اسلام چون سلاح سياسی - بخش سوم - کاظم رنجبر
اسلام چون سلاح سیاسی .
بخش سوم
«اسلام شناسان » دولت فخیمه انگلیس ، که درد اسلام دارند !
به قلم :کاظم رنجبر ، دکتر در جامعه شناسی سیاسی.
پیشگفتار :
در رابطه با اسلام شنا سان و اسلام دوستان ! « دولت فخیمه انگلستان ،و یا امپراطوری بریتانیای کبیر»،که تا پایان جنگ دوم جهانی ، آفتاب درامپراطوری اش غروب نمی کرد ، باید موضوع پژوهش را بیشتر گسترش داد. برای اینکه قریب به اتفاق کشور های مسلمان ، چه در آسیا و چه در آفریقا حد اقل در طول 200 سال گذشته، یا مستقیم ویا غیر مستقیم مستعمره انگلستان ویا فرانسه بودند. با پایان جنگ دوم جهانی و تبدیل آمریکا به ابر قدرت جهانی، و رقیب او اتحاد جماهیر شوروی، استقلال ،وحاکمیت ملی، وثروت های مادی و معنوی ملت های مسلمان، این بار در رقابت های دو بلوک شرق و غرب تبدیل به بزرگترین مسئله سیاسیجهانی شد. هیچ منطقه ای در جهان بعد از جنگ دوم جهانی ، چون منطقه خاورمیانه ، با اکثریت مطلق ساکنان مسلمان نشین ،و ثروت های بیکران نفت و گاز، میدان جنگ های خونین و متعد د ، که همین امروز نیز ادامه دارد، نبود. اگرچه امروز اتحاد جماهیرشوروی و بلوک کمو نیسم از هم پاشیده شده اند، اما نه تنها ، پایان نظام های کمونیستی ، به آرامش منطقه خاورمیانه هیچ کمکی نکرده است ، بلکه با آمدن قدرت های رقیب جدید، چون چین ، هند ، و پیدایش یک منطقه بزرگی از شرق اروپا ،(کشورهای کمونیستی سابق وابسته به شوروی سابق ،اکرائین بلو روسی ، یوگسلاوی سابق ، رومانی ،بلغارستان، آلبانی ، گرجستان ، ارمنستان، آذربایجان، ترکمنستان ،ازبکستان ، تاجکیستان قزاقستان، قرقیزستان ، منطقه بسیار مهم و حساسی را با منابع گاز و نفت در منطقه دریای خزر ، بوجود آورده است ، که این منطقه را در فرهنگ ژئو استراتژیک امروز ، شخصیت هائی چون برژنسکی مشاور امنیتی دولت آمریکا ، از آن با نام : اورازی، (Eurasi) مخفف اروپا و آسیا، یاد می کنند. برژنسکی در آخرین کتاب خود بنام :The Grand Chessboard- (تخته شطرنج بزرگ-اشاره به بازی بزرگ شطرنج سیاسی قدرت های بزرگ جهان ، در تحکیم قدرت و ظهور خود در این منطقه این کلمه بکار گرفته می شود. ) برژنسکی می گوید : امروزمنطقه اورازی ، بمانند منطقه بالکان درآخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است، و هر قدرتی بر این منطقه مسلط بشود ، مسلمأ بر دنیا مسلط خواهد شد. برژنسکی فقط به اظهار نظر بسند نمی کند ، بلکه ، راه و روش وسیاستی را که آمریکا و متحدان اروپائی او باید در این منطقه پیش بگیرند ، در یک فصل کامل ، به آن آشاره می کند ، که حتمأ ترجمه این فصل را برای آگاهی خوانندگان ، در این تحلیل و تفسیر خواهیم رساند. مسلمأ عامل دین و مذهب ساکنان بخشی از این منطقه مسلمان ، مسیحی ارتدکس ، شرق اروپا ، با مسیحیت ارتدکس روس ، منطقه مسلمان نشین غرب چین ، (منطقه ایغور،که چند وقت پیش شاهد نا آرامی ها بود) درگیری آمریکا و متحدان اروپائی او در افغانستان ، و استقرار پایگاه های نظامی آمریکا در بعضی از جمهوری های مسلمان نشین سابق کمونیستی ، که زیر سلطه روسیه شوروی بودند ، پارامتر هائی (واقعیت های اثباتی) هستند ، که نمی توان از کنار آن گذشت. وانگهی، نه چین ، و نه هندوستان امروز را، می توان از جنبه قدرت اقتصادی و سیاسی و نظامی ، با چین و هندوستان اوایل قرن بیستم ،که هردو مستقیم و غیر مستقیم در بند اسارت قدرت های استعمار ی بودند مقایسه کرد. بنا به آمار خود کشور هند بیش از 150 ملیون مسلمان دراین کشور زندگی می کنند، مسلمأ وجود این جمعیت کثیر، با داشتن همسایه چون پاکستان ،که بخاطر کشمیر مسلمان ، 5 بار جنگ های خونین و در نهایت به تجزیه پاکستان شرقی ، (بنگلادش با جمعیت بیش از 150 ملیون ) درمرزهای شرقی هندوستان پایان یافت، لذا این کشور، نمی تواند به سیاست های آمریکا از جنبه ژئو پلتیک و ژئو استراتژیک بی تفاوت بماند . به همین جهت می بینیم ،که هویت اسلامی ، با جمعیت بیش از یک ملیارد و نیم مسلمان ، پخش شده در 57 کشور جهان در موقعیت های حساس ژئو استراتژیک دنیا ، با منابع عظیم مواد اولیه استراتژیک اش ، در طرح و برنامه های استعماری قدرت های بزرگ ،سوء استفاده از اختلافات دینی و قومی زبانی و فرهنگی این ملتها در طرحهای آمریکا ، روسیه ،چین ، هندوستان امروز نقش دارند. مگر آقای دبلیو بوش ، بنام خاورمیانه بزرگ ، طرح تغیر مرزهای کشورهای خاورمیانه را پیش نمی کشید؟ همین طرح هنوز در برنامه های سیاسی قدرت های استعماری به قوت خود باقی است. آریل شارون علنأ می گفت :ایران بدون بمب اتم هم خطرناک است. این گروههای تجزیه طلب فعا ل، که علنأ می خواهند آذربایجان ، کردستان ، خوزستان وبلوچستان را «ازشونیسم فارس » جدا بکنند، فکر می کنید هزینه این تبلیغات را از ارث پدری و یامهریه مادریشان می پردازند؟
بعد از پایان جنگ دوم جهانی، انگلستان، به ضعف قدرت نظامی و اقتصادی ، و سیاسی خود پی برد، که دوران قدر قدرتی «بریتانیای کبیر »تمام شده است. لذا باید با آمریکا تنگاتنگ در این سیاست همکاری بکند. انگلستان تجربه و روابط تنگاتنگ استعماری اش را در اختیار آمریکا می گذارد، درمقابل ، با قدرت نظامی و مالی آمریکا ، از منافع خود در سطح جهان دفاع می کند. فراموش نکنید که انگلیسی ها و آمریکا ئی ها ، همدیگر را عموزاده می دانند. انگلستان درساختن فرقه های مذهبی برای اختلاف انداختن بین ملت ها قرنها تجربه بسیار با ارزش آموخته است . وقتی که ما به تاریخ ایران در قرن نوزدهم و بیستم نگاه می کنیم ، می بینیم ، هر دفعه در ایران یک رجل وطن دوست ، پاک ، تلاش در ایجاد یک حکومت ملی ، مبتنی بر قانون سالاری می کند ، درست در آن برهه از زمان ، فرقه های مذهبی ، تروریستی ، یک دفعه مثل قارج از حوزه های نجف ،قم سر بیرون می آورند. فتنه باب در زمان امیرکبیر ، فتنه فدائیان اسلام در زمان دکتر مصدق و ترور شخصیت های سیاسی در زمان دکتر مصدق توسط همین فدائیان اسلام، اخوان مسلمین در مصر ، در تقابل با ناسیونالیسم عرب ، و ترور ناموفق ناصر در اوج تلاش در ملی کردن کانال سوئز توسط اخوان المسلمین نمونه های تاریخی این دخالت انگلیس ، زیر پوشش دین در مسائل جهان اسلام بوده و هست.
