بازگشت به رمان میریونس…. فصل اول: در رفتن جان از بدن

دوستان عزیز،
می بینم که همه به نوعی به کم کاری دچار شده ایم. بنابراین برای خالی نبودن عریضه هم شده من بخش های نخست کتاب را که رویش کار می کنم، در این سایت می گذارم و تقدیم می کنم به شما که بخش های میانی اش را خوانده اید و حالا از نخستین فصل آن شروع می کنم تا به ترتیب ادامه بدهم. اگر مدیر لطف کرد جائی برای آن پیدا کرد که مزاحم بحث های روزانه نشود فبها! و گرنه فعلا برویم به ادبیات و رمان!
یولداش

در رفتن جان از بدن
من در سن پنجاه و پنج سالگی در پاریس زاده شدم. شبی که میخواستم خودکشی کنم. شاید هم مرده بودم و زنده شدم.
آنشب برای ترک عالم هستی عالمی دیگر برای خود ساخته بودم. بر لب بحر فنا بودم که ناگهان جهان جدیدی برابر چشمانم جان گرفت و مرا در آستانهء نیستی و هستی یا درست برلبهء تیز تیغ هستی و نیستی قرار داد. جهان دیگری انگار خلق شد. غریب، اما نه چندان نا آشنا…
شب غریبی بود! اشیاء اتاق برابر چشمانم جان می گرفتند و به حرکت در می آمدند. احساس می کردم که میتوانم با میز و صندلی و یخچال و قاشق و بشقاب حرف بزنم. و حرف می‌زدم. یادم نیست به چه زبانی. آخر من چند زبانه بودم و زبان مادری نداشتم. زبان مادری‌ام را به هنگام زبان باز کردن کشته بودند. این را، سال‌ها بعد پرستارم که یک زن لهستانی بود به زبان فرانسه به من گفت. دایه ام که زنی بود همشهری و اهل سراب، به زبان مادری‌ام حرف می‌زد و من که می خواستم با همان زبان با پرستارم سخن بگویم، با مهربانی بر من خشم می‌‌گرفت و مانند همهء پرستارها انگشت سبابه‌اش را روی لبانش می‌گذاشت و آهسته می‌گفت: هیس! ترکی ممنوع!

