در دههء شصت کرد. آیا ما ملت باید این دنائت های ضد بشری را از یاد ببریم و او را به عنوان “رهبر” جنبش سبز بپدیریم؟ به نظر بنده، جنبش “سبز” از موسوی و منتظری و کروبی عبور کرده است و خواهان براندازی کل نظام است. شعار های “مرگ بر خامنه” ای و “جمهوری ایرانی” و پاره کردن عکس خمینی دجال و منحوس و تقدس زدائی از این نماد های نظام، نشانگر این عبور از موسوی و کروبی و منتظری است.
کرسیمس و سال نو به همگی مبارک باد.
نوش.
Hi
I am also very happy to see our friend Mr Ali Tabrizi is well again and he is with us…
Dear Ali I wish you and your family all the best in the coming new year…
Nooooooooooshhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh!!!!!!!!!!!!
Shirazi Oghoo!!!
عاقبت دوستی با عرب ها…
http://www.radiofarda.com/content/F11_Iran_Iraq_Fakka_Oilfield/1914517.html
علی معلم دامغانی یکی از ملک الشعرا های دربار سید علي خامنه است…
http://www.khandaniha.eu/items.php?id=966
فدایتان گردم،
ساختگی و یا حقیقی بودن ویدئوی زیر را به یقین ندانم.
آمّا…
-وقتی که پتیشن پس از پتیشن هنوز حکومت هرکی رو که میخواد هروقت که میخواد میکشه، این راه چاره بالایی جذابیتش به ارتفاع لایه استراتسفر میگه زکی!…
- راستی، هروقت تعارف کنار گذاشته شد و رشد ابعاد انقلابی جنبش سبز تایید نظر شد، من منگ رو هم بیدار کنین!…
نوش…
http://www.youtube.com/watch?v=rS7MJaWpSqE&feature=player_embedded
با سلام و درود به همراه یاران و یولداشلار
فرا رسیدن سال نوی مسیحی و میلاد عیسی مسیح بر همه شما عزیزان و بویژه آقای نگاهی عزیز فرخنده و خجسته باد. امید که سال نو پر از شادی و کامیابی برای همه شما عزیزان باشد
انقلاب سبز ایران تن به پژمردن و مردن نمی دهد- گاردین
http://balatarin.com/permlink/2009/12/27/1890656
نوش…
تهران به هم ریخته است و در آشوب به سر میبرد.
شعار “مرگ بر این ولایت”.
در چند نقطه از تهران نیروی انتظامی مجبور به عقب نشینی شده است.
از رنگ سبز در تهران خبری نیست.
چند خیابان و محلهء تهران در کنترل مردم پس از عقب نشینی نیروی انتظامی.
دود و آتش از سوختن چندین خودرو و موتور سیکلت های نیروی انتظامی و بسیج.
تهران در دست مخالفین است.
بابل و ساری در تظاهرات بیسابقه.
مردم از استرداد چندین زخمی به آمبولانس از بیم مآموران امنیتی خود داری کردند.
نیروی انتظامی در نجف آباد مردم را با رگبار مسلسل به گلوله بستند.
عکس بزرگ خامنه ای به پائین کشیده شد.
deja vous all over again
درست مثل زمان 1357، منتهی مردم آگاه تر، مجهز تر و مصمم تر. مدرن ترین وسیله آن زمان نوار کاست بود. امروز، تلفن دستی با ویدیو و عکس و twitter و face book .
کارتر طرف شاه را گرفت. اوباما هم مشغول “مذاکره” با رژیم اسلامی است.
deja vous all over again
من تا امروز این چنین معتقد به سرنگونی این رژیم نبودم. با دیدن این تظاهرات امروز، تقین پیدا کردم که این رژیم به زودی خواهد افتاد.
زد و خورد شدید میان مردم و نیروی انتظامی ادامه دارد.
خبر ناموثق: خواهر زاده میر حسین موسوی در بیمارستان. (معلوم نیست ایشان زخمی یا کشته شده است).
خبر از رسانه انگلستان: تهران در تصرف مردم است.
خبر موثق از لوس آنجلس تایمز:
خواهر زاده میرحسین موسوی، علی موسوی جزو سه نفر کشته شدگان توسط نیرو های انتظامی است.
http://www.latimes.com/news/nation-and-world/la-fg-iran-protests28-2009dec28,0,3198771.story
این رژیم خواهد افتاد.