آمریکا تا قبل از جنگ دوم جهانی ، چنین تجربیاتی در جهان اسلام و خاورمیانه نداشت. با ایجاد دولت اسرائیل ، ساخته و پرداخته سیاست استعماری انگلیس و فرانسه در خاورمیانه ، سیاستمداران آمریکا به این امر آگاه شدند ، که برای ادامه سیاست استعماری انگلیس در خاورمیانه ، به تجربه «عمو زاده هایشان » احتیاج دارند. آمریکا حتی قبل از جنگ دوم جهانی ، هیچگونه گرایش به سازمان سیاسی مذهبی – مذهبی صهیونیزم بین المللی ، در راستای ایجاد دولت اسرائیل نداشت . در اوایل جنگ دوم جهانی ، دولت آمریکا به یهودیانی که از جنایات نازیسم هیتلری می خواستند به آمریکا پناهنده شوند راه نمی داد ، امروز لابی یهودیان ، و صهیونیست های آمریکا ، یکی از پرقدرترین لابی های این کشور هستند. به عنوان مثال در سال 1939، 900 نفر یهودی آلمانی ، که از دست جنایتکاران نازیسم هیتلری فرار کرده بودند ، قصد داشتند با کشتی بنام (st –louis) در سواحل آمریکا پیاده بشوند و به دولت آمریکا پناه بیاورند. آقای روزولت دموکرات شخصأ مانع آن شد که این یهودیان وارد خاک آمریکا بشوند. این بار فدراسیون کار آمریکا (A-F-L) به رهبری :William Grenne – دخالت می کند که این یهودیان به آمریکا راه داده بشوند. منظور از بیان این مطلب این است ، که امروز دولت آمریکا ، با تمام قدر قدرتی خود ،به تجربه سیاست های استعماری انگلیس و خانواده های سلطنتی و شخصیت هائیکه در طول بیش از دو قرن و نیم استعمار بریتانیای کبیر در خدمت ارباب خود داشتند احتیاج دارد.
* * * * * *
روشنفکر واستاد و محقق بسیار با ارزش آمریکائی فلسطینی تبار ادوارد سعید(متولد 1933 اورشلیم –مرگ 2003 ) (1) کتاب ها و مقالات متعدد با ارزش ، در این رابطه نوشته است ، که یکی از آنها عنوان اش :شرق شناسی (orientalisme .) است .ادوارد سعید در این کتاب شرق شناسی را ، دکترین استعمار غرب می داند و بطور روشن می نویسد ، که در واقع شرق شناسی ، و محققین شرق شناسی اروپا وآمریکا ، به قول ما ایرانیان : جاده صاف کن استعمار غرب هستند. مسلمأ در این جمله یک حقیقت بس مهم غیر قابل انکار نهفته است. اما رابطه اروپا با تمدن خاورمیانه نزدیک ، چه از جنبه تبادل فرهنگ وتمدن پیش از اسلام ، وچه پس از ظهور اسلام را نمی توان به یک قرن و نیم گذشته قرن نوزدهم و قرن بیستم محدود کرد. بطور خلاصه چهار مرحله مهم روابط تاریخی و فرهنگی وتاثیر متقابل این فرهنگها ، بین امپراطوری های شرقی و غربی وجود داشتند.
الف-
روابط امپراطوری ایران باستان ، با یونان و امپراطوری روم باستان، روم مسیحی لاتین و مسیحی بیزانس.
ب-
ظهور امپراطوری اسلامی ، که در مدت نسبتأ کوتاه ، این امپراطوری از شرق ، تا مرزهای غربی چین ، (کاشغر)، و در غرب ، بعد از تصرف شمال آفریقا ،که بخشی از متصرفات روم و مسیحیت لاتین بود ، مسلمانان بعد از گذشتن از تنگه جبل الطارق ، که حتی امروز هم همین تنگه استراتژیک با این اسم نا میده می شود تا قلب فرانسه پیش رفتند. مسلمانان مدت 781 سال ، یعنی از سال 711 میلادی تا 1492 میلادی ، به بخش های مهم اسپانیا مسیحی، حکومت کردند ،و بخش مهم فرهنگ آداب و سنن، علوم و فلسفه دانشمندان مسلما ن و معماری خود را به عنوان بخشی از تاریخ بشریت ، در آنجا بیادگار گذاشتند. رنسانس اروپا ، فرزند خلف دانشمندان و فلاسفه مسلمانان است. ولو اینکه امروز ، در نظام های حکومتی فاسد، در کشور های مسلمان ، بزرگترین قربانی ها را ، متفکرین ، دانشمندان و دانشگاهیان این کشور ها تشکیل می دهند. شخص برتراند راسل ، فیلسوف و ریاضی دان معروف خرد گرای انگلیس ، در اثر معروف خود ، بنام : تاریخ فلسفه غرب ، می نویسد : نه تنها مسلمانان علوم یونان باستان را از نابودی و جهل و خرافات ، کلیسای تاریک اندیش مسیحیت نجات دادند ، بلکه بر این علوم افزودند.آری زمانی جهان اسلام ، جهان یک مشت آخوند مرتجع، ضد خرد و ضد علم نبود ، که بگوید :تمام علوم در قران نهفته است! ای بدبخت اگر تمام علوم در قران نهفته است ، چرا مسلمانان با این علمای اعلام و آیات اعظام در چنین فقر و بدبختی علمی ، فرهنگی ، اقتصادی و بیسوادی زندگی می کنند؟ آری زمانیکه آخوند های بیسواد و فاقد دانش واقعی در اداره امپراطوری اسلام دخلت نمی کردند ، بخشی از جهان اسلام ، مهد یک تمدن پیشرفته نسبت به زمان خود بود.
پ-
ظهور اسلام و جنگ های صلیبی ، که با 9 جنگ ، که اولین آن در سال 1095 شروع و آخرین آن که نهمین جنگ صلیبی نام دارد ، در سال 1270 به پایان رسید ، و بنا به نوشته های مورخین خود مسیحیان ، اگرچه این جنگها در نهایت با شکست مسیحیان بپایان رسید ، ولی در عوض ، دست آوردی که برای جهان مسیحیت داشت ، این بود که اروپائیان، مشرق زمین را بهتر شناختند و این شناسائی باعث رونق بازرگانی وشکوفائی شهر های سواحل مدیترانه ، و توسعه علوم شد.
ت-
ظهور امپراطوی عثمانی،که بنیان آن در سال 1326 گذاشته شد ، تا 1918، ادامه داشت. با پایان جنگ اول ، و شکست این امپراطوری ومتحدین آن کشور در جنگ ، عمر این امپراطوری به پایان رسید. اوج قدرت این امپراطوری ، در زمان سلطان سلیم بود که عثمانی ها در سال 1529 وین پایتخت امپراطوری اطریش را چند ماهی در محاصره داشتند. تشکیل یک اتحادنظامی و همگانی اروپا علیه عثمانی بود ، که توانست مانع سقوط وین و امپراطوری اطریش و مجارستان شود.
