محمد عاصمی هم رفت…

محمد عاصمی دوست و یار سالیان من بود. هم همکلاس شده بودیم و هم همواره همگیلاس. البته چند سالی یا چند دهه ای از من مسن تر بود ولی در پستی و بلندی های جمهوری اسلامی ناگهان با هم همکلاس هم شدیم. پیش از آن که سر کلاس ببینمش، تصویر و کلامش را خوب می شناختم. کتابش، سیماجان، کتاب محبوب ما بود که هم عشقی بود و هم سیاسی، و البته احساسی و احساساتی. یادداشت های یک معلم اش عالی بود. غیر این ها بانوئی داشت به نام ایرن که هنرپیشه بود و هنرمند بود و چشم عسلی بود و ارمنی بود و اندکی چپ و … و ما ستایش می کردیم. ایرن با نام ایرن عاصمی مشهور بود. نیز “کاوه” را هم داشت که پر و پیمان بود. یادگاری از تقی زاده بزرگ. در کاوه، هم رادمنش را داشت و هم بزرگ علوی و احسان طبری و شاملو و نصرت رحمانی را… در مونیخ چاپ می شد و در ایران دست به دست می گشت. سال ها پیش از کاوه در همان مونیخ باختر امروز را منتشر می کرد با یاری خسرو قشقائی. کاری بود بکلی سری! و این باختر امروز پر شور و شرر بود. شور عاصمی و شرر خسرو قشقائی. در دوران سرد و مه آلود غمبار پس از مصدق، باختر امروز تنها اختر دیروز بود که گاه سوسو می زد و گاه چون شعله ای زبانه می کشید. می گفتند که باختر امروز تا کاخ شاه هم می رود و شاه سخت دمغ بود و ماموران سر در گم. سال ها بعد عاصمی خود گره از ماجرا گشود: گویا اردشیر زاهدی، که دوست خسروخان قشقائی بود، بسته مجله را به عنوان سوغاتی با پست دیپلماتیک به ایران می برده و آنجا توسط گیرندگان بسته توزیع می شده! (خود عاصمی این موضوع را برای من تعریف کرد)
در دورانی که مجله فردوسی کولاک می کرد، عاصمی به تهران آمد و مصاحبه ای کرد جانانه با فردوسی. موهایش هنوز مجعد بود و پر شر و شور می نمود. دیگر نمی شد هنوز توده ای هست. اما مانند توده ای ها صحبت می کرد: امید به فردا و غیره. شده بود نماینده تالار رودکی در آلمان که بزرگ ترین موسیقدان جهان را برای اجرای موسیقی به تالار رودکی دعوت می کرد. کارل اورف یکی از ده ها نفر مهم دنیای موسیقی بودند که به دعوت رودکی به ایران آمد و کارمینا بورانا را اجرا کرد. هاینس سوس نیتسا هم به ایران آمد و ماندگار شد و با خانم پری زنگنه برنامه هایی اجرا کرد و ما در تبریز به موسیقی اپرائی آشنا شدیم. شایعات هم کم نبود. طبق معمول!
انقلاب که شد کار عاصمی در تهران گیر پیدا کرد و مجبور شد چند صباحی به ناگزیر در وطن پای بند بشود – که همواره آرزویش را داشت. حقوق و مزایایش قطع شده بود و تنها خانه اش در تهران در شرف مصادره. چون مرد خوش مشربی بود دوستان هوایش را داشتند. من هم چند خیابان دورتر برای خود ول می گشتم. دانشگاه و خدمت را تمام کرده بودم و از پاریس رانده شده در تهران دستفروشی می کردم. روزی هوای فرانسه و زبان فرانسه به سرم زد. رفتم کلاس های فرانسه “آلیانس فرانسز”. خانم معلم ما بانوئی بود بسیار موقر. روزی که من مطابق معمول اندکی دیرتر وارد کلاس شدم، خانم معلم نامم را پرسید. گفتم: مرتضی. گفت: پس از این تو مرتضی دو خواهی شد. چون که مرتضای دیگری قبل از تو وارد این کلاس شده که پس از این “مرتضی اَن” (مرتضی یک) نامیده خواهد شد. مثل همیشه این بار هم دوم شد! بچه ها پخی زدند به خنده و معلم هاج و واج ماند. پس از آن تا معلم هر سئوالی را از مرتضای اولی می پرسید من فوری می پریدم وسط حرفش و جوابش را می دادم که او داد می زد: تو را نمی گم. مرتضی ان را می گویم. که باز خنده بود و شوخی…. طنین خنده های یک نفر بیش از همه بود. دقت که کردم دیدم انگار جائی او را دیده ام. موهایش مجعد بود و قدی رشید داشت. در پایان کلاس به سویش رفتم و پس از معرفی خودم گفتم شما شبیه یک نفر هستید. می دانید؟ گفت: نه. گفتم کسی به نام محمد عاصمی را می شناسید که نویسنده است و سیما جان و یادداشت یک معلم را نوشته است. اندکی تامل کرد و آنگاه با خونسردی گفت: به گمانم می شناسمش. چون خودم هستم. باور نکردم.
یک هفته پس از می خواستیم پس از کلاس به حمام سونا برویم. به کلاس نرسیدم ولی پس از کلاس در بیرون کلاس منتظرش ماندم. آمد و سوار ژیان خردلی من شد. رفتیم تا فیشر آباد. سر راه برایم تعریف کرد که چگونه پایش به کلاس باز شده است. خودش بود. دیگر شک نداشتم. در سونای هشترودیان، برهنه و عریان چیزی برای پوشیدن نبود. اما برای صحبت کردن چند سینه سخن بود. روزگار غریبی بود…
(امشب این خبر را شیندم و شروع کردم به نوشتن) حالا پاسی از ساعت دو نیمه شب هم گذشته است و قرص های خواب تاثیر خود را نشان می دهند. باید زنگی به بانویش بزنم. امشب نه. فردا. باید به محمود برادرش نیز تسلیت بگویم. به دوست مشترک مان دکتر مسیح هم و … به تمام دوستان و دوستداران…

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
این نوشته را Uncategorized در تاریخ Sunday, December 13th, 2009 در ساعت 5:29 am منتشر کرد.
RSS 2.0

31 جواب:

  1. aalmaa

    محمد عاصمی، شاعر، پژوهشگر و نویسنده ایرانی ساکن آلمان، روز شنبه در بیمارستانی در نزدیکی شهر مونیخ درگذشت.
    عاصمی به سرطان مری مبتلا بود و هنگام مرگ ۸۴ سال داشت.
    محمدعاصمی از شاگردان عبدالحسین نوشین، کارگردان تئاتر و عضو کمیته مرکزی حزب توده بود.
    او در سال‌های پس شهریور ۱۳۲۰ در «تئاتر سعدی» به روی صحنه می‌رفت و در همان دوران بود که با «ایرن» بازیگر مشهور تئاتر ازدواج کرد. با این حال، این پیوند دوام چندانی نیافت.

    عاصمی پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ تحت پیگرد قرار گرفت و به آلمان مهاجرت کرد.
    وی از سال ۱۳۴۲ اقدام به انتشار نشریه فارسی‌زبان «کاوه» در آلمان کرد که این نشریه بازتاب‌دهنده افکار نویسندگان و پژوهشگران ایرانی مقیم اروپا بود.
    محمد علی جمالزاده، پرویز ناتل خانلری، علی دشتی، عباس زریاب خویی، بزرگ علوی، احسان طبری، محمود تفضلی، علی نقی منزوی و سعیدی سیرجانی از جمله نویسندگانی بودند که با این نشریه همکاری داشتند.

    ************************************************************************************************************************************************************************************************

    آدمها همیشه چیزی که نشان می‌‌دهند و می‌گویند نیستند. گاهی‌ آنچه که می‌بینید و می‌‌شنوید خود شما هستید

    آن مرد با دختر و عروسش آمد.
    آن دختر با نامزدش آمد.
    آن عروس با فرزندش آمد.
    آن فرزند با هم کلاسیش آمد.
    هم کلاسی با معلمش آمد.
    معلم با والدین آمد.
    والدین با هم محلی آمد.
    هم محلی با ریش سفید آمد.
    ریش سفید با پزشکش آمد.
    پزشک با پرستار آمد.
    پرستار با بیمار آمد.
    بیمار با همراه آمد
    .همراه با هم اتاقی آمد.
    هم اتاقی‌ با دوستش آمد.
    دوست با همکارش آمد.
    همکار با خانواده آمد

    http://boghze30sale.blogspot.com/2009/11/blog-post_03.html

    #2820
  2. شیرازی اوغلو!!!

