مرگ در دست رس…

shahramsheydayi2

این روزها همه اش با مرگ عجین شده ام. مرگ در دسترس است. در همه جای وطن. مرگ یک پزشک جوان که شاهد مرگ چند جوان در کهریزک بود… اعدام یک فعال کرد و چند فعال دیگر اجتماعی و سیاسی دیگر و … و مرگ نزدیکان من: حاجی غلام حسین، شوهر خاله ام یکی از آنان بود که فرصتی دست داد برای تسلیت گفتن به پسرش و خاله نازنین ام جمیله خالاجان. چه زن مهربانی است این جمیله خالا…
دیروز هم خبر رسید که شهرام شیدائی رفت. چوکا چکاد، شاعر، و دوست مشترک مان با همین دو کلمه خبر را برایم نوشت. چه تلخ است شنیدن خبر مرگ عزیزان! تسلیت می گویم برای روحی افسر، بزرگ بانوئی که یار زندگی شهرام بود. (ترکان آذربایجان به همسر می گویند: حیات یولداشی. یعنی هم راه زندگی) و برای لیلای نازنین که همواره یار و خویش شهرام بود و دیگر خویشان و یاران شهرام.
به یادش - که همواره زنده خواهد ماند - چند شعری از او را اینجا می نویسم که یادگاری باشدبرای آن شاعر و انسان بزرگ:
-
شهرام شیدایی

تاریكی در خانه حركت می‌كند

و صورتِ اشیا را به دیگران می‌دهد

نامی در كار نیست

نامی كه در كارِ جابه‌جاییِ چیزی باشد

گاه‌وقتی پنجره باز می‌شود

اما هوایِ تازه‌ای داخل نمی‌شود

پنجره از كار افتاده

بیرون از كار افتاده

یاد آوردنِ چند صندلی و میزی

كه پشتِ آن صورت‌ها و دست‌ها حركت می‌كردند

و حالا سكوتی چهار‌چشم خانه را به تاریكی تسلیم كرده

تا به محضِ ورود ، گلویت در گذشته گیر كند

و با هر قدمی به جلو سكوتی فلزی تسخیرت كند

و با هر بار لمسِ چیزی ، فنجانی لبة میزی تاقچه‌ای لاله‌و‌شمع‌دانی

چند پرده تاریك‌تر شوی

برایِ كسی در بیرون ، كه درخت و سنگ جایِ او را می‌گیرند

چه تسلایی می‌توان داد ؟ ■

10 / 12 / 1375

بی‌آن‌كه بدانی حرف زده‌ای

بی‌آن‌كه بدانی زنده بوده‌ای

بی‌آن‌كه بدانی مُرد‌ه‌ای .

ساعت را بپرس كمكت می‌كند

از هوا حرف بزن كمكت می‌كند

نامِ مادرت را به یاد بیاور

شكل و تصویرِ كسی را

سریع ! از چیزِ كوچكی آغاز كن

مثلاً رنگ‌ها مثلاً رنگِ زرد

سبز ، اسمِ چند نوع درخت

به مغزی كه نیست فشار بیاور

فصل‌ها را ، مثلاً برف

سریع باش ، سریع

چیزی برای بودنت پیدا كُن ، دُور بردار

ممكن است بقیة چیزها یادت بیاید

سریع ! وگرنه

واقعاً

به مرگت

عادت ، كرده‌ای . ■

10 / 2 / 1376

چه چیز میانِ آدم‌ها عوض شده ؟

نمرة كفش‌‌ها ، نمرة عینك‌‌ها ، رنگِ لباس‌ها

یا رنج كه هیچ تغییری نمی‌كند ؟

خندیدن

در خانه‌ای كه می‌سوخت :

ــ زبانی كه با آن فكر می‌كردم

آتش گرفته بود .

دیگر هیچ فكری در من خانه نمی‌كند

شاید خطر از همین‌جا پا به وجودم می‌گذارد .

سكوت كلمه‌ای‌ست كه برای ناشنواییمان ساخته‌ایم

وگرنه در هیچ‌چیزی رازی پنهان نیست .

كسی عریان سخن نمی‌گوید

شاعرانِ باستان‌شناس

شاعرانِ بیكار ، با كلماتی كه زیاد كار كرده‌اند .