منظور از بیان این واقعیت های تاریخی که جنگ های اروپا ی مسیحی با قدرت های اسلامی قرنها طول کشید، باید دلیل و علل وعاملان این جنگ ها را را شناخت. مسلم است ،که جهان اسلام ،و جهان مسیحیت، قدرت های رقیب بودند. چرا اعراب مسلمان به ایران حمله کردند، ونه تنها ، بیش از دو قرن و نیم ، برجان ، مال و ناموس این ملت حاکم بودند ، بلکه زبان و فرهنگ این ملت را د گر گون کردند.؟ چرا اروپائیان مسیحی با کشف قاره آمریکا ، ساکنان واقعی این سرزمین را واقعأ با یک برنامه نسل کشی ، از بین بردند؟ چرا اروپائیان سفید پوست مسیحی، بر آفریقا مسلط شدند و میلیونها آفریقائی را فقط و فقط به صرف اینکه سیاه پوست بودند ، با زور ، وقدرت سلاح از خانه و کاشانه شان ، کندند و 15 هزار کیلومتر آنطرف اقیانوس ها ، آنها را به برده تبدیل کردند و از آنها تا آخرین روز زندگی شان ، بیگاری کشیدند ، و حتی فرزندان این انسان ها حق زیستن آزاد نداشتند و اربابان پدران و مادرانشان ، آنها را به عنوان برده به دیگران می فروختند؟ گرچه روابط برد گی از گذشته های بسیار دور در روابط اجتماعی و اقتصادی ،وجود داشت ، ولی روابط برده داری ،وتجارت برده با این گسترده گی در هیچ زمان تاریخ سابقه نداشت . اروپائیان ،و ساکنان سفید پوست مهاجر در آمریکا ، تا دو قرن پیش از نظام بردگی سرسختانه دفاع می کردند. اگر انقلاب صنعتی رخ نمی داد ، ونیروی کار ماشین ، ارزانتر از نیروکار برده نبود ، چه بسا همین سیستم برد گی ادامه می داشت. عجیب اینکه همین سفید پوستان اغلب « مؤمن و خدا شناس و مسیحی !!!» تا سال 1960 اجازه نمی دادند سیاه پوستان در همان کلیسا ی سفید پوستان به همان حضرت مسیح دعا بکنند!
استعمار و استثمار انسان مشرق زمین ، ساخته و پرداخته استعمار گران چند قرن اخیر و مترادف با شروع دانش های مربوط به شرق شناسی فرهنگ شناسی ، اسلام شناسی ، و قوم شناسی ، و مردم شناسی نیست ، بلکه این علوم بر نحوه و روش استعمار و سوءاستفاده از باور های دینی وارزشهای فرهنگی مردمان مشرق زمین ، در راستای اهداف استعماری روش های جدیدی را بر استعمار گران آموخت و در این راه به قدرت های استعماری کمک کرد. ولو اینکه این علوم به نفس خود ارزش های علمی نیز دارند ، و هیچ فرد صاحب علم ومنطق نمی تواند منکر آن باشد. کسی که مسلح به سلاح آتشین باشد، می تواند هم قتل بکند، و هم می تواند ، بااین سلاح از جان و مال و خانه وکاشانه خود دفاع بکند. شرق شناسی ، اسلام شناسی ، باستان شناسی ، به نفس خود استعمار گر نیستند، بلکه این استعمار گران بودند، که در راستای منافع خود ، از این علوم و تجربه سوء استفاده کردند. جنگ های روانی و ایده ئولوژیک سابقه بس طولانی دارند.
در اینجا ، اصل مطلب این نیست ،که تحصیل کرده های ملت های استعمار شده ، از این مراکز تحقیق ، خود را کنار بکشند وفرار بکنند، درست برعکس ، باید محققین و پژوهشگران مشرق زمین، دقیقأ این مراکز، و این اسلام شناسان ، شرق شناسان و کار های پژوهشی آنها رابطور جدی و عمیق مطالعه بکنند و ببینند ، که نکات ضعف ملت و فرهنگ خودشان کجا است ، قدرت های استعماری از این نکات چگونه استفاده و یا سوء استفاده می کنند. فضا نوردان آمریکا در سال 1969 ، در ماه پیاده شدند و دنیا نیز علنأ این واقعه تاریخی و علمی را از طریق تلویزیون های سراسر جهان دید. ده سال بعد در سال 1979 ، در ایران انقلاب شد، یک عده ایرانی ، چه با سواد و چه بیسواد، عکس آیت الله خمینی را از برکت اسلام شناسان اروپا و آمریکا دیده، درماه جستجو می کردند، کدام تحصیل کرده و یا آیت الله های رنگارنگ، پیش قدم شدند تا به ملت بگویند: مردم دست از این خرافات بردارید؟ ملتی که اما م اش با یک ضربه شمشیرش شق القمر کرد، و پیامبرش با اسبش ، به معراج برود، و جمهوری اسلامی اش ، برای درمان تمام درد ها و مشکلات زند گی مردم چاه جمکران بسازد ، شما تعجب می کنید،که چرا مسلمانان این چنین در جهان ذلیل و بدبخت هستند؟
چه کسی می تواند باور بکند ، که فرقه اخوان المسلمین مصربه رهبری حسن البناء، ساخته و پرداخته ، دستگاه استعمار انگلیس بود و هدف انگلستان ، از تاسیس چنین سازمانی بظاهر مذهبی و شبه نظامی و تروریستی ، درست در راستای ادامه قدرت استعماری انگلیس در منطقه بسیار حساس شرق مدیترانه و حفظ سلطه این قدرت بر کانال سوئز و اقیانوس هند و شبه قاره هند بود؟ همچنانیکه همین انگلستان در راستای این هدف پایگاه دریائی جبل الطارق را تا امروز در دست دارد ، و با این سیاست نظامی سلطه بر دریای مدیترانه را انحصاراً در دست داشت؟ چرا در اوج نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق ، یک دفعه سازمان «اسلامی و تروریستی فدائیان اسلام» ظاهرشد؟ چرا آیت الله خمینی رسمأ از رادیو دولتی «ایران جمهوری اسلامی » که خود من راقم این سطور بگوش خود شنیدم ، که از سقوط دکتر مصدق اظهار خوشوقتی می کرد و می گفت:(…) اگر دکتر مصدق سقوط نمی کرد ، اسلام خیلی صدمه می دید؟
چه کسی می تواند باور بکند ، که توماس ادوارد لورانس(Thomas Edward Lawrence ) معروف به لورانس عربی ، بظاهر زندگی او را چند سال پیش کارگردان معروف داوید لان (David Lean) وهنرپیشه معروف:پیتراوتول (Peter O Toole) در فیلم لورانس عربی ، شخصیت دروغین او را با لباس عربی وخنجر به کمر ، یعنی دوست اعراب در خاطره ملیون ها اعراب و مسلمان ساده انگار، جاودانه کرد ،در راستای سیاست انگلیس ، برای ایجاد دولت اسرائیل ، به عنوان پایگاه نظامی انگلستان در شرق کانال سوئز ، یکی از صهینویست های معروف ، آن کشور بود؟ لورانس ،قبل از جنگ اول جهانی زیر دست وینستون چرچیل ، وزیر مستعمرات انگلیس در آن زمان و یکی از مدافعان سر سخت صهیونیزم کار می کرد.امروز وقتی که یکی از معتبر ترین مورخین انگلیس بنام :سیر مارتن ژیلبرت (Sir Martin Gilbert) که خود یهودی تبار است که زندگی نامه مفصل چرچیل و هولاکاست را نوشته است ، در روزنامه (Jérusalem Post) این مطالب را بیان می کند، که حتی همین لورانس عربی ، یک نوع تحقیر نسبت به اعراب داشت.( ماخذ:Planetenonviolence.org/Laurance-d-ar..).
چه کسی باور می تواند بکند ،که اسرائیل به شیخ احمد یاسین ، در فلسطین اشغال شده ، در راستای تضعیف یاسر عرفات و جبهه آزادی بخش فلسطین، به ظاهر مدافع اسلام و اقعی ، ومخالف سرسخت پیمان صلح اسلو (1993) بین اسرائیل و فلسطین بود امکان داد ، سازمان حماس را پایه گذاری بکند؟همچنانیکه جبهه افراطی صیهنونیزم اسرائیل ، منافع خود را در ترور اسحق رابین می دید و در نهایت اورا بد ست جوان افراطی یهودی تبار ترور بکند؟ این وقایع را باید در لابلای اندیشه ها و خالق تئوری «برخورد تمدنها » چون سامئول هینتینگتون جستجو کرد.این حضرت ،که در اسرائیل زندگی نمی کرد ،خود و فرزندان اش ، در نیوریوک ساکن ،و در امن و امان بودند. چرا این حضرت با ساختن چنین تئوری ها ،(برخورد تمدن ها ، ) مخا لف صلح شرافتمندانه بین اسرائیل و فلسطین بود؟ جواب این سئوال را باید در نقش ژئو استراتژیک اسرائیل و ژئو پولتیک قدرت های استعماری غربی وسلطه شرکت های چند ملیتی نفتی برای تاراج منابع نفت خاورمیانه باید جستجو کرد .