    دوست عزيز جناب اقای رهگذر درود…
    اقای خمينی مانند هر انسان ديگری در پی پيش برد امال و هوا وهوس خود بود و دست بر قضا ان امال و هوس ها به شدت خطرناک, غير انسانی و با عواقب و پی امد های شديد برای کل بشريت و به خصوص ايرانيان بودند همچنان که حضرتعالی و ساير ايرانيان می دانيد…
    بنظرم اين نکته صحيح است که هر انسانی در پی پيش برد امال و اهداف و هوس های خود است که “”"البته چنين چيزی هيچ اشکالی هم ندارد”"” ولی مشکل از انجا اغاز می شود که “ان فرد انسانی تعادل روانی نداشته باشد” و “يا جنون داشته باشد” و چنين انسانی با چنين وضع روحی “”"بر اساس بی اساسی افرينش!!!”"” يکهو دارای قدرت شود و جنونش را به پيش برد…مثلا شادروانان ادلف هيتلر و چنگيز خان و تيمور لنگ و خمينی و صدام حسين و بن لادن و جورج بوش(که هنوز هم زنده است)…
    متاسفانه تقدير و يا “خداوندگار شانس” به مجانين و ديوانگان علاقه ی خاصی دارد و هميشه به انها امکان پی جویی امالشان را می دهد…
    شاد باشيد و چراغی روشن در سرای يولداشان…
    به سلامتی شما
    نوش!

    #2821
  3. پیاله چی

    آقا در این یک دو دم کوتاهی که زندگی
    موهبت همزیستی با همنوعانمان را
    به ما ارزانی میکند،
    آخر چه مرگمان است؟
    از همدیگر چه توقع و انتظاراتی داریم؟!…

    یعنی خداوکیلی در خلوت تنهای اندیشه هایمان ها!

    یعنی همه مون فوت آب بلدیم به حال قدیما
    یِه انشای دبش سبک امتحان نهایی کلاس پنجمی !!
    برای سوال بالا ردیف بکنیم،
    حتی من بیسواد…

    نوش…

    ولی امروز با به یادداشتن اینکه
    کلّی چندمین!سالروز ازدواجم با عیال محترم
    نزدیک است و اینکه او
    هرگز در عمرش مجبور به
    پوشیدن حجاب و روسری نبوده،
    و اینکه موج عظیم ابراز سبز همبستگی
    روسری پوشان با مجید،
    آن کودک جفای دوران دیده ایرانمان
    پدیده اجتماعی روز شده،
    خیالم در عمق سیاه این حقیقت غرق شد که
    جواب آن سوال اصلا آسان نیست!…

    یک چرایش شاید این باشد که
    توقعات و انتظارات ما کلّا اگر
    مشتق از مجموعه دانشمان در باره خودمان نباشد،
    به آن خیلی مربوط است، نیست؟!…

    من مذکر مشرقی نوعی
    که همنوع دگر جنسم را
    با تحقیر و تخفیفش به خاطر جنسیتش
    متحمل جفای دوران داشته ام و میدارم،
    دلیلش در ناتوانی ام در رسیدن به یک
    تعریف درست و منطقی از
    آنچه که از او میخواهم نیست؟!…

    چگونه ممکن است به آن برسم،
    اگر تعریف روشنی از خود
    برای خود نداشته باشم.

    باشد که در سِیر ازلی مان
    به سوی مهر جاودان
    پیاله های می و مهر بانی را
    ز هم و خویشتن
    دریغ نکنیم…

    نوش…

    #2823
  4. مهناز

    جناب رهگذر عزیز مسئلهً مهمی را مطرح کرده اند که بنظر من باید محور مذاکرات و توجه سبزها قرار گیرد. ایشان بدرستی متذکر شده اند که هدف از بازتاب پاره کردن عکسهای خمینی در رسانه های دولتی ایجاد انشقاق و انفعال و گسستن فراگیری جنبش است (نقل بمضمون). باین ترتیب که عده ای بخاطر باورقلبی و “خط امامی” بودن علیه سبزها جبهه گیری کنند، عده ای دیگر بخاطر تظاهر به خط امامی بودن و اثبات اینکه “ساختار شکن” نیستند، و عده ای هم بخاطر ترس از گسترش و تعمیق سرکوب. مسئله اینجاست که جنبش سبز چگونه میتواند با این چالش روبرو گردد و چه استراتژی را در مقابلش اتخاذ کند.

    من تحلیل خود را عرضه میکنم و امیدوارم دوستان آنرا نقد و اصلاح کنند. بنظر من همهً گروهها باید هدف مقطعی خود را با واقعیات موجود تطبیق دهند و حرکتشانرا طبق آن تنظیم کنند.

    داده های موجود (صورت مسئله):

    1- جنبش سبز یک طیف رنگارنگ است. در یک سوی طیف معتقدان به خمینی وجمهوری اسلامی هستند که هدفشان مبارزه با احمدینژاد و نظامی کردن رژیم است و خواست نهائیشان حفظ نظام و قانون اساسی و ایجاد اصلاحاتی در حد گسترش نسبی دایرهً “خودیها” و خط قرمزهای نظام است. در سوی دیگر معتقدان به حکومت سکولار و تغییر کلی قانون اساسی و جدا سازی کامل نهاد دین از حکومت.
    2- هیچیک از این دو قطب بتنهائی وسعت و قدرت مقابله با حاکمیت را ندارند و مثل پایه های دو سر یک پل برقراری هر یک منوط به حضوردیگریست. اگر این دو ستون از یکدیگر ببرند کل جنبش فرو خواهد ریخت.
    3- در 6 ماه گذشته روشهای مبارزه، شعارهای مردم، و حتی اهداف طیفهای درونی جنبش متحول گشته و از حرکت اولیه که اعتراض به نتایج انتخابات بود عبور کرده. دلیل این تحول از یکطرف عکس العمل خشن حکومت است و از طرف دیگر پایداری مردم که گسترش نارضایتی را بنمایش گذاشته و شهامت و شجاعت و همبستگی بیشتری به مردم داده.
    4- تلاش مداوم سران هردو طیف در کنترل و جهت دادن به شعارها ناموفق بوده و مردمی که در صحنهً مبارزه هستند راه خود را خود انتخاب کرده و میکنند. هیچکس نمیتواند بجوان جان برکف درصحنه امر کند که چه بگو و چه نگو. شعارهای حاشیه ای و نامحبوب خود بخود از طرف مردم حذف میشوند و شعارهائی که از عمق خواسته ها بر میایند علیرغم هشدارها و تهدیدها گسترش میابند و جا میافتند.
    5- تا بحال عکس العمل رهبران دو طیف، مخصوصاٌ محافظه کاران، در برابر حرکات و شعارهای مردم مداراجویانه بوده و آنها با خویشتن داری از طرد و نفی مردم و خط کشیهای محکم پرهیز نموده و صرفاٌ به تاًکید بر مواضع خود بسنده کرده اند (بر خلاف بعضی از طرفداران داغتر از آششان در خارج کشور).