اما آن شب، انگار زبان شیئ‌ها و چیزها را می‌دانستم و می‌توانستم با زبانی که مخصوص خود آنان بود سخن بگویم. هر شیئی مرا پرتاب میکرد به مکان و زمانی که آن را خریده بودم یا کسی برای من هدیه داده بود. آن موقع آن شیئ شخصیت پیدا میکرد و جان میگرفت. حس میکردم که در این سالیان دراز، در تمامی خانه به دوشی‌ها و در به دری ها فقط همین اشیاء را داشته ام که مرا تاب آورده بودند و در آن شب دیجور، آنچنان با من خودمانی شده بودند که ناگهان دلم برای صندلی گوشهء اتاق بسیار سوخت و ازش معذرت خواستم. آخر، انگار، تا حالا نه من و نه کسی دیگر روی آن ننشسته بود. یک صندلی تنها. تنهایِ تنها در گوشهء اتاق که فقط فضای خالی آن گوشه را پر میکرد. همین! قفسه کتابها بهترین دوستان من بودند و بعد لیوان‌ها و گیلاس‌ها و پیالههای شراب بودند که هنوز شر و شوری داشتند و شرر و شرارههایی از آنها ساطع میشدند. آن‌ها که شکسته شده بودند حالا خدا می‌داند در زندگی جدیدشان به چه شکل و شمایلی در آمدهاند. چرا که در غرب همه چیز “بازیافت” می‌شود. تمام زبالهها زندگی جدید پیدا میکنند و به شکلهای دیگری ادامهء حیات میدهند. یا همانگونه که خیام سروده بود، اینان هم شاید، روزی، چو من عاشق زاری بودهاند. داستان آنان همان داستان کوزههای خیام است که از ازل تا به امروز تکرار شدهاند و ما هم روزی مانند آنها در شکل و هیاتی جدید تکرار خواهیم شد و این دور تسلسل به نظر میرسد تا ابد ادامه خواهد یافت.
روزنامه ها و مجله های باطله و خوانده شده و نشده هم بودند که در گوشه ای روی هم چیده شده بودند و منتظر بازیافت. شاید روزی به هیات کارت پستالی در میآمدند با قلبی سرخ و تیری نشانده بر آن. (این نوع کارت پستال در جهان سوم هواخواهان زیادی دارد) یا کتاب و جزوهء شعری که زیبا ترین واژه ها بر آنها نقس بندند. یا رمانی که در سفرهای طولانی قطار و اتوبوس مونس مردم میشوند. شاید هم تصویری از یک غروب غم انگیز با چند نخل ضد نور یا قایقی با بادبانهای افراشته در باد روی دریا و دریاچه …. مدتها راجع به خیام اندیشه کردم. آیا او به طور غریزی “بازیافت” را کشف کرده بود؟ گمان نکنم. او از کوزه و خاک و برآمدن از خاک و رفته به خاک سخن گفته بود. سخنانی ناب! اما بازیافت یا ریساکلینگ یک ترم امروزی است و امروز کوزه و کوزهگر خیام لابد به خاک پیوستهاند. شاید هم کوزهای شده‌اند تافته در تنور یک هنرمند کوزهگر و به شکل اشیاء مدرن با رنگهای پخته در تنور. یا ظرفی شده‌اند که فقط به درد گالریهای نقاشی و موزهها میخورد.
از گیلاسهای شراب و شربت گذشتم و خط نگاهم رفت و روی بشقابی ملامین که تصویر دو گربهء سفید متوقف شد. این بشقاب را بیست و چند سال پیش از شهر مرزی “وان” ترکیه خریده بودم و در این سالهای در به دری به هر کجا که میرفتم با خود میبردم. به خاطر رنگ چشم‌هایش. چشمهایی با دو رنگ متفاوت. آبی و سبز. پیرمرد فروشنده - تقریبا با لحنی که آمرانه مینمود - از من خواسته بود که آن را بخرم و من بدون چک و چانه، بی‌اختیار مبلغ درخواستیاش را پرداخت کردهبودم. انگار نه دست مال من بود و نه پول. پیرمرد نگاه عمیقی به چشمهای من کرد و گفت: “شگون دارد. آبی چشم این بنده خدا عین رنگ چشمهای شماست.” به شوخی پرسیدم سبزش چی؟ خیلی جدی به فکر فرو رفت و بدون این که به پرسش من پاسخ دهد، گفت: ” در دانشکدهء دامپزشکی میتوانید این بنده خدا ها را ببینید. نسلشان دارد منقرض میشود.” بشقاب را گرفتم و با دقت نگاهش کردم. راست می‌گفت. مردمک آبی گربه عینهو رنگ چشمهای من بود. از آن آبی‌هایی که گاه فیروزهای میشود و گاه به سبزی میزند. همان لحظه برای گربهء بزرگ نامی انتخاب کردم، در خور. نمیدانم چرا یاد کتاب اینجه ممد افتادم که سال پیش خوانده بودم. به مسافرخانه که رسیدم نام گربه را نه اینجه که ” اینجی” گذاشتم.
خیره میشوم به چشم های گربه که مانند همیشه جان میگیرند و اینجی خیره نگاهم میکند. از قابش بیرون می آید و کش و قوسی به تن و بدنش میدهد و می آید کنارم و خودش را به پاهایم میمالد. چشمانم را میمالم که بهتر ببینماش که باز مثل همیشه بر می گردد به داخل قابش و زل میزند به چشمان من. میپرسم
- اینجی لعنتی، از من چه میخواهی؟
خیره شده بودم به چشمان دو رنگ گربه. میخواستم سرنوشت خود را در مردمکهای اینجی ببینم. مردمکهایی که انگار زنده شده بود و شاداب. دیدم. جوانتر و شاداب و سرزنده شده بودم. بدون آن که نگاه کنم میدیدم. دیدم که بچه ها مرا “گوی گوز یونس” (یونس چشم آبی) صدایم می کردند و من از رنگ آبی چشمانم نفرت پیدا میکردم.

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin مطلب را به فِیس‌بوک بفرستید Share
این نوشته را یولداش در تاریخ Sunday, November 1st, 2009 در ساعت 1:52 pm منتشر کرد.
RSS 2.0

13 جواب:

  1. مدیر

    دستتان درد نکند یولداش گرامی.

    فرموده تان به انجام رسید و همانطور که ملاحظه می فرمایید ستون دست راست، بالا، اکنون لینک های هر فصل رمان که صفحه خود را خواهند داشت جای مختص خود را دارا هستند.