شبه تئوری ساموئل هینتینگتون را باید :« برخورد توحش ها » نام گذاشت.در راستای دفاع از این عنوان برخورد توحش ها ، که متعلق به روشنفکر لبنانی تبار : ژیلبرت آشکار است ، به گفته یک روشنفکر و استادتاریخ در دانشگاه بوستون :هاوارد زن(Howard Zinn) استناد می کنیم .پرفسور هاوارد زن، مدت 40 سال است ، که استاد تاریخ و علوم سیاسی در در این دانشگاه معتبر آمریکا است. این استاد ، که در سال 1922 در برکلن نیوریوک ، در یک خانواده فقیر کارگری به دنیا آمده است ، در جنگ دوم جهانی داوطلبانه شرکت می کند و خلبان هواپیمای بمب افکن بود. بعد از پایان جنگ ، بخاطر رشادت و وطن دوستی اش ، دولت آمریکا ، به او بورس می دهد ، که بتواند در دانشگاه درس بخواند . او با چنان علاقه و استعداد مشغول تحصیل می شود ، که امروز یکی از معتبرترین استاد و روشنفکر متعهد آمریکا ، همرزم نوام چومسکی معروف است. معروف ترین کتاب او:تاریخ توده مردم آمریکا از سال 1492 یعنی از کشف این قاره توسط کریستف کلمب تا زمان معاصر است ، که من صاحب این قلم ، آنرا در زبان فرانسه با این عنوان خوانده ام :Une histoire populaire des Etats-Unis –همین روشنفکر میدان جنگ و اندیشه ، در سال 2008 ، کتابی رانیز با عتوان : Beyond Obama (آنسوی اوباما) منتشر کرده است ، که با اجازه خوانندگان ، چند سطر از این کتاب را ، در راستای چهره سیاست واقعی نیم قرن آمریکا ، به کمک این کتاب در اختیار شما ، خصوصأ ایرانیان مقیم آمریکا می گذارم. هاوارد زن خود مرد میدان جنگ بود. او می گوید: در جنگ اول جهانی ، از 100 نفر قربانی جنگ ، 90 درصد نظامی بودند، 10 در صد ، مردم عادی. در جنگ دوم جهانی ،از صد نفر قربانی جنگ ،50 در صد نظامی و 50 درصد ،مردم عادی ، در جنگ های امروز ، با این تکنولوژی نظامی ، از صد نفر قربانی جنگ 80 در صد مردم عادی ، به عبارت دیگر زن کودک و انسان های بی گناه هستند. منظور هاوارد زن از بیان این آمار این است ، و خود او نیز برآن تکیه می کند، 8 سال از سرنگونی رژیم طالبان گذشت، .شش سال از اشغال عراق می گذرد، کدام مسئله این دو کشور ، با این هزینه های سنگین انسانی و مالی ، تاکنون حل شده است؟ آیا آمریکائی که در 100 نقطه جهان ، پایگاه نظامی دارد ،با بودجه نظامی 630 ملیارد دلار ، نصف بودجه نظامی دنیا ، آیا توانسته است ، جلو تروریسم را بگیرد؟ هاوارد زن ، می گوید زمان آن رسیده است ،که سیاستمداران آمریکا ، از خود بپرسند ، که آیا سیاست دیگری جز سیاست نظامی گری ، کشت و کشتار ، وبمباران مردم بی پناه ، وجود ندارد؟
خوانندگان حتمأ بخاطر دارند ، وقنی که در شب 20 مارس 2003 ، آرتش آمریکا با متحد ین خود به عراق حمله کرد ، بعضی از ایرانیان ، چه احساس شادی و خرسندی می کردند، که بعد از عراق نوبت ایران است ! وقتی که لشگر 101 هوابرد آمریکا ، از منطقه شهر کربلا گذشت، همین ایرانی ها ، با نوعی خوشحالی می گفتند: لشگر 101 هوابرد آمریکا کربلائی شد، به زودی مشهدی هم خواهد شد ! آن روزنامه گار معروف ایرانی،« تحلیگر مسائل جهان عرب » که حتمأ معرف حضور تان است ، بعد از سرنگونی صدام حسین در ماه مه 2003 ، همصدا با صدای آمریکا ، گفته های جورج دبلیو بوش را از صدای آمریکا تکرار می کرد و می گفت: «جنگ در عراق تمام شد ، امروز ارتش آمریکا مشغول ساختن مدرسه و بیمارستان ، جاده ، واستقرار دموکراسی در عراق است! بعدأ دنیا دید ، که ارتش اشغالگر «مدرسه و بیمارستان ساز آمریکا» در زندان ابوغرئب حتی به ناموس مردان عراقی هم تجاوز می کردند. آقای سامئول هینتینگتون ، به قول هموطنان اصفهانی ما ، مزاح می فرمایند که می گویند برخورد تمدن ها ! حقیقت همان عنوان روزنامه نگار لبنانی است ،که می گوید :برخورد توحش ها.
بین ماه دسامبر2008 تا اوایل ژانویه 2009 ، در فاصله گذر دولت بوش به دولت باراک او باما، که تا اندازه ای دولت آمریکا در مرخصی بود ، دنیا به چشم خود دید در طول 20 روز آرتش اسرائیل ، چه جنایاتی در کناره غزه برسر ملت مظلوم و قربانی قدرت های استعماری ببار آورد ، که حتی بعضی از سربازان اسرائیلی ، رسمأ وعلنأ به این جنایات اسرائیل ، اعتراض کردند.