    ارزیابی و مقایسهً مواضع و مشکلات دو قطب جنبش:

    1- اگر مسئلهً بسیار مهم وحساس سرکوبهای خشن را از اهداف سیاسی جنبش جدا کنیم، منافع گروه اول، یعنی گروههای مخالف نظام، در گسترش مبارزه و راندنش بسوی اهداف را دیکالتر است؛ چون آنها نه وابستگی و منافعی در “نظام” دارند و نه قدرتی (یا امید بدست آوردن قدرتی) در رژیم. در واقع چیزی برای از دست دادن ندارند. اگر پیروز نشوند همین جائی خواهند بود که اکنون هستند. در مقابل، گروه دوم، یعنی محافظه کاران، هم از لحاظ ایدئولوژیک به نظام وابسته اند و خطر فروپاشی نظام را برنمیتابند، و هم از خراب کردن پلهای قدرت پشت سر خود بیم دارند (چون هنوز خود را از جمله “خودیهای” نظام میدانند و امیدوارند که بتوانند بحکومت برسند). بنابراین کنترل جهت مبارزه و نحوهً گسترش جنبش سبز برایشان بسیار پر اهمیت است.
    2- وجه مشترک هردو گروه در اینست که هیچیک بدون حضور دیگری شانس پیروزی ندارد و هیچیک هم قادر نیست که شعارها و حرکات مردم را تنها در قالب اهداف خود نگه دارد. محافظه کاران باید واقعیت شعارهای ساختارشکن را بین قشر وسیعی از سبزها بپذیرند، و سکولارها واقعیت شعارهای “خط امامی” و “اجرای قانون اساسی” را.
    3- اگر شعارهای مردم قابل کنترل نیستند رهبران و سخنگویان هر دو طرف قادرند تا حد امکان از تکیه بآنها خودداری کنند و در عوض تاًکید را بر خواستهای عملی و مشترک قرار دهند و آنرا عمده کنند. یک شعار یا حرکت اعتراضی درخیابان گویای تفکر ودیدگاه کلی شعار دهنده است، ولی ارائهً یک خواست مشخص و عملی (نظیر انتخابات آزاد) یک حرکت سیاسیست. جنبش به هر دو نیازمند است و در حالیکه مردم خیابان باولی میپردازند سران جنبش میتوانند بر دومی تمرکز کنند و حتی الامکان در مورد اول موضعگیری نکنند.

    نتیجه گیری:
    کوتاچیان بدرستی تصاویر پاره کردن عکس خمینی را سلاحی برنده در مقابل جنبش تشخیص داده اند و حد اکثر استفاده را از آن خواهند کرد. صحنه سازی و بهانه برای خشونت علیه سران جنبش فراهم گشته و شاید دستگیری موسوی هم اجتناب ناپذیر باشد. در موضع خطیر موسوی و کروبی تردیدی نیست و من شخصاٌ نگرانشانم وبرایشان آرزوی سلامت میکنم. آنچه اکنون اهمیت دارد اینستکه این آقایان (وکل جنبش) چگونه با این مسئله برخورد کنند. موضوعی که همه باید بخاطر داشته باشند اینستکه اگر کودتاچیان موفق شوند گروههای مختلف جنبش را رودرروی یکدیگر قرار دهند کل جنبش شکست خورده. بنابراین آقایان “خط امامی” باید مواظب باشند که در عین حال که بر مواضع خود تاًکید میکنند و پدیدهً پاره کردن عکس خمینی را به عنوان “استفادهً ابزاری” در زمین کودتاچیان میاندازند (که استراتژی درستی است)، طناب نازک ارتباط با قطب دیگر جنبش را پاره نکنند، و از موضع گیریهای افراطی جهت تطهیر خود بپرهیزند. چون باید بدانند که همانطور که کیهان خطاب بایشان نوشته بود (“آقایان شما تمام شده اید”)، اگر خود را تمام و کمال هم در راه امام فدا کنند دیگر در حکومت اسلامی بولایت خامنه ای جائی نخواهند داشت. در واقع حتی اگر آنها بجمهوری اسلامی وفاداربمانند، جمهوری اسلامی طردشان کرده. پس بهتر است خود را در جبههً مردم نگه دارند و مبارزات مردم را در هر جهت که باشد بپذیرند، حتی اگر خلاف خواست خودشان باشد.

    از طرف دیگراگرجنبش بتواند این بحران را هم بگذراند و پایدار بماند، بنظر من شکستن آخرین و مهمترین تابوی نظام و رفع تقدس از خمینی پیروزی بسیار بزرگی برای حرکت دمکراسی خواهانهً مردم ایرانست. درآغاز حرکت اعتراضی پائین کشیدن و لگدمال گردن تصویر خامنه ای قابل تصور نبود، ولی اکنون دیگر هیچ تقدسی برای “رهبر” نمانده. برخورد اینگونه با خمینی هم باید عادی بشود و خواهد شد، چون تا هنگامیکه تقدس خمینی نشکند شکست پروژهً “جمهوری اسلامی” و استقرار دمکراسی در ایران تحقق نمیابد.

    بامید پیروزی سبز.

    #2824
  5. aalmaa

    برگی از تاريخ: داستان خليل ملکی و دکتر شاپور بختيار
    وامی که بختيار از استلانيسلاوسکی برای خليل ملکی گرفت! رحيم شريفی
    http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097535.php

    *********************

    شصت و سومين سالروز نجات آذربايجان

    مهرا ملکی و حميد احمدی

    http://www1.voanews.com/persian/programs/tv/60789262.html

    #2827
  6. aalmaa

    نوحه سینه‌زنی برای عاشورای آینده
    عکس آقا پاره شد ای وای‌شان
    ناگهان شش پاره شد آقای‌شان ….

    عکس آقا پاره شد ای وای‌شان (2مرتبه)
    ناگهان شش پاره شد آقای‌شان

    حرمت آقا شکست
    بابتش دل‌ها شکست
    عکس آقا پاره شد
    تاجرش بیچاره شد (2مرتبه)

    عکس آقا آن بزرگ انسان قرن
    آن مقدس مرد با ایمان قرن
    آن که معبود عزیز میرحسین و خاتمی‌ست
    منجی یک عالمی‌ست (2مرتبه)

    آن که رفسنجانی و
    خامنه‌ای و
    مابقی
    رهبری دانند او را متقی
    نیز میدانند از ریز و درشت (2مرتبه)
    نوجوانان را به یک امضا بکشت (2مرتبه)
    نوجوانان را به یک امضا بکشت (2مرتبه)
    نوجوانان را به یک امضا بکشت (3مرتبه)
    نوجوانان را به یک امضا بکشت (یک دفعه دیگه)
    نوجوانان را به یک امضا بکشت (سیر نمیشد لامذهب!)

    حالیا دارند عزای پارگی را میرحسین و خاتمی
    انچوچک هم یک کمی!
    آه عکسش پاره شد
    خامنه‌ای، بیچاره شد
    آه عکسش پاره شد
    هاشمی بیچاره شد
    بچه اش آواره شد

    عکس قاتل پاره شد ای وای‌شان (2مرتبه)
    ناگهان شش پاره شد آقای‌شان …
    —————————————-
    http://www.asgharagha.com/archives/002332.php#more

    #2828
  7. رهگذر

    فسنجانی و سرنوشت تاريخی: شيائوپينگ يا اميرکبير و قائم مقام؟

    ….
    اما آنها که در دوران سازندگی شعار دادند “هاشمی امیرکبیر” به پایان سرنوشت امیر کاری نداشتند
    …..

    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091214_ag_mb_rafsanjani_history.shtml
    =================================================================
    درخواست مشترک موسوی و کروبی برای مجوز راهپیمایی
    دو تن از رهبران جنبش اعتراضی ایران مشترکا از دولت خواسته اند که برای اعتراض به پخش صحنه ‘اهانت’ به آیت‌الله خمینی در تلویزیون این کشور، مجوز راهپیمایی صادر کند.

    ……در یکی از تازه ترین واکنش ها از این دست، زهرا رهنورد (همسر میرحسین موسوی) گفته است که “جنبش سبز” از دل اندیشه های آیت الله خمینی سر بر آورده و حامی آرمان های اوست.
    ……
    پیش تر میرحسن موسوی و محمد خاتمی هم انتشار تصاویر ‘اهانت به آیت الله خمینی’ در تلویزیون ایران را مشکوک خوانده بودند.

    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091214_op_ir88_mousavi_karubi_irib_.shtml

    در رابطه با نقل قول سرکار خانم ” زهرا رهنورد” البته ایشان آزادند اینگونه اندیشند اما وجدانا باید گفت که جنبش سبز برای حل مشکلاتی شکل گرفته است که آن مشکلات
    خود از دل اندیشه های امام راحل سر بر آورده است.
    در رابطه با نظر آقایان “خاتمی” و “میر حسین موسوی” راجع به تصاویر “اهانت به آیت الله خمینی” و مشکوک خواندن آن.