    فدا

    #2614
  2. aalmaa

    من همان میر یونس هستم. یا همان یونوس. گوی گوز یونوس. (یونس چشم آبی) پسر ارشد حاجی میر محبوب. نیمیم در سراب و نیمیم در سراب های ديگر جهان. پدر بزرگ من حاج محتشم قاضی روزگاری نصف روستاه های سراب را صاحب بود. از “بيجند” تا “دوزدوزان”. محتشم بود. با لشکری از خدمتکاران و رعایا. زنان و کلفت ها و نوکرها. آشپز و تیمارگران اسب و چوپانان. در هر بخشی از سراب خانه ای اعیانی داشت. پدرش قاضی القضات بود و حکم می راند. و جد و آبادش تا صفویه می رسید. اما همو در دوران حکومت فرقه ی دموکرات به سرکردگی پیشه وردی و غلام یحیحی زودتر از همه تمام زمین هایش را به رعایا بخشید و خودش رفت تبریز و خانه ی بزرگی خرید و با منقل و وافور و دیوان حافظ و شمس اش معتکف شد. بخشی از خانواده اش را نیز در سراب گذاشت. پدر من هنوز جوان بود و ازداوج نکرده بود. عموی من “سید مهدی” رسما به فرقه پیوسته بود و پدر بزرگم را در بخشش زمین هایش به رعایا یاری می کرد. عموی دیگرم سید یوسف با شهریار و صبا همدم بود و خانه ی بزرگ اربابی ما در سراب گاه میزبان آنان می شد. عیسی خان هم بود. تار عیسی خان، ویلن صبا و آواز اقبال السلطنه همه و همه در خانه ی پدری من طنین می انداخت. پدر من تازه بیست سال اش شده بود. سید یوسف از زیبا ترین مردان روزگار بود. می گفتند تمام زنان و مردان سراب عاشق عمو یوسف بودند. من هنوز تصویرش را در اتاقم دارم. مردی با موهای مجعد و چشمانی به غایت نافذ و زیبا سیما. شبیه هیچکس نبود اما کلارک گیبل و مونتگمری کلیف شاید اندک شباهتی به او داشتند. داستان عمو یوسف را بعدها خواهم نوشت. نوشتن دارد!
    دولت فرقه که فرو ریخت ما ماندیم و خانواده ای از اینجا رانده و از آنجا مانده. پدر بزرگ من کلفت تر از این ها بود که آسیبی بهش برسد. اما سید مهدی مان روانه ی زندان شد و حبس ابد گرفت. یکی از دایی های من به باکو فرار کرد و پدر من مغازه ی فرش فروشی باز کرد و با مادرم فاطمه خانوم ازدواج کرد. پدر بزرگ مادری من هم از اعضای فرقه بود و مدتی را با عمو سید مهدی با هم در زندان بودند. من که به دنیا آمدم فارغ از جهان عمو مهدی و سید یوسف و پدر بزرگ در دامن مادری مهربان با چند خدمه و نوکر و کلفت بزرگ شدم. پدرم بزرگ ترین تاجر فرش سراب بود و قالی های طرح “ماهی” سراب را به تهران و تبریز صادر می کرد و آن قالی ها که شهرت جهانی پیدا کرده بودند، به آلمان و آمریکا صادر می شدند.
    چهار پنج ساله بودم که گاه میرزای پدرم من را سوار ترک دوچرخه اش می کرد و به تجارت خانه ی پدرم در تیمچه ی قدیمی سراب می برد. تیمچه دروازه ی بزرگی داشت که شب ها با درهای بزرگ چوبی اش قفل می شد. مهم ترین خانواده های سراب در همان تیمچه تجارتخانه داشتند. خانواده ی ابتهاج، خانواده ی طارانلی، الیاسی ها، قضایی ها و …
    تابستان ها گاه پدر بزرگ سری به ما می زد و خانه ی ما ناگهان مرکز دنیا می شد. تنبی بزرگ ما در اختیار پدر بزرگ قرار می گرفت که گوشه ای از آن محل مخده و بساط منقفل پدر بزرگ می شد. رعایای سابق پدر بزرگ با انواع و اقسام هدایا می آمدند و به حضور می رسیدند. با خود مرغ و خروس و بره و گوسفند و عسل و روغن و کره و میوه می آوردند. پدر بزرگ سعی می کرد که به آنان بگوید که دیگر پشمش ریخته آردش بیخته و حکمش قابل اجرا نیست. اما رعایا نمی پذیرفتند. یکی نمی خواست پسرش به سربازی برود و آن دیگری می خواست بذر بگیرد و دیگری می خواست که دختر فلانی را به عقد پسرش در بیاورد.
    پدر بزرگ که به سراب می آمد نان ما تو روغن بود. بهترین میوه ها را می خوردیم و هر روز گوسفندی قربانی می شد و دل و جگرش نصیب ما بچه ها می شد. من از گوشت و دل و روده دلم به هم می خورد ولی میوه ها را با ولع تمام می خوردم.
    کلاس دوم دبستان بودم که یک شب ناگهان آتش سوزی بزرگ سراب رخ داد. بازار و تیمچه ی قدیمی شهر طعمه ی آتش شد. مردم الله الله می گفتند و با سطل از تلمبه های دستی آب پر می کردند و به جنگ شعله های مهیب آتش می رفتند. پدرم در گوشه ای ایستاده بود و به شعله های آتش نگاه می کرد. انگار مسخ شده بود. من گاه سطلی پر آب می کردم و تا نزدیکی های آتش می رفتم و از گرمای آتش فرار می کردم. شعله ها مانند نفس اژدها پخش می شدند و جلو می آمدند. آن ایام در سراب ماشین آتش نشانی نبود. قرار بود که از تبریز ماشین بیاید. فردای آن روز که تمام بازار شهر سوخته و خاکستر شده بود دو دستگاه ماشین آتش نشانی وارد شهر شدند و روی خاکسترهای سوخته اندکی آب پاشیدند که بوی سوختگی را چند برابر کردند. تمام شهر بوی سوختگی می داد. مردم به عزا نشسته بودند و پدر من هنوز گیج و منگ بود.
    ما تباه شده بودیم. روز بعد دیگر در خانه عزا بود. نوکرها و کلفت ها یکی یکی می آمدند و گریه کنان وسایل شان جمع می کردند و می رفتند. حالا ما بودیم و خانه ای بزرگ و درندشت با تنبی ها و پنجدری ها و دهلیزها و زیر زمین های پر از ترشی و مربا و شراب.
    ***
    پس از چند ماه پدرم با شوهر عمه ام مغازه ی کوچکی در چهار راه مرکزی شهر مغازه ای باز کردند که تمام فرش های خانه ی ما سرمایه شان بود. خانه ی بزرگ مان هم فروخته شد و ما رفتیم به خانه ای بسیار کوچک تر که نه حوض داشت نه باغچه. حیاطی داشت کوچک و خرابه. مادرم مریض شد و غم از دست دادن خانه ی بزرگ را نتابید. پدرم به سیگار روی آورد و روزی دو بسته سیگار می کشید. من و برادرانم لباس های کازرونی می پوشیدیم و همرنگ سایر بچه ها شده بودیم. دیگر از معلم خصوصی خط و موسیقی و حساب خبری نبود. عمو مهدی در زندان قزل حصار کرج بود و عمو یوسف الکلی شده بود. پدر بزرگ هم یک سال پس آتش سوزی سکته کرد و مرد.