وقتی که مورخ صدیق ، و با فرهنگ اسرائیلی بنام شلومو ساند (Shlomo Sand) استاد تاریخ در در دانشگاه تل آویو ، کتابی را با این عنوان :چگونه قوم اسرائیل اختراع شده است،(گذر از تورات به صهینونیزم).(Comment le peuple juif fut inventé-De la bible au sionisme.) انتشارات Fayard -2008.- در 446.این مورخ با این اثر تحقیقی بسیار با ارزش ، و مستند تاریخی نشان می دهد ، که اسطوره قوم یهود ، کاملأ ساخته و پرداخته صهیونیزم است . به عبارت دیگر ، برای اینکه استعمارانگلیس پایگاهی در شرق سوئز برای سلطه خود بر دریای مدیترانه داشته باشد ، لازم بود ، که کشوری رابا یک ایده ئولوژی ناسیونالیسم ، که در واقع همان صهیونیزم ، ویا دوستداران صیهون است، بنام اسرائیل بسازد .چرا بعد از گذشت 61 سال از تشکیل دولت اسرائیل ، تا کنون قدرت های بزرگ ، نتوانستند، راه حل عادلانه و استقرار صلح شرافتمندانه بین ملت فلسطین و اسرائیل پیدا بکنند ؟
وقتی که نظام های فاسد و مستبد ، در تمام کشور های مسلمان حاکم هستند، واین دولتها رسمأ و علنأ حقوق و حرمت انسانی ملت های خود را ،به شهروند درجه یک ، درجه دو ودرجه چند نقسیم می کنند، ودر هزاره سوم ارزش حیات زن مسلمان را معا دل چند راًس شترو چند من جو و گندم حساب می کنند ، مسلم است ، که با این اندیشه های برخاسته از جامعه عشیره ای عربستان چهارده قرن پیش ، دنیا ، ملت های مسلمان را ، با چشم یک مشت انسان های فاقد فرهنگ و شعور انسانی می داند. این معیار ها و ارزش ها (پارادایم ) در معیار و افکار جهانی ، تاثیر گذار هستند. وقتی که آقای محمد خاتمی ، با آن عبا و عمامه ، و آن اندیشه های قرون وسطائی 8 سال رئیس جمهور ایران می شود ، که حتی دستگاه حکومتی نمی تواند و نمی خواهد با ملت خود گفتگوی سازنده در راستای حاکمیت یک نظام قانون مدار ، با قانونی برخاسته از رای آزاد ملت داشته باشد ، این آقا چگونه می تواند مظهر :گفتگوی تمدن ها باشد؟
در راستای این واقعیت ها و این مسائل پیچیده سیاسی و دیپلماتیک است ، که باید به « کانون اسلام شناسی »، اسلام شناسان دولت فخیمه انگلستان ، قدم بگذاریم ، و بررسی بکنیم ، که این اسلام شناسان و این حرکت های سیاسی بظاهر مدافعان اسلام ناب ، چون حسن البناء و ودوست داران اعراب چون :هاری سن جان فیلبیی انگلیسی (Harry Saint –John Philby) که در سالهای 1920-1930 نزدیکترین مشاور سلطان عبدالعزیز ابن سعود بود ،و به ظاهر ، دین خود را تغیر داده و مسلمان شده بود ، در صورتیکه مطلقأ بر متا فیزیک باور نداشت، و به زبان و ادبیات عرب کاملأ مسلط بود و تنها کسی بود ، که حتی در جمع در حضور سلطان ابن سعود عقیده خود را ، ولو خلاف عقیده سلطان آزادانه بیان می کرد ، چگونه توانست ، امتیاز کشف و استخراج نفت عربستان سعودی را، انحصارأ در مقابل ضمانت آمریکا از پشتبانی از نظام سلطنت استبدادی قرون وسطائی خانواده ابن سعود ، به این کشور واگذار بکند ، و عجیب اینکه ، پسرهمین انگلیسی مسلمان شده مشاور بسیار نزدیک پادشاه عربستان ، کیم فیلبی (Kim Philby) معروف بود ،که مثل پدرش در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل کرده بود ،و رئیس ضد جاسوسی دولت فخیمه انگلیس بود. این حضرت در سال 1963 که کم مانده بود ، دولت انگلستان به رابطه او با کا-جی –بی بودن او پی ببرد ، به مسکو فرار کرد ،و وتا سال مرگ اش 1988 ،درجه سرهنگی (K-G-B) داشت. ماخذ:(La face cachée du pétrole- چهره مخفی نفت . به قلم روزنامه نگار محقق فرانسه –اریک لوران (Eric Laurent. صفخه-166.انتشارات :plon-به زبان فرانسه –تاریخ مارس 2007-460 صفخه).
این روابط پیچیده مسئولین سیاسی وافسران اطلاعاتی و عملیاتی ،بمانند بخش بزرگ ولی مخفی کوه های یخ جهان سیاست است، که درعمق اقیانوس ها دور از چشمان ، مردمان عادی عمل می کنند، و نتایج این عملیات را دهها سال بعد ، بعضآ محققین و پژوهشگران کنجکاو و تا اندازه ای سمج ، با روشهای مخصوص ، وبا پشتکاری مخصوص این نوع تحقیق می توانند ، به بخش کوچک این عملیات دست پیدا بکنند، وآنها را ، بصورت سئوال ، در اختیار افکار عمومی بگذارند.(ادامه دارد) پاریس 31 اکتبر2009
به قلم : کاظم رنجبر ، دکتر در جامعه شناسی سیاسی.
* * * * *
بخش چهارم:نگاهی مختصر به نقش لورانس عربی به ظاهر دوستار اعراب در شکل گیری کشورهای عربی بعد از جنگ اول جهانی ،! وظهور اخوان المسلمین، وطرح زبینیو برژنسکی برای سلطه آمریکا بر منطقه اوروآزی (Eurasi) مخفف منطقه ای بین اروپا و آسیا .
——————————————————————————————————————
اقتباس بطور مختصر و یا کامل با ذکر نام نویسنده و سایت کاملأ آزاد است
مطلب را به بالاترین بفرستید
مطلب را به فِیسبوک بفرستید
Share














«شازده کوچولو پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه جواب داد: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
شازده کوچولو پرسید: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی و من واسه تو.»
از همان روزهای بچگی که کتاب شازده کوچولو را خواندم، هیچوقت دلم نمی خواست حیوانی را اهلی کنم. بعدها که بزرگتر شدم، نه علاقه ای به کبوتربازی داشتم که سرگرمی بچه محلهایم بود، نه قناری نگاه می داشتم و نه هیچ حیوان دیگری را. گاهی که یاکریم بال شکسته ای توی حیاط خانه مان می افتاد، پرستاریش می کردم تا پر بگیرد، ولی هیچوقت نمی خواستم اهلی شود و بماند. داستان روباه مثل کابوس سختی روی روحم سنگینی می کرد.
سالها گذشت و دیگر داستان شازده کوچولو از یادم رفته بود. ولی انگار روح خبیث آن روباه لعنتی که مرا برای همه عمر از اهلی کردن و اهلی شدن ترسانده بود، یک گوشه وجودم لانه کرده بود.
انقلاب آمد، و با انقلاب دوستی و اعتماد هم آمد. اهلی شدم، اهلی شدیم، و تا آمدیم طعم خوش دوستی را بشناسیم، داس در خرمن یاس افتاد و هم تن قربانی و هم قلب جان بدربرده ها را پارا پاره کرد. نسل ما نسلی شد که از دشمن ترسید، از دوست ترسید و دست آخر از سایه خودش هم ترسید، و از همه بدتر،
از اهلی شدن ترسید.
روزی که دخترک چهار ساله ام با زبان شیرینش پرسید، “می تونم یه خرگوش نگه دارم؟”، آسمان و ریسمان را بهم بافتم تا بگویم نه، و بگویم چرا نه، و آن دلیل اصلی را نگویم.
ما عمری را در در اشتیاق وصل سوختیم و در حسرت دوستی سوزاندیم، ولی هراسمان از آن لحظه سوزناک جدائی چندان بزرگ بود که باری،
اهلی شدن را برنتافتیم.
«لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: همين طور است.
شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: همين طور است.
شازده کوچولو گفت:پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت توی عالم تک است.»
مورتوز عزیزم،
زندگی ما، زندگی همه ما، داستان غمبار عشق و حرمان است و حدیث خونبار وصل و اشتیاق. چه فرقی می کند که آدمی را اهلی کرده باشی یا گربه ای را یا گلی را؟ یا اهلی شده باشی بدست گلی یا گربه ای؟ روباه روزهای کودکی من می گفت:
«آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست…»
ولی روباه حدیث ما را نخوانده بود، تا بداند که درد، درد وقت نداشتن نیست و درد ما آن وحشت عظما از روز جدائی است.
عمری در اشتیاق وصل سوختیم و
جدائی سرنوشت محتوم ما شد.
باشین ساق،
و سون مِحنتین اولسون …
“مگر می شود عقل کسی را دزدید؟”
علیزاده طوسی
آقای “والتِر سَوِج لَندوُر” نویسنده کتاب “مکالمات خیالی”، الهام بخش علیزاده طوسی در نوشتن نامه این هفته
اگر یادتان باشد، هفتۀ پیش اشاره ای کردم به کتاب “مکالمات خیالی” از “والتر سَوِج لًندور” (Walter Savage Landor)، شاعر و نویسندۀ انگلیسی. حالا این هفته هوس کرده ام که خودم یک مکالمۀ خیالی بنویسم بین “هیتلر” رهبر نازیهای آلمان و “پطروس” قدّیس، دربان بهشت.