چه چیز ما را به چنگ زدنِ اشیا

به نوشتن وادار می‌كند ؟

ما برایِ پس گرفتنِ كدام « زمان » به دنیا می‌آییم ؟

آیا مُردنِ آدم‌ها

اخطار نیست ؟

چرا آدم‌ها خود را به گاو‌آهنِ ‌فلسفه می‌بندند ؟

چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود

چه چیز ؟

من از پیچیده شدن در میانِ‌ كلمات نفرت دارم

چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده‌بودن ــ

از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد ؟

پرنده یعنی چه

از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم

كه زمان در من نگذرد ؟

خندیدن

در خانه‌ای بزرگ‌تر

كه رفته‌رفته زبانش را

خاك از او می‌گیرد

و مثلِ پارچه‌ای كه روی مُرده‌ها می كِشند

آن را روی خود می‌كِشد . ■

7 / 4 / 1375

همة آن‌ها می‌آیند تا از زبانِ ما سخن بگویند

ما غایبیم

آن‌ها غایب

و سخن آغاز نمی‌شود .

همة آن‌ها می‌آیند تا زنده‌ها را یك بارِ دیگر باور كنند

ما رفته‌ایم

مفهومِ زنده بودن

معلق مانده .

تكان دادنِ یك چیز

اصرار برای پس گرفتن

كسی نمانده به چیزی متوسل شود

كسی نمانده به تاریكیِ آدم‌ها تاریخ بدهد مُهر بزند

ما با نوشتنِ این چیزها بیرون رفته‌ایم

كسی نمانده تا در هیچ ، هیچ را به هیچ برگردانَد

كسی می‌گفت : همة ما

كسی دیگر : همة آن‌ها

و كسی در را بست

و برای همیشه آن‌جا را ترك كرد .

كسی می‌گفت : ما می‌خواستیم حرف نزنیم

كسی دیگر : آن‌ها می‌خواستند چیزی نخواهند

و كسی با چیزی كه در دست داشت

با زجر هنوز بر دیوارة غارها خط می‌انداخت . ■

11 / 3 / 1376

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
این نوشته را یولداش در تاریخ Wednesday, November 25th, 2009 در ساعت 5:52 am منتشر کرد.
RSS 2.0

13 جواب:

  1. پیاله چی

    Ahay, hardadilar o huvietchiler?!…

    Hara getdiler o gorkhmush zeifler ?!

    O haray haray chighiran uzlerini kitman elanchiler…

    Olar ki aghlamish, kul bashlarina tukmush,

    Huviyetlerinin itirmaghini,

    En bir eri olmush goja arvatlar kimi

    Zidje vurup, bekhtini feghan elemishchiler…

    Zeifler umurlerle dediler Fars dilimizi bizden gapti!…

    Amma dimediler Fars kimdi.

    Niye kitmaan etdiler ki

    Turki ghanimizdadir, rouhumuzdadir.

    Feghet aghzimizda doyur…

    Oni gapmakh, oldurmakh, her ne shei elemaakh olmaz…

    Umurlerle istyipler vahi shikayatler ustunde

    Bizim mulkumuzi

    Atash o dertlere iqbal eliyeler.

    Istirdiler khalghin otobusini,

    Ozlerdeki bilmezlikh derresine aparalar…

    Eslen, ne oldi Azerbayjanin reshid oghlanlaina, kishilerine?

    Dime ki o zeifler, olardilar…

    Ay Tebrizim neje eshige geldi …

    Sesini “gurushdurdi!” (noush…),

    Gelmedi?… Gurmedin?!..

    Sagh olsunlar.

    Hardadilar vetenin tarikhli ghehremanlari,

    Ki bugundeki javan, guychek, ghehremanlaarinin sitayishlerine dusheler?…

    Kamyar olsunlar onlar.

    Iran bizimdir ve oni ozumuzuchun sakhliyajiyikh…

    Noush…

    .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

    Shahramdan he’ch okhumaadim.

    aksini Yoldashin saytinda gurmushdum,

    gine de gurdum…

    O ghamgin, tutupmush rouhune,

    Shadliq, aydinliq yolladim.