    #2616
  3. فرهاد

    من و پالتاک:

    با وجودیکه چندین روز از مهلت ایران برای پاسخگویی به پیشنهاد غرب در خصوص فعالیت هسته ای ایران میگذرد ، اما آن کشور نه تنها پاسخ رسمی به آن نداده که از طریق مجاری غیر رسمی مخالفت خود را اعلام کرد.

    مفاد این توافقنامه که چیزی جز یک باج گیری و قلدری محض نیست بر این منوال است که ایران هشتاددرصد از ذخیره اورانیوم خود را از طریق روسیه به فرانسه تحویل دهد تا میله های سوخت آماده برای راکتورهای خود را از آنها تحویل بگیرد. بعبارتی دقیقتر ایران باید تمام سرمایه اروانیوم خود را به کشورهایی تحویل دهد که هیچ ضمانتی برای بازگشت آنها نیست!! و این در حالی است که تقریبا به جز افغانستان و عراق، تمامی کشورهای منظقه نه تنها دارای سلاح های هسته ای هستند که کشورشان را به زرادخانه های هسته ای تبدیل کردند. و از این جالبت تر اینجاست که اسراییل که هر روزه با افتخار خبر از احتمال حمله نظامی اش به ایران را منتشر میکند نه تنها عظیم ترین مجموعه سلاح های هسته ای را در اختیار دارد که تا بحال هیچ عضوی از آزانس هسته ای جهان اجازه بازرسی از آن کشور را نداشته چون اسراییل هیچ مفاد بین المللی را در این خصوص امضا نکرده است!!