    البنه من بریده کمی از آن را دیده ام. به نظر من هم مشکوک می آید و شکل و شمایل سبز و جنبشی هم ندارد. انگار چند تا آرتیست و هنرپیشه را مامور کرده باشند که جلوی دوربین چیزی را به نمایش بگذارد. آیا این کار خود دستگاه است؟ آیا کار کسانی است که فقط ضدیت با مرام و مکتب و شخص معینی برایشان مهم ترین مساله دنیاست و نه سرنوشت یک ملت؟ آیا بخشی از جوانان بدون توجه به روند کلی جنبش از جریان عملی پیش تر افتاده اند؟ هر کدام از این سه ممکن است گو اینکه احتمال سومی به مراتب ضعیف تر و احتمال اولی به مراتب قوی تر از دو احتمال دیگر می نماید-

    به هر حال من هم با “مهناز بانو” موافقم که برای نیل به مردمسالاری باید از آقای خمینی تقدس زادائی شود. -رهگذر

    #2829
  8. رهگذر

    یولداش شیرازی اوغلو عزیز

    یار توانا و دانای ما و من

    با سلام و احترام

    . در اصول با سخن شما کاملا خود را سازگار می بینم. شاید این هم از شوخ طبعی های “خدای آموزش و پروش” برای تعلیم کسانی باشد که فکر می کنند بلکه همه چیز را می دانند و این ندای “خرد برتر ” است که “پس دو باره بیاندیشید”.

    در تائید سخن شما در باره “آقای خمینی” ایشان د رآغاز کار یک از مراجع تقلید بوده اند اما بازارشان رونقی یا چندان یا اصلا نداشت. در فکر “انتشار رساله ” و رئیس شدن نبود. در باره حکومت “اصلا با دخالت روحانیون مخالف بودن که هیچ اصلا حکومت را از آن معصوم و بلکه ظهور صاحب الزمان می دانست”. شاگردانش وی زیر دست و بالش را گرفتند رساله اش را چاپ کردند و او هم نامی در میان نامها شد. بعد ها که به جائی رسید حق یکی از آن شاگردان وفادار را به خوبی اداء کرد. البته اگر “آیت الله منتظری” روی انساندوستی و اصول پا نمی فشردند بلکه مغضوب نمی شدند.

    در سال 42 البته از خودش جربزه و جوهری نشان داد اما ضمنا “جوهر واقعی ” خود را هم آشکار نمود. بلی رو در روی “شاه ” ماندن دل و جگر می خواهد “من که بو امرا دانمرام”( من که این را انکار نمی کنم- به قول روزنامه ملانصرالدن) . اما مخالفت ایشان با شاه از چه “ایستگاه” و ” موضعی” بود؟از “خوش سانشی های ” ایشان آن “پایداری در اذهان ماند و توسط نیروهای مذهبی و چپ و ملی زمانه مداوما تبلیغ تقویت شد اما آن “جوهر واقعی ” وی که همان میل باز گشت به هزار سال پیش بود در این میانه گم و گور شد و ای بسا که به فراموشی ها هم سپرده می شد اگر انقلاب اسلامی نمی شد .
    آقای “حسن ماسالی”یکی از روشنفکران مبارزان سابقه دار می گویند که چند بار به دیدار “آقای خمینی” در “نچف ” رفته بودند و ایشان را مردی بغایت کم معلومات و افسرده یافته اند. عجب!! اگر هم چنین بود لابد از دید توده ها این راز ها مخفی ماند تا بعد از انقلاب که دیگر پرده ها بالا رفته بود. زیرا در داخل و خارج وی آدمی مطلع و آگا ه به زمان و بلکه مسلح و مسلط به چند و بلکه چندین زبان زنده عالم معرفی می شد.

    این نظریه “ولایت فقیه” را هم در “نجف اشرف” راست و ریست کرد. و لی خودش هم باور نداشت که این چیزها به جائی می رسد. نشان به همان نشان که چند ماه مانده به “انقلاب” به آقای هویدا نامه می نویسد و خواهان اجرای قانون اساسی می شود. اما گردش زمانه وی را سوار موجی می کند که و وی فقط بلد است سوارش شود و خرابش نکند. وی شد “سوپر استار”ی که به همه “نه ” می گوید . این “نه ” گفتنش را همه تحسین کردند اما کسی از نامه ایشان به هویدا چیزی نگفت.

    دیگران جاده را برایش صاف می کنند. مثلا چپی ها “شاهی” ها را می زنند. توده ای ها “مجاهدین” و سایر چپی ها را. و همه با هم برای وی “کودتا” خنثی می کنند و..بعد که همه همدیگر را تضعیف کردند او هم حساب همه را رسید.

    وی می شود “بت شکن” و از آن بدتر هم یک “بت”. یواش یواش فهمید که “ولایت فقیه” شدنی نیست لذا بدون آنکه به روی مبارک خود آورد آن را به “ولایت مطلقه” فقیه” مبدل کرد که اتفاقا همین “امام فعلی” در پذیرفتن این دیدگاه جدیدتر اشکال داشت که امروز از خوش شانسی خود همین امام چهاردهم دار د از مزایای این ایدئولوژی من در آوردن کمال میوه چینی را می کنند.

    به قول یکی از کامنت های قدیمی شما ایشان هم مثل سایر دیوانگان تاریخ چندین و چند تا “جفت شش” پی در پی آورده اند.

    البته من “جورچ بوش” را در رده فوق الذکر نمی دانم. تقریبا مطمئنم که در دهسال آینده کمی زیادتر یا کمتر “بوش” به یکی از چهر های محبوب در دنیا و به ویژه در خاورمیانه مبدل خواهد شد. اگر دری به تخته بخورد و برخی از “سلاحهای کشتار جمعی و …” صدام مثلا در همین یکی دو سال اخیر کشف شود شاید افکار عمومی هم در باره این مرد تغییرکند. به هر حال تاریخ وی را به مراتب مهربانانه تر از “رسانه های امروزی” ارزیابی خواهد کرد.

    با تشکر از روشنگری های شما

    خیر پیش

    رهگذر

    #2830
  9. رهگذر

    بانو مهناز عزیز و گرامی

    در رابطه به نوشتار پر بار و دقیق و درستتان راهی نمی ماند جز آنکه پای آن را امضاء کنم و با شما در این مورد هم صدا شوم. از سایر عزیزان هم خواهشمندم که در باره ما را روشن کنند.

    خیر پیش

    رهگذر

    #2831
  10. رهگذر

    پرچمدار «کاوه» درگذشت

    ….
    عاصمی همین سوژه را سال‌ها بعد یعنی درست پنج سال پیش، در نخستین صفحه‌ی کاوه به گونه‌ی دیگری بیان کرد: «بلبل روزی ناخوش شد و نتوانست بخواند. گنجشگ‌ها گفتند: ناخوش نیست، از تنبلی است که نمی‌خواند. بلبل آزرده خاطر از این ناباوری، آخرین نیروهای خود را به آوازش داد و چهچه زد. بلبل با آخرین سرود، بر زمین افتاد و مرد. گنجشک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها گفتند: عجب! تا این حد ناخوش بود، پس چرا آنقدر چهچه سر داد.»
    ……

    http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5010707,00.html?maca=per-rss-per-all-1491-rdf

    #2832
  11. شیرازی اوغلو!!!

    دکتر شريعتي…

    هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در اين سر دنيا ، عرق می ريزيم و وضع مان اين است و آنها ، در آن سر دنيا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!!! … نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است يا در نوع ريختن و خوردن!…

    #2833
  12. شیرازی اوغلو!!!