    Shahramdan gerek okhuiyam…

    Noush…

    #2717
  2. aalmaa

    (شکسپیر چند قرن پیش گفته بود)

    اساسا هیچ معنایی برای زندگی وجود ندارد. هر معنایی برای زندگی در ژرفنای گنگی مرگ رنگ می‌بازد

    یکی از بزرگترین بحران‌هایی که انسان معاصر با آن روبرو است‌، مسألۀ یافتن معنی برای زندگی می‌باشد. انسان معاصر جهان و هستی و زندگی را پدیده‌هایی پوچ و بی‌معنا می‌داند که هرگز نمی‌تواند معنایی برای آنها بیابد. انسان معاصر مرتباً از خود می‌پرسد که برای چه به‌دنیا آمده است‌؟ برای چه زندگی می‌کند؟ رفتار او چه معنایی دارد؟ کنِش درست در جهان کدام است‌؟

    اما خسته و ناامید از یافتن پاسخ‌های قانع‌کننده برای سؤالات خود در یقین یأس‌آلود و بی‌حاصل خود، فلسفه پوچی و بی‌معنایی را ترویج می‌دهد. در واقع‌، آنچه که ابتدا در آثار فلسفی متفکران برجسته غرب مطرح شد و زمانی فقط بحرانی جدی در محافل فلسفی و آکادمیک غرب بود، اینک در زندگی روزمرۀ میلیون‌ها انسان‌، به مفهومی ملموس و گریزناپذیر تبدیل شده است و به اشکال مختلف در آثار نویسندگان و هنرمندان و فیلمسازان معاصر منعکس می‌شود و شکلی توده‌ای و همه‌گیر می‌یابد. همه ارکان فکری انسان معاصر تدریجاً به زهری درمان‌ناپذیر آغشته شده است که راه گریزی از آن به‌نظر نمی‌رسد
    انسان معاصر در تئاتر خود از زبان قهرمانان نمایشنامه‌های*** ساموئل بکت پیوسته بندگردان پوچی و بی‌معنایی را می‌شنود
    ***یونسکو گفته است به تئاتر روی آورد زیرا در صحنه‌ نمایش بهتر می‌توانست پوچی و بی‌معنایی زندگی را نشان دهد؛ این تناقض تراژیک در بشر که به هر تلاشی دست می‌زند تا برای هستی خود دلیل و معنایی بیابد، اما این تلاش محکوم به شکست است و هرگز به جایی نمی‌رسد،
    پوچی و بی‌معنایی بنیادین هستی، تنها در تراژدی‌های انسان‌های بزرگ و خداوار ظاهر نمی‌شود، بلکه در رفتارها و هنجارهای زندگی روزمره انسان‌های عادی هم نمایان است؛ در ابتذال و تکرار صحنه‌های بیهوده‌ای که بود و نبودشان یکسان است.

    این تکاپوی نیرومند، اما بیهوده را در بیشتر تک‌پرده‌ای‌های یونسکو می‌توان دید: درس، صندلی‌ها، شاه می‌میرد، مستأجر تازه و…

    نمایش اوژن یونسکو در سطحی هموار و ملایم حرکت می‌کند، اما در لایه‌ی زیرین از هول و اضطراب سرشار است؛ از دلهره‌های ناشناخته، از خلأ درونی و تنهایی عمیق انسان مدرن؛ اما یونسکو “دلهره وجود” را نه با بغض و غضب بکت، بلکه در لفافی از طنز و شوخی ارائه می‌دهد: “باید دیوانه‌وار بخندیم، چون ما بیچاره‌ها کار دیگری از دستمان بر نمی‌آید!”
    ( برای بزرگداشت اوژن یونسکو)