هیتلر که بعد از پیروزی “متفقین” تازه خودکشی کرده است و به آن دنیا رفته است، خودش را به در بهشت می رساند و از پطروس اجازۀ ورود می خواهد. گوش می دهیم، ببینیم چی می گویند:
هیتلر: آخر برای چی مرا به بهشت راه نمی دهید؟
پطروس: اگر بهشتی می بودی، حتماً راهت می دادم. با این جنایتهایی که کرده ای، انتظار داری بیایی توی بهشت؟ واقعاً که!
هیتلر: من؟ جنایت؟ چه حرفها! من در تمام عمرم آزارم به یک مورچه هم نرسیده است!
بشنوید
برنامه این هفته
پطروس: تا آنجایی که من خبر دارم، آن هم از منابع موثّق، در جنگ وحشیانۀ تو پنجاه تا هفتاد میلیون آدم کشته شدند.
هیتلر: فرمودید جنگ من؟ یعنی من یکنفره، در یک جنگ یکنفره، پنجاه تا هفتاد میلیون آدم کشته ام؟ شما که خودتان بیست قرن پیش روی زمین زندگی کرده بودید، باید حساب دستتان باشد! چه طور باور می کنید که یک نفر آدم بتواند همچین جنگی بکند؟
پطروس: مغلطه نکن. نگفتم یکنفره! هشتاد میلیون جمعیت آلمان را با حرفهای پوچ و احمقانه ات گول زدی، فریب دادی، عقلشان را دزدیدی، سیلشان کردی، طوفانشان کردی، راهشان انداختی تا رفتند و زدند و کشتند و سوزاندند و ویران کردند و…!
هیتلر: عالیجناب پطروس، این قدر تند نتازید! پیاده بشوید، با هم برویم! من اگر جواب همین حرفتان را بدهم، هیچ دادگاه با شعور و بیطرفی، چه زمینی، چه آسمانی، نمی تواند رأی به محکویت من بدهد!
همین عالیجناب “کاردینال اوجنیو چِلّی” در دوّم مارس 1939 به عنوان «پاپ پیوس دوازدهم» در “واتیکان” جانشین حضرت عیسی علیه السّلام شد و چهار روز بعد همین آقای “آدولف هیتلر” تانکهایش را وارد لهستان کرد
پطروس: دادگاههای با شعور و بیطرف زمین که همه رأی به محکومیتت دادند و پرونده ات را بستند! در دادگاه آسمان هم گمان نمی کنم حتّی شیطان حاضر باشد شفاعتت را بکند!
هیتلر: من نمی گویم فرشته ام، قدّیسم، معصومم، پاکم، و صد در صد لایق بهشتم، ولی می توانم ادّعا کنم که هرگز عقل هیچکس را ندزدیده ام.
پطروس: یک کتاب نوشتی، اسمش را گذاشتی “نبرد من”! همه اش من، من، من! پس آن جنگ پنج ساله هم جنگ تو بود، نه جنگ ملّت آلمان!
“پُطرُس قدّیس”، کلید بهشت در یک دستش و نامه اعمال بندگان خدا در دست دیگرش
هیتلر: این را درست گفتید. هرکس این اسم را بشنود، ممکن است همچین تصوّری بکند! راستش من می خواستم اسم کتابم را بگذارم “چهار سال و نیم مبارزه با دروغ، حماقت و بز دلی”. ناشر پول پرست حقّه بازم گفت: این اسم خیلی دراز است و پیشنهاد کرد که اسمش را بگذارم نبرد من.”
پطروس: اسم آن لاطائلات را هرچی می گذاشتی فرقی نمی کرد. با همین لاطائلات بود که عقل هشتاد میلیون آلمانی را دزدیدی!
هیتلر: حیف از شماست که همچین حرفی بزنید! مگر می شود که کسی عقل داشته باشد و کس دیگری بیاید آن را بدزدد؟ در دنیا همه چیز را می شود دزدید، الاّ عقل! آدم یا با شعور است یا بیشعور! یا داناست، یا نادان! یا عاقل است یا بی عقل! کسی که عقل داشته باشد، گول نمی خورد! پس کسی که گول می خورد، عقل ندارد که کسی آن را بدزدد! همۀ آنهایی که می گویید من گولشان زدم، دلشان می خواست هیتلر باشند. بنا بر این آنها بودند که مرا هیتلر کردند! بعد هم نشستند کنار.
پطروس: نمی دانم چی بگویم! شاید این حرفت درست باشد، امّا این ربطی به گناههای خودت ندارد… اینجا پشت در بمان تا برگردم. باید بروم این موضوع را با مَلَکُ العَقل، میکائیل، در میان بگذارم.”
بله، هیتلر هنوز پشت در منتظر است و پطروس هم هنوز بر نگشته است!
آمیرزای خوب و نازنین
روز مرا واقعا ساختی. ساغ اول!
امروز که شنبه است، روز یادبود و جشن زندگی 91 سال دوستم را خواهم گرفت. سی نفری از دوستان و اعضای فامیلش را دعوت کرده ام که به یادش جرعه ای بنوشیم و من به رسم خودمان جرعه ای بر خاک بفشانم.
باید روزی آخرین ساعت آن دوست را بنویسم که مانند فیلم مهر هفتم برگمن مرگ آمد و ما با موسیقی واگنر و جامی شراب که مرتب خالی می شد، با او شطرنج بازی کردیم!
آنات غریبی بود! هراز گاهی قطراتی مرفین به زیر زبانش می ریختیم تا او فارغ بال به عالم هپروت برود. در آستانه شاملو را هم با صدای خود شاملو و موسیقی حنانه گوش کردیم.
روز پنچشنبه سوخت و خاکستر شد. چند روز دیگر با قایقی به دریا خواهیم رفت تا آن خاکستر را به اقیانوس بپاشیم. با شاخه های گل و جرعه های شراب…
… و زندگی ما ادامه خواهد یافت. ادامه خواهد یافت… تا روزی که دوستی بنویسد: مورتوز هم رفت!
یا فصل وصل شد!
آمیرزای عزیز!
باز هم ممنون…
درودم به یاران یولداشکده…
به مستان میکده،
خصوصا صنم مسیحا سخنم،
که به بوسه های تر لیغه،
همیشه روان باد قلمش…
نوش…
نه، اصلا نوشانوش، خالی هم نمی بندم…
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
بله عرض کنم به گل جمالتان،
بعد از آخرین حادثه ناخوشایندش با آن که قرار بود با او باشد، دخترم بالاخره رابطه اش را با دوست پسرش برید و برداشت آمد خانه ما و مثل بچه آدم به کار و ادامه تحصیلش پرداخت…
یه ترفیع هم حتی گرفت و درآمدش آنقدر بیشتر شد که توانست با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستانش که دختر بسیار خوب و فهمیده ای است و مثل اوباما مادرش سفید پوست و پدر سیاهش نیز حب جیم خورد،
خانه ای سه اتاق خوابه را شراکتی با قیمتی بسیار مناسب در محل خوبی از شهرمان در فاصله پیاده روی دانشگاهش اجاره کند…
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و به نظر میامد که قطار زندگی دخترم آخرش روی ریل درست و حسابی افتاده و برای مدتی بدون ملالی دیگر واقعا داشتم از زندگیم، به قول دوست نازنینی، مثل خر کیف می کردم!!…
نوش…
تا اینکه آمد نه چندی پیش از زبان دخترم خبر اینکه مرد دیگری در زندگی اش هست… یعنی بوده،
برای یک سال!
که حالا وقتش را دیده که به من و مامانش اطلاع دهد و
اینکه دارد میرود به آن سر آمریکا برای چند روز که با او باشد…
من گفتم که کودکم، البته مبارک است ولی خوب حالا که گفتی کمی بیشتر بگوی
در باره این بشر که با هر کلام در باره اش
از زبانت،
از نگاهت،
جرقه های امید و انگیختگی برمیپرد…
گفت که بله سربازی است در نیروهای ویژه که آنلاین در چت روم با هم آشنا شدیم
(زنگ خطر در ذهن من، شدید!!….)