    يولداش دانشور جناب اقای رهگذر عزيز درود…
    قربانت گردم, بنظرم اين قضيه جفت شيش اوردن پشت سر هم ديوانگان خودش به اندازه خودش از عجايب خلقت است و ديگر اينکه هرچه شخص از معيار استاندارد و عقل دور تر باشد بيشتر مقبول خلق الله می افتد و هر چه عجيب تر و غريب تر از لحاظ رفتار و کردار باشد بيش تر در دل مردم(عوام, اکثريت مردم) جا می کند…
    يک نگاه به دور و بر خودم که می کنم هميشه اطرافيانی که يک فاز و يا چند فاز! کم داشته اند بيشتر محبوب بوده اند و در سرای بزرگان و قدرتمندان انقدر که حرف همين اقای خمينی طرفدار داشت حرف مرحوم شاهپور بختیار نداشت و يا انقدر که اقای خلخالی به به و چه چه از خلق الله شنيد که مرحوم بازرگان نشنيد…
    راستی برايم هميشه يک سوال مطرح بوده و ان اينست که تا چه حد اقای خمينی در پاريس می دانست که وعده های تو خالی می دهد…يعنی چقدر می دانست که دروغ می گويد(تعمدا) و يا بعد روند حوادث انقلاب باعث شد که نتيجه اينطوری شود…يعنی او دروغ نمی گفت و ميل داشت انطوری ها که وعده می داد بشود ولی سير تکاملی انقلاب او و ملت را به اين سمت برد که می دانم و می دانيد…

    #2834
  13. aalmaa

    با سلام

    اگر داستان اسب صمد بهرنگی را خوانده باشید. و اگر آن را دارید لطفا در این جا بگذارید؟

    #2835
  14. aalmaa

    آیا سواحل کره زمین به زیر آب می روند؟

    نتایج یک تحقیق جدید بین المللی حکایت از آن دارد که میزان افزایش سطح آب دریا، دوبرابر میزانی خواهد بود که قبلا پیش بینی می شد

    http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/12/091213_fb_sealevel_climate.shtml

    #2836
  15. aalmaa

    جامعه فرهنگی ايران در سوگ از دست دادن پرچمدار کاوه است.

    یلدا جشن وداع با تیرگی است؛

    شب مرگ تاریکی و آغاز روشنایی است…

    یلدا زادروز ایزد مهر یا میترا

    و جشن ملی پارسیان

    یلدا در زبان سریانی به معنای تولد و زایش است؛
    یلدا را شب تولد مهر خوانند،
    چرا که از فردایش روزها طولانی تر می گردد
    و روشنی بر تیرگی چیره می شود…

    در این شب اهریمن ناکام است و
    از روزهای بعد روشنایی پیروز

    در آخرین روزهای پاییز وقتی عطر گل های نرگس فضا را پر کرده،

    یلدا از راه می رسد…

    ايمان دارم «اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود»

    همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
    تو نه مثل افتابی که حضور و غيبت افتد
    دگران روند و آيند و تو هم چنان که هستی

    #2837
  16. آمیرزا

    سلام یولداشها،
    گویا کم کمک داریم برمیگردیم،
    علی الحساب این ویدئو را داشته باشید، گیرم که جنبش سبز را در خون خفه کردند، با این شکوفه های زیباس پلییزی چکار خواهند کرد؟

    پیمانه را احیا کنید …

    http://www.televizioon.com/link/360

    شب و روز خوش

    #2838
  17. Sanami

    بادرود خدمت دوستا بسیار عزیر و گرامی

    من امر رهگذر گرامی را امتثالا اویزه گوش کرده و از خود خبر می دهم که اکنون پر از امید به آینده ایران می نگرم ، هرچند روزهای سختی را درپیش رو داریم . اما و جود و بقای جنبش خود هدف است ، انتخاب هر هدفی در این زمان از سوی جنبش را به بن بست و شکست خواهد کشانید. جنبش سبز باید سرزمنی های ادبی و فرهنگی و اجتماعی را اشغال کند و نیروی خود را در نبرد های نابرابر سیاسی بهدر ندهد. این روزها ما از کار خواندن مقالات شیوای تهمتنان عالم سیاست و درایت که دوستان ما هم از جمله آنان اند وقت نمی کنیم که خود نیز دستی از دور بر آتش داشته باشیم. ما که با این بضاعت مزجات نه قصد و نه قدرت تحلیل فرگردهای شتابان جامعه امروز را داریم . همه اش دغدغه ها نگرانی های فکری در باره آینده جنبش داریم و داغ دل کشته ها و مجروحان که همگی عاشقان ایران و آزادی ما بودند. آنچه که من وامثال مرا امیدوار میکند ؛ همین امثال “هیلا صدیقی” ها و این دو کودک نوجوان هستند که در حال کاشتن تخمی هستند که از آن درخت برومند دوستی و آزادی خواهی ایرانیان برنا شود. (با تشکر از آمیرزا و دوستی که این لینک ها را در اینجا برای استفاده ما گذاشتند).

    شاد باشید

    #2839
  18. Sanami

    صنمی
    15.12.2009

    مارکس در اثر درخشان خود بنام هجدهم برومر لوئی بناپارت با قلم بسیار شیوائی نشان میدهد که چگونه در شرایط انقلابی (و بقول ما آبستن تغییرات) ارواح موجود در فرهنگ و تاریخ یک جامعه در تن های افراد معاصرآن جامعه حلول میکند و انان با استفاده از زبان ولباس و نام و رسوم آنان خود را برای تغییری مهیا می کنند که خود برای انجام آن تغییرات نا توانند. همانطوریکه در المان دوران رفرماسیون مارتین لوتر لباس پل مقدس برتن می کند و در طیلسان آن ظهور می کند و یا کرامول بصورت پیامبران عهد عتیق و یا قهرمانان بورژوازی نو خاسته اروپا د ر زبان و قواره رومیان باستان. و تا وقتی که جامعه در چنین زبانها و هیاکلی سخنگو پیدا میکند ، آن تغییرات (آزادی حقیقی) بوجود نخواهد امد.

    ما خود در عرفه انقلاب بهمن می دیدیم که چگونه موسی جدید ظهور می کند و بر فرعون زمانه پیروز می شود (برگرفته از ادبیات عبری و عربی) و یا دیو چو بیرون میرود فرشته درمی آید (از ادبیات ایران باستان) . اما راستی را که چرا فرشته درنیامد وآن “فرشته ” خود دیوی مهیب شد که عقیق از دست سلیمان ربوده بود، که روزی چند بر تخت سلطنت و نبوت سلیمانی تکیه زند. بسیار طول نکشید تا آن “فرشته” که در اذهان مردم طعنه برمقربین و کروبیان می زد چون هاروت و ماروت در چاه لعنت همان مردم سرنگون و آویزان شود تا روزی پیش آید که آن رشته و طناب که برپایش بسته و اورا در وسط زمین و زمان آونگ وارنگهداشته اند ، را بمقراض جبر تاریخ به برند و بچاه مذلت و نسیان فرو افکنند. آن روز اکنون نزدیک آمده است.

    روشن است ، تا وقتی که اذهان مردم میخکوب افسانه “خباثت و خیانت و دست نشاندگی طاغوت” بود، دنبال یاقوتی باشد که اگرنه معصوم (فرشته ای که نداند عشق چیست ) بلکه چیزی در آن حدود جایگزین او شود. اذهان ساده و افسون زده در پی پی افکندن نظم و نظامی نو نتوانند بود که در آن طاغوت و طاعونی دیگر نروید ، بلکه کسی را بخواهد بر آن تخت و اورنگ نشسته به بیند که عادل و فرهمند باشد. این است که بیست و چند سالی بعد “سلطانی” را درهیات ولی امر مسلمین در آن مکان فراز کشف کند و در تاریخ بر گرد همان پاشنه ای بگردد که بود و میگردید.

    امروز هم نمایندگان سیاسی ادبی جامعه مذهب زده ما در حال حلول به اجساد تاریخی هزار و چهارصد ساله است. کسی دیگری را در هیکل و قواره طلحه و زبیر می بیند. آن دیگر “موسوی” را حال “خروج” بر “علی زمانه” ارزیابی می کند و بر طبل “جنگ صفین” می کوبد. هاشمی میگوید که علی را چون مردم نمی خواستند خلیفه نشد تا وقتی که مردم بخواهند. اینان باقی ماندگان نسل اول انقلاب اسلامیند که در همان سالهای اولیه بعد از مرگ محمد درجا می زنند و برای بحران دولت تازه تاسیس یافته “مدینه النبی” چاره جوئی میکنند.