    زندگی ادامه داره

    آن لحظه ی شِکوه ی اشک ، آن لحظه ی سقوط برگ

    آن لحظه ی بیدار شدن از خواب شیرین دمِ مــــــرگ

    آن لحظه ی عریـــــان شدن از هر نوای بی صـــدا

    آن لحظــــه ی خـزان عمــــر کیست گرید به حال مــا

    در لحظه ی سقوط بـــرگ ،آن لحظه ی اعدام جــان

    در هر نفـــــس بینی صــدای ؛ دیگر نمانی بین مـــان

    آن لحظه که حتی مرثیـه ســـودای آخــــر می زنـد

    در شـوق رهایی از اجــــل بـر هر دری سر می زنـد

    در ساعت رؤیت مرگ ، در هر گریزاز هر محـل

    بی خود نده خود را عذاب ، نیست راهِ فراری از اجل

    در آن دمِ آخر شدن ، دست یاری خواهی گشــــــود

    اما نخواهد شد کمک، پس مال و فرزندان را چه بود

    نه کس تو را یاری کند ، نه ابر تو را زاری کنـــــد

    آن ناجــــیِ منــــحوس شوم آوای مــرگ جاری کــنـد

    فرجـــام کــــار پایـان بـوَد ، از بــدو پیدایـــــش مـــا

    #2720
  3. aalmaa

    عطار نیشابوری
    یک شبی پروانگان جمع آمدند
    در مضیقی طالب شمع آمدند
    جمـلگی گفتند می بایـد یکــی
    کو خبر دارد ز مطلوب اندکی
    شد یـکی پروانه تا قصری ز دور
    در فضای قصر دید از شمع نور
    بازگــشت و دفتر خـود باز کـرد
    وصف او در خورد فهم آغاز کرد
    ناقدی کو داشـت در مجمـع مهی
    گفت او را نیست بر شمع آگهی
    شد یکی دیگر گذشـت از نور در
    خویـشتن بر شمع زد از دورتر
    پر زنان در پـرتـو مطلوب شـد
    شمع غالب گشت و او مغلوب شد
    بازگشت او نیز مشتی راز گفـت
    از وصال شمع شرحی باز گفت
    ناقدش گفت این نشان نی ای عزیز
    همچو آن دیگر نشان دادی تو نیز
    دیگری برخاست می شد مست مست
    پای کوبان بر سر آتش نشست
    دست و گردن گشت با آتش بهم
    خویش را گم کرد و با او خوش بهم
    چون گرفت آتش ز سر تا پای او
    سرخ شد چون آتشی اعضای او
    ناقد ایشان چو دید او را زدور
    شمع با خود کرد هم رنگش ز نور
    گفت این پروانه در کار است و بس
    کس چه داند او خبر دار است و بس

    #2721
  4. aalmaa

    آشنایی جهان با زبان و ادب فارسی

    آلمان و ادبیات فارسی
    زبان فارسی در اتریش

    زبان فارسی در ایتالیا’انگلستان,مصر, در شبه قاره ی هند,لهستان,بوسنی و هرزگوین,چین,فرانسه

    در غزلیات سعدی چنین آمده است:
    تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فكر افتاده‌ام چون در نماز ایستاده‌ام گویی به محرابم دری

    http://aryaadib.blogfa.com/post-630.aspx

    از یولداشهای گرامی انتظار میرود همین جستجو را در مورد زبان ترکی بنمایند متشکریم

    و از شهرام شیدایی هم ب بزرگی یاد مینماییم

    #2722
  5. یولداش

    http://i49.tinypic.com/2hp60kj.jpg

    #2724
  6. پیاله چی

    به سلامتی نسل آگاه و جوان ایران.

    نوش…

    http://cheguneh.blogsky.com/1388/09/07/post-30/

    #2726
  7. پیاله چی

    لایی البرادعی و کف و سوت روسیه و چین

    خب، پس در دقیقه نود جناب البرادعی یک لایی تمیز به ج.ا. میزند و بعدش هم چین و روسیه کف و سوت ایولشان را برایش میزنند!…

    من چه بگویم جز نوش؟!…

    حالا هی برین بگین این خیمه شببازی بزرگ شوم از قبل تنظیم و تمرین نشده!…

    شاید هم اینها همه حکایتی از هنرهای محلی او که هنوز نمیدانیم آیا با ماست و اهل خطه گانگسترخیز شیکاگوست، میباشد!…

    بهر حال تحول اخیر بعنوان پیروزی جانانه ای به حساب جناب او که شاید بعضی وقتها میخواهد با ما باشد، ریخته میباشد!…

    نوش…

    خلاصِه اش اینست که البرادعی بعد از اینکه گفت مذاکرات با ج.ا. به بن بست رسیده حالا مطالبه بدون تامل همه عملیات در مرکز هسته ای نزدیک قم را دارد و روس و چین هم دمت گرم گویان در توافقند…

    http://www.nytimes.com/2009/11/28/world/28nuke.html?th&emc=th

    #2728
  8. علی تبریزلی

    http://i245.photobucket.com/albums/gg62/alitabrizli1/shah_khomeini_graves.gif?t=1259550258
    واقعا که حق با شاعر است.
    نوش

    #2739

نظر شما