و دوسه بار هم خرج کرده آمده اینجا به شهرمان به دیدنم درحالیکه در آنور این سرزمین پهناور کار و زندگی میکند…
یعنی داره ازت خواستگاری میکنه دخترم؟!!…
گفت عرفا بله ولی از لحاظ فنی اشکالی هست
که البته تحت رسیدگی است!…
(زنگ خطر شدیدتر!…)
اینکه متاهل است و دو بچه یک ساله و دوسه ماهه دارد
ولی به من میگوید که کارش با زنش تمام است و از هم جدا هستند و جدایی نامه هم ثبت شده و فقط طلاق رسما انجام نگرفته!…
(بمب خطر در ذهنم منفجر شد و روحم خاکستر شد ولی هیچ نگفتم…)
آخر به دخترم، مستقل و کله شق مثل باباش
در این سرزمین فردیت و حقوق فردی
در اون لحظات پر از امید و انتظار
حرف هام هرگز نمیتونست بیش از موعظه ای ناخوشایند باشه…
و اونو من مثل وجود دخترم میدونستم…
نوش…
هیچی… ورداشت ماشینشو فروخت، از کارش که مزد تمیزی هم میدادن استعفا داد
اونم تو این دوران وانفسای بیکاری و دنبال شغل دربدری،
واحد های درسیش رو هم انداخت…
و بعد از یه مشاجره مفصل با آن دختر همخوانه که
حتما بخاطر اینکه قبل از همه، اوضاع رو خوب میدونست و تمام سعیش رو کرد
که واقعیت رو به بچه هالوی من حالی کنه،
خودش را از عهده شراکت اجاره آن خانه
با یک کامیون دلخوری واسه خودش و صمیمی ترین دوستش درآورد.
و بعد از اینکه دوستای دیگش یه همایش گودبایش تو رستوران هم برگزار کردند
و من و عیال بیچاره هم گرچه نمیخواستیم ولی از روی رودربایستی رفتیم
ورداشت و رفت…
ولی یه هفته طول نکشید که زن طرف
زنگ زد بهش و گفت دارم برمیگردم خونم
اونم نه گذاشت و نه ورداشت
به دخترم گفت آیم ساری
باید جمع کنی بری
همین…
اون موقع به دخترم یقین شد که
تتوی خالکوب یکسانی که هردوتاشون زجرشو
به حساب عشق مشترکشون رو پشتشون متحمل شده بودند،
و حتی اینکه اسم دخترمو به عنوان
وارث نصف بیمه عمر نظامیش گفت ثبت کرده بود،
(البته میشه همیشه عوضش کرد!…)
یعنی یک سال راز و نیاز و
فرسایش انگشت شست در تکست و
عهد و میثاق فیس بوکی و مای اسپیسی،
همش یعنی گوز!…
که من هم از اولش میدونستم مطلقا…
ولی غلط می کردم اگه بخوام به بچه بیست و چند سالم نصیحتشو بکنم،
تا اونم برگرده چسی بیاد
و یادآوری سن و استقلال اراده اش رو به من بکنه!…
آزموده را آزمودن خطاست
و اصلا دیگه پشم منم ریخته و حوصله جر و بحث ندارم…
بعدشم هیچی
سرافکنده و دست از پا درازتر
برگشت و من و عیال بیچاره آشفته
رفتیم و از همون فرودگاهی که یک هفته پیش
توش بهشت گفتیم مواظب خودش باشه و آرزوی موفقیت براش کردیم
برش داشتیم و آوردیمش خونه…
.-.-.-.-.-.-.-.
مرتضایم،
خوبی درد،
حتی درد دل و درد هجرت یار،
درد جلای دیار…
اینه که حداقل،
یادآور زنده بودنمونه…
نوش…
برای پیاله چی
نار خندان كه دهان بگشادست
چون كه در پوست نگنجد چه كند
**************************
**********************************تا كی غم این خورم كه دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
**********************************پركن قدح باده كه معلومم نیست
كاین دم كه فرو برم برآرم یا نه
http://golshifteh4.persiangig.com/other/rabinz.jpg
15.11.2009
نظامی بزرگ یک پرسش و پاسخ دارد بین خسرو و فرهاد که هرچه حکمت والا است در آن گنجانیده است. خسرو که مظهر قدرت و ثروت و کامیابی دنیوی است با فرهاد که مظهر عشقبازان و از خود گذشتگی و تلاش و هنر خلاقانه است بگفتگو می نشیند.
نخستین بار گفتا از کجائی
بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا زصنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی از ادب نیست
بگفت از عشق بازان این عجب نیست
این دار ملک آشنائی ، یک جائی بوده است مانند همین یولداشکده ما . یعنی آن جا سرزمینی است که مردمش آشنا به رموز معرفت هستند.عاشقان تعلق خاکی ندارند. نیمی شان از ترکستان ست و نیمیشان از فرغانه . و چون از این دیارند میدانند که نیمشان از آب و گل است ، یعنی همانند همه ادمیان وهمگان هستند و مشکلات و آزها و نیازها و “رازهای” این جهانی دارند و نیمشان از جان ودل است ، یعنی روحانی است . ظاهرا هیچ آفریده ای جز انسان چنین نیست که از آب و گل ساخته شده باشد (ازخاک برآمده باشد، یاخته هایش این جهانی باشند) اما در او روحی باشد که در این قفس تنگ نگنجد.هر زنده ای در دنیا آن است که هست. یک گربه همیشه گربه است و نمی خواهد مثلا ماهی باشد. اما ادمی زاده هرچیزی می خواهد باشد جز انچه که هست . همیشه از حالت “بودن” در فرار است و درجستجوی ” شدن”. تا روزی هم که ازپای درنیاید ، ازپای ننشیند.
خسروکه خبری ز این “دیار آشنائی” نداشت می پرسد مردمان آن شهر معرفت پیشگان شغل و کارشان چیست. فرهاد پاسخ می دهد که کارشان در اینست که اندوه دنیا را می خرند و در مقابل از جانشان می پردازند. از جان که به پردازی از جان کاسته میشود. اگر آن اندوهی که خریده ای گرانبار باشد ، اندوهت هم اندوهی جانکاه میشود. ما اندوه دنیا می خریم و از جان می پردازیم. برخی ها اندوه دنیا را که می خرند ،جان در این راه میگذارند. هر روز خبر آن را میشنویم. خیلی هامم جانشان را در این راه میگذارند وصدائی بر نمی خیزد. ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز… آنرا که خبر شد ، خبری باز نیامد.
پس معلوم میشود که تو که اندوه می خری ، بخشی از جان شادت را از دست میدهی . آن جان در آب تیره اندوه شسته میشود تا دلت رنگ سیاه غم بگیرد. دل یعنی آن نیمه دیگر که ” جان و دل” اش نامیدیم . روزی هم می آید که محلی برای خریدن اندوه های این دنیا نداشته باشی . پس این جان به جان آفرین می سپاری و از هم و غم (اندوه) این دنیا آسوده میشوی و اندوه رفتنت را برای ما میگذاری.
این واژه اندوه بجای خود باری از حکمت دارد که مثلا لفظ “غم” ندارد. اندوه حاصل فعل اندوده شدن است. یعنی رنگی ، چیزی بیاید و روی چیزی را بگیرد. مثلا مس بود ، زر اندود شود مثل غباری که بیاید و روی ائینه را بگیرد. هر اندودی اگر پاک نشود ، اندوخته شود. هر اندوخته ای حاصلش پنهان ماندن اصل و جلای حقیقی یا حقیقت است که آن هم گفتمانی برای خودش است برای وقتی دیگر.
اکنون دوستت و یا آنچه را که دوست داشتی و پاره دلت (جانت ) بود از دست داده ای. بیهوده نیست که مردمان ما هم دیگر را “جان” خطاب می کنند، زیرا این از حکمت ایرانیان است که جانها از یک جان یا “جانان” آمده است. این قطره ای است از آن اقیانوس که در تن ما بودیعت نهاده شده است. پس اندوه تو بجاست . در حقیقت او که جان سپرد تو هم بخشی از جانت را از دست دادی. ما این پاره های جان را ازدست میدهیم تا روزی که چیزی برای خرید و فروش نداشته باشیم.