    اما نسل دیگری هم سی سال بعدازتاسیس این حکومت در عرصه سیاست و فرهنگ ظاهر شده است. بخشی از آن خود را نه در عرفه تاسیس دولت اسلامی می بیند و نه زبان و استعارات ان را بکار می بندد. اودویست سال از همپالگی ها ورهبران دینی اش جلو است او خود در جمکران دو حلقه چاه کنده و “هاروت و ماروت” را معلق معطل در آن ساخته است ؛ لیست دولت و برنامه های عمرانی را بامرکب سبز نوشته درچاه می اندازد و گویا جواب آن را نیز از پائین می گیرد. اگر نسل اول سعی در نگهداشتن و یا راندن جامعه بشرایط جمهوری اسلامی (تا قیام مهدی) است ، نسل جدید اسلامی برای اداره جهان یعنی تبدیل جهان به ایران اسلامی رویا دیده است. اگر بخش اول جامعه را ایستا در قهقرا می طلبد ، بخش دیگر جامعه را چها اسبه بطرف نبرد “اسلام و کفر” می برد. او که خود را از تفکر عاری کرده است ، منتظر است که خود “امام” ظهور کند و “نائب امام” را کنار زند. سی سال حکومت نسل پیشین نتوانست اسطوره عدل علی را درجامعه متحقق سازد. اکنون سازندگان ومعماران جمهوری اسلامی باید سرنگون در چاه جمکران شوند. هاشمی و موسوی آغاز کارند. آتش زدن عکس خمینی بدست دست اندرکاران و “ماکرین” حکومتی نوید دهنده پایان عصر خمینی است.

    در کنار این گروه در اجتماع ما نسل دیگری روئیده است که روی به امروز و حتی روی به فردا دارد. این نسل که بدنه جنبش سبز را میسازد ، اگر نتواند زبان و استعارات و سمبل های خود را از آن دوپاره دیگراسلامی جدا کند دیر یا زود رنگ و صبغه آن دو بخش دیگر را که رو به تاریخ و جاهلیت دارد رابر خواهد گرفت. به هوش باید بود که هر دو جناح جمهوری اسلامی که اکنون رو در روی هم قرار گرفته اند ، عزمشان با نیت خودشان برای حفظ و تو سعه جمهوری اسلامی است. هر کدام از آنها بتواند دیگری را حذف کند ؛ جمهوری اسلامی خودش را ادامه خواهد داد. همچنانکه تا کنون بعداز حذف بازرگان و مجاهدین و بنی صدر ومنتظری و شریعتمداری و جناحهای مربوط و مرتبط بدانان بعمر و زندگی اش ادامه داده و “فربه ” تر شده است. زمان آن رسیده که جنبش سبزی که مراد ماست و روبه آینده دارد ، شخصیت حقیقی خود را پیدا کند و زبان و سمبل های خود را بکار بندد. جنبشی که از قبل تظاهرات عاشورا پیروز شود، اگر امام سجاد را بقدرت نرساند مطمئن باشید ، کسی بهتر از مختار ثقفی را سر کار نخواهد اورد.

    شاد و پیروزباشید.

    #2840
  19. Peyman

    دوستان،
    من نمی‌دانم این خبر تا چه حد درست است. ولی اگر کسی بیشتر در این مورد می‌داند، لطفا بنویسد.
    با سپاس.
    —————

    بيانيه مهم گروهی از فرماندهان و پرسنل ارتش: اگر از راه تجاوز و تعدی به مردم بازنگردند، با واکنش جان برکفان ارتش مواجه خواهند شد!
    http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097430.php

    #2841
  20. رهگذر

    منتظری: مردم مطالبات را بالاتر برده اند
    آیت الله حسینعلی منتظری از مراجع شیعه در ایران می گوید که در پی سرکوب “خشن” مردم پس از انتخابات، آنها از خواسته اولیه خود که ابطال انتخابات بود فراتر رفته اند و اکنون خواهان رفع “آفت هایی” هستند که به گفته او نظام گرفتار آنها شده است.

    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091215_si_montazeri.shtml

    =========================

    معترضان: اگر خمینی زنده بود، با ما بود

    ….
    این دانشجویان همچنین فریاد می زنند: “اگه امام زنده بود، شک نکنین با ما بود” و “اونی که تقلب کرده، عکس ها رو پاره کرده”.

    …..

    این دانشجویان که ظاهرا در اعتراض به بازداشت کامران آسا، برادر کیانوش آسا (یکی از کشته شدگان اعتراضات پس از انتخابات) تجمع کرده بودند، از جمله شعار می دهند: “خمینی کجایی؟ موسوی تنها شده”.


    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091215_op_ir88_khomeini_mosharekat_students.shtml

    اگر راستی راستی آقای خمینی زنده بود کدام طرف را می گرفت؟ پرسیدند که روباه تخم می نهد یا بچه می زاید گفت از این دم بریده هرچه بگوئید بر می آید.-رهگذر

    #2842
  21. رهگذر

    یولداشان عزیز

    شنیدن از یار دانشی ما صنمی عزیز و آمیرزای بزرگوار و پیاله چی نازنین و .. بسیار شاد کننده بود. دارد یواش یواش حال و هوای قدیم زنده می شود. اگر یولداش “بولود” و یولداش “مارالان” هم سری به ما بزنند جمع ما جمع می شود. جای یولداش هایمان “ایراندوست” و “یاشار” هم خالی است. از علی تبریزلی عزیز مدتی است که بی خبر مانده ایم.

    جناب صنمی شما مرا بسیار خوشحال کردید. همیشه شاد و سر فراز باشید.

    خیر پیش

    رهگذر

    #2843
  22. یولداش

    چه زیباست دیدن یاران در این یولداشستان..
    آمیرزای عزیز، صنمی گرامی، شیرازی اوغلوی خوب و دیگر یاران خوب و عالی دم تان گرم!
    می بینید که من امروزهای با دوستان رفته در گیر و دارم!! یک روز گربه هم دم، روزی دگر شهرام شیدائی، و همسایه و دوست خوب و … این بار محمد عاصمی.
    عاصمی در عصر ما از یگانگان بود. نه این که دوست خوبی بود و هم پیاله. نه. او در جریان های سیاسی و ادبی حضوری دائمی داشت که کمتر کسی می داند. من در سرمقاله خواستم حضور او را بنمایانم.
    سخنی چند پیرامون محمد عاصمی می نویسم تا در آینده با دوستان همسفر بشوم.

    باری، نوشته بودم که آشنائی من و محمد عاصمی به سونای داغ هشترودیان منجر شد و من ناگهان بر خوردم به فرهیختگان عریان وطنم! مثلا آن که اندکی بیشتر چاق بود و شکمش می افتاد روی فلانش فهمیدم که آقای مطیر است. یکی ار بنیان گذاران صنعت چاپ و کتاب در ایرا، یا آن که عینک ته استکانی داشت احسان نراقی بود و آن مرد فلفل نمکی ناصر ملک مطیعی بود و … یک مرد دیگری هم بود که لاغر بود و سبیل داشت که ناگهان ناپدید شد و ما در بهت و حیرت فهمیدیم که نامش دکتر شاهپور بختیار است. گوشه ای در ردیف بالا می نشست و عرق می ریخت آهسته!
    (در رمان میریونس این صحنه های واقعی حضوری ملموس خواهند داشت)
    بگذریم …
    اوایل جنگ بود و خاموشی ها و انفجارها و بمب ها و شکیلک ها …. ایران شده بود یک زندان و همه در پی خروج از کشور… یکی از راه کردستان می رفت و دیگری ار راه بلوچستان و آن دیگری از راه آذربایجان (مرز بازرگان)… همه ممنوع الخروج بودند و کسی حق سفر به خارج را نداشت. مگر نورچشمی ها و برخی از مریض ها و دانشجویان. مقامان داخل نورچشمی ها به حساب می رفتند…
    من بی کار و بی عار بودم و داشتم کاپیشن آمریکائی می فروختم. از نوع تقلبی! دستفروشی می کردم زیر پل گذری خیابان حافظ.
    اما، سرانجام خروج آزاد شد و سیل مردم به اداره گذرنامه آغاز گردید. من در اواسط صف بودم و چند ماه بعد در خیابان شانزه لیزه با مرتضی یک (ان) روبرو شدم و چندی بعد هم خانه شدیم! جائی در جنوب پاریس، در شهرک مون روژ.
    … و ناگهان پاریس شد مرکز ایرانیان مهاجر و جلای وطن کرده و چپ و راست و مجاهد و ….
    دکتر بختیار نهضت ملی ایران را احیا کرد و دکتر امینی جبهه نجات ایران را و ارتشبد اویسی ارتش ملی ایران را و مجاهدین شورای مقاومت ملی ایران را و … زیباترین اثر ادبی و تاریخی را پیرامون همین ایام، خانم مهشید امیرشاهی نوشته که واقعا زیباست. کتابی به نام “در سفر” که درخشان است و عالی. کتاب پیشین او “در حضر” هم پیرامون انقلاب بود و آدم هایش… (خواندن هر دو را توصیه می کنم)
    پاریس که مانند همیشه مرکز انقلاب و ضد انقلاب و تفکر و اندیشه و دانش و بینش و شراب و عشق و شادکامی و ناکامی بود، آغوشش را برای ایرانیان باز کرده بود. محمد عاصمی هم از مونیخ به پاریس رخت برکشید. یک اتوموبیل رنو چهار قراضه هم با نمره مونیخ که در آلمان از دور خارج شده بود، به ارمغان آورد. با آن ابوقراضه عشق ها کردم!
    عاصمی سردبیر ایران و جهان بود و خوان یغمای خان بختیاری و خان قاجاری (دکتر امینی) گسترده بود. هر کسی به فرقه ای پیوسته بود و دلارهای نفتی صدام و سیا و عربستان خرج “نجات” ایران می شد. تا آن که شهریار شفیق در جلو خانه اش کشته شد و دکتر برومند در لابی خانه اش و دکتر بختیار در اتاق خانه اش و البته براد رجوی (دکتر کاظم رجوی) در سویس و دیگران در گوشه و کنار اروپا به دستور خلخالی و دیگر گروه های مرگ جمهوری اسلامی کشته شدند. تا یادم نرفته بنویسم که من جزو معدود به اصطلاح روشنفکران پاریس بودم که به هیچ دسته و گروهی ملحق نشدم و یک سانتیم حتی از دولت فرانسه یا دولت های دیگر نگرفتم. (اندکی افتخاری ما را بس!)
    عاصمی که به پاریس آمد رفتیم در جوار خانه دوستم علی میر فطروس و در همان حومه ای بعدها ساعدی مسکن گزید، خانه ای برایش مهیا کردیم. جمع مان جمع بود! روزی بزرگ علوی یا همان آقا بزرگ هم میهمان آمد که من مهماندار آقا بزرگ شدم و عکس های خوبی به یادگار گرفتم. (بزودی در این سایت تماشا خواهید کرد.)…