    براستی آیا مضحک و کودکانه نیست که برای اثبات مخالفتمان با جمهوری اسلامی جانبدار کشورهای فاسدی باشیم که خود عامل اصلی فقر و جنگ و تجاوز در نیمی از کره زمین هستند؟! آیا منطقی است برای اینکه نشان دهیم با جمهوری اسلامی مخالفیم اما جانبدار کشوری شویم که هنوز آثار فاجعه بکارگیری اتم بر علیه ملتهای بدبخت از یادمان نرفته؟

    از آن مضحک تر واکنش ، یا بهتر بگوییم سکوت شرمآور احزاب و جریانات چپ ایرانی است که ” امپریالیسم” برایشان فقط یک کلمه برای استفاده در مقالات تکراری شان است. آنانی که از ترس اینکه مبادا یکوقت مواضعشان شبیه به جمهوری اسلامی شود حاضرند سکوت کرده و یا در بهترین حالتشان غرغره کننده مواضع تلویزیون بی بی سی و آمریکا باشند البته با چاشنی انقلاب جهانی طبقه کارگر و از این دست لغلغه های زبان که از فرط تکرار بی عمل به ابتزالی شبیه به سناریو فیلمهای پورنوگرافی تبدیل شدند. میبینید که امروز از همه چیز میگویند جز این مورد. آیا میتوان انتظاری دیگری از این ” حماسه های خودخوانده مقاومت” داشت که سی سال مبارزه شان در کنار شعله های شومینه منازل امنشان گذشت و با مصادره و خیمه زدن بروی خون بهترین فرزاندان این خلق ، در رویای پرکردن یک کتابخانه سی نفره در نیویورک و یک اتاق چت روم در پالتاک و یک تظاهرات 20 نفره در گوشه ای از جهان باشند.کسانی که ترس از دست دادن پاسپورت های پناهندگی از سر و رویشان میبارد و افکار ضد امپریالیستی شان معمولا درگوشی است!!

    نه آقایان و خانمها

    اگر امیدوارید تحریمها سبب سقوط جمهوری اسلامی شود سخت در اشتباهید چون در این میان ملتی بدبخت تر از همیشه خواهد شد . و از این نمد برای سر شما هیچ کلاهی دوخته نخواهد شد و برنده نهایی باز هم همان نظام خواهد بود. قلدری و باج گیری کشورهای امپریالیستی بر علیه هر کشوری محکوم است. حالا میخواهد جمهوری ملاها باشد یا گینه و رواندا و فلسطین و لبنان….. مسئله ایران فقط بدست ملت همان کشور حل خواهد شد و نه هیچ کشوری دیگر، بخصوص کشورهایی که در حقیقت معلمین همه دیکتاتورهای جهان بودند و برای رسیدن به منافعشان نه تنها هر چرخشی را حاضرند که حتی میتوانند ملیونها تن بمب را بر سر مردم بیگناه خالی کنند.

    نظر سایت ما در مورد جمهوری اسلامی اتمی همواره روشن بوده. ما معتقدیم جمهوری اسلامی بواسطه فساد اقتصادی و بوروکراتیک گسترده اش نمیتواند صلاحیت نگهداری تاسیسات اتمی را داشته باشد چون کمترین اشتباه در نگهداری آن میتواند منجر به فاجعه ای عظیم انسانی شود. اما از نظر استفاده جنایتکارانه از آن فکر میکنیم کشورهای زیادی هستند که جلوتر از ایران میباشند. و همه اینها سبب نخواهد شد برای نشاندادن اپوزسیون بودنمان مجیز گوی دولتهای قلدری شویم که از هر کشوری در جهان بیشتر جنایات رسمی داشتند.