درد اندوه انوقت جانکاه است که تو تسلیم این اندوه نشوی و خودرا در ید و پنجه این اندوه رها نکنی که ترا در خود غرق کند ، تا بعمق اندوه نرسی جان شادت را باز نمی یابی . “رهائی درپذیرفتن انچه که هست هست” (برت هلینگر) با اندوه تنها بمان و از آن فرار نکن! با اندوه یکی شو ، تا در تلاطمی آن اندوه روحت را آلوده می کند. آرام بگیر تا آن الودگی فرو نشیند و آنوقت خواهی دید که غم واقعی تو در این است که از آن اقیانوس دور افتاده ای و دل به برکه های کم عمق بسته ای. ما همه نیلوفرهای آبی هستیم. بی ریشه و سرگردان در برکه ای از آب همانگونه که در معابد هندو می بینی و راز وجود ان نیلوفرهای آبی اشاره بدین راز آشکار همیشه پنهان از چشم است.
اما تو دوست عزیزم ، تو پاره دلت را دوباره بدست آورده ای که بعد از یک سفر کوتاه برای اخذ تجربه ای هرچند گران بخانه بازآمده است. اندوه تو از چیست؟ از این که پاره جانت پیشت آمده است ؟ یا اینکه هنوز راه رسم زندگی را مانند تو نمی شناسد. و یا همیشه انتخابش نا درست از آب در آمده است (حداقل دوبارش را ما میشناسیم) تو هم در ملک آشنائی معامله ای کرده ای : سالیان عمر خود را داده ای وچیزی کسب کرده ای که نامش تجربه است. دخترت هنوز این معامله را نکرده است یعنی سرمایه ای برای کسب تجربه نداشته است . شاید اصلا کاسب و کاسبکار نیست. شاید برای زندگی برنامه ای و نقشه ای ندارد، و زندگی را همانطور که دوست میدارد میکند. او میداند که در انتخاب دوست و همسر مخیر است پس می تواند خودرا و میشود اورا تحسین و یا سرزنش کرد. آیا ما اجازه داشتیم پدر و مادر خود را انتخاب کنیم؟ اگر چنین می بود حداقل زیانش این بود که ما همدیگر را نمی شناختیم و این خسران بزرگی حداقل برای من بود.
شاد و کامیاب باشید.
به گزارش نوروز بعد از انتشار خبر قتل یا خودکشی رامین پوراندرزجانی، پزشک ۲۶ ساله بازداشتگاه کهریزک که روز گذشته منتشر شد، اطلاعات جدیدی در مورد این قربانی جدید تیم تهدید و ترور قوه قضائیه و نیروی انتظامی به دست آمده است.
براساس گزارش های موثق دریافتی، رامین پوراندرزجانی روز سهشنبه در استراحتگاه خود در ساختمان بهداری نیروی انتظامی تهران بزرگ فوت میکند و علت فوت وی توسط مقامات مسئول، سکته قلبی در خواب عنوان میشود. این دکتر وظیفه تعدادی از قربانیان شکنجه در بازداشتگاه کهریزک را ویزیت کرده بود، از جمله این قربانیان شهید محسن روحالامینی است که دو روز قبل از شهادت توسط این پزشک وظیفه ویزیت شده و وی از ابعاد بلایایی که بر سر این شهید جنبش سبز آمده بود، مطلع گشته بود.
او همچنین پس از شهادت روحالامینی، یک هفته بازداشت میشود تا اعلام کند که روحالامینی به علت ابتلا به مننژیت فوت کرده است؛ درحالیکه گزارش مستند پزشکی قانونی علت فوت را اصابت ضربه به سر این شهید جنبش سبز عنوان کرده بود. پوراندرزجانی، بعد از انتشار گزارش پزشکی قانونی به قید ضمانت آزاد میشود، اما چندین بار توسط بازرسی کل ناجا، دادسرای نظامی و شورای انتظامی پزشکی قانونی کشور مورد بازجویی قرار میگیرد و به علت آگاهی کامل از جزئیات آنچه که در کهریزک اتفاق افتاده بود از طرف افراد ناشناس بارها برای عدم انتشار حقایق این بازداشتگاه تهدید میشود تا مبادا دخالت مستقیم سران نظامی و قضائی کشور را در این بازداشتگاه فاش کند.
پوراندرزجانی، اتفاقات کهریزک را قبل از مرگ، برای عده معدودی از دوستانش بیان کرده و میگوید که نسبت به امنیت جانی خود نیز اظهار ترس میکند تا اینکه ناگهان خبر مرگ او منتشر میشود. با اینکه علت مرگ پوراندرزجانی، سکته قلبی عنوان شده به خانواده او اجازه کالبدشکافی داده نمیشود و مراسم تشیع جنازه وی نیز تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد؛ به طوری که بسیاری از دوستان نزدیک این دکتر وظیفه جرات حضور در مراسم تشیع جنازه او را پیدا نکردند.
اقدامات امنیتی صورت گرفته، این سئوال را ایجاد میکند که اگر واقعاً علت مرگ وی سکته قلبی بوده، چرا مراسم تشیع جنازه وی روز پنجشنبه در فضایی به شدت امنیتی در تبریز برگزار شد و چرا اجازه کالبدشکافی به خانواده وی داده نمیشود؟ در ماجرای شهادت ندا آقاسلطان نیز مقامهای مسئول درحالی این اتفاق را محصول کار خبری رسانههای خارجی و فعالیت منافقین در ایران اعلام کرده بودند که حتی حاضر نشدند اجازه برگزاری مراسمی برای وی در یکی از مساجد تهران را بدهند.
گفته میشود یکی از نمایندگان تبریز در مجلس شورای اسلامی مجدانه پیگیر بررسی علت فوت این پزشک بازداشتگاه کهریزک است.
از دست این خانم ها!
http://www.itanz.net/gallery/2009/11/post_122.php
ثبت تبریز به عنوان نخستین پایتخت جهان تشیع!…
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=984291
كلم:شش ، كرفس:ناي ، بادمجان:كبد ، هويج:روده ، خيار:معده ، گلابي: طحال
http://adsoftheworld.com/media/print/international_vegetarian_union_anatomy_model_man?size=_original
درود دوستان…
خبر تلخ مرگ جواني دکتر به نام رامين پوراندرجاني مرا سخت آزار داد…براستي سرمايه يک کشور چيست? آيا نفت و گاز و ذغال سنگ آن است و يا نيروي انساني ماهر آن?…
چه سالها که اين رامين(راميني از هزاران) شب ها تا دير وقت بيدار نشسته و درس خوانده…چه روزها که با شوق و ذوق به دبستان, راهنمايي, دبيرستان و دانشگاه رفته…چه روزها که پدرش بدنبال تامين معاش او بوده تا دکتر بشود…چه روزها که مادرش هر دختر برازنده اي را که ديده کانديد ازدواج با پسرش کرده و بعد با ذهن وسواسي خود خواهان دختري بهتر شده که شان پسرش را بسيار بالاتر مي دانسته…چه هزينه ها خرج ملت ايران شده تا دبستان, راهنمايي, دبيرستان و دانشگاه به وجود بيايد و چقدر هزينه ي معلم, دبير و استاد دانشگاه شده تا دکتري تربيت شود و بدست آيد…
بلي, همه ي اين ها اتفاق افتاد تا نظام پر برکت اسلامي جوان مردم(نه, جوان همه, رامين مال همه ي ايرانيان بود) را به خاک بلاهت اسلامي نظام ناب محمدي بسپارد…
بلي, حالا اين آقا اين چنين مي گويد…بنظرم شغل جاکشي به شغل اين آقا صد شرف دارد…
http://www.rfi.fr/actufa/articles/119/article_9483.asp
واکنش نیروی انتظامی به مرگ پزشک کهریزک…
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091118_m_ramin_kahrizak_ahmadi_moghaddam.shtml