    #2844
  23. محمود دهقانی

    - گفتگوی رادیو آزادگان با بانو زیبا نادری نتیجه سردار ملی‌ ستار خان و ابراز انزجار وی از تجزیه طلبان و بهره گیری ایشان از نام و اعتبار سردار ملی‌ ایران (ستار خان).
    - سروده آذربایجان با صدای استاد شهریار.

    #2845
  24. پیاله چی

    دوبارِه من!…
    دوباره منم و مینالم،
    از دست اونا…

    نوش…

    اونایی که بلدن
    به راحتی آب خوردن،
    به آسونی و جدیت لب دادن به یه سیگار
    بعد از شیش ساعت بکوب
    پشت فرمون موندن
    بهت دروغ بگن…

    اونایی که تلخ کردند همه خاطره ی،
    آی که چه پیموده باده های تلخ دوران را…

    اونایی اخته کردند،
    بود یا نبود اخوت را…

    باشد…حیف…
    نوش…

    #2846
  25. aalmaa

    سرباز ايراني كه ركورددار جهاني شد
    خاطره‌اي از علی باغبان باشی، قهرمان دو ماراتن دنیا و اعجوبه دومیدانی
    مي‌گويد در اون سال‌ها سرباز بگيري بود و من رو بردند به سرباز خونه‌اي در مشهد…
    هنوز 45 روز نگذشته بود، که دلم براي خانواده‌ام تنگ شد.
    اما مرخصي ندادن، منم بدون مرخصي و پاي پياده، از مشهد تا طرقبه (18 کيلومتر) دويدم و بعد از ديدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دويدم و رفتم پادگان …
    پادگان، که رسيدم ديدم گروهبان متوجه غيبت من و چند نفر ديگه شده، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو بايد بدويد …
    شروع به دويدن که کرديم بعد از 1000 متر سرباز‌هاي ديگه خسته شدند، اما من دور کامل دويدم و ايستادم…!
    فرمانده گروهان که دويدن من رو نديده بود، گفت: مگه نگفتم دور کامل بايد بدوي؟!
    خلاصه، دو دور ديگه به مسافت 8 کيلومتر دويدم و سر حال، جلوي فرمانده ايستادم و همين باعث شد مسير زندگي‌ام تغيير کند…!
    يک روز، من رو با يک جيپ ارتشي به ميدان سعدآباد مشهد بردند، براي مسابقه…
    رئيس تربيت بدني تا من رو ديد، گفت: چرا کفش و لباس ورزشي نپوشيدي؟
    گفتم: ندارم …!
    گفت: خوب برو سر خط الان مسابقه شروع مي‌شه ببينم چند مرده حلاجي؟
    خلاصه با پوتين و لباس سربازي دويدم و دور اخر همه داد مي‌زدن باريکلا سرباز …
    برنده که شدم ديدم همه مي‌گن سرباز رکورد ايران رو شکستي …!
    من اون روز با پوتين و لباس سربازي رکورد ايران رو شکستم و بهم کاپ نقره‌اي دادن…!
    خبر رکورد شکني من خيلي زود، به مرکز رسيد و بهم امريه دادن تا برم تهران …
    با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژباني مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم، گفت: تو همون سربازي هستي که با پوتين رکورد شکستي؟
    گفتم: بله قربان …
    گفت: چرا اين قدر دير آمدي و سريع من رو سوار ماشين کردند و به استاديوم امجديه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگي انجام بشه.
    مسابقه دو 5000 متر بود و من کفش و لباسي رو که رئيس تربيت بدني مشهد داده بود، پوشيدم و رفتم لب خط…!
    يک دفعه صداي تيري شنيدم و هراسناک اين طرف اون طرف رو نگاه کردم ببينم چه خبره؟ که ديدم رئيس تربيت بدني با عصبانيت مي‌گه چرا نميدوي؟ بدو..!

    من نگاه کردم، ديدم، که اون 17 نفر ديگه، مسافتي از من دور شدن و من تازه فهميدم، که صداي شليک تير براي اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صداي حاضر رو ) مسابقه رو شروع مي‌کردم اينجا هم منتظر همون کلمه بودم،نه صداي تير …
    خلاصه شروع کردم به دويدن و يه عده هم من رو هو مي‌کردن و مي‌گفتن:
    مشهدي تو از اخر اولي …!
    دور سوم رو که دويدم تازه به نفر اخر رسيدم و تازه گرم شده بودم …!
    در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:
    خدا رو شکر لااقل چهارم مي‌شم…!
    سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که ديدم فقط يک نفر با فاصله از من جلوتره…!
    دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم…
    به خط پايان نزديک مي‌شديم که جلو زدم و اول شدم …!
    باز هم رکورد ايران رو شکسته بودم و از عزيز منفرد، که سال‌ها قهرمان ايران بود جلو زده بودم…!
    اين‌ها حرف‌هاي استاد علي باغبان باشي، قهرمان دو ايران است، که 29 سال متوالي بدون حتي يک باخت، مقام نخست مسابقات را در ايران داراست و جالب است، بدانيد که تا به حال اين رکورد در هيچ رشته ورزشي در دنيا شکسته نشده…!
    باغبان باشي 219 مدال اسيايي و جهاني دارد و در 8 مسابقه المپيک شرکت کرده و اول شده!

    اديب زاده مي‌گويد: زمان شاه شنيدم که پاي باغبان باشي شکسته …!
    با گروه فيلمبرداري رفتيم و وقتي با اون مصاحبه کردم با ناراحتي گفت: دکتر‌ها گفته‌اند بايد يک پاي من رو قطع کنند …
    شب، که فيلم پخش شد 50 خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانيت مي‌خواستن يه جوري به علي باغبان باشي کمک کنن …
    همون شب، رضا پهلوي، که در اون زمان وليعهد بود و نزديک به 17 سال داشت، به آقاي جهان باني، رئيس سازمان ورزش (‌که اوايل انقلاب اعدام شد) دستوري داده بود، که او هم شبانه به در خانه باغبان باشي رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت 11 صبح از فرودگاه زنگ زد که: مثل اين‌که معجزه شده و من براي درمان به نيويورک مي‌روم.
    در نيويورک پايش را يک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من مي‌خواهم به زودي در يک مسابقه‌ي دو و ميداني شرکت کنم و شما را هم دعوت مي‌کنم.