    و در انتها برای فسیلهای خارج از کشور که با جویدن گوشه سبیلشان در شعف و سکوت منتظر شروع تحریمها هستند باید گفت:

    سوسیالیست زاییده فقر نیست. اگر قرار بود فقر و اختلاف طبقاتی سبب انقلاب سوسیالیستی شود تا بحال باید همه آمریکای لاتین و آفریقا و آسیا سوسیالیست میشدند!! تنها ثمره فقر جمهوری اسلامی ها و ده ها دولت ارتجاعی مشابه عربی است. سوسیالیسم نیاز به دانش، علم، و آگاهی دارد. تنها ملتی که به این آگاهی برسند بسمت سوسیالیسم حرکت میکنند. به همین خاطر است که 16 سال مبارزه کارگران نیشکر هفت تپه به هیچ سرانجامی نرسید و 16 سال دیگر هم نخواهد رسید.

    #2621
  4. صودف

    مدیر عزیز در حدود 3 هفته قبل کلی ایمیل برای سرایدارچی عزیز فرستادم نمیدانم دریافت کرده اید یا نه؟

    #2635
  5. آمیرزا

    با سلامهای فراوان به همه یولداشها
    و تشکرهای بی کران از یولداش مورتوز عزیزمان برای پرداختن دوباره به میر یونوس (می دانم که یولداش یونس می نویسد، ولی یونوس بیشتر به دل من می چسبد، بخصوص وقتی که او را با لقب ترکی اش “گؤی گؤز یونوس” می خوانم).

    فردا روز سرنوشت سازی است. من امیدوار نیستم که همین فردا مردم پیروز بشوند و همه چیز تمام بشود، فقط می دانم که این موج سر فروکش کردن ندارد.
    فردا ما هم در آلمان راهپیمائی خواهیم کرد، من هر بار از وسط خیابان به برادرم تلفم می زنم تا صدای ما را بشنود، نمی دانید چقدر روحیه می گیرد.
    فردا در خانه نمانید، باور کنید همین کار ظاهرا بی ارزش ما برای مردم آن مملکت طاعون زده کلی ارزش دارد، وقتی که ببینند تنها نیستند و ما هم بی غم و بی خیال نیستیم.

    راستی من یک عموقلی نازنینی دارم که چندی است گمش گرده ام،
    کسی عموقلی مرا ندیده؟
    پسر عجیب دلم برایش تنگ شده …

    نوش و
    شب و روز خوش

    #2636
  6. شیرازی اوغلو!!!

    درود درود درود, درود بر شما, درود ملت بزرگ ايران, درود بر مهدي کروبي…کروبيه صف شکن…مرد مصمم…زنده باد قوم لر…درود درود درود…ما همگي با هم ايران را پس مي گيريم…

    http://news.gooya.com/politics/archives/2009/11/095822.php

    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091104_he_ir88_karoubi_peyman.shtml

    #2638
  7. شیرازی اوغلو!!!

    ۱۳ آبان، حضور مردم معترض در خيابان ها و درگيری با پليس ضد شورش

    http://news.gooya.com/didaniha/archives/2009/11/095814.php

    #2639
  8. شیرازی اوغلو!!!

    “اوباما، اوباما، يا با اونا يا با ما” تظاهرات مردم در ۱۳ آبان…

    http://news.gooya.com/didaniha/archives/2009/11/095830.php

    #2640
  9. Peyman

    كتك خوردن دانشجوي دانشگاه فردوسي مشهد توسط بسيج
    http://www.youtube.com/watch?v=rZ3Rc1eW-3I

    #2641
  10. پیاله چی

    سینه ام پر از سخن است، عموقلی میرزایم

    پرِِ ِ پر،

    ولی نمیدونم چی داره میگه!…

    لیغه آغشته به دوات،

    سیاه سیاه

    ولی خشک شده جامد

    به قلم حال نمیده…

    #2642
  11. شیرازی اوغلو!!!

    درود بر اهالي يولداشستان…
    با يک آدم(آدم? نه…موجود خطرناک!) آشنا شويد…
    بلي, جناب “رحيم پور ازغندي”…من از چهارده پونزده سال قبل حرفهاش رو دنبال مي کنم و بنظرم اگر در دوران آلمان هيلتري زندگي مي کرد حتما در آن آلمان, در حزب نازي و يا يک اردوگاه کار اجباري آن زمان يک کاره اي مي شد…