    علي باغبان باشي، وقتي در زمان رياست جمهوري خاتمي به مراسم تقدير و نکوداشت پيشکسوتان دعوت شد، زماني که نام باغبان باشي، در مراسم از طريق بلندگو اعلام شد، خاتمي از يکي از حاضران پرسيد: مگر باغبان باشي زنده است؟!
    و چه ضيافتي بود، در آغوش کشيدن و اشک به چشم آوردن خاتمي براي قهرماني که نام ايران را بر بلنداي المپيک جهاني فرياد کشيد …!

    باغبان باشي، اکنون 84 سال سن دارد و هنوز فعاليت ورزشي مي‌کند…!
    اخرين باري، که باغبان باشي را ديدم، دور ميدان دروازه قوچان بود؛ به گرمي حال و احوال کردم و او گفت:
    شما مگه من رو مي‌شناسي؟
    لبخندي زدم و گفتم: تمام دنيا شما رو مي‌شناسن…!

    باغبان باشي، هنوز در طرقبه زندگي مي‌کند و روحيه شاد و ورزش کاري دارد …

    منبع: از وبلاگستان

    #2847
  26. aalmaa

    صد و پنجاهمین زادروز زامنهوف، خالق زبان جهانی اسپرانتو

    لودویگ لازاروس زامنهوف، ابداع‌گر زبان جهانی اسپرانتوزبان‌ها و گویش‌های مختلف دنیا به ملت و قومی خاص تعلق دارند. تنها یک زبان مهم دنیا از این قاعده مستثنی است: زبان اسپرانتو که روز ۱۵ دسامبر مصادف است با یکصد و پنجاهمین سالگرد تولد خالق آن: لودویگ لازاروس زامنهوف.

    http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5016568,00.html

    #2848
  27. aalmaa

    دل آئینه سان

    در زمان کودکی من دوستانی داشتم گیوه ای در پا و یک تیر و کمانی داشتم

    در زمان کودکی هر هفته ای یک سال بود در دهات کوچک خود من جهانی داشتم

    قصه های مادرم تکراری و جذاب بود من درون قصه ها آب روانی داشتم

    در کنار مدرسه یک پیرزن بن می فروخت تک تک بن زیر دندان میانی داشتم

    آنقدر تکرار این کار از برایم مزه داشت در سکوت شب ز درد خود فغانی داشتم

    انتهای کوچه مان میدان بازی بود و توپ روبروی خانه مان کوه دوانی داشتم

    صبحهای جمعه من راهی صحرا می شدم من در آن دستمال خود یک قرص نانی داشتم

    با طراوت بودم و سرشار از مهر و وفا من در آن دوران دل آئینه سانی داشتم

    داود دهقان دوسیرانی

    ای سرزمین کودکی من! سلام
    http://dosiran.googlepages.com/pirkolak.jpg

    http://www.dosiran.blogfa.com/

    #2849
  28. Sanami

    آقای دهقانی محترم،

    بادرود فراوان و تشکر از زحماتی که می کشید. بسیار دوست داشتم تا صدای نتیجه (فرزند نوه) ستارخان را بشنوم و از مواضع ایشان در مورد جریان تجزیه طلب با خبر باشم. متاسفانه در نوشته شما لینکی ندیدیم. خواهشمندم با یک نوشته کوتاه این لینک ها را برای ما بگذارید که استفاده کنیم.

    پیروز باشید.

    آقای رهگذر گرامی ، ازمحبت های شما سپاسگزارم لطفا سلامهای دوستانه مرا به پذیرید.

    یولداش گرامی آقای نگاهی ، ارزشمندترین چیزی که ما داریم جوانی ماست که تا کله چرخ دادیم رنود سیاست و دویدن های دنبال زخارف دنیوی از دست مات در ربودند، روی این اصل باید تحمل از دست دادن چیزهاو کسان ارزشمند دیگر را آسان تر داشته باشیم. من از حوادث تاثروتالم انگیزی که برای شما روی داده است ، متاسفم و برای تان آرزوی صبر و شکیبائی میکنم. نوشته شما مرا بر بال خیال بروزگاران گذشته برد>

    سیما جان را در 17 سالگی خواندم. در جوانی از اینکه روزنامه کاوه تقی زاده دست عاصمی افتاده است دلخور بودم ، عجبا که خود آن روزنامه را ندیده بودم، اما تبلیغات توده ای ها چنان قوی بود که دیگران را هم بی آنکه تمایلی به شوروی و حزب توده داشته باشند ، تحت تاثیر قرار میداد. امابعد ازانقلاب شنیدم که کتاب بیست و سه سال دشتی را در گذشته (که انروزها گمان میکردیم علینقی منزوی نوشته اش باشد)، عاصمی نشر داده است . علتش هم این بود که درچاپ کتاب ازحروفاتی استفاده شده بودکه معمولا در کتب نشر نجف و بیروت از آن ستفاده میشد. شاید هم شگرد عاصمی برای ایز گم کردن بوده باشد. درثانی کسی فکر نمی کرد که سناتور دشتی چنین کتابی بنویسد.البته بعدها دانسته امد که خود کتاب 23 سال بیشتر اقتباس علی دشتی از اثر ایگناز گلدتسیهر آلمانی یهودی الاصل دانشمند اوایل قرن سابق است تا نتیجه تحقیقات و تتبعات خود وی . گلد تسیهر اعجوبه زمانش بود ، از طریق روانشاد سعیدی سیر جانی که قربانی جمهوری اسلامی شد ، دانستیم که دشتی استاد ایشان بوده است ، بدین دلیل هم او را پیرما می خواند. پس در اینکه دشتی این کتاب را نوشته باشد، شکی نکردیم . گویا این کتاب اولین بار با وساطت سید محمد علی جمالزاده توسط عاصمی چاپ شده است. اگر چنین باشد ، نشان میدهد که دارای روح آزاده ای بوده است، روانش شاد باد. من بیست و سه سال را در همان هیئت چاپ اول خواندم ، بعد از انقلاب اولین بار توسط گروهی که دیگران بدانها”سپهریون” می گفتند ولی فی الواقع “راسخیون” بودند، تجدید چاپ شد.

    یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
    خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد.ایرج

    شاد و پیروز باشید

    #2851
  29. مهدی ع.

    می خواستم اشاره کنم که حسن رجب نژاد نيز در مورد محمد عاصمی نوشته و در آنجا از آشنا شدنش با محمد عاصمی در خانه شما (مرتضی نگاهی) هم ياد کرده:
    http://gilehmards.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html

    #2861
  30. علی تبریزلی

    رهگذر گرامی و عزیز
    خیلی ممنون. والله، بنده همین چند هفته پیش به خاطر یک حادثه ای سه روز در بیمارستان بودم. ماجرا از این قرار بود که طبق معمول روز های آخر هفته، مشغول اسب سواری بودیم و اسبی که کاملا رام و اهلی است بر اثر پاگذاشتن در لانه زنبور های وحشی که شکم اش را گزیدند، رم کرد و بنده را در حال دویدن (در حدود 20-30 مایل در ساعت) به زمین انداخت. بازوی چپ را از 6 جا و 6 تا از مهره های ستون فقرات را شکستیم و در یک جراحی 3 ساعته و نسب یک ورقه فلزی و ده دوازده تا پیج و مهره برای وصله کردن 6 قطعه استخوان بازوی اینجانب، مدت سه روز در بیمارستان بودم و فعلا مشغول physical therapy هستم که قدرت و حرکت قبلی دست و بازو را سر جایش بیاوریم. تایپ کردن هم بدک نیست ولی سخت است و فقط با یک دست میشود تایپ کرد. به هر حال، بنده هم جای دوستان را خالی میدیدم. امیدوارم که همه کریسمس خوبی داشته باشند و صلح و صفای آرزوی مسیح برآورده شود و دنیا از شر بیداد و ظلم و ستم رهائی یابد و آزادی به ایران ما برگردد. فعلا بنده به این جنبش امیدوار هستم و معتقدم که ملت به هر بهانه ای، اعم از عاشورا، تاسوعا، هفتم وفات منتظری و این و آن، خود را به خیابان ها خواهد کشاند. این روزها بیشتر شبیه زمان 1357 است. خیلی شباهت دارد. به امید رهائی ایران.
    نوش.

    #2892

نظر شما


eight + 6 =