    http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1433615&Lang=P

    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8805190258

    #2643
  12. محمود دهقانی

    رمان با حالی بود. حیف این صاحب قلم زیبا که من اطلاع دارم خواننده های بسیاری دنبال یک پاراگراف از نوشته هایش بودند و خود من در روزگار نو همیشه نوشته هایش را رصد می کردم و در بارها به نقطه ای با پیاله ای خیره می شدم و آنها را با خودم مزمزه می کردم یکهو در سیاست فرو رفت و کلی خواننده را تاراند. فیلسوفی که اسمش را به خاطر نمی آورم گفته است : هیچوقت شاهکارهایتان را با سیاست شروع نکنید. و اما:
    این روزها جسته و گریخته به دلیل خطرات زمین لرزه، بحث بر سر انتقال پایتخت سیاسی ایران به نقطه دیگری بر سر زبان هاست. مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز انتقال پایتخت از تهران به نقطه ی دیگر کشور را به تصویب رسانده است. با آشنائی نگارنده این سطور با معماری و شهر سازی و خطر زمین لرزه که تهران را تهدید می کند، این تصمیم مجمع تشخیص مصلت نظام کاری بسیار سنجیده و عاقلانه است.
    در دوران حاکمیت دودمان صفوی برایران، اولین پایتخت این دودمان تبریز بود. چون ارتش ترکان عثمانی و بویژه بایندری ها به زنان و دختران تبریز آنچنان تجاوز های بی رحمانه ای کردند که تاریخ از آن رویداد به تلخی یاد می کند، شاه اسماعیل اول مصلحت بر آن دید که پایتخت را به جائی دیگر منتقل کند تا از تیر رس ترکان عثمانی ضد آذری به دور باشد. هر چند که عمر سی و هفت ساله شاه اسماعیل به خود او این فرصت را نداد ، ولی فرزندش شاه طهماسب اول صفوی عزم را جزم و پایتخت ایران را از تبریز به قزوین انتقال داد. سیلابی مهیب و پس از آن کم آبی قزوین و مضاف بر همه در گیری ها و خصومت های شاهزادگان درباری آذری و قزلباشان، بویژه قشقرق پری خان خانم دختر زیبای شاه طهماسب در قزوین و خوراندن معجون و فلونیا به برادرش شاه اسماعیل دوم و حسن حلواچی، شاه عباس اول را بر آن داشت تا پایتخت را اینبار از قزوین به اصفهان انتقال دهد و خود را از شر همه چیز نجات دهد.
    در عصرانفورماتیک و الکترونیک ثابت شده است تهران نمی تواند پایتختی مطمئن برای کشور هفتاد و پنج ملیونی ایران باشد که تا شانزده سال دیگر جمعیتش به بیش از صد ملیون نفر خواهد رسید. پایتخت بر روی کمربند زمین لرزه قرار دارد و این امکان هست که هر لحظه با زمین لرزه ای مهیب نه تنها ساکنان پایتخت، بلکه دولت و پارلمان کشور نیز در زیر تلی از خاک مدفون شود. با این حادثه کشور در هرج و مرجی وحشتناک فرو می رود. با پیش بینی این حادثه هولناک ، اگر پایتخت از تهران به پاسارگاد منتقل شود کاری عاقلانه و مدبرانه است. نباید از این مهم غافل بود که پایتخت در هر کجا که باشد، دولت سایه نیز برای کشوری که بر روی کمربند زمین لرزه قرار دارد نیازی همیشگی خواهد بود.اگر پاسارگاد به عنوان پایتخت جدید ایران در سال هزار و چهارصد و چهار با سابقه ی تاریخی ای که دارد انتخاب شود ، با دور بودن از خطرات زمین لرزه، می تواند پایتخت منحصر بفرد ایرانی باشد که تاریخ آن زبانزد خاص و عام در جهان است. ستون های کاخ پاسارگاد پس از دو و نیم هزاره هنوز قسمتی از ان پا بر جاست و نام آن درمتون تاریخی جهان نیز ثبت است. آرامگاه کورش بزرگ بنیانگذار حقوق بشر نیز در آنجاست و سران کشورهائی از جمله ایالات متحده امریکا، فرانسه و انگلیس که خود را طرفدار حقوق بشر اعلام می کنند، می توانند در دیدارهای خود از ایران، بر سر آرامگاه مردی که حقوق انسان را در بیش از بیست و پنج قرن پیش پاس داشته است ادای احترام کنند. البته سیاستمداران و مسئولان ایرانی امروز هم خود می بایست به فلسفه حقوق بشر ایمان داشته باشد
    http://www.dehgani.persianblog.ir

    #2645

نظر شما